نمای وبلاگ وارث ناشناس (پایان) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

وارث ناشناس (پایان)

سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:03 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام
نیمه شبتون بخیر
این کامپیوتر ما همچنان خرابه امشب از غیبت آقای همسر و حضور لپ تاپشون در منزل استفاده کردم و گفتم بیام تا رضا خوابه چار خط بنویسم. یه فنجون قهوه ترکم درست کردم تا نوشتن حسابی بهم بچسبه!
جونم براتون بگم از وقتی که صفحه ی ورد لود شد تا همین الان که چند ساعتی گذشته رضا بیدار و مشغول عربده کشیه. منم چون می خواستم قدرتم رو ثابت کنم و در فواصلی که میشد بذارمش زمین یه طناب بستم به گهواره و با پام می کشیدم و با دست می نوشتم اینه که اگر قصه ی قابل توجهی از کار در نیومده به بزرگواری خودتون ببخشین که کوچکترین تمرکزی ندارم این روزا...
فعلا جمعش کردم تموم بشه تا وقتی که کامپیوتر درست بشه با یه قصه ی تازه بیام انشاءالله...
آبی نوشت: ایده ی طناب بستن به گهواره از فیلم نردبان چوبی بود. اگر می خواین به بچه داری کردن مهران غفوریان و علی صادقی بخندین، از کلوپ سر کوچه تون تهیه اش کنین


بعدا نوشت: امدم یه اصلاح کوچولو بکنم زدم قالبمو خراب کردم امیدوارم روی کامپیوتر یه کپی ازش داشته باشم. کپی ای که الان از قالب قبلی گرفتم کار نمی کنه. فعلا قالب ساده ی بدون گودر و دانلود داشته باشین تا بعد.
شب بخیر

سایه تا یک هفته سهراب را ندید. جمعه ی بعد باز همه دور هم جمع شده بودند. بعد از نهار سایه جدا از جمع به یکی از ستونها تکیه داده بود و غرق فکر چای می نوشید که سهراب از پشت سرش گفت: در چه حالین سایه خانم؟ سایه تون بلند شده ناپیدایین.

سایه تبسمی کرد و به طرفش برگشت. آرام گفت: خوبم.

_: خدا رو شکر. چه خبر؟

سایه شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی...

_: دایی گفت داری اسباب کشی می کنی. کمک خواستی حتما بگو.

+: ممنون.

آهی کشید. زود صمیمی شده بود. انگار همیشه دختردایی پسرعمه بودند. جرعه ای چای نوشید و پرسید: کارای انحصار وراثت به کجا رسید؟

_: هنوز چند ماهی دوندگی داره. به این سادگیا نیست.

+: چرا؟ کسی که دعوایی نداره. آقاکمال هر وقت بخوای خونه رو به اسمت می کنه.

_: فقط این که نیست. مراحل قانونیش طولانیه. حالا اقدام کردیم تا خدا چی بخواد.

+: به سلامتی...

_: یه چیزی بپرسم؟

+: بفرمایید.

_: اگه فضولیه جواب نده... چرا بعد از فوت دایی پرویز تنها موندی؟ راستش برات خیلی خوشحالم که داری میری خونه دایی. تنهایی زندگی کردن خیلی سخته.

سایه چند لحظه به عمق آن چشمهای زمردی مهربان خیره شد؛ بعد سر به زیر انداخت و گفت: خب نمیشد...

تا پیش از این به همه می گفت تنهایی را دوست دارد. بدون هیچ توضیح اضافه. ولی این بار به آرامی افزود: چون می ترسم...

_: می ترسی؟! از چی می ترسی؟ از تنها نبودن؟!

سایه نگاهی به اطراف انداخت. کسی به آنها توجه نداشت. در حالی که با استکان خالی چای بازی می کرد گفت: از بحث... از دعوا... مامان ناراحت بشه.. بابا یه چیزی بگه... شوهر اون... زن این...

_: خب. حالا چیزی عوض شده یا فقط خسته شدی از تنهایی؟

+: هم عوض شده، هم خسته شدم. خیلی خسته ام. مامان همیشه اصرار می کرد برم اونجا. خونشون اجاره ای بود و بزرگ. با شوهرش راحت نیستم. خونواده ی شوهرش هم خیلی اهل معاشرتن و با اونام جور نیستم اصلاً. حالا یه آپارتمان خریدن. کوچیکه. خودشونم به زور جا شدن. دیگه نمیگه بیا با ما زندگی کن...

