X
تبلیغات
رایتل

وارث ناشناس (3)

سه‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 01:36 ب.ظ

سلام

اینم پست جدید. امیدوارم لذت ببرین


از جا برخاست و گفت: از پذیراییتون متشکرم. عذر می خوام مزاحمتون شدم.

مادر سهراب هم برخاست و گفت: خواهش می کنم. ببخشین نتونستم کمکتون کنم.

سایه چند لحظه به چشمهای زن نگاه کرد و بعد آرام گفت: خواهش می کنم.

سهراب هم با او آمد. وقتی راه افتاد مثل همیشه پرسید: کجا تشریف می برین؟

سایه به عقب تکیه داد. چشمهایش را بسته بود و سعی می کرد نتیجه ای بگیرد. به آرامی گفت: میرم خونه... نه میرم خونه مامانم... چرا دروغ گفت؟ از چی می ترسید؟

سهراب هم آرام گفت: نمی دونم. برم میدون قرنی؟

سایه که به نتیجه ای نرسیده بود، آهی کشید و چشمهایش را باز کرد. بعد از چند لحظه گفت: نه اونجا خونه ی باباس. خونه مامان بولوار جهاده.

سهراب حرفی نزد و به راهش ادامه داد. سایه به جلو خم شد و پرسید: آخه گفتنش چه ضرری داشت؟ کی بدش میاد یه خونه به بچه اش برسه؟

سهراب به سردی گفت: حتماً دلیل قانع کننده ای داره. شایدم واقعاً من اون سهرابی که شما می خواین نباشم. من تو عمرم اسم صناعی رو از مادرم نشنیدم.

+: جان من راستشو بگو. هیچی می دونی؟

_: نه. قسم می خورم که هیچی نمی دونم.

سایه با ناامیدی گفت: حدس می زدم.

بعد ادامه داد: ولی من باید پیداش کنم. خدا بیامرز عموم به گردنم حق داره. من تا وقتی که نفهمم که موضوع چیه آروم نمی گیرم.

_: بهتر نیست دنبال یه سهراب صابری دیگه بگردی؟

+: نه. اول باید ببینم مادرتون چی رو پنهان می کنه. میشه کمکم کنین؟ حق الزحمه رو هرچی بشه می پردازم.

_: من به مادرم خیانت نمی کنم.

+: پووووف! چه خیانتی؟

_: اگه حرفی بود که می خواست بزنه خودش می گفت.

+: به نظر من این همه پرده پوشی فقط یه دلیل می تونه داشته باشه.

سهراب با بدبینی پرسید: مثلاً چه دلیلی؟

سایه چند لحظه حرفش را مزه مزه کرد و بعد آرام گفت: این که شما پسرعموی من باشی.

سهراب چنان ترمز کرد که سایه از جا پرید!

برگشت و با عصبانیت پرسید: این چه حرفیه خانم؟ چرا تهمت می زنی؟ حتی بچه ی اولم نیستم که بگیم مادرم قبل از این که با بابا ازدواج کنه، ازدواج کرده باشه. نخیر همچین چیزی نیست. سند دارم، مدرک، همه چی.

سایه با کمی ترس گفت: معذرت می خوام.

سهراب نفس عمیقی کشید. رو گرداند. دوباره راه افتاد و با تندی گفت: حتماً یه خصومت شخصیه. به من و شمام ربطی نداره. اگه داشت مامان می گفت.

+: مثلاً یه بدهی؟

_: بس کن خانم. اصلاً من باید اون خونه رو قبول کنم؟ درسته؟ نمی خوامش. یا برو دنبال یه سهراب صابری دیگه بگرد، یه خونه رو بین بقیه ی وراث قسمت کنین حالشو ببرین.

+: به من هیچی نمی رسه. مطمئن باش. من همونطور که گفتم به خاطر دِینی که به عمو دارم می خوام آخرین خواسته شو اجرا کنم.

_: دست از سر ما بردار.

سایه به عقب تکیه داد و با ناراحتی گفت: باشه.

سهراب بدون این که حرف دیگری بزند تا خانه ی مادر سایه رفت. جلوی در نگه داشت. دستش را توی قاب پنجره ستون بدنش کرد و منتظر ماند تا سایه پیاده شود.

سایه کیف پولش را باز کرد و گفت: نمی دونم چند ساعت شد. چقدر بدم؟

_: بفرمایین.

دو سه تا اسکناس در آورد و پرسید: از سه ساعت بیشتر شده؟

سهراب بدون این که نگاهش کند، به تندی گفت: خانم پیاده شو حوصله ندارم.

سایه از لحنش خنده اش گرفت. سر به زیر انداخت. مثل مردهایی که همسرشان زیادی معطلشان کرده است، حرف میزد!

پول را بین دو صندلی جلو گذاشت و در را باز کرد. سهراب پول را به طرف او گرفت و گفت: نمی خواد.

سایه محکم گفت: من از آژانس یه ماشین خواستم، حالا هم حسابشو می کنم. بحث سهراب صابری جداست.

