نمای وبلاگ یک اتفاق تازه (3) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

یک اتفاق تازه (3)

سه‌شنبه 11 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 04:04 ب.ظ

سلام سلاممم

اینم از قسمت بعدی:


نمی دانم به خاطر هوا بود یا این که چون علاوه بر صبحانه، شب قبل هم شام نخورده بودم... هرچه بود اینقدر خوردم که کم کم داشتم شرمنده می شدم. با خودم فکر کردم: دخترای دیگه تو اولین قرار با نامزدشون قلبشون تاپ تاپ می زنه و به اندازه ی یه گنجشک غذا می خورن، اون وقت تو چی؟! آبروی هرچی دختره بردی!

از فکرم خنده ام گرفت. رو گرداندم و به جویبار چشم دوختم. کمی وسایل را مرتب کردم و از جا برخاستم. متین هم که مدتی بود صبحانه اش را خورده بود، همراهم به راه افتاد.

توی دامنه ی کوه همراه با جویبار خوش خوشک بالا می رفتم. متین هم آن طرف جو دو قدم پایینتر می آمد. مشغول حرف زدن شدیم. از سنگ و کوه و آب و آسمان... نمی خواستم درباره ی خودمان حرف بزنیم. متین هم اصراری نکرد.

سرم پایین بود و سنگریزه هایی که از زیر پایم سر می خوردند و توی جوی آب می افتادند را تماشا می کردم. متین داشت درباره ی دلایل آبی بودن رنگ آسمان حرف میزد. سر برداشتم و در حالی که با لذت نگاه می کردم گفتم: عاشق این رنگ آبیم.

دستهایم را از هم باز کردم. انگار می خواستم آسمان را در آغوش بگیرم! یک عقاب را دیدم که در فاصله ای دور پرواز می کرد. دستهایم را بیشتر باز کردم تا حالت پرواز عقاب را تجسم کنم. عقاب رد شد. دور خودم چرخیدم تا قبل از این که پشت کوهها از دیدم پنهان شود بار دیگر آن را ببینم. در همان حال داد زدم: وای متین عقاب رو ببین!

پایم روی قلوه سنگی سر خورد و توی آب فرو رفت. داشتم میفتادم که متین بازوهایم را گرفت و گفت: میشه برای دیدن عقاب یه جا وایسی؟!

نمی دانم چرا خنده ام گرفت. او هم مرا محکم گرفته بود و می خندید. بالاخره به زحمت تعادلم را به دست آوردم و در حال خندیدن نفس نفس زنان گفتم: ولم کن. دیگه نمیفتم. ولم کن.

نگاهی به جوی آب بینمان و کفش خیسم انداختم و گفتم: وای کفشم!

متین گفت: اون یکی رم خیس کن این یکی دلش نگیره.

غش غش خندیدم. بالاخره به سرچشمه رسیدیم. دو طرفش نشستیم. چند لحظه به جوشیدن آب از دل کوه نگاه کردم. حرفهایم ته کشیده بود. انگار نه انگار از وقتی که شروع به صبحانه خوردن کرده بودم شده بودم همان سحر همیشگی و مدام مشغول وراجی بودم. دستهایم را توی آب فرو بردم. خیلی سرد بود. دو سه مشت آب نوشیدم و بعد دوباره در سکوت به صدای جریان آرامش بخشش گوش دادم. شاخه ای پونه چیدم و توی آب گرفتم و به تلاشش برای رها شدن و همراه شدن با جریان آب چشم دوختم.

متین هم دستش را توی آب فرو برده بود. انگشتهایش را باز کرده بود، آب چشمه از پشت دستش می جوشید و از بین انگشتانش رد میشد.

نگاهم از روی دستش بالا آمد تا به چهره ی آرامش رسید. به آب نگاه می کرد. غرق فکر بود. ناگهان با لحن شادی پرسیدم: به چی فکر می کنی؟

سر بلند کرد و تبسمی کرد. نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: به این که کم کم دیرم میشه.

از جا برخاستم و گفتم: باشه. بریم.

ولی توی ذوقم خورده بود. هوا عالی بود و فضا دوست داشتنی. دلم می خواست برایم از عشق بگوید. شاید اگر آن موقع حرفش را میزد به راحتی کوتاه می آمدم. اما چیزی نگفت. از روی جو جست زدم و پایین رفتم.

