X
تبلیغات
رایتل

وارث ناشناس (7)

دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:12 ق.ظ
سلام سلامممم
اینم یه پست کوچولوی دیگه. از نوشتارش خیلی خوشم نمیاد ولی خواب آلودم و از این بهتر نمی تونم  بنویسم شرمنده...
این روزا برگردون همه ی حرفام شده خوابم میاد :دی

فریده خانم آه بلندی کشید و با ناراحتی به سایه نگاه کرد. اما آقای صابری باز با لبخند تشویقش کرد که پیش بیاید. بالاخره قدمی جلو گذاشت و به سردی روی سایه را بوسید و آرام کنار رفت تا سایه وارد شود.

باهم به آشپزخانه رفتند. روی میز آشپزخانه وسایل نهار آماده بود. سهراب بشقابی اضافه کرد و با خوشرویی به سایه تعارف کرد بنشیند. آقای صابری هم نشست و گفت: بفرمایید سایه خانم.

سایه با تردید نشست و از گوشه ی چشم نگاهی به عمه اش انداخت. آقای صابری با لبخند گفت: نگران نباش. فریده خانم دلش صاف صافه! هیچی توش نیست. ولی غرورش اجازه نمیده که لبخند بزنه. ما هم که نمی خوایم غرورشو بشکنیم. مگه نه؟

و به شوخی چشمکی هم ضمیمه ی جمله اش کرد. سایه خنده اش گرفت و سر بزیر انداخت. حتی چهره ی فریده خانم هم کمی باز شد. لبخند نزد ولی دیگر درهم نبود.

نهار با تعریفهای عادی سهراب و پدرش صرف شد. گاهی سوالی هم از فریده خانم یا سایه می پرسیدند که هر دو با احتیاط از دیگری، جواب کوتاهی می دادند.

بعد از نهار توی هال دور هم نشستند. فریده خانم خودش را با بافتنی مشغول کرده بود. آقای صابری احوال کار و بار و خانواده ی سایه را می پرسید. سایه با تردید از جدا شدن و زندگی های پدر و مادرش گفت. خیلی می ترسید عکس العمل بدی نشان بدهند. با وجود این راستش را گفت. اما فریده خانم اصلاً توجه نکرد و آقای صابری هم فقط کمی تعجب کرد. سهراب هم که از قبل حدس میزد که داستان این باشد. چون بهرحال می دانست که سایه با عمویش زندگی می کند و خانه های پدر و مادرش از هم سواست.

با این حال سایه دچار اضطراب شده بود و کمی می لرزید. سر بزیر انداخته بود و با حالتی عصبی چند لحظه یک بار دستی به گونه اش می کشید. بالاخره آقای صابری متوجه شد و پرسید: اتفاقی افتاده دخترم؟ از چیزی ناراحتی؟

سایه با دستپاچگی گفت: نه نه هیچی...

نگاهی به ساعت انداخت و گفت: اگه اجازه بدین باید برم.

آقای صابری گفت: خواهش می کنم. خیلی خوش اومدی.

فریده خانم سر برداشت و بالاخره نگاهش کرد. سایه با خجالت لبخند زد. فریده خانم لبهایش را با زبان تر کرد و بالاخره تبسمی کرد. سهراب سوتی کشید و در حال کف زدن گفت: آشتی کردین!

فریده خانم خنده اش را فرو خورد و سر به زیر انداخت. سایه هم از جا برخاست و گفت: خیلی زحمت دادم ببخشید.

و با عجله به طرف در رفت. سهراب و بقیه هم از جا برخاستند. فریده خانم خداحافظی کوتاهی کرد و به اتاق برگشت. آقای صابری ولی صبر کرد تا از در بیرون بروند. هنوز توی راهرو بودند که کلید توی در چرخید و مرد جوانی وارد شد. نگاهی پرسشی به سایه انداخت. سهراب گفت: دخترداییمون سایه خانم، برادرم سهیل.

سهیل با خشم نگاهی به سهراب انداخت و بدون حرفی به اتاق رفت. سهراب شانه ای بالا انداخت و باهم بیرون رفتند.

وقتی سوار شدند، سایه پرسید: از ماجرا خبر داشت؟ از بابا بدش میاد؟

سهراب خندید و گفت: نه بابا از کجا بدونه؟ خودمون تازه فهمیدیم. اصلاً باورش نشد.

سایه حیرتزده پرسید: پس برای چی دلخور شد؟

سهراب مکثی کرد و بعد با تردید گفت: برای این که... معذرت می خوام... فکر کرد تو دوست منی. و من اینقدر موجود خجسته ای هستم که خوشحال آوردمت تا به خانواده معرفیت کنم. اونم وقتی که خودش برای این که با دختر مورد علاقش ازدواج کنه، یکی دو سال جنگید. همیشه هم با حرص می گفت همه ی این سختگیریها مال خودشه و نوبت به من که برسه هرکی رو نشون کنم مامان با خوشحالی قبول می کنه.

