X
تبلیغات
رایتل

یک اتفاق تازه (6)

سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 07:25 ب.ظ

سلامممم

و این هم ادامه ی ماجرا...


جلوی در کلاسم پیاده شدم. پرسید: کی بیام دنبالت؟

گیج و سردرگم نگاهش کردم. آهی کشید و گفت: خیلی خب نمیام. ولی اگه نظرت عوض شد بهم زنگ بزن.

بعد هم بدون این که منتظر جواب بماند رفت. شانه هایم فرو ریختند. منظورم این نبود که نیاید. فقط تعجب کرده بودم. هیچوقت هیچکس اینقدر بهم توجه نکرده بود.

نگاهی به وسایلم انداختم. گوشیم نبود. می دانستم آخر بار دستم بوده ولی...

متین برگشت. شیشه را پایین کشید و گوشی را بدون حرف به طرفم گرفت. رنجیده بود. سعی کردم لبخند بزنم اما نمی دانم چقدر موفق بودم. گفتم: خیلی ممنون. ضمناً کلاسم تا پنج تموم میشه. اگه دوست داشتی...

با لحنی که نفهمیدم شوخی است یا جدی، گفت: دوست که ندارم.

خندیدم و گفتم: باشه. مزاحمت نمیشم.

لبخندی زد و گفت: میام. خداحافظ.

سری تکان دادم و گفتم: ممنون. خداحافظ.

بعد از کلاس دلم می خواست می رفتیم گشتی می زدیم. اما حرفی نزدم. او هم کار داشت و جلوی خانه پیاده ام کرد.

در حالی که بی حوصله طول حیاط را گز می کردم به خودم می گفتم چه توقع بیجایی! دو روز بهت توجه کرده حالا باید همه ی وقت و امکاناتشو به پات بریزه که تازه تو براش ناز کنی؟!!!!!

برای خودم شکلکی درآوردم و وارد خانه شدم. مامان با خنده پرسید: چی میگی با خودت؟

کمی از این که مرا در آن حال دیده بود، شرمنده شدم. با خنده سلام کردم و به اتاقم رفتم. لباس عوض کردم. کمی دور خانه چرخیدم. ظرفهای نهار را شستم و دوباره به اتاقم برگشتم. بی قرار بودم. نمی فهمیدم چرا. الکی وسایل جلوی آینه را جابجا کردم و دست آخر همه را توی کشو ریختم. حسابی قاطی شدند. ولی حوصله نداشتم مرتبشان کنم. روی تخت نشستم. به ساعت نگاه کردم. تازه هفت بود. گوشی را برداشتم و بدون فکر شماره ی متین را گرفتم.

با همان یک بار شماره گرفتن حفظ شده بودم؟! من حافظه ی چندان خوبی نداشتم! در حالی که به صفحه ی گوشی که در حال اتصال تماس بود نگاه می کردم، با خودم گفتم: حالا می خوای بهش چی بگی؟!

بعد از دو بوق فکر کردم قطع کنم. واقعاً حرفی نداشتم که بزنم! اما متین رسمی جواب داد و گفت: بله بفرمایید...

گوشی را دم گوشم گرفتم و نفسی کشیدم. لبم را گاز گرفتم. متین گفت: الو؟

آب دهانم را قورت دادم و گفتم: سلام.

خندید و گفت: علیک سلام. چرا حرف نمی زنی؟

+: آخه یادم رفت چی می خواستم بگم.

غش غش خندید. به حلقه ام نگاه کردم و در دل به خودم گفتم خیلی دیوونه ای!

پرسید: خوبی؟ چه خبر؟

سری تکان دادم و گفتم: خوبم. ممنون. تو خوبی؟ چکار می کنی؟

_: آره خوبم. سر کارم. گیر کردم وسط یه سری محاسبات که اعصابمو خرد کرده.

+: وای ببخشید وسط کار مزاحمت شدم!!

_: نه زنگ تفریح خوبی بود.

از خجالت وا رفتم! چرا اینقدر مهربان بود؟!!!!!

از فرط عذاب وجدان با ناراحتی گفتم: خیلی لوسم می کنی.

با خوشرویی گفت: عزیزمی.

یخ کردم. چرا؟ چرا؟ چرا؟!!!!

به آرامی گفتم: زنگ زدم بگم...

