X
تبلیغات
رایتل

یک اتفاق تازه (7)

سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 01:07 ب.ظ

سلام به روی ماه دوستام

هوا ابریه و پر از حس نوستالوژی! هرچند من به شدت کویری و عاشق آفتابم، ولی گاهی هوای ابری کلی برام خاطره انگیز و دوست داشتنی میشه


روز و روزگارتون خوش باد


جلوی خانه پیاده ام کرد. تعارف کردم بیاید تو، اما گفت می خواهد فکر کند، کار هم داشت. من هم اصرار نکردم.

مامان داشت با تلفن حرف میزد. با دیدن من گفت: الان امد. گوشی...

گوشی را به طرفم گرفت و گفت: امین با تو کار داره.

متعجب پرسیدم: امین؟!

مامان شانه ای بالا انداخت و گفت: شاید متین گوشیشو جواب نمیده. باهم بودین دیگه، ها؟

به آرامی تأیید کردم. گوشی را گرفتم و به طرف اتاقم رفتم. در همان حال گفتم: سلام.

امین با پریشانی گفت: سلام سحر خودتی؟

+: نه پس عمه اس! چی شده؟

_: تو نمی دونی چی شده؟ می خوای باور کنم که نه متین بهت حرفی زده نه مونس؟!

آهی کشیدم. شالم را آویزان کردم. آرام گفتم: مونس خبر نداره. نمی خواد بهش بگی. ولی متین بهم گفت.

_: جدی نمی دونه؟ چه خوب! آره ندونه بهتره. و الا اونم جنجال می کنه. خواهش می کنم کمکم کن. هیچکس نمی خواد به من کمک کنه.

توی آینه نگاه کردم و گفتم: چه کمکی از من برمیاد؟

_: با متین حرف بزن. راضیش کن. بهش بگو حداقل بیاد عشقمو ببینه. باهاش حرف بزنه. همینجوری قضاوت نکنه. همشون فقط میگن نه. حتی یک بار هم ندیدنش. متین حرفش برو داره. هرچی بگه قبول می کنن. و تنها کسی که می تونه متین رو راضی کنه تویی.

با دست موهایم را مرتب کردم و پرسیدم: حالا کی هست این دختره؟ مغازش کجاست؟

امین با خوشحالی نفس عمیقی کشید و گفت: خدا خیرت بده سحر! تو اولین کسی هستی که این سؤال رو ازم کردی! همشون فقط میگن نه! اصلاً نمی خوان بدونن موضوع چیه.

+: حالا موضوع چیه؟

با خوشی گفت: هیچی. من عاشق یه دخترخانم دوست داشتنی شدم!

+: نگفتی کیه.

_: اسمش خاطره اس. یه کافی شاپ داره. تا حالا درگیر کنکور بودم. ولی بعضی وقتا می رفتم پیشش. کارش دستم اومده. یه شکلات گلاسه بهت میدم انگشتاتو باهاش بخوری.

+: گذشته از خوراکی... این کافی شاپ کجاست؟

_: بیام دنبالت الان بریم؟

+: الان؟!

_: پس کِی؟

کلی دوچرخه سواری کرده بودم و حسابی خسته بودم. از آن گذشته نمی دانستم عکس العمل مامان چه باشد. نمی توانستم بگویم که می خواهم چکار کنم.

+: من الان خیلی خسته ام امین. تازه شب جمعه هم هست و کافی شاپ حتماً حسابی شلوغه.

_: آره شلوغه. باید برم کمکش. فقط یه دقه بیا ببینش. خواهش می کنم.

چنان التماسی توی صدایش بود که گفتم: باشه.

با خوشحالی گفت: خیلی خیلی ممنونم که میای!!! آژانس می گیرم میام دنبالت. اهل منزل دلخورن بهم ماشین قرض نمیدن.

سری تکان دادم و آهی کشیدم. آرام گفتم: باشه. خداحافظ.

ایستادم. دوباره مانتویم را مرتب کردم. حوصله نداشتم لباس عوض کنم. همان شال قبلی را پیچیدم و از اتاق بیرون آمدم.