و به سرعت پیاده شد.

سهراب یک اسکناس از جیبش در آورد و گفت: پس حداقل بقیشو بگیر.

سایه بقیه ی پول را گرفت. در خانه ی مادرش را باز کرد و غرق فکر وارد شد. مامان با سرعت مشغول بود. از آشپزخانه به پذیرایی می دوید و دوباره به آشپزخانه برمی گشت. با دیدن او گفت: کجایی تو؟ از صبح فکر کردم حداقل میای کمک.

سایه متفکرانه گفت: ببخشید. یادم نبود مهمونیه. الانم داشتم می رفتم خونه.

_: خونه نبودی؟ باز لباس مجلسی نیاوردی؟

+: نه خونه نبودم. یه دست که اینجا دارم. همونو می پوشم.

_: دو سه تا مهمونی قبلیم همونو پوشیدی. دختر من جلوی اینا آبرو دارم. کاش حداقل اندازه هات به من می خورد، از لباسای من می پوشیدی.

در همان حال یک سینی را پر از لیوان کرد و برداشت. سایه خواست از دستش بگیرد، که گفت: نه نه دست نزن. برو یه دوش بگیر که قیافت پر از خاک و خستگیه. کجا بودی؟ کوه کندی؟

سایه دستی به سرش کشید و گفت: آره رفته بودم سر کوه یه میخ بکوبم، بعد فهمیدم که نرود میخ آهنین در سنگ!

_: خب دریل می بردی دختر من!

سایه لبخندی زد و گفت: دفعه ی بعد همین کار رو می کنم.

بعد تنها لباس مهمانی موجود را برداشت و به طرف حمام رفت.

هرچه فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید. آخر چه خصومتی بود که خانم صابری نمی خواست آن خانه به سهراب برسد؟ چرا؟!

به آژانس تلفن زد. تلفنچی گوشی را برداشت.

+: ببخشید می تونم با آقای صابری صحبت کنم؟

_: نیسته خانم.

+: میشه شماره همراهشو لطف کنین؟

_: نه اجازه ندارم. چکارش دارین؟

+: یه چیزی تو ماشینش جا گذاشتم.

_: شما کی هستین؟ وقتی امد بهش میگم.

+: من صناعیم. اشتراک پونصد و چهار. ولی الان خونه نیستم. خودش می دونه کجا پیادم کرده.

_: باشه. بهش میگم.

گوشی را گذاشت و آهی کشید. مامان پرسید: چی جا گذاشتی؟

+: هیچی. فقط می خواستم یه چیزی ازش بپرسم.

_: چی بپرسی؟

+: می خواستم ببینم... کارت دانشجوییم تو ماشینش نیست؟

بعد برای این که چشمش توی چشم مادرش نیفتد به طرف آشپزخانه رفت.

مهمانی شلوغ و پر سروصدا پیش می رفت. برای سایه جای شکرش باقی بود که چون مامان کمک دیگری نداشت، مجبور شد از اول تا آخر توی آشپزخانه بماند و با افکارش تنها باشد.

صبح روز بعد باید سری به دانشگاه میزد. درگیر کارهای فارغ التحصیلی اش بود. پول کم داشت. بابا گفته بود می تواند سر راه برود از او بگیرد. کارت بانکش سوخته بود و بابا نمی توانست به حسابش بریزد. به آژانس زنگ زد.

تلفنچی همین که صدای او را شناخت، گفت: خانم، صابری الان اینجایه. میگه چیزی تو ماشینش ندیده.

+: می تونن بیان دنبال من؟

_: مسیرتون؟

+: ساعتی می خوام. کارم طول می کشه.

_: بسیار خب. میگم بیاد.

سهراب هنوز درست ترمز نکرده بود که سایه در ماشین را باز کرد و گفت: سلام.

_: علیک سلام.

از کوچه خارج شد و پرسید: کجا برم؟

+: اول میرم شریعتی.

سهراب راه افتاد و بعد از چند لحظه پرسید: جریان تلفن دیروزی چی بود؟ خبر تازه ایه؟

+: نه. می خواستم ببینم مادرتون حرفی نزده؟

_: نه. چیزی نگفت.

+: هیچی؟

_: ببین خانم صناعی... منم به اندازه شما کنجکاو شدم. ولی مادر من نخواد حرف بزنه، محاله بتونی ازش حرفی بکشی. دیشب هرچی بالا و پایین کردم فقط گفت من از این خونواده خوشم نمیاد. همین! دیگه چکار می تونستم بکنم؟

+: پدرتون چی؟

_: اون دیگه بدتر از مامان. صاف نگام کرد و لام تا کام حرف نزد. هیچی. حتی یک کلمه!

+: خواهر برادراتون؟

_: پرسیدم. نمی دونستن.

+: واقعاً نمی دونستن یا به روی خودشون نیاوردن؟

_: نمی دونستن. نه بابا. تو خونه ی ما تا حالا اسمی از صناعی نبوده. منم در حد همین شما و مرحوم صناعی اونم تو آژانس شنیدم.