اما حرفم را ادامه ندادم. باید می گفتم اما به زبانم نمی آمد. بعد از مکثی پرسید: چی بگی؟

آب دهانم را قورت دادم. توی آینه برای خودم خط و نشان کشیدم. متین آرام پرسید: طوری شده؟

به سرعت گفتم: نه فقط دلم تنگ شده بود.

نمی دانم جمله را تمام کردم یا نه. از خجالت به سرعت قطع کردم. با عصبانیت گوشی را کنار انداختم و به وجدان مزاحمم گفتم حقش بود که بدونه برای چی مزاحمش شدم!

گوشیم زنگ خورد. به صفحه ی روشن گوشی روی تخت و شماره ای که برایم ناشناس نبود چشم دوختم. بازوهایم را بغل کردم و گفتم: حالا من چی جواب بدم؟ لابد الان بله می خوای!

بالاخره بعد از کلی زنگ خوردن جرأت کردم و برش داشتم. دکمه ی سبز را زدم ولی حرفی نزدم. با خنده پرسید: سحر خوبی؟

با تردید گفتم: فکر کنم خوبم.

با مهربانی گفت: ممنون که زنگ زدی. کاری نداری؟

نفسی به راحتی کشیدم. جوابی نمی خواست! با خیال راحت گفتم: نه. خواهش می کنم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

گوشی را قطع کردم و گفتم: اه لعنتی!!! من لیاقت تو رو ندارم! ندارم! ندارم!

شماره اش را سیو کردم و دراز کشیدم. فکر کردم همان موقع برایش بنویسم که قبول می کنم. اما فکر قبول کردن وحشتی به جانم می انداخت. نمی دانستم با بله گفتنم چه مسئولیتی را باید به عهده بگیرم و نمی خواستم هم بدانم. به حلقه ای که هنوز دستم بود نگاه کردم. دستم را دوباره کنارم رها کردم و گفتم: باشه بعد...

 

صبح روز بعد انتخاب واحد داشتم. صبح تا بعدازظهر وقتم را گرفت و حسابی کلافه ام کرده بود. متین یک بار تماس گرفت. گفتم انتخاب واحد دارم و سرم شلوغه. او هم قطع کرد تا به کارم برسم.

ساعت دو ونیم بعدازظهر بود که بهش زنگ زدم و گفتم: بالاخره تموم شد. دارم خل میشم. همه ی کلاسا رویهمه. سایتم شلوغ! سرعتم لاک پشتی. له شدم تا بتونم واحدامو ردیف کنم. می خواستم بیست واحد بردارم ولی نشد. به زور هیجده واحد...

_: خسته نباشی. می خوای بیام دنبالت بریم نهار؟

+: نهار خوردم.

_: پس من میرم خونه یه چیزی می خورم بعد میام دنبالت.

تصویر یک فنجان قهوه ی داغ جلوی چشمانم جان گرفت. لبخندی زدم و گفتم: متشکرم.

_: خواهش می کنم.

گوشی را گذاشتم و رفتم حاضر شدم. به تصویر توی آینه گفتم: احتمالاً میریم کافی شاپ. الان یه لیوان قهوه و یک کیک شکلاتی بخورم تمام خستگیم می پره.

کمی صبر کردم. نیامد. رفتم یک فنجان نسکافه آماده کردم و به خودم وعده ی بستنی توی کافی شاپ را دادم!

مامان پرسید: کجا میری؟

+: متین میاد دنبالم بریم بیرون حرف بزنیم.

_: زودتر حرفاتونو بزنین. مامان بزرگ دلش می خواد گل و شیرینی بگیره بیاد خواستگاری.

+: مامان بزرگ کلاً عجله داره. هنوز یه هفته نیست حرفشو زدن!

_: ده روزی هست! پاشو جواب در رو بده. امد.

بقیه ی نسکافه را سر کشیدم و در خانه را باز کردم. لیوان را کنار سینک گذاشتم و کیفم را برداشتم.

متین پشت فرمان مشغول موبایل بازی بود. در را باز کردم و با لبخند گفتم: سلام.

_: علیک سلام. عمو رو بیدار نکردم؟ بعد از این که زنگ آیفون رو زدم گفتم کاش به گوشیت زنگ زده بودم، اهل خونه بیدار نشن.

