X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زندگی شاید همین باشد (3)

پنج‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 10:40 ب.ظ

سلام سلامممم

عیدتون مبارک انشاءالله که امسال و هرسال سرشار از خوشحالی و سلامتی و سعادت و پیشرفتهای خوب باشه براتون



من یک کمی داستان رو ویرایش کردم. اول گفته بودم جمانه قد بلند و کمرنگه و زمرد ریزه و موفرفری، اما دیدم نمی تونم اینطوری قبولشون کنم. در واقع می خواستم از کلیشه خارج بشم و موصافه دختر شیطون باشه و موفرفری آروم، اما نشد! ظاهراً این باور خیلی تو ذهنم قویه و تا وقتی هم که نتونم با شخصیتها توی ذهنم ارتباط برقرار کنم نمی تونم خوب بنویسم. اینه که تغییر کردن و مثل بقیه ی داستانها دخترک موفرفری جُمانه است و زمرد موصاف و آرام و موقر!


میریم که داشته باشیم بقیه ی ماجرا را:



قرار خواستگاری برای سه روز بعد گذاشته شد. مادر دخترها را برای خرید لباس فرستاد. توی راه جمانه پای تلفن مشغول بحث با بهروز بود.

مشکلاتشان برای آماده کردن سوئیت نقلیشان تمامی نداشت. زمرد در سکوت کنار او راه می رفت. همیشه جُمانه دردسر داشت. از همان بچگی که هرروز مدرسه را بهم می ریخت و چندین بار تا مرز اخراج رفت و بعد هم که در نوجوانی دو پایش را توی یک کفش کرد که با بهروز نامزد شود.

بهروز پسرخاله شان فقط دو سال از آنها بزرگتر بود. از بچگی همپای شیطنتهای بی پایان جُمانه بود. عاشق هم بودند. وقتی دخترها شانزده ساله و بهروز هیجده سال داشت، یک مهمانی ساده ی خانوادگی تبدیل به مجلس خواستگاریشان شد. بهروز و جُمانه اینقدر پا کوبیدند و اصرار کردند و دلیل آوردند که بالاخره بزرگترها به نامزدی رسمیشان رضایت دادند.

حالا هم بعد از چهار سال می خواستند ازدواج کنند. هر دو در کنار درس و دانشگاه، عصرها توی یک مغازه فروشندگی می کردند که بتوانند هرچه زودتر روی پای خودشان بایستند.

زمرد از گوشه ی چشم به جمانه نگاه کرد. دلش برایش می سوخت. بس که بازیگوش بود هیچکس به او اعتماد نمی کرد. در حالی که این فقط ظاهر ماجرا بود. جُمانه بسیار مسئولیت پذیر و بزرگتر از سنش بود. ولی نشان نمیداد. هرچقدر نگرانی داشت، لبش پرخنده و خودش پرجنب و جوش بود. برعکس زمرد که بسیار آرام و مطمئن بود و کلی خواستگار داشت، اما زیر بار این مسئولیت نمی رفت. یا حداقل تا حالا اینطور بود.

 

جُمانه یک پیراهن سنگ دوزی شده ی شب را نشان داد و گفت: اینو ببین! خیلی قشنگه. بیا امتحانش کن.

زمرد نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت: خوبی؟ این لباس رو تن من زار می زنه.

_: حالا بپوش شاید خوب بود!

+: نه بابا. حوصله داری! می دونی که آخرش باید یه کت شلوار بخرم و خلاص! پیراهن بلند به من نمیاد. حالا هی بگو.

_: اون کوتاهه چی؟

+: نوچ! ببین اونجا یه کت شلواره.

_: ولی خیلی زشته!

+: آره. بریم مغازه ی بعدی.

_: اوه. حالا هشتصد تا مغازه می خواد بگرده!

و همینطور هم شد. زمرد اینقدر گشت و گشت تا کت شلوار ظریف و برازنده ای با یک بلوز یقه چین دار پیدا کرد. جمانه هم یک پیراهن دخترانه با دامن چین دار ساتن گلدار و بالاتنه ی ساده ی آبی روشن خرید.

جمانه در حالی که کاور لباس و کیسه ی محتوی بقیه ی خریدهایش را در دست داشت و لخ لخ کنان به دنبال زمرد راه می رفت، گفت: زمرد..

+: هوم؟

_: زمررررد..