+: دارم خل میشم بس فکر کردم.

_: خونواده ی مرحوم صناعی چی میگن؟

+: هیچی. برای اونام خیلی عجیب بود که عمو این وصیت رو کرده. ولی به هرحال پدرشون بوده و دلشون می خواد به وصیتش عمل کنن. همین.

به خیابان شریعتی که رسیدند آدرس دقیقتر را داد. جلوی مغازه ی لوازم خانگی پدرش جای پارک نبود. سهراب گفت توی کوچه منتظرش می ماند.

سایه کلافه گفت: جای پارک پیدا نمی کنی.

سهراب از داشبورد کاغذ قلمی درآورد. شماره اش را یادداشت کرد و گفت: یه کاریش می کنم. وقتی کارتون تموم شد زنگ بزنین میام  همینجا.

سایه کاغذ را گرفت. نگاهی به شماره انداخت و گفت: باشه.

بابا مشتری داشت. جواب سلامش را داد و به کارش ادامه داد. سایه تا عقب مغازه رفت و روی صندلی نشست. دوباره به شماره ی سهراب نگاه کرد و در دل گفت: یعنی تو کی هستی؟!

شماره را توی گوشیش وارد کرد و کاغذ را بیرون انداخت. به پدرش چشم دوخت. مشتری یخچال را پسندید و وارد معامله شدند. سایه لبخندی زد. اینطوری با عذاب وجدان کمتری طلب پول می کرد.

مشتری کارت کشید و پدر سایه هم گفت تا عصر یخچال را برایش می فرستد. بالاخره کارش تمام شد و مشتری رفت. رو به سایه کرد و گفت: خب دختر گل بابا چطوره؟

سایه لبخندی زد و گفت: خوبم. درگیر کارای آخری دانشگاه.

_: کار سهراب صابری به کجا رسید؟ کمال که خیلی شاکی بود. می گفت آگهی روزنامه هیچ کمکی بهش نکرده.

سایه سر به زیر انداخت و متفکرانه گفت: فکر کنم پیداش کردم. به آقاکمال چیزی نگفتم ولی...

_: ولی چی؟ کجا پیداش کردی؟

سایه سر برداشت و گفت: راننده ی آژانس سر خیابونه. الانم با اون امدم. بیرون منتظرمه.

پدرش به پشتی صندلی تکیه زد و در حالی که با خودکارش بازی می کرد، پرسید: مطمئنی خودشه؟

+: شاید اولش مطمئن نبودم. ولی اینجا یه چیزی می لنگه. چه جوری بگم...

_: یعنی چی؟ الان مطمئنی؟

+: آره مطمئنم. یعنی اگر خودش نبود اینجوری نمیشد.

_: چه جوری نمیشد؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی.

+: بابا... شما از زندگی عمو خبر داشتین؟ مثلاً ... مثلاً زن دوم نداشته؟

_: نه فکر نمی کنم. عاشق خانمش بود. حتی بعد از فوتشم با وجود این که بچه هاشم بدشون نمیومد که یه نفر رو بیارن که تنها نباشه راضی نشد. دیگه تا وقتی که تو همخونه اش شدی.

سایه سر به زیر انداخت. چند لحظه فکر کرد و بعد سر برداشت. به آرامی گفت: خب شاید یه وقتی... یه جایی... قبل از فوت خانمش... شاید...

_: موضوع چیه؟ چی داری میگی؟ تو فکر می کنی این بنده ی خدا پسرشه؟

+: آره. سنش می خوره که باشه. ولی خودش به شدت انکار می کنه.

_: چند سالشه؟

+: نمی دونم. جوونه. ولی... ولی من با مادرش حرف زدم. یه جور بدی گفت که ما صناعی نمی شناسیم. یه جوری که من مطمئن شدم که می شناسه.

_: خب نمی تونه یه رابطه ی دیگه باشه؟

+: خود پسره هم همینو میگه. ولی چه رابطه ای؟ چرا مادرش از عمو بدش میاد؟ اینقدر که حاضر نیست هدیه ی به این ارزشمندی رو برای پسرش قبول کنه.

_: گفتی با خودش اومدی؟

+: آره. جای پارک نبود رفته تو کوچه.

شاگرد مغازه وارد شد و گفت: آقا کرایه ی وانتم حساب کردم.

پدرش سری تکان داد و گفت: باشه.

بعد رو به سایه گفت: بیا بریم ببینیم چی میگه.

باهم از مغازه بیرون آمدند و قدم زنان راه افتادند. توی اولین کوچه پیچیدند. سایه ماشین را انتهای کوچه تشخیص داد. با پدرش تا نزدیک ماشین رفتند. سهراب پیاده شد و سلامی کرد. بابا اما چند لحظه غرق فکر نگاهش کرد، بعد با صدایی که به سختی بالا می آمد جوابش را داد.