X
تبلیغات
رایتل

یک اتفاق تازه (4)

سه‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:31 ب.ظ

سلام سلاممم

هفته ی خیلی شلوغی داشتم. نرسیدم بنویسم. پنج صفحه رو داشته باشین، انشاءالله پنج شنبه پنج صفحه دیگه هم میذارم.


از همان لحظه ای که داشتم فیلم را می گذاشتم می دانستم که تا آخرش دوام نمی آورم. این را به متین هم گفتم. لبخندی زد و گفت: من میرم بگیر بخواب.

+: می ترسم عمو ناراحت بشه.

_: نه بابا... چرا ناراحت بشه؟

+: حالا بشین. هنوز خوابم نمیاد.

خودم لب تخت نشستم و متین پشت کامپیوتر نشست. مانیتور را طوری تنظیم کردم که هردو دید مناسب داشته باشیم.

آگهی های اول فیلم شروع شد. سرم کم کم سنگین میشد ولی مقاومت می کردم. بالشم را توی بغلم فشردم و خواب آلوده گفتم: می دونی خوبی این که تو پسرعمومی چیه؟

ته لبخندی چهره اش را روشن کرد. ابرویی بالا برد و پرسید: یعنی ممکنه خوبی ای هم داشته باشه؟!

شانه ای بالا انداختم و در حالی که به زحمت هوشیاری ام را حفظ می کردم گفتم: اگه یه غریبه بود و من فقط یکی دو بار باهاش حرف زده بودم و بیرون رفته بودم، الان حتماً از این که تو اتاقم باشه خیلی ناراحت بودم. مخصوصاً که دارم از خواب میمیرم.

خندید و گفت: من که گفتم برم بیرون، خودت گفتی بمون.

+: خب آخه اذیتم نمی کنی.

_: باید اذیتت کنم؟!

تیتراژ شروع فیلم بالا رفت. سی دی را درآورد و گفت: باشه یه وقت دیگه.

از بین چشمهای نیمه بازم با لبخند گفتم: واقعاً مهم نیستا!

از جا برخاست و گفت: خوشحالم که مهم نیست. ولی استراحت کنی بهتره. شبت بخیر.

زیر لب گفتم: ببخشید...

با خوشرویی پرسید: نه بابا این چه حرفیه؟ بگیر بخواب.

بین خواب و بیداری شب بخیری گفتم و بیهوش شدم.

صبح روز بعد هم تنبلانه تا دیروقت خوابیدم. بالاخره وقتی که بیدار شدم دیگر اثری از سرماخوردی نمانده بود. فقط کمی گلویم می سوخت. یک لیوان چای ریختم و جلوی تلویزیون لم دادم که مامان گفت: گوشی رو بردار. متین کارت داره.

تنبلانه خم شدم و بیسیم را از روی میز جلویم برداشتم. صدای تی وی را قطع کردم و گفتم: سلام.

_: سلام. صبح بخیر.

+: صبح تو هم بخیر.

_: چطوری؟ بهتری؟

+: آره خوبم ممنون. تو چطوری؟

_: خوبم. میگم واقعاً خوبی؟ اگه می خوای بری دکتر بیام دنبالت.

+: نه بابا خوب شدم. یه کم گلوم میسوزه که مهم نیست.

_: درد نمی کنه؟ چرک نداشته باشه!

+: نه بابا چرا جوش می زنی؟ چیزیم نیست. اینقدر نگران نباش.

_: به مامان گفتم برات سوپ بپزه. نهار میای اونجا؟

لبخندی روی لبم نشست. همه می دانستند که من عاشق سوپهای خاله رویا هستم. هزار بار نسخه پرسیده بودم و در آخر به این نتیجه رسیده بودم که همان زن عمو بپزد خیلی بهتر است!

سعی کردم مؤدب باشم. با خوشرویی گفتم: به زحمت افتادن.

خندید و گفت: این تعارفا بهت نمیاد عزیزم. میای یا نه؟

با خنده پرسیدم: اگه نیام؟

_: یعنی فکر می کنی من برات سوپ میارم؟!!

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نمی دونم. شاید...

