X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زندگی شاید همین باشد (4)

پنج‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 11:17 ب.ظ
سلام سلاممم
این هم یک پست کوتاه دیگه...
امیدوارم لذت ببرین.

خانواده ی منصور خیلی اصرار کردند که عقد را زودتر ببندند و عروسی را دو ماه بعد بگیرند. چون منیژه برای مهاجرت عازم کانادا بود و اگر مجلس دیرتر برگزار میشد نمی توانست حضور داشته باشد.

سه روز بعد مهمان خانواده ی شهباز بودند. یک مهمانی خانوادگی که با اقوام آنها آشنا شوند. جمانه دو پایش را توی یک کفش کرد و حاضر نشد برود! عصبانی بود. بالاخره هم سردرد را بهانه کرد و توی رختخواب ماند.

زمرد در حالی که لباسهای توی کمدش را ورق میزد پشت به او گفت: بخوابی حوصلت سر میره. پاشو حاضر شو، اقلاً برو خونه ی خاله.

جُمانه با لجبازی گفت: سرم درد می کنه.

زمرد برگشت. با خنده ی پرمهری گفت: خواهر من، شاید... شاید بتونی مامان و بابا رو قانع کنی که واقعاً سرت درد می کنه، ولی سر منو نمی تونی شیره بمالی. پاشو. پاشو می دونم که دو دقه دیگه بخوابی حوصلت سر میره می خوای در و دیوار رو بهم بکوبی. قبل از این که اینطوری بشه، پاشو برو پیش بهروز حالت خوب شه.

جمانه با حرص گفت: بهروز سر کاره. اگر هم بیکار بود با شما میومد. اونم دعوت داشت.

+: تو چرا نرفتی سر کار؟

_: می بینی که سرم درد می کنه!

زمرد با لبخند لب تخت نشست. دست جمانه را گرفت و گفت: این چند وقت خیلی خسته شدی.

جمانه با لجبازی رو گرداند. زمرد لحظه ای دست او را فشرد، بعد برخاست و رفت تا آماده شود.

 

مهمانی شلوغی بود. حدود چهل نفر دعوت داشتند. زمرد توسط منیژه به یکی یکی اقوام معرفی شد. منصور چندان کاری به کارش نداشت. در حد یک سلام و علیک خیلی کوتاه باهم صحبت کردند. ولی زمرد ناراحت نبود. او هم دلش نمی خواست به این زودی آشنا بشوند.

بین معرفی ها، منیژه یک دختر را که عقب تر ایستاده بود نشان داد و نجواکنان گفت: اینم المیراجونه. همکار منصور و یه جورایی کشته مُردش. ولی خیالت تخت. منصور هیچ توجهی بهش نداره.

زمرد ابرویی بالا برد و پرسید: از شدت بی توجهی دعوتش کردین یا می خواین دلشو بسوزونین؟

منیژه غش غش خندید. دوستانه به شانه ی زمرد زد و گفت: دختر چقدر تو بامزه ای! نه... المیرا دختر دایی سبحانه. دیدم داره بدجور نگات می کنه، گفتم قبل از ذکر نسبت فامیلیش بقیه ی توضیحات رو بهت بدم که یه وقت فکر بدی نکنی.

زمرد سری به تایید تکان داد و گفت: آهان.

کمی بعد منیژه او را تنها گذاشت. زمرد همینطور ایستاده خیاری پوست کند و خرد کرد. داشت متفکرانه دانه دانه می خورد که صدایی از کنارش پرسید: می دونی این همه عجله برای چیه؟

سر بلند کرد. المیرا کنارش ایستاده بود و خصمانه نگاهش می کرد. زمرد لحظه ای متبسم نگاهش کرد. بعد دوباره به بشقابش چشم دوخت و تکه خیار دیگری سر کارد زد. با خونسردی پرسید: نه. چه عجله ای؟

المیرا با حرص گفت: میگن همین هفته دارین عقد می کنین.

زمرد خیار را توی دهانش گذاشت. سری به تایید تکان داد و با دهان بسته گفت: اوهوم.

_: خب فکر کردی عاشق چشم و ابروت شدن؟! نه... به خاطر ارتقاء مقامه!

زمرد سعی کرد نخندد و خودش را متعجب نشان بدهد. ولی همین تعجب مصنوعی خونسردیش را بیشتر نشان می داد. ابروهایش را بالا برد و پرسید: جدی؟! آدم عقد کنه ارتقاء مقام می گیره؟ در چه زمینه ای اون وقت؟

_: هرکسی که نه. ولی آقامنصور چرا! تو شرکت یکی از مدیرامون منتقل شده یه جای دیگه. بعد چون افراد واجد شرایط چند نفر بودن، قرار شد شرط تأهل رو هم به شروط دیگه اضافه کنن که تعداد کمتر بشه. این منصورم سریع داره عقد می کنه که روز انتخاب مدیر متأهل باشه!

زمرد با دقت حرف او را شنید و سر تکان داد. بعد با آرامش بشقابش را روی میز گذاشت. کمی نمک که روی لباسش ریخته بود را تکاند و بعد پرسید: خب اون وقت شما دقیقاً از چی ناراحتی؟ این که تا روز انتخاب مدیر احتمالاً هنوز مجردی یا این که منصور داره ازدواج می کنه؟

المیرا احتمالاً توی عمرش به این اندازه کفری نشده بود. از نگاهش آتش می بارید. و البته نمی توانست توی جمع داد و بیداد راه بیندازد! فقط در حالی که به شدت حرص می خورد، غرید: من اصلاً واجد بقیه ی شرایط مدیریت نیستم که بخوام متأهل باشم!