مامان پرسید: کجا؟

با تردید گفتم: امین... برای کارای دانشگاش... یه کمکی می خواد، میرم همراش. زود میام.

مامان متعجب پرسید: حالا چرا تو؟

به سرعت گفتم: آخه مونس درگیر کارای عروسی خواهرشوهرشه، متینم خیلی گرفتاره. زیاد طول نمی کشه. میام.

خداحافظی کردم و از اتاق بیرون آمدم که دیگر حرفی نزنم. مامان هم مخالفتی نکرد. فقط تأکید کرد که زیاد معطل نشوم.

توی حیاط در حالی که قدم می زدم به انتظار امین ماندم. با صدای بوق ماشین آژانس از در بیرون رفتم. امین جلو نشسته بود. در عقب را باز کردم و نشستم. دلم می خواست قبل از دیدن دختر مورد علاقه اش کمی درباره اش حرف بزنیم. اما جلوی راننده ی آژانس نمیشد. پس فقط یک سلام کوتاه کردم و در سکوت به روبرو خیره شدم.

جلوی یک کافی شاپ توقف کرد. با کنجکاوی به ورودی نگاه کردم. یک در بود با دو تا پنجره ی تاقی دو طرفش، با قابهای قرمز و نمای آجری که دور در و پنجره ها را احاطه کرده بود و حالت گرم و دوستانه ای به آن می داد. یک تابلوی کوچک بالای تاقی در نصب بود: کافی شاپ مهر.

امین پول تاکسی را حساب کرد و به دنبالم پیاده شد. نگاهی با افتخار به درگاه انداخت و گفت: جای دوست داشتنی ایه. مگه نه؟

سری تکان دادم و گفتم: بد نیست.

_: دیگه قیافه نگیر واسه ما. حرف دلتو بزن.

لبخندی زدم و گفتم: خوبه.

_: مرسی.

+: امین چند لحظه صبر کن...

_: من در خدمتم.

دست به سینه رو به من ایستاد. نگاهی به پنجره ها انداختم و فکر کردم: از تو دیده میشیم.

ولی اهمیتی ندادم و پرسیدم: چند وقته می شناسیش؟

تبسمی کرد و گفت: خیلی وقته. هفت سال. از سال اول راهنمایی. اینجا تو مسیر راهنمایی و دبیرستانمه.

+: اسمش چیه؟

_: خاطره.

+: فامیلش؟

_: شعفی.

+: پدرش فوت کرده؟

_: آره. میشه بریم تو حرف بزنیم؟ وسط پیاده رو صورت خوشی نداره.

+: پس قدم می زنیم. می خوام اول یه پیش زمینه داشته باشم.

نگاهی به در شیشه ای با شیشه های کوچک مربع انداخت. دستی برای کسی که نگاهش می کرد و من ندیدمش تکان داد و همراهم راه افتاد.

پرسیدم: با مادرش زندگی می کنه؟

_: مادربزرگش. مادرش وقتی بچه بوده فوت کرده.

+: پدرش چی؟

آهی کشید و گفت: اونو وقتی نوزده سالش بود از دست داده.

زیر لب گفتم: متأسفم.

به تندی گفت: خوشش نمیاد براش دل بسوزونی. اون یه آدم مستقل مغروره.

با وجود این که می دانستم، باز پرسیدم: چند سالشه؟

_: بیست و هفت سال.

+: چرا دوسش داری؟

به فکر فرو رفت. همانطور که فکر می کرد، آرام آرام گفت: خاطره محکمه... و مطمئن... و مهربان... لوس نیست... تروتمیز و مرتبه... حرفمو می فهمه... حرفشو می فهمم... هیچوقت با هیچکس نتونستم اینقدر راحت باشم. لازم نیست اصلاً حرف بزنم. حالمو درک می کنه. وقتی نمی خوام چیزی بگم، چیزی نمی پرسه... وقتی بخوام بگم شنونده ی خوبیه. منم سعی می کنم براش همینجوری باشم و خدا رو شکر اونم همینقدر دوستم داره...

نگاهی به سردر کافی شاپ که هنوز خیلی از آن دور نشده بودیم، انداختم و گفتم: خیلی خب. بریم.