_: زندایی چی؟ باهاش راحتی؟

+: بهتر از شوهر مامانه... ولی خب... هیچیم نگه بازم دوست ندارم برم جاشو تنگ کنم. ولی امون از تنهایی که به اینجام رسیده.

به زیر چانه اش اشاره کرد و آه بلندی کشید. بعد از جا برخاست و در حالی که در دل خودش را به خاطر توضیحات اضافه اش سرزنش می کرد، به طرف بچه های کوچک جمع که فارغ از مشکلات دنیای بزرگترها مشغول جیغ و داد و بازی بودند، رفت.

سهراب باز هم به دنبالش آمد. نفس عمیقی کشید و گفت: هروقت... احساس کردی کمکی از من برمیاد...

سایه پوزخندی زد و بدون این که برگردد گفت: ممنونم. ببخشید. زیادی حرف زدم. اینا رو نگفتم که دلت برام بسوزه.

_: این چه حرفیه؟ خودم پرسیدم. برای این که... برای این که خب برام مهمه...

سایه با حرص نفسی تازه کرد. به طرفش برگشت. لحظه ای عصبانی به چشمهایش نگاه کرد. بعد با سر به جمع اشاره کرد و گفت: اینجا بازم دخترعمه داری، همشون همینقدر برات مهمن؟

در واقع با سهراب دعوایی نداشت. بیشتر از خودش دلخور بود. فکر می کرد طوری حرف زده که باعث ترحم سهراب شده است. از بچگی از این که به خاطر طلاق پدر و مادرش مورد ترحم واقع شود عصبانی میشد. و این بار حس می کرد به خاطر حرفهای خودش این اتفاق افتاده است.

سهراب بدون توجه به عصبانیت او، در جواب تبسمی کرد و گفت: وادارم نکن که حرفایی بزنم که هنوز نباید بگم.

سایه بلافاصله خلع سلاح شد. حیرتزده نگاهش کرد و پرسید: منظورت چیه؟

لبخند سهراب پررنگتر شد. به یکی از بچه ها اشاره کرد و گفت: هیچی... اینو ببین. سر تا پاشو شکلاتی کرده.

سایه آهی کشید و از گوشه ی چشم نگاهش کرد. سهراب به طرفش برگشت و با لبخندی شیطنت بار پرسید: چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟

سایه خودش را جمع کرد و با تظاهر به بی توجهی با خنده پرسید: چرا اذیت می کنی؟

سهراب هم خندید و گفت: چی بگم آخه؟ حرف بزنم که کله پام می کنی. پسره پررو از راه نرسیده پسرعمه که هیچ، پسرخاله هم شده.

سایه به زحمت خنده اش را فرو خورد و پرسید: چی داری میگی؟

_: اگه بگم نمیگی این هفت ماهه به دنیا امده؟

+: اگه بگم چیزی میشه؟ نترس من زورم به هیکل تو نمی رسه که به قول خودت کله پات کنم.

سهراب به بچه ها نگاه کرد. خنده اش رنگ باخت. لبش را گاز گرفت و گفت: یه روزی که فقط راننده آژانس بودم... نه که حالا شغل دیگه ای داشته باشم... نسبت دیگه ای دارم که رومو زیاد کرده... اون وقتا هر دفعه تلفنچی می گفت اشتراک پونصد و چهار، دلم می ریخت. جرأت نداشتم که هر بار اصرار کنم خودم برم، ولی اگه نوبتم بود و خودم میومدم جشن می گرفتم. وای به وقتی که می رسیدم اینجا و می فهمیدم کسی که آژانس خواسته یکی از مهمونات بوده... خودت نبودی... حسابی دماغم می سوخت...

سایه قبل از آن که بتواند جلوی زبانش را بگیرد گفت: خب راستش منم فقط به خاطر راننده ی پراید نقره ای از این آژانس اشتراک گرفتم.

و بلافاصله از حرفی که زد پشیمان شد! صورتش گل انداخت و شرمزده نگاهش را دزدید.

سهراب هیجان زده پرسید: راست میگی سایه؟! بگو جون سهراب!

سایه لب به دندان گزید. نگاهی به جمع انداخت. خلوت دو نفره شان کم کم جلب توجه می کرد. فریده خانم با تبسم نگاهشان می کرد. سایه با خجالت زمزمه کرد: جون سهراب...

و به طرف پله ها دوید. سهراب با خوشی خندید.

تمام شد.

نیمه شب چهارده اسفند نود و یک

شاذّه