+: نه بابا کسی خواب نبود.

_: دلت می خواد کجا بریم؟

+: نمی دونم...

چشمم به دوچرخه سواری که از کنارمان رد شد افتاد و گفتم: یادته بهم دوچرخه سواری یاد دادی؟ داشتی به مونس یاد می دادی من زودتر یاد گرفتم.

خندید و پرسید: هوس دوچرخه سواری کردی؟

دمغ گفتم: خیلی دوست دارم ولی نمیشه که!

_: یه جا رو سراغ دارم.

یک سی دی آهنگ گذاشته بود. مشغول گشتن بین ترانه ها شدم. خیلی دقت نمی کردم کجا می رود. فکر کردم منظورش از دوچرخه سواری حیاط خانه شان است. یک وقتی سر بلند کردم. داشت از شهر بیرون می رفت. اخمی کردم و متفکر پرسیدم: کجا میری؟ می خوای منو بدزدی؟

خندید و گفت: آره فکر کن! چه حالی میده! تو بیابون چادر می زنیم و زندگی می کنیم.

خندیدم و گفتم: شبام آتیش روشن می کنیم و گوشت شکار می خوریم. حیف که جنگل نداریم اطرافمون. اگه داشتیم یه کلبه جنگلی هم می ساختیم.

_: عالی میشد. میشد یه زندگی کاملاً غیرمنتظره و متنوع که حوصلت سر نره و یادت بره من پسرعموت بودم.

خنده ی تلخی به جانم نشست. همین حالا هم یادم رفته بود. یعنی این دو روزه اصلاً به نسبت فامیلیمان فکر نکرده بودم. به آن همه روزمرگی که دوستش نداشتم هم فکر نکرده بودم. فقط به مسئولیتهایی که بعد از ازدواج خواهم داشت فکر می کردم.

کمی بعد از دروازه ای گذشت. پرسیدم: اینجا کجاست؟

_: پیست دوچرخه سواری دیگه!!!

روز غیرتعطیل بود و تنها مشتریها ما بودیم. دو تا دوچرخه ی عالی انتخاب کرد. سوار شدیم. جلوی رویمان یک مسیر طولانی دوست داشتنی بود و هوا خیلی عالی و تازه!!!

باورم نمیشد. در حالی که با خوشحالی رکاب می زدم گفتم: سورپریز فوق العاده ای بود!

_: چی سورپریز بود؟!

+: دوچرخه سواری!

_: من که بهت گفتم یه جا سراغ دارم میریم.

+: من فکر کردم حیاط خونتونو می گی.

_: حیاط خونه؟! کوچولو از اون وقتی که حیاط خونه کفاف دوچرخه سواریتو میداد یه کم بزرگتر شدی!

غش غش خندیدم و گفتم: فقط یه ذره!

_: حالا اگه بد می گذره برمی گردیم تو حیاط خونه. ولی قول نمیدم اون دوچرخه ی فسقلی هنوز سالم باشه و بتونی سوارش بشی.

+: تازه تحمل وزنمم نداره!

_: من جسارت نمی کنم!

خندیدم. باید داد می زدیم تا توی هیاهوی بادی که توی گوشهایمان می پیچید صدای هم را بشنویم. هیچکس در آن حوالی نبود. یک ساعتی رکاب زدیم و وقتی دیگر جان نداشتم که حتی یک دور دیگر رکاب را بچرخانم از دوچرخه پیاده شدیم.

برگشته بودیم سر جای اولمان. دوچرخه ها را تحویل دادیم و دو قوطی آبمیوه و کیک گرفتیم. گوشه ای روی نیمکت کنار یک باغچه ی پرگل به تماشای غروب دل انگیز خورشید در پس کوهها نشستیم.

به آرامی گفتم: نمی دونم چه جوری باید ازت تشکر کنم...

جرعه ای آبمیوه نوشید و گفت: می دونی.

+: من می ترسم.

_: از چی؟ تو با شاه کویتم عروسی کنی، بالاخره روزمرگی پیش میاد. آدمیزاد عادت پذیره.

+: آره. مخصوصاً من که به طرز خسته کننده ای عادت پذیرم. همین فردا اگه نبینمت خل میشم. چون عادت کردم.

