نمای وبلاگ یک اتفاق تازه (9) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

یک اتفاق تازه (9)

سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 03:19 ب.ظ

سلام سلامممم

ببخشید باز هم دیره هم کم! قول میدم فردا پس فردا قصه رو جمعش کنم و قسمت آخر رو براتون بذارم. سه شنبه ی آینده هم اگه خدا بخواد با قصه ی جدید میام


آبی نوشت: همه رو می خونم. ببخشین کم کامنت میذارم. این روزا سرم شلوغه و حواسم پرت... (سلام حواسپرت )


فعلاً  اینو داشته باشین:

جلوی در خانه ی مادربزرگ خاطره توی ماشین منتظر امین و خاطره بودیم. نگاهی به ساعت انداختم. ده دقیقه گذشته بود. پرسیدم: می خوای دوباره بهش زنگ بزنی؟

ابرویی بالا انداخت و پرسید: یعنی یادش رفته که ما اینجاییم؟!

+: نه خب... بلکه یه کم عجله کنن.

_: بیخیال... امین رو که می شناسی. خونسرده.

به پشتی تکیه دادم. آهی کشیدم و گفتم: دارم از گشنگی میمیرم.

_: صبحانه نخوردی؟

+: نه بابا اینقدر دلم آشوب بود که هیچی از گلوم پایین نمی رفت.

_: خوراکی خریدم که. بردار بخور.

+: فکر کردم مال تو راهن.

_: آخی بمیرم! چه وظیفه شناس! ای بچه لوس بردار بخور خب! بیفتی غش کنی من نمی تونم جمعت کنم ها!

خندیدم. یک قوطی شیرکاکائو برداشتم و مشغول هم زدنش شدم. نگاهی به در بسته انداختم و پرسیدم: مطمئنی وقتی زنگ زدی درست بیدار شد؟ تو خواب جواب نداده؟

_: نه بیدار بود. گفت خداحافظی می کنن میان. بیا یه تک زنگم به خاطر تو!

یک کلوچه باز کردم و مشغول خوردن با شیرکاکائو شدم. به آرامی پرسیدم: متین... ناراحت شدی اصرار کردم بیان؟

نیم نگاهی به من انداخت. بعد رو گرداند و گفت: نه... چرا ناراحت بشم؟ برادرمه.

+: دهه! اگه ناراحت نبودی اینجوری روتو برنمی گردوندی!

نگاهم کرد و گفت: من به خاطر این که اصرار کردی بیان ناراحت نشدم. به خاطر این ناراحتم که با من بهت خوش نمی گذره. خب... این تقصیر تو نیست که من نمی تونم مثل امین و خاطره شوخ و سرگرم کننده باشم.

انگار با پتک تو سرم کوبید! تکان بدی خوردم! تا چند لحظه ماتم برده بود. متین سکوتم را حمل بر تأیید حرفش گرفت و رو گرداند. به آرامی اضافه کرد: نه خوبه که بیان. حوصلت سر نمیره.

با ناراحتی گفتم: چی داری میگی؟ یعنی چی که با تو بهم خوش نمی گذره؟! این همه بهم محبت می کنی... هرکاری از دستت برمیاد برام می کنی. اینقدر دوستم داری... متین من اینقدر نمک نشناس و بی رحم نیستم.

از گوشه ی چشم نگاهم کرد. پوزخندی زد و گفت: منم نگفتم تو نمک نشناس و بیرحمی. اتفاقاً خیلیم قدرشناسی که با وجود این که شباهتی به مرد رویاهات نداشتم رضایت دادی ازدواج کنیم. با تمام این اوصاف... من همینم. نمی تونم خودمو تغییر بدم و جذاب و باهوش و سرگرم کننده بشم.

با عصبانیت غرّیدم: مسخره! این مزخرفات چیه که میگی؟ من اگه دوستت نداشتم محال بود رضایت بدم.

_: ببین نمی خواد توجیهش کنی. تو منطقاً راضی شدی. می دونم. ولی هر دومون می دونیم که...

میان حرفش پریدم و با عصبانیت گفتم: کی گفته اون رویای مسخره ی من واقعاً باعث خوشبختیم بود؟ من کجا می تونستم مردی رو پیدا کنم که اینقدر نسبت بهم وفادار و متعهد باشه؟ متین دست بردار. داری اذیتم می کنی.

سری تکان داد و آرام گفت: باشه. دیگه چیزی نمیگم.

