X
تبلیغات
رایتل

زندگی شاید همین باشد (2)

چهارشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 04:19 ب.ظ
سلامممم
امیدوارم همگی خوب و خوش باشین
منم خوبم. امروز واکسن دوماهگی رضا رو زدیم و طفلک به ضرب استامینوفن خوابیده. منم چون خوابم نمی برد مجبوووور شدم یه پست مختصر دیگه بنویسم.
خاطرنشان می کنم که این قصه قرار نیست غمگین بمونه.
برم دیگه رضا بیدار شد!

بوی سبزی پلو توی خانه پیچیده بود. زمرد مانتویش را برداشت و در حالی که می پوشید، پرسید: میای بریم؟

جُمانه سس سالاد را هم زد و بدون این که به او نگاه کند، گفت: نه. بیام باز بحث پیش میاد که چرا کاشی نخریدیم. الان اعصابشو ندارم.

زمرد تبسمی کرد و با نگاهی محبت آمیز به او چشم دوخت. با لحنی که کمی شیطنت و کمی تلخی چاشنیش بود گفت: بیا. حرف خواستگاری من تازه تر از کاشیای توئه!

جُمانه نگاهش کرد. چشمهایش تر بود. با بغض پرسید: تو واقعاً...

دهانش را بست. سعی کرد بغضش را فرو بدهد. زمرد برای خوشحال کردن او لبخندی زد و گفت: بسه دیگه! بیخیال! از کجا می دونی؟ شاید واقعاً یه شوالیه ی دوست داشتنی باشه. مواظب باش اون وقت سعی نکنی شوهر منو قُر بزنی که سر به تنت نمیذارم!

جمانه به تلخی خندید و سر به زیر انداخت. قدمی پیش گذاشت و خواهرش را محکم در آغوش گرفت.

زمرد به آرامی گفت: گریه نکن. بابابزرگ ناراحت میشه. من خوشبخت میشم. بهت قول میدم.

و کمی عقب کشید. جُمانه نگاهش کرد و با بغض گفت: قول دادی ها!

زمرد با اطمینان لبخند زد و گفت: قول! همه ی نگرانیها از جیبت میره. اینقدر خودتو اذیت نکن.

_: خدا کنه.

+: خداحافظ.

_: خداحافظ.

با پدربزرگ هم خداحافظی سریعی کرد. هنوز رویش را نداشت که بعد از قضیه ی خواستگاری جلو برود و با او چشم در چشم بشود.

وقتی توی راهرو رسید، صدای زنگ در آپارتمان بلند شد. کفشهایش را پوشید و در را باز کرد. مرد جوانی پشت در بود. دل زمرد فرو ریخت. حسی می گفت این همان شخص است. دوستش نداشت. خیلی سرد و عصا قورت داده بود. صورتی کمرنگ و اسب آسا داشت. پیشانی مسطح صاف و سفید و بلند. موهای قهوه ایش خیلی کوتاه بود. قدش هم اقلاً یک وجبی از زمرد که تقریباً به صد و شصت و پنج سانتیمتر میرسید، بلندتر بود. شانه های نه چندان پهن و هیکلی متوسط...

این تمام برداشت زمرد در چند ثانیه بود. انگار مرد جوان هم به همین سرعت او را ارزیابی کرد و بعد گفت: سلام. آقای نیک منش تشریف دارن؟

حرف که زد، زمرد به خود آمد. شاید اصلاً اشتباه کرده بود! از کجا معلوم خودش باشد؟! از آسودگی خاطرش، لبخندی بر لبش نشست و با آرامش گفت: سلام. بله. جنابعالی؟

مرد جوان، سرد و مطمئن گفت: منصور شهباز هستم.

تمام بدن زمرد به لرزه درآمد. به زحمت آب دهانش را قورت داد. همین اسم بود! به همان سردی که وقتی بابابزرگ از اون نام میبرد، حس کرده بود. قفل شده بود و دیگر نمی دانست چه عکس العملی نشان بدهد.

پدربزرگ از اتاقش بیرون آمد و با دیدن او گفت: سلام منصور جان. خوش آمدی. زمرد بابا... چرا راه رو گرفتی؟

و خودش پیش آمد و در را کامل گشود. زمرد به سختی قدمی عقب رفت. همین که منصور وارد شد، به سرعت گفت: با اجازتون.