همانطور که برمی گشتیم پرسیدم: چیز دیگه ای هم هست که بخوای بگی؟

سری تکان داد و گفت: نمی دونم. نه.

وارد شدیم. بالای در زنگوله ای با صدای ملایم ورودمان را اطلاع داد. مغازه عرض کمی داشت ولی بزرگ بود. بیشترش به صورت حرف  L پشت مغازه ی کناری می رفت و گوشه ی دنجی می ساخت. سر سه گوشه ی زاویه ی مغازه، آبدارخانه اش بود که به هر دو طرف دید داشت.

وارد که شدیم دختری از پشت ویترین سر کشید. من هم با دقت سر کشیدم و نگاهش کردم. با کمی تردید به استقبالمان آمد. امین لبش را گاز گرفت. در حالی که سعی می کرد محکم و جدی باشد، گفت: خاطره خانم، ایشونم خانم برادرم هستن.

نگاهی به امین انداختم. جای یادآوری نبود که من هنوز قبول نکرده ام خانم برادرش باشم!

دستم را به طرف خاطره دراز کردم و گفتم: از آشناییتون خوشوقتم.

دستش را توی دستم گذاشت، گرم و محکم فشرد و گفت: منم همینطور.

نگاهش کردم. کمتر از سنش نشان میداد. هنوز مردد بود و نمی دانست از جانش چه می خواهم.

نگاهی پرسشی به امین انداخت. امین لبخندی اطمینان بخش زد و گفت: شما بشینین. من به مشتریا می رسم.

خاطره سری به تأیید تکان داد و من به طرف یکی از میزهای پشتی رفتم. دختر و پسری خلوت کرده بودند و غرق در نگاههای عاشقانه شان بودند. پوزخندی زدم و پشت میز دیگری نشستم.

خاطره نفس عمیقی کشید و نشست. ناخودآگاه گارد گرفتم. با بدبینی پرسیدم: امین رو چقدر می شناسی؟

آرام و مطمئن گفت: یا به اندازه ی شما یا کمی بیشتر.

+: پس می دونی که از مال دنیا هیچی نداره. حتی باباشم پولدار نیست.

تبسمی کرد و گفت: شمشیر از رو بستی سحرخانم.

احتمالاً امین قبلاً اسم مرا به او گفته بود. سری تکان دادم و گفتم: خودت می دونی که تصمیمتون چقدر غیرمعموله. امین هنوز بچه اس. تازه هیجده سالشه. فکر اینو نکردی که دو روز دیگه دلشو بزنی و یه دختر جوونتر از خودش دلش بخواد؟

به عقب تکیه داد. امین بدون آن که سؤالی بکند، یک شکلات گلاسه جلوی من و یک قهوه فرانسه جلوی خاطره گذاشت و رفت. خاطره متفکرانه دستهای ظریف و کشیده اش را دور فنجان حلقه کرد. مجبور بودم اعتراف کنم دستهای خوشگلی دارد!

تکه شکلات را از روی بستنی برداشتم و توی دهانم گذاشتم. خاطره زیاد معطلم نکرد. سر بلند کرد و پرسید: تا حالا عاشق شدی؟

خنده ام را با نفس عمیقی فرو دادم. سری به تأیید تکان دادم و گفتم: انتظار داشتم اینو بگی. ولی این جواب سؤال من نبود.

سری تکان داد و گفت: نه عاشق نشدی. من به یاد امین نفس می کشم. خیلی سعی کردم از ذهنم بیرونش کنم. به خودش گفتم. بارها. گفتم دست برداره. با توپ پر فرستادمش بره.

نگاهی به اطراف انداخت و گفت: حتی حاضر شدم مغازه رو جابجا کنم که سر راهش نباشم. هرچند که اینجا خونمه و واقعاً دوسش دارم... دنبالشم بودم. نشد. نشد که بشه. ما مثل هوا بهم احتیاج داریم.

کمی از بستنی برداشتم و گفتم: عشق یه تب تنده. دو روزه فروکش می کنه. بعدش چی؟

_: فقط عشق نیست. ببین تو یه دوست خوب داری. مونس، خواهر امین.

