X
تبلیغات
نماشا
رایتل

وارث ناشناس (6)

دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 04:07 ب.ظ
سلام سلام سلامممم
خیلی خیلی ممنونم از محبت و لطف و تبریکات همگی
من و رضا و بقیه ی بچه ها شکر خدا خوبیم. طبیعتاً کارم خیلی بیشتر شده و شبا هم که بیدارم  ولی همچنان دلم می خواد بنویسم و باشم. هرچند که دیگه نمی تونم قول بدم هر سه شنبه ده صفحه، هروقت تونستم یه کم بنویسم سریع پستش می کنم انشاءالله.
فعلاً این پست کوچولو رو داشته باشین منم برم یه چرت بخوابم اگه کودک بذاره

چند دقیقه در سکوت گذشت. سهراب غرق افکار خوشش بود و گاهی تبسمی می کرد. سایه از صندلی عقب به نیمرخ او چشم دوخته بود و راههای آشتی دادن عمه با پدرش را بررسی می کرد. بالاخره گفت: عمه منو از در خونه برنگردوند. معلومه که مهمون براش حرمت داره. خب اگه بابا یه هدیه بگیره و با یه دسته گل بیاد دیدن خواهرش، از خونه بیرونش که نمی کنه. شاید آشتی کردن.

سهرابی متفکرانه نوچی گفت و ادامه داد: بذار یه کم فکر کنم. با بابا هم مشورت می کنم ببینم از چه راهی وارد بشین بهتره. وای فکر کن! سر شب بیکاریم بریم خونه ی دایی! نمی دونی این جمله ی ساده برای من چه عقده ایه! ما خیلی کم معاشرتیم.

+: عوضش من! خونواده ی بابا، خونواده ی مامان، خونواده ی عمو... حوصله ی مهمونی ندارم. گاهی دلم می خواد سر شب فقط فیلم ببینم.

_: دو روز بیا جامونو عوض کنیم، می بینی که چندان لذتی هم نداره.

+: اونقدرا شبیه نیستیم که مثل خواهران غریب جابجا بشیم.

سهراب غش غش خندید و گفت: آره متاسفانه! با وجود نسبت فامیلی حتی!

سایه هم خندید.

نزدیک در دانشگاه پارک کرد. پیاده شد و باهم به دنبال کارهای سایه رفتند. اولین بار بود که یک پسر همراهیش می کرد، پشتیبانش بود و هرجا لازم بود دفاعی می کرد. حتی وقتی پول کم آورد کارت کشید و کسری پولش را حساب کرد. گرچه سایه خیلی شرمنده شد و هزار بار گفت در اولین فرصت پولش را می دهد، اما از ته دل خوشحال بود و احساس خوبی داشت.

بالاخره کارش تمام شد و باهم بیرون آمدند. سهراب نگاهی روی ساعتش انداخت و گفت: اوه من باید یه قرصی نیم ساعت پیش می خوردم ندارم همرام. اشکالی نداره سر راه اول برم دم خونه، بخورم، بعد برسونمت؟

+: نه. چه اشکالی داره؟

جلوی در خانه شان پارک کرد. نگاهی کرد و گفت: اگه حاضری یه بار دیگه اخم و تخم مامان رو تست کنی بیا تو.

سایه خندید و گفت: حاضرم.

پیاده شد و به دنبال سهراب وارد خانه شان شد. بوی خوش ماکارونی توی خانه پیچیده بود. سهراب سلام بلندی کرد و به سایه تعارف کرد وارد شود. سایه با تردید قدمی جلو گذاشت. از خجالت و شیطنت این که بر خلاف میل عمه اش وارد شده است، خنده اش گرفته بود. لبش را محکم گاز گرفت و سر بزیر انداخت.

سهراب با خنده نگاهش کرد و گفت: به چی می خندی؟ خب بیا تو!

فریده خانم که کنجکاو شده بود، جلو آمد و با دیدن سایه چهره اش در هم رفت. سایه خنده اش را فرو خورد و شرمزده سلام کرد. از این که وارد شده بود پشیمان شد. اخم فریده خانم شوخی بردار نبود. جواب سلامی که به سایه داد بیشتر شبیه تشر بود.