و از در بیرون پرید. پله ها را دو تا یکی پایین رفت و اصلاً یادش نیامد که می تواند از آسانسور هم استفاده کند!

نفهمید چطور به خانه رسید؛ ولی همانطور که پیش بینی کرده بود مامان منتظرش بود تا باهم صحبت کنند. اما با کلافگی گفت: الان نه مامان!

در اتاق را بست و پشت میزتحریرش نشست. سرش را بین دستهایش گرفت. کمی بعد مامان با یک لیوان شربت وارد شد. آن را روی میز کنار او گذاشت و گفت: بخور آرومت می کنه.

زمرد با صدایی لرزان گفت: ممنون.

مامان کمی این پا و آن پا کرد و بعد گفت: باور کن بابابزرگ صلاحتو می خواد.

زمرد لیوان را پیش کشید و در حالی که نگاهش را به شربت دوخته بود، گفت: می دونم.

مامان لبش را گزید و دوباره گفت: البته منم موافق این همه عجله نیستم. تو حق داری اول باهاش آشنا بشی بعد جواب بدی.

زمرد چشمهایش را بست و گفت: خواهش می کنم مامان. من جواب آخرمو دادم. حرفی نمونده.

بعد لیوان را به لب برد و کمی نوشید.

مادرش با اصرار گفت: ولی من نمی خوام تو ناراحت باشی.

زمرد کمی دیگر نوشید و در حالی که هرچه می کرد نمی توانست بغضش را پس بزند، گفت: من ناراحت نیستم. فقط شوکه شدم. یه کم تنها باشم خوب میشم. خواهش می کنم.

مامان سری تکان داد و با ناراحتی از اتاق بیرون رفت.

زمرد به پشتی تکیه داد و به در بسته ی اتاق چشم دوخت. وجدان ملامتگرش به فریاد آمد که نباید با مادرت اینطور حرف می زدی.

سرش را روی میز گذاشت و نالید: تو رو خدا بس کن!

با صدای زنگ پیام کوتاه گوشیش سر برداشت. گوشی را از توی جیب شلوارش بیرون کشید. گرمش بود. برخاست. مانتو را کناری انداخت و دوباره نشست. چهار پیام از جُمانه.

_: بابا این که قیافش خیلی داغونه! از دماغ فیل افتاده؟

_: نهار یخ کرد! معلوم نیست تو اتاق چی دارن بهم میگن؟ از پشت در هیچی نمی شنوم!

_: من گشنمه! نه میان نهار بخورن، نه پا میشه میره!

_: زمرد خوبی؟

تبسمی کرد و نوشت: خوبم.

شربت را سر کشید. حالش کمی بهتر بود. برخاست. مانتو را روی جالباسی گذاشت. نگاهی به گوشیش انداخت. جُمانه دیگر پیامی نداد. یک ساعتی بعد خودش رسید. پسرها هم همان موقع از مدرسه رسیدند. تمام خانه پر از سر و صدا شد.

زمرد توی اتاق تبسمی کرد. مهران داد زد: نهار چی داریم؟

مهراد گفت: تو که فقط به فکر شکم باش.

جُمانه در اتاق را باز کرد. چشمهایش می درخشید. با خوشی گفت: سلام! خوبی؟

زمرد سری به تایید تکان داد و آرام گفت: سلام. خوبم. تو خوبی؟

_: نهار می خوری؟

+: می خورم. چه خبر بود؟

جُمانه در را بست و در حالی که شالش را روی جالباسی پرت می کرد، گفت: سلامتی. بابا بیا تجدید نظر کن. این بابا علاوه بر غیر قابل تحمل بودن، وراجم هست! هنوز داشت حرف میزد. منم زیر قابلمه رو خاموش کردم و امدم. خیلیم سعی کردم بشنوم ببینم چی میگن این همه وقت، ولی یواش حرف می زدن نامردا!

زمرد خنده اش گرفت و در حالی که از اتاق بیرون می رفت، گفت: گوش وایسادی طلبکارم هستی؟

جُمانه معترضانه گفت: هیچی نشنیدم آخه!