دلخور گفتم: منم سعی می کنم عشقمو بهت ثابت کنم. هرچند نمی دونم چطوری. می خوای برم پایین از خاطره عذرخواهی کنم و راه بیفتیم؟ امین احتیاج به عذرخواهی نداره. خاطره راضیش می کنه.

_: نه بابا نمی خواد.

+: واقعاً خوشحال میشم این کار رو بکنم. حداقل یه تلافی سر امین درمیارم که با این حرفش اینطوری تو رو به شک انداخته.

_: ربطی به امین نداشت.

+: بایدم اینو بگی. برادرته.

بالاخره خندید و گفت: جوش آوردی اصلاً نمی فهمی چی داری میگی. الان تو با این حرفات بیشتر مثل خواهر بزرگشی تا من برادرش!

سری تکان دادم و گفتم: خب آره!

بعد نگاهش کردم. هر دو خنده مان گرفت. در حالی که به زحمت خنده ام را جمع می کردم گفتم: ولی تو هم جوش آوردی نمی فهمی چی میگی ها! اگه دیگه به من شک کردی اینقدر آروم برخورد نمی کنم ها!

خندید. نگاهی به در خانه ی مادربزرگ خاطره انداخت. نگاهش را دنبال کردم. بالاخره در باز شده بود و داشتند می آمدند. مادربزرگ هم بیرون آمد. من و متین پیاده شدیم و سلام علیکی کردیم. برای همه مان آرزوی سفری خوش و سلامت کرد. کلی دعا خواند و روی سرمان قرآن گرفت. وقتی هم راه افتادیم پشت سرمان آب ریخت.

خاطره با ناراحتی گفت: خیلی خیلی ببخشین. شناسنامه هامون گم شده بود.

امین گفت: گم نشده بود. سر تاقچه بود.

خاطره دلخور گفت: بله. ولی دیشب که به من نگفتی کجا گذاشتی، امروزم که یادت رفته بود.

_: خب بس که آدمو هول می کنی دیگه! هی میگی بدو بدو. حتی دست و صورتمو نتونستم درست بشورم!

متین به آرامی گفت: بسه دیگه. اتفاقی نیفتاده.

خاطره با ناراحتی گفت: به خدا از شما خجالت می کشم. این همه معطل شدین.

_: عیبی نداره.

امین گفت: بیا! من که میگم دیر نشده. حالا تو هی حرص بخور! این دو تا مرغ عشق دم در داشتن صفا می کردن.

نگاهی به متین انداختم و خندیدم. متین هم خندید و گفت: آره. چه جورم!

امین سر کشید و پرسید: تو اون کیسه چی دارین؟

خاطره گفت: بشین امین. کلی خوراکی اینجاست. بیا ساندویچ نون پنیر بگیر. شمام بفرمایین.

_: وای خاطره! تو رو خدا! احساس نینی کوچولو بودن می کنم. نون پنیر نمی خوام.

یک بسته پفک به طرفش گرفتم و گفتم: بخوای نخوای از همه کوچیکتری! بیا بگیر. خوراکی ناسالم. نینی کوچولو!

متین گفت: همین کارا رو می کنی که میگن بچه ای وقت زن گرفتنت نیست.

امین بسته ی پفک را باز کرد و گفت: یعنی الان نون پنیر بخورم حله؟ بزرگ میشم؟ یهو مثلاً ده سال میاد روم؟!

گفتم: آره بابا. حتی بیشتر از این!

_: نه دیگه. همون ده سال خوبه. بیشترش پیر میشم حال نمیده. من هنوز آرزو دارم.

طفلک معده که نبود، چاه بود گمونم! بیشتر خوراکیها را خورد! نمی دانم با این هیکل دراز باریک این همه خوراکی را کجا جا میداد! کم کم داشتم نگران می شدم که این همه می خورد یک وقت بالا نیاورد پسرک کوچکمان! یا داشت می خورد یا حرف می زد یا هردو! تمام راه از دستش خندیدیم. خوش گذشت. طول راه را اصلاً حس نکردیم.