_: عمراً! حالا که حالت خوبه میای. اگرم حالت خوب نبود می رفتیم دکتر و بعدش میومدی، که خدا رو شکر اینطوری نیست. من یک، یک ونیم کارم تموم میشه. بیام دنبالت؟

+: این بیام دنبالت یه کم امری نیست؟

_: البته که هست!

+: پس فکر نمی کنم چاره ای داشته باشم!

خندید و گفت: می بینمت. فعلاً خداحافظ.

+: خداحافظ.

با خنده گوشی را گذاشتم و گفتم: خُل!

مامان با تعجب پرسید: منظورت متینه؟!

کمی از رو رفتم و گفتم: نه با خودم بودم.

از جا برخاستم و داشتم به اتاقم می رفتم که مامان گفت: لباس شسته ها رو جمع کن.

چشم کشداری گفتم و رفتم. لباسها را وسط اتاق ریختم و از عجایب این که با حوصله مشغول تا زدنشان شدم.

برای هزارمین بار فکر کردم خیلی مسخره اس که نامزدم متین باشد. البته این بار کلمه مسخره کمی تعدیل شده بود و بیشتر معنی خنده دار داشت تا این که توهین آمیز باشد.

یکی از بلوزهایم را از وسط لباس شسته ها برداشتم و بالا گرفتم. با خودم گفتم: اینو بپوشم؟ نه.. باید اتوش کنم. کی حوصله داره؟ فکر کن اگه نامزدت یه غریبه بود از الان مشغول سشوار کشیدن و آرایش و لباس انتخاب کردن بودی! اووووه! بیخیال... همینو می پوشم. چه کنیم دیگه؟ فوقش اتوش می کنم.

تلفن باز زنگ زد. بیسیم نزدیک بود. گوشی را برداشتم؛ مونس بود. بعد از سلام و علیک، گله مندانه گفت: نه جواب پی ام میدی، نه مسیج. معلوم هست کجایی؟ چشمت افتاده به داداشم منو کلاً فراموش کردی.

+: نه بابا کی گفته؟ سرما خورده بودم. از دیروز نه گوشی رو نگاه کردم نه کامپیوتر. همش خواب بودم.

_: آره مامان گفت سرما خوردی. ظهر میای؟

+: آره متین میاد دنبالم.

_: اوه چه شیک! می خواستم بگم امروز ماشین دارم. بیام دنبالت بریم خرید بعدم بریم خونه ی مامان.

+: چی می خوای بخری؟

_: چه می دونم. یه بلوز پاییزه... یه دمپایی پلاستیکی... کیسه فریزر و بقیه ی خرت و پرتای خونه...

+: چه کسالت بار! نه بابا خودت برو.

_: اینقدر حالت بده؟

+: نه چرند گفتم. کی می خوای بری؟

_: داشتم کم کم راه میفتادم.

+: یعنی من بلوزمو اتو نکنم؟!

_: نه بابا یه تیشرت معمولی بپوش. خبری نیست. خودمونیم.

+: جدی؟ باشه. پس میرم حاضر میشم. به داداشت میگی نیاد دنبالم؟

_: به من چه؟ خودت زنگ بزن.

+: نه دیگه. تو بگی بهتره. گناهش میفته گردن تو!

خندید. چهار تا لیچار بارم کرد و در آخر قرار شد خودش زنگ بزند.

کمی سر و وضعم را مرتب کردم ولی حقیقتاً بیشتر از آن که همیشه برای خانه ی عمو زحمت می کشیدم مایه نگذاشتم. تقریباً همان لباس خانه ام بود. مخصوصاً که دیشب با شلوار جین خوابم برده بود. کمی خجالت زده شدم و داشتم واقعاً به این نتیجه می رسیدم که بلوز مهمانی ام را اتو کنم و همان را بپوشم، اما مونس مثل اجل معلق رسید و فرصت نشد.

به یک فروشگاه زنجیره ای رفتیم و همه ی خریدهایش را یک جا کرد. دائم هم به من توصیه می کرد جهاز بخرم، من هم مدام با غرغر یادآور می شدم که هنوز به برادرش جواب مثبت نداده ام.

ساعت تازه یازده بود که به خانه ی عمو رسیدیم. زن عمو گرم و مهربان به استقبالمان آمد. بوی سوپ خوشمزه اش توی خانه پیچیده بود.

