نمای وبلاگ وارث ناشناس (2) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

وارث ناشناس (2)

سه‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 03:45 ق.ظ

سلام سلاممم

سحرگاه سه شنبه تان بخیر! بیخوابی آپ بی وقتم داره دیگه! تازه می خواستم بیام بگم مریضم و نمی تونم آپ کنم دیدم یه ذره حس نوشتن هست، دو دستی چسبیدمش و پنج صفحه نوشتم!

دعا کنین بتونم با آب نمک حریف چرک گلوم بشم و به آنتی بیوتیک نرسه که نمی تونم دارو بخورم

این پستم تقدیم به رهای عزیز و زینب مهربان که قول دادم این پست رو بهشون تقدیم کنم باشد که مورد عنایت قرار گیرد.

این دوست جدیدمونم تازه شروع کرده به قصه نوشتن، خوشحال میشه بهش سر بزنین. 


این پست ویرایش نشده. اشتباهی داشت بگین اصلاح کنم.


توی موهایش چنگ زد و روی مبل ولو شد. یعنی الان باید می رفت خیابان گلدشت؟ نگاهی به ساعت انداخت. دوازده و نیم بود. از جا برخاست. توی یخچال جستجو کرد. هیچ چیز به درد بخوری نداشت. حس آشپزی هم نبود. ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد! چند وقت بود به مامان سر نزده بود؟ شاید دو هفته! خیلی بود. به خود گفت: زشته! باید برم دیدنش!

با شیطنت خندید. به مامان زنگ زد تا پرس و جویی بکند. تا سلام کرد مامان شروع به گلایه کرد که چرا سر نمی زند و این چه وضعیست و معلوم نیست به تنهایی آنجا چه می کند.

با خوشحالی اطلاع داد که می خواهد به دیدنش برود. گوشی را گذاشت و به خود گفت: خیلی بدجنسی دختر! دید و بازدید محض خاطر یه لقمه غذا؟!

بالاخره هم برای فرو نشاندن عذاب وجدان گلهایی که خریده بود را برداشت و پیاده راه افتاد. هوا خوب بود و خیال نداشت بیش از آن از تاکسی استفاده کند. نیم ساعتی راه رفت تا رسید. کلید توی در انداخت و وارد شد.

نگاهی به دسته کلید سنگینش انداخت. کلیدهای خانه ی پدرش، مادرش، آپارتمان عمو و خانه ی قدیمی عمو!

با خود گفت وقتی این سهراب صابری را پیدا کردم کلیدها را به او می دهم.

دسته کلید را کمی توی دستش بالا و پایین کرد و دوباره در کیف گذاشت. مامان با خوشحالی به استقبالش آمد. در آغوشش کشید و گلها را به او هدیه داد.

ناپدری هنوز نیامده بود. خواهرش هم مدرسه بود. فقط برادر کوچکش خانه بود که هنوز مدرسه نمی رفت. کنار او نشست و مشغول بازی با لگوها و سرگرم کردن او شد. در همان حال با مامان هم حرف میزد. از گرفتاری دانشگاه و پیدا نکردن سهراب صابری می گفت.

مامان هم از خانه و زندگی و مهمانیها و رفت و آمدهایش می گفت. برای هفته ی آینده مهمانی بزرگی داده بود و از او خواست حتماً شرکت کند.

حوصله ی مهمانیهای بزرگ مامان که معمولاً خانواده ی پرجمعیت همسرش را دعوت می کرد را نداشت. این که به او به چشم دختر شوهر قبلی نگاه کنند، برایش ناخوشایند بود. ولی به مامان حرفی نزد و گفت می آید.

وقتی برگشت به آقاکمال پسر بزرگ عموجان اطلاع داد که سهراب صابری را پیدا نکرده است و می خواهد برود دنبالش بگردد. ولی به نظر آقاکمال اینطوری گشتن بیهوده بود. گفت به روزنامه آگهی می دهد.

بعد از آگهی تا چند روز منتظر خبر بودند. اما به جز چند تلفن اشتباهی خبر دیگری نشد. بالاخره یک شب بدون آن که به آقاکمال بگوید، تصمیم گرفت هرطوری هست برود و این سهراب صابری را بیابد.

روز بعد دوباره به آژانس تلفن کرد. به انتظار ماشین کلافه دم در قدم میزد. وقتی پراید نقره ای را دید لبخندی زد و سوار شد. پسرجوان پرسید: کجا تشریف می برین؟

+: خیابون گلدشت.