خندید و گفت: هی مواظب باش. یه آتوی گنده دستم دادی ها!

بدون این که بخندم، شانه ای بالا انداختم و گفتم: تو سوء استفاده نمی کنی.

_: خب... پس دیگه مشکلت چیه؟

+: کاش میشد هیچ مراسمی نباشه... به جاش بریم سفر... یه سفر طولانی... تو همسفر فوق العاده ای هستی!

صورتش را خنده ای آرام پر کرد. خم شد. آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و پرسید: یعنی...

نگذاشتم ادامه بدهد. گفتم: امروز فکر می کردم میای دنبالم میریم کافی شاپ یا حداکثر سینما. مثل بقیه ی زوجها روبروی هم میشینیم. یه فنجون قهوه یا کافه گلاسه رو هم می زنیم و درباره ی عقاید و انتظاراتمون حرف می زنیم و بعد هم نفسی به راحتی می کشیم که این حرفا رو زدیم و یه ساعت بعد از هم جدا میشیم تا بیشتر رو حرفامون فکر کنیم. حتی فکرشم به نظرم کسل کننده بود. حقیقتشو بخوای فقط قسمت خوراکیش برام جالب بود.

به عقب تکیه داد. دستش را روی پشتی پشت سرم گذاشت و با خنده گفت: ای شکمو!

تکیه دادم و گفتم: ولی سورپریز شدم اساسی. نمی تونم بگم چقدر بهم خوش گذشت!

سری تکان داد و گفت: به منم خوش گذشت.

آهی کشیدم. خورشید کاملاً پشت کوهها پنهان شده بود و تنها سرخی آخرین نورش بالای کوه باقی مانده بود.

توی راه برگشتن پرسید: حالا افکار و عقایدی که باید دربارشون حرف می زدی چی بودن؟

+: نمی دونم. مردم میرن تو کافی شاپ درباره ی چی حرف می زنن؟

_: نمی دونم. من تا حالا نرفتم خواستگاری.

+: پس من چغندرم؟!

خندید و گفت: نه. ولی هنوز اجازه ندادی بیام خواستگاری.

خندیدم. به پشتی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. همراه آهنگ مشغول زمزمه شدم. متین چند دقیقه سکوت کرد. بالاخره با تردید گفت: راستش اگه اجازه هم بدی نمی دونم چه جوری بشه. همه چی بهم ریخته.

با وحشت از جا پریدم و پرسیدم: چی بهم ریخته؟

نگاهم کرد و با شگفتی پرسید: چرا می ترسی؟

+: اتفاقی افتاده؟

دوباره توی فکر رفت و در حالی که یک دستش روی فرمان بود و به جاده چشم دوخته بود، گفت: چی بگم؟

+: یعنی چی چی بگم؟ کسی طوریش شده؟

_: نه بابا نگران نباش.

با تردید پرسیدم: پشیمون شدی؟

و انگار با این سؤال غم عالم به دلم ریخت! با خودم گفتم خاک تو سر دل بی خاصیتت بکنم! تا دیروز که می خواستی بذاره بره!

نگاهم کرد و گفت: نه بابا!

اما خیلی محکم نگفت. با حسّ بدی پرسیدم: پای کس دیگه ای درمیونه؟

به زحمت خندید و پرسید: معلوم هست چی داری میگی؟

عصبانی پرسیدم: تو چی داری میگی؟ چرا همه چی بهم ریخته؟ چته؟ تا الان که خوب بودی!

لبش را گاز گرفت و بدون این که نگاهم کند گفت: امین عاشق شده.

بدون این که جمله اش را هضم کنم، دلخور گفتم: خب به سلامتی. چه ربطی به ما داره؟ تو که منو نصف جون کردی.

چشمانش درخشید. ناگهان ماشین را کنار جاده زد و با خوشحالی گفت: دیروز گفتم گوشه کنایه حالیم نمیشه. این حرف یعنی قبول؟

در حالی که وحشتزده به شانه ی باریک جاده نگاه می کردم، پرسیدم: تو می خوای هر دوتامونو به کشتن بدی؟! چرا اینجوری می کنی؟

با خوشی گفت: جواب منو بده.

رو گرداندم و گفتم: هنوز می خوام فکر کنم.