از پشت سرم گفت: وایسا. پشت سر من بیا.

با خنده پرسیدم: به این میگن مردسالاری؟

با مظلومیت گفت: نه والا! بهش میگن احتیاط؛ واسه این که اگه دوباره هوس تماشای عقاب کردی تا پایین نغلتی.

خوشحال گفتم: اونجوری زودتر می رسم!

_: راضی نیستم دست و پای زخمی برسی.

پشت سرش راه افتادم و گفتم: بهت نمیاد.

در حالی که به دقت جای پاهایش را انتخاب می کرد و مسیر را برای من هموار می کرد، پرسید: چی بهم نمیاد؟

+: این که نگرانم باشی.

برگشت و متعجب نگاهم کرد. پرسید: حالت خوبه؟ من تا حالا اذیتت کردم که حالا عجیبه؟

کمی از رو رفتم. منظورم را نفهمیده بود. گفتم: نه. همین که تا حالا کاری بهم نداشتی و حالا مهم شدم عجیبه.

شانه ای بالا انداخت و گفت: من که چیز عجیبی نمی بینم.

چرا نمی گرفت؟!!! نمی توانستم رک و راست بگویم این که عاشقم باشد عجیبست.

پشتش به من بود. به شانه هایش چشم دوختم. شکلکی درآوردم. همان موقع برگشت. خنده اش گرفت. خجالت کشیدم و زیر لب گفتم: ببخشید.

رسیدیم پای کوه. گفت: بیا اگه می خوای بقیشو بدوی بدو. منم میرم وسایل رو جمع می کنم و میام.

دچار عذاب وجدان شدم. گفتم: نه باهم جمع می کنیم.

البته خسته هم بودم و دیگر حال این که این همه راه را بدوم نداشتم.

مستقیم پایین آمده بودیم و هنوز کلی تا جایی که نشسته بودیم راه بود و از آنجا هم باید ده دقیقه ای راه می رفتیم تا به ماشین برسیم.

شانه به شانه اش راه افتادم. پرسید: چرا اینقدر از من بدت میاد؟ خاطره ی بدی داری یا عادت بدی دارم یا صرفاً از قیافم خوشت نمیاد؟

+: هان؟!

از سؤالش جا خورده بودم. جویده جویده جمله هایی در رد حدسش گفتم. اما قانع نشد و بعد از این که صدایم رو به خاموشی رفت دوباره گفت: من واقعاً می خوام بدونم موضوع چیه؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: هیچی. اتفاقاً منم دوست دارم بدونم موضوع چیه؟

خندید و گفت: خوب می پیچونی.

مصرّانه گفتم: نه. من واقعاً ازت بدم نمیاد. به عنوان پسرعمو خیلیم خوبی. فقط همونطور که گفتم... نمی خوام خاطره هام عوض بشه... برعکس دوست دارم زندگیم تغییر کنه. یه خانواده ی تازه... یه زندگی تازه.

در سکوت سر تکان داد.

+: ولی جواب منو ندادی. این همه اصرار برای چیه؟

_: من الان اصراری کردم؟! فقط دلیلتو پرسیدم.

کلافه گفتم: نه! چقدر اذیت می کنی!

خندید. رسیده بودیم به جایی که نشسته بودیم. سر پا نشست و مشغول جمع کردن شد. اینقدر عصبانی بودم که دیگر دلم نمی خواست کمکش کنم.

همانطور که سرش پایین بود و جمع می کرد، گفت: چی رو می خوای بدونی؟ این که دوستت دارم یا چرا دوستت دارم؟

پشت به او به درخت تکیه دادم و گفتم: اولی رو که اصلاً باورم نمیشه. بهت نمیاد. نه... حتماً یه دلیل دیگه ای داره... مثلاً دلت می خواد دوستیت با سعید محکمتر بشه؟

برگشتم و نگاهش کردم. هنوز پشت به من داشت. زیرانداز را تا زد و روی سبد گذاشت. سبد را برداشت و برخاست. بدون این که نگاهم کند راه افتاد و پرسید: چه ربطی به سعید داره؟ تو زن من بشی دوستیت با مونس عمیقتر میشه؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نه بابا. تازه می ترسم بحث عروس خواهرشوهریم قاطیش بشه، خدای نکرده مشکلی هم پیدا کنیم.