راه افتادند. مسیر را نگاه می کرد و فکر می کرد حالا چه باید بکند. وقتی رسیدند، راننده گفت: اینجاست. کجا برم؟

+: یه کم برین جلوتر...

جلوی یک میوه فروشی پیاده شد و سراغ سهراب صابری را گرفت. کسی او را نمی شناخت. دوباره سوار شد. کمی از فروشنده ی یک سوپرمارکت و مشتریهایش پرسید. بازهم به جایی نرسید. از عابرین سؤال کرد، همینطور از فروشنده های مغازه های کوچکتر توی کوچه ها. آنقدر قد خیابان را بالا و پایین شده بود که کلافه شده بود. انگار هیچکس این اسم به گوشش نخورده بود. خسته توی ماشین نشست.

راننده نگاهی به پیچ انتهایی خیابان انداخت و پرسید: برم؟

سایه به در باز ماشین خیره شد و گفت: نه.

_: خیلی معذرت می خوام. ولی میشه بپرسم دنبال چی می گردین؟

بدون این که نگاهش کند، بی حوصله گفت: دنبال یه نفر به اسم... سهراب صابری.

راننده با تعجب برگشت و پرسید: شوخی می کنین؟

سایه عصبانی گفت: مگه من با شما شوخی دارم آقا؟ خل شدم. دو ساعته دارم مردمو سین جیم می کنم. تو اینترنت گشتم. به روزنامه آگهی دادم. کم کم دارم فکر می کنم اصلاً ماجرا از پایه مشکل داره!

_: کدوم ماجرا؟

+: وصیتنامه ی عموم.

_: چه ربطی به من داره؟

+: چه می دونم چه ربطی به شما داره. شما دارین سؤال می کنین!

_: خب آخه دارین میگین سهراب صابری!

+: آره. می شناسینش؟

راننده تاکسی که با نگاهی حیرتزده گفت: خودمم! ولی حتماً اشتباه شده. من عموی شما رو نمی شناسم.

سایه که بیش از آن خسته بود که بتواند به سرعت مطلب را درک کند، غرق فکر گفت: حتماً میشناختین. همون پیرمردی که من تو خونه اش زندگی می کنم. خدا رحمتش کنه البته...

راننده متفکرانه گفت: خدا رحمتشون کنه. شاید یکی دو بار دیده بودمشون. ولی...

سایه ناگهان از جا پرید و پرسید: شما چی گفتین؟ سهراب صابری؟

راننده از حرکت ناگهانی او خنده اش گرفت. رو گرداند که او خنده اش را نبیند. بعد نیم خیز شد. کیف پولش را از جیب عقب شلوارش بیرون کشید. با دقت کارت شناساییش را درآورد و به طرف او گرفت.

سایه با نفسی که به سختی بالا می آمد، مشخصات روی کارت را خواند و بریده بریده پرسید: اون وقت شما... اینجا زندگی می کنین؟ تو گلدشت؟

_: با اجازتون.

+: بعد قبلاً مدیریت بودین؟ یکی دو سال پیش؟

_: بله...

+: بعد..

حرفش را ادامه نداد. هنوز گیج بود و بار دیگر مشخصات روی کارت را خواند.

راننده گفت: ولی متأسفم. باید بگم از اول اشتباه کردین. من عموی شما رو به جز چند باری که سوار ماشین شدن نمی شناسم.

سایه کارت را به او پس داد و گفت: شاید پدرتون با عمو آشنا باشن. شاید پدربزرگتون اسمش سهراب بوده باشه. هوم؟

_: نمی دونم والا. پدربزرگم که نه... سهراب نبوده. از آشنایی پدرم با عموی شما هم اطلاعی ندارم. می تونم بهش زنگ بزنم بپرسم.

+: لطف می کنین اگه زنگ بزنین.

شماره را گرفت و منتظر شد. ولی کسی جواب نداد. بعد از چند لحظه گفت: جواب نمیده. ولی به هرحال شما میگین سهراب... حتماً یه سهراب دیگه بوده.

سایه در ماشین را بست و در حالی که به عقب تکیه میداد گفت: اسم پدرتون و نشونیتون با اون که عمو گفته مطابقه.

سهراب در حالی که راه میفتاد گفت: ولی من ایشونو نمی شناختم. باور کنین.

