X
تبلیغات
رایتل

وارث ناشناس (1)

سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:37 ق.ظ

سلام دوستام

اینم یه پست نصف شبی کوتاه جهت خالی نبودن عریضه، تقدیم به همه ی دوستان مخصوصاً دختری به نام امید که مدتیه دلش یه پست نصف شبی می خواد که صبح سورپریز شه! امیدوارم لذت ببری رفیق!



آبی نوشت: عزاداریاتون قبول باشه. التماس دعا...


وارث ناشناس

 

 

سایه روی مبل نشست و برای بار چهارم شماره ی آژانس سر خیابان را گرفت. نفسش را پف کرد و با حرص فکر کرد: چرا همش اشغال می زنه؟ خدا کنه ماشین داشته باشه.

بالاخره بوق آزاد! به دیوار روبرو چشم دوخت و طوطی وار گفت: سلام. یه ماشین برای اشتراک پونصد وچار می خواستم.

تلفنچی بی حوصله تر از او گفت: چشم. الان میاد. کجا میرین؟

سایه نگاهی به کاغذی که آدرس روی آن نوشته بود، انداخت و گفت: خیابون مدیریت.

_: باشه.

و قطع کرد. سایه نگاهی به گوشی انداخت و بعد آن را سر جایش گذاشت. به دیوار روبرو چشم دوخت و با لبخند فکر کرد: کاش گفته بودم راننده ی پراید نقره ای رو بفرسته!

راننده ی پراید نقره ای پسرک جوان چشم سبز و موبوری بود که علاوه بر قیافه ی جالب توجه بسیار هم مؤدب و منصف بود.

اگرچه سایه به افکارش اجازه نمی داد از این پیشتر بروند ولی خب... انکار که نمی توانست بکند، حتی گاهی خوابش را می دید.

از جا برخاست و با تشر به خود گفت: بس تنها موندی مالیخولیا گرفتی! بسه دیگه.

نگاهی به فضای خالی روبرویش انداخت و در حالی که ژاکتش را می پوشید، پرسید: مگه توقع زیادی دارم؟ درسته که مهندس این مملکتم، ولی دیگه چی دارم که بگم پسره کلاسش از من پایینتره؟ هرچقدرم مسخره و بیخود به نظر برسه! هرچند تو این چند سالی که مشتری این آژانسم و خیلی وقتا میاد دنبالم، نه اسمشو فهمیدم و نه کوچکترین توجه خارج از عرفی بهم کرده.

با صدای بوق ماشین نفس عمیقی کشید و گفت: خل شدی ها! بابا بی خیال...

برگشت، کاغذ را از روی میز برداشت و از در بیرون رفت. با نگاهی به ماشین دم در امیدش بر باد رفت. راننده پیرمرد بداخلاقی بود که انگار همیشه طلب پدرش را داشت!

سایه در ماشین را باز کرد و به خود گفت: صبور باش!

پیرمرد راه افتاد و غرید: خیابون مدیریت می رفتی؟

+: بله...

نگاهی روی کاغذ چروکیده انداخت. برای بار هزارم اسم و آدرس را خواند. سهراب صابری... یعنی چطور آدمی بود؟ اصلاً کی بود؟ چرا عموجان خانه ی قدیمیش را به او بخشیده بود؟

آهی کشید. خیلی به این موضوع فکر کرده بود و به هیچ جا نرسیده بود. بهتر بود می رفت و خودش میدید. شش ماه از فوت عموجان گذشته بود و هرکدام از بچه هایش به بهانه ای از گشتن دنبال این وارث ناشناس که عموجان ثلث مالش را برای او گذاشته بود، طفره رفته بودند.