ابرویی بالا انداختم و گفتم: می بینم گزارش ریز به ریز درمورد هممون داده.

_: ما الان هفت ساله همدیگرو می شناسیم. بیشتر روزا اینجا کمکم بوده. رفیقم. همراهم. خواه و ناخواه در جریان زندگیش بودم. می دونی من هیچ دوستی ندارم که اینقدر باهاش صمیمی باشم. ما حتی یک بارم باهم دعوا نکردیم. تنها دعواهای ما بحث درست نبودن رابطمونه. نه این که درست نباشه، این که دیگرون نمی تونن قبولش کنن.

+: برای این که احساس امین به تو با این همه تفاوت سنی، بیشتر مادرانه اس تا عاشقانه.

_: نه. اینطور نیست. رابطه ی ما کهنه تر از اینه که مادرش باشم. امین همیشه اعتماد به نفس فوق العاده ای داشته و اجازه نداده که فکر کنم بچه است.

+: ولی نه سال ازت کوچیکتره. امین حتی برای منم بچه اس!

_: برای این که پسرعموته. همیشه به چشم برادر کوچیک دیدیش. برات قلدری نکرده.

ابرویی بالا انداختم و پرسیدم: برای توی قلدری کرده؟

خندید و گفت: نه. فقط مثال زدم. منظورم اینه که من به چشم بچه نگاش نکردم.

+: نه واقعاً می خوام بدونم به چه چشمی نگاش کردی؟ اینطور که میگین اولین باری که باهم آشنا شدین، امین کلاس اول راهنمایی بود! یه بچه ی یازده ساله!!! اون موقع تو یه دختر بیست ساله بودی.

آه عمیقی کشید و گفت: تو هم مثل من یه دختری. حتماً برات پیش امده که دلت فقط یه گوش شنوا بخواد. کسی که فقط حرفاتو بشنوه و قضاوت نکنه. حتی اونایی که ازشون دلخوری رو هم محکوم نکنه. فقط شنونده باشه و همراه.

مکثی کرد. آرام گفتم: خب؟

_: دفعه ی اولی که امین رو دیدم تو همچین موقعیتی بودم. یه بچه ی شاد و سرخوش تو راه برگشتن از مدرسش وارد مغازه شد. با وجود این که تابلوی بسته است رو زده بودم، فقط یادم رفته بود در رو قفل کنم... با دیدن حال گرفته ی من دور و بر رو نگاه کرد و پرسید چی شده؟

خاطره از یادآوری آن روز لبخندی زد و ادامه داد: انگار می ترسید یه نفر بهم حمله کرده باشه و می خواست دزد بگیره! اما من بغضم ترکید و گفتم کسی اینجا نیست، مغازه تعطیله و بره. اما نرفت. نشست سر میز و حرفامو شنید. هیچ راه حلی هم نشونم نداد، فقط یکی دو تا پیشنهاد خنده دار کرد که باعث شد حالم خیلی بهتر بشه. بعد از اون دیگه تقریباً هرروز میومد و الان هفت سال گذشته. من دوسش دارم. واقعاً دوسش دارم. حتی اگه با من ازدواج نکنه بهش حق میدم. ولی می دونم داغون میشه. ما بهم احتیاج داریم.

به لیوان خالیم نگاه کردم. نمی دانستم چه بگویم. گوشیم زنگ خورد. نگاهش کردم. متین بود. نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم: سلام. بله؟

_: سلام... کجایی؟

مکثی کرد و ادامه داد: زنگ زدم خونتون، گفتن با امین رفتی بیرون. کافی شاپی؟

راضی از این که احتیاجی به توضیح نیست، گفتم: آره.

_: کجاست؟

نشانی را گفتم و قطع کردم. متین که آمد رنگ از روی امین پرید. تا بحال ندیده بودم اینطور از او حساب ببرد. راستش خودم هم کمی ترسیدم. قیافه اش خیلی جدی و نفوذناپذیر بود.

با خاطره به سردی آشنا شد و برخلاف انتظارم نشست. فکر می کردم فقط آمده دنبالم و می خواهد از آنجا دورم کند.