سایه چشمهایش را بست و خواب آلوده گفت: باور می کنم.

_: حالا موضوع چی بوده؟

+: خونه ی قدیمیشو براتون به ارث گذاشته.

سهراب از خنده منفجر شد. طوری که خواب آلودگی سایه هم پرید! راست نشست و پرسید: به چی می خندین؟

_: به این که چقدر خنده دار بود اگه من واقعاً همون سهراب صابری بودم که شما میگین! خونه؟!! من قسطای ماشینمو دارم به زور میدم.

سایه بدون این که خنده اش بگیرد، جدی گفت: خب شاید واقعاً خودش باشین. منافاتی نداره که.

_: دست بردارین خانم. من تو اوج خواب خوشم هم همچین چیزی رو نمی بینم.

+: آخه پدرتون که جواب ندادن. شمام نمی دونین. شاید بالاخره یه آشنایی ای... بدهی ای... چیزی بوده.

_: به من؟!!! مثلاً یه دفعه پول کرایه تاکسی رو نداده باشن؟ خانم دیگه نهایت بدهی ای که این شخص می تونه به من داشته باشه همینه که اونم حلالش. ما از زنده ها نتونستیم طلبی صاف کنیم، مرده ها پیشکش.

سایه با حرص گفت: به جای یه کرایه تاکسی یه خونه رو پیشکش نمی کنن.

_: قربون آدم چیزفهم. منم که همینو دارم میگم.

+: میشه یه بار دیگه به پدرتون زنگ بزنین؟

_: حرفی نیست. ولی حتماً باز موبایلشو تو خونه جا گذاشته. بابا هیچوقت با این تکنولوژی کنار نیومده.

+: مادرتون چی؟

سهراب توی یک کوچه پیچید و گفت: مامان باید خونه باشه. بیاین از خودش بپرسین. اینجوری دیگه خیالتون راحت میشه.

جلوی یک خانه توقف کرد. سایه نگاهی به در بسته انداخت و فکر کرد: ربع ساعت پیش اینجا بودم و اصلاً به فکرم نرسید می تونم زنگ این خونه رو بزنم!

سهراب توی در کلید انداخت و گفت: بفرمایید.

سایه نگاهی کرد و گفت: اگه اشکال نداره منتظر میشم.

سهراب سری تکان داد و گفت: هرجور راحتین.

از دم در صدا زد: مامان... مامان...

بعد وارد خانه شد. سایه نگاهی به راهروی ورودی ساده ی خانه انداخت. تشنه و خسته بود.

زنی به استقبالش آمد. سهراب شباهت زیادی به او داشت. سایه سلامی کرد. زن با اصرار گفت: بفرمایید تو. دم در بده.

با تردید به دنبال او وارد شد. زن با دو لیوان شربت خنک از او و سهراب پذیرایی کرد. سربزیر آرام شربت می خورد و یادش رفته بود که چرا آنجاست.

زن خودش شروع کرد و گفت: سهراب میگه شما دنبال یه سهراب صابری می گردین...

+: بله...

_: ولی اشتباه گرفتی خانم جان. ما اصلاً صناعی نمی شناسیم.

+: شوهرتون چی؟ اگه گوشیشون تو خونه جا نمونده میشه بهشون زنگ بزنین؟ یا شماره بدین من زنگ بزنم.

_: احتمالاً جا مونده.

سایه با بیچارگی از سهراب پرسید: محل کارشون کجاست؟ میشه منو ببرین اونجا؟

سهراب نگاهی به مادرش انداخت و بعد آرام گفت: بیرون شهره. تو یه کارخونه... دوره...

+: من امروز باید ببینمشون.

مادرش گفت: برای چی خانم؟ دارم بهتون میگم اشتباه شده.

سایه نگاهی به چهره های مادر و پسر انداخت و گفت: ولی یه حسی به من میگه... اینجا یه چیزی اشتباهه!

سهراب پوزخندی زد. مادرش به تندی گفت: من نمی فهمم شما چی میگین. ما صناعی نمی شناسیم. همین و والسلام...

سایه ناباورانه نگاهش کرد. آخرین جرعه ی شربتش را نوشید و فکر کرد: نکنه چیزخورم کرده باشه!

هرچند به قیافه ی مهربان زن نمی آمد. اما سایه حاضر بود قسم بخورد که در آن جوّ سنگین دروغ بزرگی وجود داشت!