نمای وبلاگ وارث ناشناس (8) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

وارث ناشناس (8)

دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 06:48 ب.ظ
سلام سلام سلام
من همچنان خوابم خوبم و غیره انشاءالله شما همگی خوب و سرحال باشین
اینم یه پست مختصر دیگه. داشته باشین تا بازم بیام...

آه بلندی کشید؛ روی پاشنه اش چرخید و به خانه رفت. سکوت خانه به تلخی ورودش را خوش آمد گفت. سری تکان داد. نگاهی به اطراف انداخت. هنوز بوی ادوکلن عموجان را احساس می کرد. بغض گلویش را گرفت. برای این که بیش از آن فکر نکند تلویزیون را با صدای بلند روشن کرد و به اتاقش رفت. لباس عوض کرد و برگشت. روی مبل افتاد و مشغول بالا و پایین کردن کانالها شد. فایده ای نداشت. حواسش را نمی فهمید.

نگاهی به ساعت انداخت. عقربه ها جلو نمی رفتند.

برخاست. چای آماده کرد و یک فنجان ریخت. دستهای بی حسش را دور فنجان حلقه کرد. به هرچه که فکر می کرد به تلخی می رسید. جای خالی عموجان... خانه ی شلوغ پدرش... شوهر مادرش و عشق سهراب...

لعنتی! حوصله نداشت. چرا هیچ فکر خوبی به خاطرش نمی رسید؟ از جا برخاست. توی کابینتها را گشت. یک بیسکوییت پیدا کرد و با چای خورد.

غروب شد. چراغها را روشن کرد. به انعکاس صورتش روی شیشه ی پنجره نگاه کرد و فکر کرد: پاشو یه کاری بکن.

ولی دست و دلش به کار نمی رفت. موبایلش زنگ کوتاهی خورد. برداشت. اس ام اسی از یکی از دوستانش بود: کجایی؟ خبری از ما نمی گیری!

دستش روی کلیدها لغزید. نوشت: خونه ام. تنهام. بیام پیشت؟

_: آره! منم تنهام. میگیم شیدا و صحرام بیان دور هم خوش می گذره. شام هم پیکی پیتزا میگیریم.

+: باشه. ممنون.

نسترن همیشه تنهایی اش را فهمیده بود. کم احوالش را می گرفت، اما هروقت به او احتیاج داشت، بود.

از جا برخاست و لباس عوض کرد. موهایش را شانه زد و کمی آرایش کرد. رنگ و روی تازه حالش را بهتر می کرد.

لبخندی به آینه زد و گفت: زندگی به اون بدیهام که فکر می کنی نیست!

به آژانس تلفن کرد و تقاضای تاکسی کرد. حالش بهتر شده بود. تا راننده ی آژانس برسد کمی دور و بر را مرتب و گردگیری کرد. بالاخره هم با صدای زنگ در دستهایش را شست و از خانه بیرون رفت.

توی تاریکی کوچه رنگ ماشین را تشخیص نداد. حواسش پیش نسترن بود. در را باز کرد و سوار شد. صدای آشنایی سلام کرد.

لبخندی رو لبش نشست و گفت: علیک سلام. امروز از دست من خلاصی نداری!

_: اتفاقاً نزدیک بود داشته باشم. شماره که دادم بهتون، هنوز داریش؟

+: بله سیوش کردم.

_: بعد از این خواستین جایی برین به خودم زنگ بزنین. مخصوصاً شبا. اینطوری خیالم راحتتره. کلی چونه زدم تا اجازه داد من بیام. نوبتم نبود.

سایه لبخندی زد و در حالی که شماره را می گرفت گفت: چشم پسر عمه!

سهراب من من کنان گفت: دلخور نشی ها... بالاخره نگرانم. امنیت نیست.

سایه تبسمی کرد و گفت: می دونم.

کاغذ را توی مشتش فشرد. یعنی منظوری داشت یا همانطور که قبلاً هم گفته بود جای خواهرش؟

شب خوبی کنار نسترن و بقیه ی دوستانش گذراند. آخر شب مادر صحرا او را به خانه رساند. دوباره شب و تنهایی خانه و هزار و یک فکر و خیال...

مامان مسیج داده بود که اگر خواستی شب را تنها نمون. بیا پیش ما.

نوشته بود پیش نسترنم. تنها نیستم.

نگفته بود شب نمی ماند. دوست نداشت شب جایی غیر از خانه باشد.

روز بعد جمعه بود. بچه های عموجان باهم نهار می خوردند و سایه هم مهمان همیشگی بود. وقت خوبی بود که سهراب صابری را معرفی کند.