+: چیه؟

_: ببین بیا یه بهانه ی درست و درمون جور کنیم که نه سیخ بسوزه نه کباب.

+: کدوم سیخ و کباب؟

_: کباب برگ! بدون شک!

زمرد پوزخندی زد و گفت: یه کم تندتر راه بیا. آفتاب داره مختو زایل می کنه.

_: تو یواشتر راه برو. دیگه نا ندارم. از صبح تا حالا مثل اسب عصاری دنبالت امدم. خسته شدم.

+: خب تند بیا زودتر برسیم خونه، بگیر بخواب.

_: آره جون خودت! برسیم خونه کلی کار داریم. می دونی که این مجلس باید بی نقص برگزار بشه. آخه خانواده ی محترمین!

جُمانه اینها را با لحنی خسته که اندکی بوی تمسخر می داد گفت.

+: تو استراحت کن. خودم کارا رو می کنم.

_: واسه چی؟ وقتی به دلت نیست برای چی کمک می کنی؟

+: من واسه خوشحالی مامان این کار رو می کنم.

_: آره. همیشه همین کار رو می کنی! واسه خوشحالی مامان و بابا و بابابزرگ و دوست و رفیق و آشنا! زمرد این زندگی توئه! کاری رو که دوست نداری نکن. مامانم راضی نیست خودتو فدا کنی.

+: نگران نباش. من مواظب خودم هستم. تو کلاه خودتو بگیر باد نبره.

_: د گرفتم که تو دردسر افتادم! هرچی می خوام هرچی میگم، میگن تو خود رأیی و نمی ذارن اونجوری که می خوام بشه. عوضش تو! راحت همه چی بارت می کنن، تو هم که پشتتو خم کردی که هیچکس به زحمت نیفته یه وقت!

+: خب نتیجه؟ مثل تو باشم که بهم بگن سرکش؟ من حوصله ی جروبحث ندارم.

_: نه ولی اینقدرم انفعالی رفتار نکن! دختر نترشیدی که! تازه بیست سالته...

زمرد با خنده گفت: کی میگه؟ تو بیست ساله نیستی که داری به در و دیوار می زنی که زودتر شوهر کنی؟

جمانه با بیچارگی گفت: من بهروز رو دوست دارم! اما تو چی؟ فقط به خاطر رضایت دیگران راضی شدی. این زندگی توئه زمرد! بیا یه بهانه ی خوشگل جور کنیم، همه چی رو کنسل کنیم.

زمرد با بی خیالی پرسید: حالا که با این دردسر لباس خریدیم؟

جُمانه ایستاد؛ پا به زمین کوفت و گفت: زمرد!

زمرد برگشت و با خوشرویی گفت: چیه؟ چرا نمیای؟ چرا اعصاب نداری تو؟

جمانه نالید: لباس که مهم نیست. می تونیم تو عروسی سُها بپوشیمشون. بیا به مامان بگو پشیمونی. آخه پسره خیلی از خودراضی بود.

+: اینقدر ظاهر بین نباش. تو که نمی شناسیش.

_: تو می شناسیش؟

+: نه. ولی می خوام باهاش آشنا بشم.

جمانه ادامه ی بحث را بی فایده دید. دلخور و گرفته به راه رفتن ادامه داد. این روزها برایش خیلی سخت می گذشت.

 

با ورود مهمانها زمرد و جمانه هم به استقبال رفتند. البته حالت جُمانه اصلاً استقبال کننده نبود! گوشه ی راهرو کنار بهروز ایستاده بود و بغ کرده و ناراحت ورود مهمانها را تماشا می کرد. یک سلام خشک و خالی هم به زحمت از بین لبهای قلوه ای قهرکرده اش بیرون می آمد.

زمرد اما در آن کت شلوار آسمانی خوشرنگ با هیکل کشیده، ملیح و زیبا ایستاده بود و مؤدبانه ورود مهمانها را خوشامد می گفت.

داماد که وارد شد، دسته گل را به طرفش گرفت. زمرد سر بزیر تشکر کوتاهی کرد. جُمانه با غم از بهروز پرسید: آخه چرا؟

بهروز زمزمه گفت: آروم باش عزیزم.

آخرین نفر هم وارد اتاق پذیرایی شد و جمانه پشت سرش با حرص شکلکی درآورد. زمرد لب به دندان گزید و با اخم اشاره ای به او کرد. بهروز آهی کشید و به سقف نگاه کرد. حرف زدن فایده نداشت. هرکار کرده بود نتوانسته بود جُمانه را آرام کند.