برای چند لحظه مغازه خالی از مشتری شد. امین رفت در را قفل کرد و برگشت. مشغول صحبت شدیم. مامان زنگ زد. وقتی گفتم با متینم، پیگیری نکرد و خیالش راحت شد.

خاطره از روزهای بی مادریش گفت و پدری که نه زن گرفت و نه دخترش را به فامیل سپرد. خاطره در کنار پدر و دوستان او بزرگ شد و هنوز هم همین عموها حمایتش می کردند. از وقتی پدرش فوت کرده بود با مادربزرگ مادریش زندگی می کرد و کافی شاپ را که ارث پدرش بود به تنهایی می چرخاند.

می گفت اگر ازدواج کند هم با مادربزرگش می ماند، چون تنها داییش مقیم خارج از کشور بود و مادربزرگ دیگر کسی را نداشت.

خانواده ی پدری پر جمعیت بودند. با آنها هم در حد اعتدال معاشرت داشت ولی تکیه اش بر مادربزرگ مادری و عموهایی که در واقع دوستان پدرش بودند نه برادران خونی اش، بود.

متین مرتب حرف میزد و دلیل می آورد و سؤال می کرد. اما موضع امین و خاطره هیچ تغییری نکرد.

چند ساعت حرف زدیم! داشت خوابم می برد. خاطره برایمان اسنک درست کرد و شام ساده ای خوردیم. هرچه می گذشت بیشتر با او احساس نزدیکی می کردم. باورم نمی شد که اینقدر دختر دلنشینی باشد. اینقدر فرهنگ و تربیتمان بهم شبیه باشد، حال آن که محیط و موقعیتی که در آن بزرگ شده بود را اصلاً درک نمی کردم!

دیروقت بود که بیرون آمدیم. وقتی به خانه رسیدم خسته بودم. اما احساس می کردم دوست تازه ای پیدا کرده ام.

 

بعد از آن جلسات خانوادگی شروع شد. عمو و زن عمو به دیدن مادربزرگ خاطره رفتند و به دیدن خانواده ی پدریش و به دیدن دوستان پدرش. با اهالی محل کسب خاطره صحبت کردند. هیچکس نظر بدی نداشت. همه خاطره را تأیید می کردند.

متین به دنبال کارهای مأموریتش بود. کمتر همدیگر را می دیدیم. آن شب توی کافی شاپ خاطره قرار داشتیم. از عصر رفته بودم. کلی با خاطره گپ زدیم و توی کارهایش فضولی کردم تا متین آمد. خودم برایش قهوه ی اسپرسو درست کردم و روی کف شیر را همانطور که خاطره یادم داده بود، طرح گل کشیدم و برایش بردم.

متین خسته بود. قهوه را جلویش گذاشتم، تشکر کرد و کمی نوشید. به آرامی پرسیدم: کی داری میری؟

_: کارام هنوز جور نشده. قرار بود فردا برم. افتاد هفته ی آینده.

زیر لب گفتم: دلم برات تنگ میشه.

خنده ی خسته ای کرد و گفت: خب تو هم بیا بریم.

با خوشی گفتم: آخ جون بیام؟

البته فقط محض جوک گفتم! باورم نمیشد امکان داشته باشد.

سری تکان داد و گفت: اگه عقد کنیم می تونم ببرمت.

جا خوردم. به فکر فرو رفتم. فنجانش را برداشت. به عقب تکیه داد و جرعه ای نوشید. از بالای فنجان نگاهم کرد و پرسید: چیه؟ چرا ساکتی؟ چرا دوباره شروع نمی کنی؟ من هنوز جواب ندادم و این حرفا چیه و به من وقت نمیدی فکر کنم و ...

آهی کشیدم. خیلی وقت بود که به جواب رسیده بودم. ولی چند روز گذشته اینقدر درگیر امین و خواستگاری اش بودیم که به کلی فراموش کرده بودم درباره اش حرف بزنم. حالا دیگر همه ی خانواده می دانستند که امین عاشق خاطره شده است و قرار بود آخر هفته به خواستگاری برویم!