بعد از نهار هنوز سر سفره بودند که سایه سینه ای صاف کرد. نمی دانست چطور شروع کند. نگاهی به آقاکمال انداخت و با من من گفت: من... سهراب صابری رو ... پیداش کردم.

همه ی جمع ناگهان ساکت شدند و بهت زده نگاهش کردند. آقاکمال پرسید: مطمئنی خودشه؟ اسم پدرش... همه چی درسته؟

سایه سری تکان داد و گفت: بابا هم تایید کرد. همه چی درسته.

_: بابات چی رو تایید کرد؟

+: مشخصاتش رو... آخه...

سایه نفس عمیقی کشید. همه نگاهش می کردند. دستپاچه شده بود.

کریمه خانم دختر عموی کوچکش گفت: خب بگو دیگه! آخه چی؟ کیه این سهراب صابری؟

نگاه سایه روی جمع چرخید و بالاخره گفت: پسرعمه ی ماست. عمه ی ناتنی.

بعد تمام داستانی که پدرش تعریف کرده بود را باز گفت. همه مشتاق بودند که سهراب را ببینند.

سایه گوشی اش را روشن کرد و برای اولین بار شماره اش را گرفت. بعد از سه چهار بوق طولانی سهراب گوشی را برداشت و بدون این که مهلت حرف زدن بدهد، گفت: ول کن نیستی روز جمعه ای؟ باز گوشی کی رو برداشتی؟ بابا بهت میگم حوصله ندارم. می خوام بمونم خونه بخوابم. اگه بذاری البته!

سایه خنده اش گرفت. ولی وقتی سی نفر چشمشان به دهنش بود درست نبود بخندد. به زحمت خنده اش را فرو خورد و گفت: آقای صابری؟

سهراب دستپاچه پرسید: سایه خانم تویی؟

+: بله...

_: معذرت می خوام. فکر کردم رفیقمه. گیر سه پیچ داده. جایی می خوای بری؟

سایه شوخیش گرفت. در حالی که هنوز با خندیدن مبارزه می کرد گفت: مزاحم نمیشم.

_: نه بابا میام. این بنده خدا سه پیچ کرده بریم سینما منم حوصله ندارم. کجایی حالا بیام دنبالت؟

سایه نفس عمیقی کشید و گفت: خونه ام. خانواده ی عمو می خوان باهاتون آشنا بشن. زنگ اصلی ساختمان رو بزنین. تو گاراژ هستیم.

حالا سهراب شوخیش گرفته بود: اوه... که اینطور! لباس پلوخوری بپوشم پس...

+: هرجور راحتین.

_: باشه. میام. کاری ندارین؟

+: نه. خداحافظ.

_: خداحافظ.

با صدای زنگ در همه هیجان زده شدند و جلوی در گاراژ اجتماع کردند. در باز شد. سهراب نگاهی به جمع انداخت و بعد کنار کشید. فریده خانم توی قاب در ظاهر شد.

سایه گوشه ای ایستاده بود. نمی خواست جلب توجه بکند. اما با دیدن فریده خانم جلو رفت و شادمانه گفت: عمه خوش اومدی!

ناباورانه در آغوشش کشید. فریده خانم هم او را بوسید. سایه باور نمی کرد. نمی فهمید چه چیزی اینقدر فریده خانم را زیر و رو کرده است.

نگاهی پرسشی به سهراب انداخت. اما سهراب هم شانه ای بالا انداخت به این معنی که نمی داند.

سایه به پدرش هم زنگ زد. کمی بعد بابا و همسر و بچه هایش هم آمدند و جمعشان حسابی گرم شد. سهراب کلی سر آشنا شدن با جمع شوخی می کرد و مرتب اسمها را اشتباه می گفت و همه را به خنده می انداخت. سایه باور نمی کرد این همان جوانک مؤدب راننده ی آژانس باشد که به زحمت صدایش را می شنید!

فریده خانم هم گرم و صمیمی بود. بالاخره خودش به زبان آمد و گفت که هنوز ته دلش کینه داشته ولی دیشب خواب مادرش را دیده که ملتمسانه از او خواسته است که با خانواده اش آشتی کند.

سایه خندید و عاشقانه نگاهش کرد. باور نمی کرد اینقدر عمه اش را دوست داشته باشد.

نگاهش چرخید. سهراب هنوز گل سرسبد جمع آقایان بود و همه سربسرش می گذاشتند تا بیشتر شوخی کند.

غروب جایش را به شب داد. معمولاً مهمانی ظهر جمعه تا عصر بیشتر طول نمی کشید ولی الان اینقدر نشستند که شام را هم دور هم خوردند. خانواده ی عمه فریده هم رسماً دعوت شدند و قرار شد بعد از این عضو ثابت این مهمانی دور همی باشند که همه به اشتراک می دادند.