بالاخره سایه داوطلب شد که خودش برود. عموجان بیش از این حرفها به گردن او حق داشت. ده سالی بود که خانه ی او زندگی می کرد. پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و کمی بعد هر دو ازدواج کرده بودند. سایه در ظاهر مشکلی با ناپدری و نامادریش نداشت، ولی وقتی پیش هرکدام از آنها می ماند تب می کرد. عموجان که پزشک اطفال بود تبهای طولانیش را عصبی تشخیص داد و او را به خانه ی خود برد. آن موقع سایه دوازده ساله بود. با پدر و مادرش رفت و آمد داشت، پدرش هم مرتب خرجی اش را می داد، ولی ساکن خانه ی عمویش شد. عمو هم تنها زندگی می کرد. همسرش را از دست داده بود و بچه هایش ازدواج کرده بودند. آن زمان هفتاد و دو سال داشت. بیست سالی از پدر سایه بزرگتر بود و زود هم ازدواج کرده بود. ولی پدر سایه دیر ازدواج کرده بود و فاصله سنی اش با دخترش نزدیک چهل سال بود.

سایه به خیابان چشم دوخت و به آن خانه ی دوست داشتنی فکر کرد. خانه ای که بیش از چهل سال از ساختش می گذشت و جزو اولین خانه های تیرآهنی شهر به شمار می آمد. یک خانه ی دو طبقه ی زیبا که سایه هشت سال از بهترین سالهای زندگیش را آنجا گذرانده بود.

در سالهای اخیر آپارتمانی برای بچه هایش ساخته بود و به هرکدام یک واحد داده بود که بعد از فوتش به نامشان شد. به اصرار بچه ها یکی دو سال آخر عمرش خانه اش را رها کرد و به سوئیتی که همکف ساختمان آنها بود نقل مکان کرد. سایه هم همراهش شد و هنوز هم طبق وصیت عموجان آنجا ساکن بود. قرار بود تا وقت ازدواجش هم آنجا بماند.

به خیابان مدیریت رسیدند. آدرس دقیق را داد. کمی توی کوچه پس کوچه ها چرخیدند و جلوی آپارتمان نوسازی توقف کردند. آپارتمان؟ نشانی به نظر می آمد مال یک خانه باشد. نگاهی به اسامی روی زنگها انداخت. بعضی از زنگها اسم نداشتند؛ آنها هم که داشتند هیچکدام سهراب صابری نبودند.

با بیچارگی لب برچید. راننده پرسید: خیلی معطلی دارین؟ من سرویس دارم.

عصبی سری تکان داد و گفت: فکر کنم اشتباه اومدیم.

_: خانم خودت گفتی اینجا!

بی حوصله رو گرداند. دوباره اسامی روی زنگها را خواند. نخیر... نبود. راننده ی عصبانی هم مزید بر خستگیش شده بود. کاش پسرک خوش تیپ آمده بود!

یکی از زنگها را زد. کسی جواب نداد. زنگ بعدی را فشرد. زنی جواب داد. سایه گفت: سلام خانم، ببخشید شما سهراب صابری دارین تو ساختمونتون؟

زن گفت: نمی دونم. من همسایه ها رو درست نمی شناسم.

سایه پوفی کرد و گفت: ببخشید.

رو گرداند. راننده گفت: من چکار کنم؟ برم یا بمونم؟

+: برو آقاجان برو!

حسابش را کرد و راهیش کرد. در حالی که از پول زیادی ای که داده بود حرص می خورد، یکی دیگر از زنگها را فشرد. این بار یک مرد جواب داد و در جواب سؤالش گفت: والا اینجا زمینش مال آقای صابری بوده. ولی خودشون از اینجا رفتن.

+: نمی دونین کجا رفتن؟

_: نه خانم.

+: ممنون.

رو گرداند. خسته بود. شب نخوابیده بود. چند ماه بود که دنبال کار می گشت. اما پیدا نکرده بود. کارهای لیسانسش هم کش آمده بود و هنوز نتوانسته بود رسماً فارغ التحصیل شود.

یک زن میانسال با سبد خرید از کنارش رد شد. سایه به سبزیهای توی سبد خیره شد و فکر کرد: این همه درس خوندی آخرش میشی مثل این زن. باید بشینی سبزی پاک کنی. این همه چشم کور کردی که چی؟

زن در خانه ی روبرو را باز کرد و خواست وارد شود که ناگهان سایه از جا پرید و گفت: خانم ببخشین...

زن چادرش را که داشت میفتاد چنگ زد و پرسید: بله؟

+: شما خیلی وقته که اینجا زندگی می کنین؟

_: چند سالی هست.

