X
تبلیغات
نماشا
رایتل

یک اتفاق تازه (پایان)

پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 07:39 ب.ظ

سلامممم

اینهم پایان یک اتفاق تازه...

این روزها خوب نمی نویسم. فقط می نویسم اول به خاطر دوستانم و دوم به خاطر این که اگر ننویسم مریض میشم. باید بنویسم. امیدوارم یه روز خلاقیتم برگرده و بتونم بهتر بنویسم. ممنونم که تو این روزهای رج زدن و تکرار همراهیم می کنین و مشوقم هستین و صبر می کنین برای روزهای بهتر...


کاش تا سه شنبه یه سوژه ی ناب گیرم بیاد.


مونس با دقت ظرف نان و پنیری که به شکل حلقه ی موبافته پخته و وسطش تخم مرغ رنگی گذاشته بود را جابجا کرد و پرسید: اینطوری چطوره؟

خاطره کمی عقب رفت و گفت: بهتر شد ولی...

بی حوصله روی صندلی ولو شدم و گفتم: چقدر سخت می گیرین شماها!

خاطره سرزنش آمیز گفت: یه بار تو عمرمون جلوی سفره عقد می شینیم. بذار قشنگ باشه، خاطره اش بمونه.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: فعلاً که دردسراش خاطره شده. ببینم اون نون پنیرا که خوشگل نشدن رو میشه خورد؟

مونس با اخم گفت: تو که فقط فکر شکمی. آره برو بخور!

از جا برخاستم و گفتم: بیخیال بابا...

سر راهم ظرف نان و پنیر پرماجرا را گوشه ی دیگری گذاشتم و گفتم: اصلاً اینجا قشنگتره.

چشمهای مونس درخشید و رو به خاطره گفت: راست میگه ها! با اون گلای اون طرفم جور میشه!

پوزخندی زدم. سری تکان دادم و به آشپزخانه رفتم. برای هزارمین بار به ساعت نگاه کردم. هنوز دوازده هم نشده بود. داشتم از دلتنگی میمردم! متین رفته بود سر کار و من اصلاً نمی فهمیدم با این احساس جدید چطور کنار بیایم؟! توی سفر هم می رفت سر کار ولی بعد از دو سه ساعت برمی گشت. اما الان از صبح زود رفته بود و گفته بود برای نهار هم نمی آید.

عصبانی یک لیوان چای ریختم. مشتی روی کابینت کوبیدم و به چای که توی لیوان موج برداشت نگاه کردم.

صدای باز و بسته شدن در را شنیدم. غرغرکنان با خود گفتم: بفرما. امین جان دوری خاطره رو تاب نیاورد. کافی شاپ رو بست و امد خونه که زنش تنها نمونه!

وجدانم صدایش درآمد که اینقدر بدبین و بدجنس نباش!

بیخودی بغض کرده بودم. لیوان چای را برداشتم و پشت به کابینت تکیه زدم. سرم پایین بود. خیال کردم متین را دیدم. سر برداشتم. خودش بود! خندان وارد شد و گفت: سلام.

ناباورانه نگاهش کردم. جلو آمد. زیر لب گفتم: سلام.

چانه ام را گرفت و بو*سه ی محکمی از لبهایم ربود و پرسید: چی شده؟

سر به زیر انداختم و غرغرکنان گفتم: دلم واسه شوهر بدجنس بی احساسم تنگ شده.

خندید. لیوان را از دستم گرفت و جرعه ای نوشید. بعد پرسید: چیزی برای خوردن پیدا میشه؟

معترضانه گفتم: تو که گفتی نهار نمیای!

_: اوه اوه چه عصبانیم هست! چی شده؟

لب برچیدم و گفتم: هیچی. از اون نون پنیرا میتونی بخوری. مونس گفت زشت شدن نمی ذاره روی سفره.

لقمه ای خورد و پرسید: از حالا درست کرده؟

+: می خواد بذاره فریزر. میگه دم آخر نمی رسم درست کنم.

_: چه هیاهویی راه انداخته برای این سفره!

بی اعتنا شانه ای بالا انداختم. دوباره با لبخند پرسید: نمی خوای بگی چی شده؟

+: گفتم که.

_: گفتی دلت برای شوهر بدجنس بی احساست تنگ شده. اون که ماشاءالله سرومروگنده جلوت وایساده. مشکل بعدیت چیه؟

+: هیچی... فقط بی حوصله ام.

_: د نشد! بگو چته، می خوام برم.

+: باور کن هیچی نیست.

_: باشه... اومدم یه سی دی بردارم برم. شب دیر میام. میمونی اینجا یا میری خونه ی بابات؟

+: میرم خونه.

_: می خوای الان دارم میرم برسونمت؟

+: نه.

عجله داشت. فقط نه را شنید و از آشپزخانه بیرون رفت. به دنبالش به اتاقش رفتم. داشت توی سی دیهایش می گشت. با کمی دلخوری پرسیدم: یعنی برات فرقی نمی کنه؟

بدون این که نگاهم کند، پرسید: چی فرق نمی کنه؟

+: این که برم یا بمونم؟

چند لحظه گیج نگاهم کرد. حواسش به سی دی بود. بالاخره جمله را درک کرد و گفت: البته که فرق می کنه ولی گفتم خب شاید دلت می خواد...

سی دی را برداشت. در حالی که به طرفم می آمد، دست روی شانه ام گذاشت و پرسید: این یه جور ناز کردنه مثلاً؟ الان باید بگم عشق من خواهش می کنم بمون من تنهایی گریه ام می گیره؟!

پوزخندی زدم و به قهر رو گرداندم. با اخم گفتم: خودتم می دونی که محاله بگی عشق من! اصلاً زبونت درد می گیره انگار! حاضری برام از جون مایه بذاری ولی زورت میاد یه بار بگی دوستت دارم.

خنده اش گرفت. بلند خندید. ولی وقتی قیافه ی جدی مرا دید، آرام شد. با نگاهی پرمهر گفت: من فکر می کنم این که آدم با عملش عشقشو نشون بده خیلی قشنگتره.

سری تکان دادم و گفتم: بله البته. منم عمل شما رو تقدیر می کنم. ولی زنها با گوششون عاشق میشن. من واقعاً تشنه ی شنیدنم.

با گیجی گفت: آخه...

+: آخه نداره. چیزی ازت کم نمیشه یه بار بگی دوستت دارم.

_: می دونم. ولی به نظرم گفتنش...

+: زشته؟ بده؟ احترامتو کم می کنه؟ متین من زنتم!

آهی کشید و گفت: خیلی خب. عشق من دوستت دارم. اینجوری خوبه؟

+: نه. انگار کاغذ گذاشتن جلوت از روش بخونی.

کلافه گفت: عزیز من، جان من، دوستت دارم. عجله دارم. می تونم برم؟

+: آره.

بعد هم برای این که از دلش دربیاورم دستش را گرفتم و گونه اش را بو*سیدم. لبخندی زد. سری تکان داد و بالاخره رفت.

توی اتاق پذیرایی همچنان بحث سفره ی عقد ادامه داشت. مونس ظرفهایی که آماده کرده بود را یکی یکی می گذاشت و برمی داشت. خاطره هم مرتب نظر میداد.

روی مبلی که قرار بود جای عروس و داماد باشد نشستم و نگاهشان کردم. این روزها هم می گذشت. زندگی جریان داشت با اتفاقهای تازه و کهنه...