بله برویم! عموجان مرا هم جزو خانواده حساب کرده بود و قرار بود همراهشان باشم.

انگشت به دندان گزیدم و آرام پرسیدم: یعنی واقعاً میشه؟

_: چی میشه؟

+: عقد کنیم بیام... مگه با همکارات نیستی؟

سرزنش آمیز نگاهم کرد و گفت: نه تنهام.

مثل بچه ای که موقع شیطنت مچش را گرفته باشند، خنده ام گرفت و سر بزیر انداختم.

خنده اش را فرو خورد و گفت: فکر کنم سفر رو بیشتر از من دوست داری.

سر بلند کردم و با رنجشی الکی گفتم: نه...

این بار واقعاً خندید. آرنجهایش را روی میز گذاشت و به جلو خم شد. با نگاهی پرمهر پرسید: مطمئنی؟

سری به تأیید تکان دادم. خودم هم نمی دانستم چرا چشمهایم به اشک نشسته اند. ولی مژه هایم تر شده بود و با میل شدید به گریه کردن مبارزه می کردم. برای این که حالم را عوض کنم از جا برخاستم و گفتم: بریم.

خداحافظی سریعی با خاطره کردم و از مغازه بیرون آمدم. متین به دنبالم آمد و پرسید: چی شد؟

فایده ای نکرده بود. اشکهایم جاری شدند. سری تکان دادم و گفتم: هیچی.

_: یه لیوان آب بگیرم برات؟

+: نه. بریم.

سوار شدیم. توی ماشین هق هق می کردم و سعی می کردم خودم را آرام کنم. متین با نگرانی برمی گشت نگاهم می کرد و دوباره به خیابان چشم می دوخت. بالاخره پشت چراغ قرمز توقف کرد و گفت: آخه چی شده؟ من برای عقد عجله ای ندارم. هرجور خودت می خوای.

کلافه گفتم: نمی دونم چی شده. فقط هیجانزده ام.  

مکثی کردم و آرام گفتم: عقد کنیم بهتره. مامان بزرگ خوشحال میشه.

_: ببین هروقت فهمیدی تو کله ات واقعاً چی می گذره به منم بگو!

+: خب می خوام عقد کنیم دیگه. حتی اگه باهات نیام.

_: آخه با این عجله که نمیشه مجلس گرفت، وسط این شلوغ پلوغی. از اون طرف قرار خواستگاری امین، از اون طرف مأموریت.

+: خب کی مجلس خواست؟ وقت میشه عقد محضری بکنیم؟

سری تکان داد و نفس عمیقی کشید. به آرامی گفت: فکر می کنم میشه.

 

مامان در حالی که کمکم می کرد، وسایلم را مرتب کنم، کلافه گفت: هنوز از شوک دیوونگی امین نیومدیم بیرون، چشممون به جمال تو روشن شد! دختر پسره می خواد بره مأموریت! جواب ندادی ندادی، حالام که دادی به شرط این که بری همراش؟!

+: من براش شرط نذاشتم مامان. خودش گفت اگه عقد کنیم می برمت.

_: آخه وسط این هیاهو؟!!

+: آخه من چکار به خواستگاری امین و عروسی خواهرشوهر مونس دارم؟ یه عقد محضری که سروصدا نداره.

_: مگه ما دخترمونو از سرراه آوردیم؟ منم دلم می خواست برات جشن بگیرم.

+: بذارین بریم برگردیم، یه جشن مفصل می گیریم.

حال مونس هم بهتر از مامان نبود. می خواست سر از تنم جدا کند. کلی کار داشت و عقد من هم شده بود برنامه ی اضافه. هرچه می گفتم لازم نیست برای عقدم تدارکی بگیرد، دلش راضی نمیشد. دخترک عاشق تشریفات و دکوراسیون اینطور مراسم بود! سفره عقد خواهرشوهرش واقعاً دیدنی شده بود و حالا دلش می خواست بهتر از آن را برای من بیندازد.

هرجور بود راضیش کردم که آن را برای جشنمان نگه دارد و اینقدر خودش را اذیت نکند.