+: آقای صابری که خونشون روبروتون بوده میشناسین؟

زن سری به تأیید تکان داد و گفت: ها... از اینجا رفتن.

+: می دونین کجا رفتن؟

_: درست نمی دونم. طرفای گلدشت خونه خریدن. ایجا یه طبقه بود. یه دو طبقه گرفتن. پسرشون تازه دوماد شده بود بره بالا...

+: خیابون گلدشت یعنی؟

_: ها.

+: میشه کجا؟

_: طرف بهزاد. اوجاها...

مشکل دو تا شد! بهزاد کجا بود؟ ولی لبخندی زد و نپرسید. فقط برای تأکید پرسید: آدرس دقیق ندارین؟

_: نه ندارم.

+: خیلی متشکرم. از آشناهاشون کسی رو می شناسین که نشونی داشته باشه؟

_: نه نمی شناسم.

+: بازم ممنون. خداحافظ.

_: خداحافظ.

کیفش را روی شانه اش جابجا کرد و راه افتاد. تا سر خیابان رفت. سعی کرد یک تاکسی دربست بگیرد، اما انگار تمام تاکسیها به مرخصی رفته بودند! ناچار پیاده راه افتاد و در دل گفت: کجایی پراید نقره ای؟

نیمی از راه را پیاده رفت. وقتی کاملاً از یافتن تاکسی ناامید شد به آژانس زنگ زد و نشانی خیابانی که در آن بود را داد. این بار تعارف را کنار گذاشت و گفت: راننده ی سمند سبز خیلی بداخلاقه، لطفاً پراید نقره ای رو بفرستین!

تلفنچی گفت: هیچکدوم نیستن. یکی دیگه رو می فرستم. اصلاً چرا از همون نزدیک ماشین نمی گیرین؟

+: چون پیدا نکردم. حالا میشه یه ماشین بیاد؟

_: باشه می فرستم...

+: ممنون.

قطع کرد. به مغازه ی گل مصنوعی فروشی پشت سرش خیره شد. انبوه گلهای رنگارنگ وسوسه کننده بودند. لبخندی زد و دست به ریسه ی برگ سبزی کشید. فروشنده بیرون آمد و گفت: بفرمایین.

چند تا را قیمت کرد و بالاخره دو سه شاخه رز که خیلی شبیه طبیعی بودند، خرید.

مغازه ی بعدی کفش فروشی بود. آنجا هم کلی معطل شد و چند جفت کفش امتحان کرد که از شانس خوب یا بدش هیچکدام اندازه نشدند.

تازه از مغازه بیرون آمده بود و داشت توی خیابان سر می کشید که صدای آشنایی گفت: خانم صناعی، بفرمایین. ماشین اونجاست.

برگشت و با شگفتی به چشمهای سبز خوشرنگ راننده خیره شد. بعد لبخندی زد و گفت: ممنون.

با خودش گفت: حالا یه بار اسمشو بپرس دیگه! اون بس که امده در خونه، فامیلتو می دونه ولی تو هیچی ازش نمی دونی.

سوار شد. تلفنچی گفته بود راننده ی پراید نقره ای نیست، ولی مثل این که همان موقع به آژانس رسیده بود!

لبخندی زد. سر به زیر انداخت. وجدانش تشر زد: خجالت بکش دختر! نیشتو ببند!

راننده پرسید: منزل تشریف می برین؟

+: آم... نه... خیابون بهزاد می دونین کجاست؟

_: بله.

+: اونوقت گلدشتم می دونین؟

_: بله.

+: خب... بریم گلدشت.

_: بسیار خب.

راه که افتادند فکر کرد: خب حالا کجا باید برم؟ تو خیابون دوره بیفتم و شروع کنم یکی یکی پرسیدن؟ هیچکس صابری میشناسه؟ راه دیگه ای دارم؟ اینترنت؟ شاید ساده تر باشه.

سر بلند کرد و گفت: پشیمون شدم. میرم خونه. متشکرم.

راننده دور زد و گفت: خواهش می کنم.

جلوی در خانه پیاده شد. حسابش را کرد. توی خانه لپ تاپش را باز کرد و مشغول جستجو شد. نخیر! نبود که نبود! کاش اقلاً رفته بود خیابان گلدشت...