سایه سر به زیر انداخت. دلش لرزید. سهراب صرفاً جوابش را داده بود یا منظور دیگری هم داشت؟! یعنی ممکن بود به او علاقمند شده باشد؟

سر برداشت و با نگرانی نگاهی به نیمرخ او انداخت. سهراب ناگهان به طرفش برگشت و با نگاهش غافلگیرش کرد. سایه دستپاچه شد و احساس کرد نگاهش راز دلش را فاش کرده است. اما سهراب فقط پرسید: کجا برم؟

+: چی؟

سهراب خندید و پرسید: چی شده؟ چرا ترسیدی؟

+: من... من نترسیدم.

_: باشه ولی... کجا برم؟

+: نمی دونم.

_: حالت خوبه؟!

+: بله خوبم. یعنی...

_: یعنی چی؟

+: هیچی.

_: خب حالا از کدوم طرف برم؟ کجا تشریف می برین؟

سایه بالاخره فهمید چه می گوید. نفسش را رها کرد و آرام گفت: میرم خونه.

_: دلم می خواد با خانواده ی دایی بزرگم هم آشنا بشم.

+: اون که حتماً. برای تحویل گرفتن خونه هم که شده...

_: باور کن منظورم این نیست. فکر این که منم یه عالمه فک و فامیل داشته باشم خیلی هیجان انگیزه!

سایه زیر لب گفت: بله البته.

و بعد باز غرق افکارش شد. با صدای سهراب به خود آمد.

_: سایه خانم؟ چی شده؟

+: چی؟ هیچی. چیزی نشده.

_: چرا اینقدر عصبی هستی؟

+: چیز... هیچی...

_: کمکی اگه از دست من برمیاد... جای برادرت... بالاخره فامیل برای همین وقتاست دیگه...

سایه تبسم تلخی کرد و سری به تایید تکان داد. آرام گفت: متشکرم.

جلوی در خانه ی عمو توقف کرد. سایه در حالی که پیاده میشد گفت: چند لحظه لطفاً...

سهراب سری تکان داد و ماشین را خاموش کرد. سایه توی خانه دوید. جعبه ی کوچک قفل داری که همیشه کمی پول در آن برای روز مبادا نگه می داشت را باز کرد. سهراب توی دانشگاه مقداری از پولش را پرداخت کرده بود. کرایه اش را هم باید حساب می کرد. بدهی اش را جدا کرد و بقیه را توی جیبش گذاشت. با عجله به طرف در دوید. دم در نزدیک بود زمین بخورد که دیوار را گرفت و تعادلش را حفظ کرد.

سهراب که کنار ماشینش ایستاده بود، گفت: چرا می دوی بابا؟ من که همینجام.

سایه نفسی تازه کرد و گفت: ممنون. بفرمایین. این بدهیم و بقیشم ساعتی حساب کن بگو چقدر شد.

سهراب رنجیده خاطر نگاهی به اسکناسها و نگاهی به سایه انداخت. با دلخوری پرسید: برای این اینجوری دویدی؟ یعنی امروز بدهیتو صاف نمی کردی من شب خوابم نمی برد؟

سایه که انتظار اینطور ناراحت شدنش را نداشت سر بزیر انداخت. سهراب هم بدون این که پول را بگیرد به طرف ماشینش برگشت و گفت: دست شما درد نکنه.

هنوز در را نبسته بود که سایه با عجله در را گرفت و گفت: من منظور بدی نداشتم. خیال خودم اینجوری راحتتره. نمی خوام... یعنی... بابا آخه اینو بگیر اقلاً. خودت گفتی بعداً حساب می کنیم.

_: آخه من اینو بگیرم از کجا خیالم راحت باشه که برای فردا کم نمیاری؟

سایه لبخندی زد و گفت: اگه کم آوردم بهت زنگ می زنم میگم برام پول بیاری. خوبه؟ حالا میشه لطفاً بدون رنجش و مسخره بازی کرایتم حساب کنی؟

سهراب پول را گرفت و شمرد. آن را توی جیبش گذاشت و در حالی که کمربندش را می بست گفت: کرایه ی چی رو حساب کنم؟ گویا تمام رفت و آمد امروز به نفع من بوده نه شما! اگه بخوام منصف باشم باید یه چیزیم دستی بدم.

سایه خنده اش گرفت. زیر لب گفت: بیخیال...

سهراب هم خندید. خداحافظی کرد و راه افتاد. سایه اینقدر ایستاد تا پراید نقره ای توی پیچ کوچه گم شد.