بعد هم به سرعت از او دور شد. زمرد خنده اش را فرو خورد.  منیژه که از دور دید المیرا دارد با زمرد حرف می زند، با نگرانی منصور را به طرف زمرد هل داد تا مبادا المیرا حرفی بزند که زمرد ناراحت بشود. منصور جلو آمد و بدون حرف کنار زمرد ایستاد. زمرد از گوشه ی چشم نگاهش کرد. کاش میشد برود! نه این که از منصور بدش بیاید ولی هنوز اینقدر غریبه بود که از این که کنارش باشد خوشحال نمی شد. ضمن این که از ایستادن خسته شده بود و دلش می خواست برود بنشیند.

منیژه چند لحظه بعد بالاخره فرصتی یافت و خودش را به آن دو رساند. نفس نفس زنان پرسید: چی می گفت این دختره؟

زمرد خندید و پرسید: چرا حرص می خوری؟ چیزی نگفت.

منیژه با اطمینان گفت: گفتن که گفت. ولی انگار خوب دست به سرش کردی.

بعد رو به منصور کرد و گفت: هوای زنتو داشته باش. به این دختره هم رو ندی ها! کافیه جواب سلامشو بدی هوا برش می داره.

منصور پوزخندی زد و گفت: خواهر من ما همکاریم. جواب سلام ندم فکر می کنه خبریه.

منیژه با حرص گفت: بهتر! دختره نچسب!

منصور گفت: حالا چرا حرص می خوری عزیز من؟ من اگه قرار بود تحویلش بگیرم تا حالا یه فکری کرده بودم. ناسلامتی چار ساله همکاریم.

_: آره ولی انگار اون خودشو خیلی دست بالا می گیره.

منصور با خونسردی گفت: اون با همه همینطوره. خیالت تخت.

_: بعضیا چقدر رو دارن ها!

منصور چند لحظه ای همان جا ماند و بعد به بهانه ای رفت. منیژه هم کار داشت و رفت. و بالاخره زمرد فرصتی پیدا کرد تا بنشیند. اگر جُمانه آمده بود حتماً خیلی حرص می خورد که منصور هیچ توجهی به زمرد نمی کند؛ ولی زمرد ناراحت نبود.

بهرحال مهمانی کم کم به آخر رسید. همه داشتند می رفتند. زمرد داشت توی هال مانتویش را مرتب می کرد، که منصور با عجله از کنارش رد شد و به اتاقش رفت. چند لحظه بعد برگشت. یک کتاب به طرفش گرفت و با کمی خجالت گفت: اون روز شنیدم دنبال این کتاب هستی. البته شاید تا الان پیدا کرده باشی.

زمرد با شگفتی کتاب را گرفت و در حالی که چشمهایش برق میزد، گفت: وای مال منه؟ خیلی ممنون!

منصور سری تکان داد و گفت: خواهش می کنم.

و بعد به سرعت رفت تا با مهمانها خداحافظی کند. زمرد صفحه ی اول را با کنجکاوی باز کرد. هیچی ننوشته بود! دلش می خواست یادگار کوچکی داشته باشد. اما نبود. با این حال خودش را ناراحت نکرد. مهم این بود که این کتاب را که پر از جملات امیدبخش بود به دست آورده بود.

روزهای بعد مشغول مقدمات عقد بودند. جُمانه همچنان غرغرکنان امیدوار بود توی آزمایشها مشکلی پیش بیاید که نیامد و بالاخره روز عقد رسید.

زمرد نخواسته بود که مجلسی داشته باشد. نه که خجالتی باشد ولی دوست نداشت مرکز توجه جمع باشد. همان مجلس عروسی کافی بود. روز عقد فقط دو خانواده توی محضر بودند و البته پدربزرگ و همینطور مادربزرگ منصور.

عقدکنان بدون هیچ گونه هیجانی برگزار شد. وقتی بیرون می آمدند، جُمانه که سعی می کرد کم کم خودش را راضی کند، شانه ای بالا انداخت و آرام به زمرد گفت: باز خدا خیرشون بده. کادوهاشون قشنگ بود! مخصوصاً حلقه ات خیلی نازه.

زمرد با خنده دستی به حلقه اش کشید. منصور کنارش ایستاد. متفکرانه نگاهی به دست او انداخت و گفت: ببخشید دیگه مامان اینا خودشون خریدن و مشورتی نکردن. اگر دوستش نداری می تونی عوضش کنی.

زمرد تبسمی کرد و گفت: نه دوسش دارم.

جُمانه شانه ای بالا انداخت و گفت: نه خدا وکیلی خوشگله.

بهروز ضربه ی ملایمی سر شانه ی منصور زد و گفت: باجناق محترم از حالا گفته باشم، این دوقلوها هرچند ظاهراً از هم جدا هستن، ولی کاملاً سیامین! بهم چسبیده ناجور! یعنی عیال من که بدون اجازه ی عیال شما آبم نمی خوره. گفتم که بدانید بالاخره!

منصور با لحنی شوخ پرسید: حالا که همه چی گذشت میگی؟ بابا زودتر می گفتی ما حساب کتابامونو بکنیم!

بهروز شانه ای بالا انداخت و گفت: هنوزم دیر نشده. محضر همینجاست. می تونی حرفتو پس بگیری.

منصور خندید و گفت: نه به این شدت!