با خوشرویی به طرفم چرخید. دست روی پشتی صندلیم گذاشت و گفت: داری تاقچه بالا می ذاری ها!

+: اسمشو هرچی دوست داری بذار. ولی واقعاً این نیست. خیلی چیزا هست که باید ببینم می تونم باهاشون کنار بیام یا نه. من نمی خوام ریسک کنم. ازدواج که الکی نیست. یه عالمه مسئولیته.

باز با شیطنت پرسید: مثلاً چه مسئولیتی؟ چه ریسکی؟

عصبانی پرسیدم: تو یه دقه پیش منو سکته دادی که سربسرم بذاری؟

پوزخندی زد. رو گرداند و راه افتاد. آرام گفت: نمی خواستم نگرانت کنم. ولی هممون نگرانیم. امین خیلی بچه است.

با خونسردی گفتم: نگرانی نداره. اقتضای سنشه. باید باهاش حرف بزنی توجیهش کنی که اشتباه می کنه. تو میتونی. مطمئنم.

_: نه نتونستم. دو تا پاشو کرده تو یه کفش و می خواد بره خواستگاری.

+: خب برین خواستگاری. هیچکس دخترشو به بچه ای که تازه میخواد بره دانشگاه و هنوز دهنش بوی شیر میده، نمیده. یه نه بشنوه حالش جا میاد.

_: جا نمیاد. نه هم نمیشنوه. دختره دوسش داره. پدرشم فوت کرده. نیازی به اجازه ی خانواده نداره. به نظر می رسه اهمیتی هم براش نداره.

+: اوه! چه وحشتناک! مطمئنی تا حالا عقدش نکرده؟!

_: نه نیستم. همینه که از دیشب نصفه جونمون کرده. تازه آقا دلش می خواد تمام مراسم و تشریفات و هدایا هم انجام بشه و بابا همه ی مخارج رو به عهده بگیره. خودش که یه قرون نداره!

به پشتی تکیه دادم و با نگرانی گفتم: پس... پس شاید عقدش نکرده...

_: شایدم کرده. کی می دونه؟

+: دختره کیه؟

_: اصلاً نمی دونم. نمی شناسیمش.

+: کجا باهم آشنا شدن؟

_: تو مغازه! مغازه داره.

+: مغازه ی چی داره؟

_: یه کافی شاپ گمونم یا فست فود ...

+: خب رفتین تحقیق؟

_: نه راستش همه اینقدر داغونیم که فعلاً انرژیمونو گذاشتیم رو این که منصرفش کنیم.

+: چند سالشه؟

کلافه گفت: همسن منه. نه سال ازش بزرگتره! من نمی فهمم اون به چی این بچه دل بسته!

+: دل که سن و سال نمی شناسه.

_: تو رو خدا رو زخم ما نمک نپاش. یه الف بچه با چشم بسته داره میره توی چاه!

+: باشه... باشه... ولی میگم چرا نمیرین دختره رو ببینین؟ شاید بتونین اونو قانعش کنین. ببینین حرف حسابش چیه؟

_: من چه میدونم... چی فکر کرده؟ فکر کرده امین یه بابای پولدار داره؟!! نمی دونم... کم آوردم. گفتی دوچرخه سواری، گفتم یه کم باد به کله ام بخوره شاید بتونم بشینم فکر کنم. ولی هنوز قاطیم. دلم برای بابا میسوزه... خیلی... یه شبه پیر شده.

+: اینطوری نگو. درست میشه. آدرس این کافی شاپ رو پیدا کن. می خوای من برم با دختره حرف بزنم؟

_: نمی دونم... نه... چی بگم... هفته ی دیگه باید دو سه هفته برم مأموریت. چند تا شهر کار دارم. به مونس زنگ زدم، عروسی خواهرشوهرشه و درگیر درست کردن سفره ی عقد و از خوشحالی رو پا بند نبود. به مامان گفتم ولش کنین. هیچی بهش نگین. کاری که نمی تونه بکنه. باید برای این مأموریت یه چیزایی آماده کنم... اوووه.... معذرت می خوام که همه رو، رو سر تو خالی کردم. نباید می گفتم.

+: خوشحالم که گفتی. ممنونم که اینقدر آدم حسابم کردی که باهام درددل کنی.

پوزخندی زد و گفت: من همیشه آدم حسابت کردم...