وسط راه امین اصرار داشت که رانندگی کند. اما چون تازه گواهینامه گرفته بود متین رضایت نمی داد. بالاخره اینقدر اصرار کرد که متین توی یک جاده ی فرعی خلوت پیچید و اجازه داد او پشت فرمان بنشیند. کمی که رانندگی کرد همه معترضانه خواستیم ادامه ندهد! بعد نوبت من شد که با وجود داشتن گواهینامه از رانندگی می ترسیدم و کلاً اینقدر احتیاط می کردم که اصلاً پیش نمی رفتم! بالاخره هم خاطره نشست و به راحتی دور زد و ماشین را به جاده ی اصلی برگرداند و به راهمان ادامه دادیم. خوب رانندگی می کرد و بالاخره خیال متین راحت شد. عقب نشسته بودیم. متین لم داده بود و چرت میزد. من هم برای همه میوه پوست می کردم. اگر امین همه را نمی قاپید کمی به بقیه هم می رسید! بالاخره مجبور شدم تهدیدش کنم که با این عقب پریدنش حواس خاطره را پرت می کند و همه را به کشتن می دهد. دیگر وقتی متین هم کمی اخم کرد رضایت داد صاف بنشیند.

نزدیک ظهر به سیرجان رسیدیم. توی مهمانسرای جهانگردی اتاق گرفتیم. نهار را توی رستوران خوردیم بعد هم متین دنبال کارهایش رفت. من هم که شب نخوابیده بودم، به اتاق رفتم و خوابیدم. با صدای ضربه هایی که به در اتاق می خورد بیدار شدم. خواب آلود در را باز کردم. امین بود.

خاطره از آن طرف گفت: امین اونجا چکار داری؟ بیا بریم پایین ببینیم چکار باید بکنیم.

پرسیدم: چه خبر شده؟

امین لبخندی خجول زد و گفت: کلید تو اتاق جا مونده. کلیدتونو میدی ببینم میتونم بازش کنم؟

خاطره جلو آمد و گفت: چی میگی امین؟ میریم شاه کلید می گیریم.

امین با لحن مردانه ای سری خم کرد و گفت: منو دست کم می گیری خانم جان! یه سنجاق سرم گیرم بیاد بازش می کنم.

خندیدم و گفتم: آره بابا. گاوصندوق خوراکشه. در اتاق که چیزی نیست!

خاطره پرسید: اه؟ پس این کاره است؟! چرا زودتر نمی گین بابا؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: خودت گفتی خوب می شناسیش. فکر کردم می دونی!

خندیدیم. بالاخره امین رفت شاه کلید پیدا کند. تا برگردد با خاطره توی اتاق ما نسکافه خوردیم.

امین با کلید اصلی برگشت. متین هم از سر کارش رسید. باهم راهی خرید شدیم. البته اینقدر اختلاف سلیقه داشتیم که کمتر کالایی بود که درباره ی خریدش به توافق برسیم. مشکل اینجا بود که سر شوخی و مسخره بازی برای حریم هیچکداممان هم احترام قائل نمی شدیم و اجازه نمی دادیم هیچکس خودش تصمیم بگیرد!

بالاخره بعد از جستجوی بسیار متین یک جلیقه ی بافتنی خرید و خاطره یک بلوز. من و امین هم با لب و لوچه ی آویزان قهر کرده بودیم چون هیچی نخریده بودیم. شام پیتزا خوردیم و نزدیک نیمه شب به مهمانسرا برگشتیم.

صبح روز بعد اتاقها را تحویل دادیم و بعد از صبحانه ی مفصلی که توی رستوران مهمانسرا خوردیم، راه افتادیم.

مقصد بعدی بندرعباس بود. اینقدر دیر راه افتاده بودیم که ظهر هنوز توی راه بودیم و جایی را برای نهار خوردن هم پیدا نکردیم. یعنی بود ولی توافق نکردیم! بالاخره چهار بعدازظهر وقتی که من از گرسنگی در شُرُف غش کردن بودم به بندرعباس رسیدیم و از اولین ساندویچ فروشی ساندویچ مزخرفی گرفتیم! ولی سر همین موضوع هم کلی خندیدیم.

مستقیم رفتیم کنار دریا. کمی گردش و هواخوری و شام هم یک ماهی کباب عالی خوردیم و بالاخره به هتلی که شرکت متین برایمان در نظر گرفته بود رفتیم.

صبح هم که متین باز سر کار بود و من و خاطره و امین رفتیم قایق سواری...

سفر خیلی خوبی بود. همینطور شهر به شهر رفتیم. تقریباً سه هفته طول کشید. شیراز و اصفهان و همدان و تهران و ساری و گرگان و مشهد و ... ایرانگردی مفصلی کردیم. کلی عکس و تفصیلات...