سایه مثل بچه ی خطاکاری که آماده ی تنبیه باشد، لب برچید و سر بزیر انداخت.

سهراب نگاهی به آن دو انداخت و چون حرفی به ذهنش نرسید، مِن مِن کنان گفت: امدم... قرصمو بخورم... نیم ساعت پیش باید می خوردم...

فریده خانم بدون این که نگاه شماتت بارش را از سایه بردارد گفت: قرصت که تموم شد. دوره اش ده روز بود.

سهراب دستی به موهایش کشید و گفت: جدی؟ چه خوب! فکر کردم هنوز یه ورق دیگه هست. پس... با اجازتون یه لیوان آب بخورم و زحمت کم کنیم.

وقتی از کنار مادرش رد میشد، فریده خانم غرید: مگه من نگفتم صناعی نمی شناسم؟

سهراب یک قدم به عقب برگشت. نگاهی به سایه انداخت و آرام گفت: بله شما گفتین. ولی پدر ایشون، یعنی دایی من حرفهای دیگه ای می زدن. به شمام پیغوم دادن که نگران نباشین، نمی خوان مزاحم زندگیتون باشن. از روز اولم نمی خواستن مالتونو بالا بکشن، پول رو داده بودن دایی بزرگه که اونم مثل بقیه ی اموال خانواده هاپولیش کرده. بقیه رو نگه داشتن، باهاش کار کردن، زیادش کردن، شده این خونه. ولی نقل این حرفا نیست مادر من. دلم می خواست با اقواممون رفت و آمد داشتیم. همین.

بعد بدون این که منتظر جواب شود به آشپزخانه رفت. فریده خانم باز هم نگاه خصمانه اش را به سایه دوخت و پرسید: قصد تو چیه؟ تو هم دلت می خواد با اقوامت رفت و آمد داشته باشی؟

"اقوامت" را با کنایه و اشاره به سوی سهراب که رفته بود، گفت و افزود: وضعش خوب شده نه؟ مورد مناسبیه.

سایه آهی کشید. این که خیلی وقت بود از سهراب خوشش می آمد، درست. این که از بچگی خانه ی دنج عموجان را دوست داشت به جای خود، ولی این که اینطوری علاقه هایش زیر سؤال بروند اصلاً قابل قبول نبود. او توری برای سهراب یا خانه اش پهن نکرده بود.

سهراب برگشت. ظاهراً حرفهای مادرش را شنیده بود. با دلخوری نفس عمیقی کشید و گفت: این چه حرفیه مامان؟ می خواست عمه شو ببینه، همین. مزاحم شدیم؟ من معذرت می خوام. میریم.

سایه چرخید و به طرف در رفت. همان وقت مردی وارد خانه شد. سهراب که هنوز هم ناراحت بود، با چهره ای درهم گفت: سلام بابا.

سایه هم زیر لب سلامی کرد. پدرش با تردید جوابشان را داد و پرسشی به سهراب چشم دوخت.

سهراب توضیح داد: سایه خانم دخترداییم هستن. ما اینو امروز فهمیدیم. می خواست مامان رو ببینه. اما انگار مامان خیلی خوشش نیومد.

_: یعنی چی؟ بفرمایید تو.

سایه به تندی گفت: نه دیگه بریم.

پدر سهراب سر بلند کرد و رو به فریده خانم که هنوز آنجا بود، پرسید: تا کی می خوای انکارش کنی؟ برای چی؟

بعد رو به سایه کرد و گفت: سایه خانم بفرما تو. نهار خوردین؟

سایه با ناراحتی گفت: مزاحم نمیشم.

آقای صابری دستی توی هوا تکان داد و گفت: یه لقمه غذا هست دور هم می خوریم دیگه. بیا تو.

دوباره رو به همسرش کرد و گفت: فریده خانم، قربون قد و بالات، روی مهمونتو ببوس و یه بشقاب اضافه بذار سر سفره.