هرچه جُمانه بیشتر حرص و جوش می خورد، زمرد بیشتر مصرّ میشد تا بر سر حرفش بماند. خودش هم نمی دانست چرا اینطور لج کرده است. اما دلش می خواست به همه ثابت کند که می تواند افسار زندگیش را به دست بگیرد و خوشبخت شود. حتی اگر الان کوچکترین علاقه ای به منصور شهباز نداشت.

زمرد چای آورد و مهراد و مهران پذیرایی کردند. جمانه سفت و سخت و عصبانی نشسته بود. بهروز هم خسته از تلاش بی نتیجه اش دیگر کاری به کارش نداشت. بالاخره هم از جا برخاست و ظرف میوه را از دست مهراد گرفت، چون برای پسرک ده ساله سنگین می نمود.

حرفها و تعارفات اولیه که گذشت، بابا از شغل و تحصیلات داماد پرسید. فوق لیسانس نرم افزار بود و توی یک شرکت معتبر کار می کرد. جُمانه آهی از سر ناامیدی کشید. زیادی موجّه بود. زمرد که روبروی او نشسته بود، خنده اش گرفت. سر به زیر انداخت و خنده اش را فرو خورد.

مامان سن و سالش را پرسید. سی و دو سال داشت. جمانه هین کوتاهی کشید و لب به دندان گزید. زمرد داشت از خنده می ترکید. عکس العملهای تند و بدون فکر جمانه دیدنی بودند! هر سوال و جوابی قیافه اش تغییر می کرد و در کل همیشه ناراضی بود. زمرد هرچه می کرد که به او نگاه نکند فایده نداشت. حتی اگر گوشه چشمی به او می انداخت حالتش را درک می کرد. بیخود نبود؛ دوقلو بودند. کوچکترین حرکاتش را می شناخت.

بالاخره قرار شد عروس و داماد صحبتی باهم داشته باشند. جمانه دیگر کاملاً ناامید شده بود. زمرد لبش را محکم گاز گرفت که بلند نخندد. جمانه مثل بچه ی کوچکی شده بود که دوست داشتنی ترین عروسکش را از او گرفته باشند.

ولی وقتی زمرد خواست از جلوی پایش رد شود، دوباره انرژی اش را باز یافت. با هیجان زمزمه کرد: مهلتش نده. یه آتوی حسابی ازش بگیر و دماغشو به خاک بمال.

زمرد پشت به جمع کمی خندید تا توانست دوباره جدی شود و منصور را به هال راهنمایی کند.

هر دو نشستند. بعد از چند لحظه سکوت، منصور گفت: شما شروع می کنین یا من بگم؟

+: شما بفرمایین.

_: برای من هیچی مهمتر از تعهد و صداقت نیست.

زمرد با خونسردی گفت: مسلماً تعهد و صداقت پایه های هر ارتباطین.

_: خب... من دیگه حرفی ندارم. شما بفرمایید.

زمرد پوزخندش را فرو خورد. همین؟ ظاهراً منصور شهباز قصد نداشت هیچ حسابی روی این بحث باز کند و از قبل جوابش آماده بود. خب زمرد هم حرفی نداشت و ترجیح می داد صحبتی نکند. بنابراین به آرامی گفت: من حرفی ندارم.

_: صحبتی؟ شرطی؟ سؤالی؟

زمرد سری به نفی تکان داد و آرام گفت: خونوادتون گفتن که با درس خوندن و کارکردن من مشکلی ندارن و من سؤال دیگه ای یادم نمیاد.

منصور سری به تایید تکان داد و چند لحظه ای به عکسهای خانوادگی روی دیوار خیره شد. بالاخره هم از جا برخاست و به اتاق پذیرایی برگشت. زمرد هم به دنبالش وارد شد و جای قبلی اش نشست.

پدر منصور با تعجب پرسید: به همین سرعت به نتیجه رسیدین؟

منصور با اطمینان گفت: من موافقم.

_: عروس خانم شما چی؟

زمرد سر به زیر انداخت و گفت: با اجازه ی بزرگترا... منم موافقم.

جمانه دندان قروچه ای رفت و با حرص نگاهش کرد. ولی ناراحتی اش در بین لی لی کشیدن منیژه خواهر منصور و تبریکات بقیه گم شد.