با خوشحالی همراه مونس به آشپزخانه رفتم. خاله رویا گفت: چایی حاضره. نسکافه هم هست.

با نگاهی درخشان گفتم: ولی من سوپ می خوام!

صاحبخانه وار یک لیوان برای خودم ریختم. زن عمو خندید. مونس در قابلمه ی بعدی را برداشت. پشت دستش زدم و گفتم: فضولی موقوف!

با خوشحالی گفت: اوه چه عروس داماد رو تحویل گرفتین! بهروز عاشق خورش بادمجونه.

روی صندلی نشستم و گفتم: اونم خورشای خاله رویا!

خاله رویا خندید. برای خودش یک لیوان نسکافه ریخت و روبرویم نشست.

مونس پرسید: عروس نسکافه نمی خوای؟

با اخم گفتم: می کشمت اگه به من بگی عروس!

خاله رویا گفت: اذیتش نکن.

_: اگه اینقدر تحویلش نمی گرفتین، جرأت نداشت اینطوری براتون تاقچه بالا بره. روز اول بله رو میداد خلاص!

به عقب تکیه دادم و در حالی که با خونسردی سوپ می خوردم گفتم: از کجا معلوم؟

خاله رویا گفت: واقعاً!

مونس گفت: هیشکی منو دوست نداره!

و الکی ادای رنجیدن درآورد. خندیدیم. چند دقیقه ای همان توی آشپزخانه گپ زدیم و بعد من و مونس به اتاق سابقش که حالا اتاق کار خاله رویا شده بود و چرخ خیاطی و میز اتویش را آنجا گذاشته بود، رفتیم. یاد گذشته کردیم و کلی دخترانه گپ زدیم. خاله رویا هم کاری به کارمان نداشت.

ضربه ای به در باز اتاق خورد و متین سلام کرد. سر بلند کردم. برای اولین بار دلم ریخت. لبخند روی صورتم جمع شد و آب دهانم را به سختی قورت دادم. در حالی که به زحمت سعی می کردم نگاهم را برنگیرم و صدایم عادی باشد جواب سلامش را دادم.

شالم را از روی شانه ام بالا کشیدم و موهایم را پوشاندم. مونس به سرعت از جا برخاست و گفت: من برم میز رو بچینم.

سر به زیر انداختم و اخم کردم. چی عوض شده بود؟ چرا اینطور بهم ریختم؟

متین پرسید: حالت خوبه؟

خوبم؟ نمی دانستم. گیج بودم. بالاخره دوباره سر برداشتم و گفتم: خوبم. تو خوبی؟

جوابش را نشنیدم. عصبانی بودم. دلم نمی خواست هیچی عوض بشود. یکی دو ساعت گذشته خیلی بهم خوش گذشته بود. دوباره با مونس اینجا بودیم. مثل همان وقتها که هیچ کدام هیچ دغدغه ای نداشتیم. مونس هنوز مثل زمان نامزدیش با عشق و شور از بهروز یاد می کرد و من هنوز این بخش از زندگیش را درک نمی کردم. ولی باقی صحبتمان مثل همیشه پر از تفاهم و گرمی بود.

متین دم در مکث کرد. بعد از چند لحظه وارد شد و پرسید: چی شده؟ تو فکری.

بدون این که نگاهش کنم با ناراحتی گفتم: نمی خوام هیچی عوض بشه.

_: مگه چیزی عوض شده؟ کسی حرفی زده؟

سری به نفی تکان دادم. پرسید: پس چی؟

نمی توانستم حسم را توضیح بدهم. جواب ندادم. نشست و پرسید: چی شده؟

نگاهش کردم. نمی توانستم بگویم این که کم کم به او علاقمند می شوم وحشتزده ام می کند. اصلاً مگر ترس داشت؟ نمی دانم.

ولی ناراحت بودم و ناخودآگاه بغض کردم. نفس عمیقی کشید و پرسید: به خاطر این که من امدم ناراحتی؟ قبلش داشتین با مونس می گفتین و می خندیدین.

باز سری به نفی تکان دادم. آهی کشید و پرسید: کمکی از من میاد؟

زیر لب گفتم: نه.

به سنگینی برخاست و از اتاق بیرون رفت. دلم برایش سوخت. جرمش چی بود؟ این که بی اندازه مهربان بود؟!!!