_: دلیل منم این نیست. چه بهم بیاد چه نیاد...

حرفش را ادامه نداد. کلافه همراهش شدم. مثل بچه های لجباز به هر سنگی لگد می زدم و از پرت شدنش لذت می بردم.

سوار ماشین شدیم و دوباره راه افتادیم. موزیک ملایمی گذاشت و پرسید: چه آهنگی بیشتر گوش می کنی؟

شانه ای بالا انداختم و همانطور دلخور گفتم: هروقتی رو یه مودیم.

از گوشه ی چشم نگاهم کرد و با لبخند مهربانی پرسید: حالا چرا اینقدر عصبانی هستی؟

+: خوشم نمیاد سر کارم بذاری.

با تعجب پرسید: من سر کارت گذاشتم؟!

+: آره. چرا جواب منو نمیدی؟

_: تو سؤالی پرسیدی؟!

+: اههه متین!!! خواهش می کنم!

_: چی رو خواهش می کنی؟ من نمی فهمم منظورت چیه؟

+: خوبم می فهمی. فقط خوشت میاد اذیت کنی.

_: والا به جون سحر نمی فهمم. موضوع چیه؟

+: به جون خودت!

_: خیلی خب به جون خودم! ولی جون تو عزیزتره.

+: خب چرا عزیزتره؟

_: گرفتی ما رو؟ دارم میگم از چی دلخوری؟

+: نه نگرفتم. اصلاً به من میاد اذیت کنم؟

با خنده گفت: نه اصلاً!

+: خب بگو واسه چی؟

_: چی واسه چی؟

+: متیییییییین!

به قهر رو گرداندم. آرام گفت: خب آخه نمی فهمم! فقط می خوای بدونی که چرا جونت واسم عزیزتر از خودمه یا سؤال دیگه ای هم بود که من متوجه نشدم؟

بدون این که نگاهش کنم، با دلخوری گفتم: نه فقط همین بود.

متین آهی کشید و به جاده چشم دوخت. چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: موضوع مال امروز و دیروز نیست. خیلی ساله...

بدون این که ذره ای باور کنم نگاهش کردم. با بی صبری پرسیدم: خب؟

_: اول که بچه بودی... منم سنی نداشتم. با این حال خیلی دلم می خواست مثل بعضی از خونواده ها از همون موقعها اسمتو ببرم و مال خودم باشی. ولی نمیشد. رسم ما نبود...

به پشتی تکیه دادم و گفتم: خوشحالم که نبود.

سری تکان داد و دوباره ساکت شد. داشتم خل می شدم! موزیک هم روی اعصابم بود. متین هم نمی خواست هیچ توضیح دیگری بدهد. بعد از چند دقیقه عصبانی پخش ماشین را خاموش کردم و پرسیدم: چی شد که اینقدر زود به این نتیجه رسیدی که بزرگ شدم؟ من هنوز چند روز مونده تا بیست سالم تموم بشه.

با لبخند تلخی گفت: واسه کسی که روزای نوجوونیتو شمرده آمار نده.

+: اگه راست میگی چرا من هیچوقت هیچی نفهمیدم؟ حتی با من حرفم نمی زدی!

_: اگه حرف می زدم لو می رفتم. نمی تونستم. اصلاً موقعیتم اجازه نمیداد.

با بدبینی پرسیدم: یعنی چی؟

_: یکی از دلایلش این بود که سعید بهترین دوستمه. از برادرم نزدیکتر. ناموس اون ناموس منم هست. بد بود که فکر کنه به خواهرش نظر دارم. یه جور خیانته.

+: خب الان خیانت نیست؟!

_: الانم سخت بود. ولی دیگه نتونستم مقاومت کنم. یه خواستگار داشتی که سعید پیشنهاد کرد دوتایی بریم دربارش تحقیق کنیم. اینقدر حالم بد شد که سعید مشکوک شد و بالاخره فهمید.

+: بعد؟

_: هیچی دیگه... اولش که خوشش نیومد ولی بعدش کم کم اجازه داد و گفت می تونم پا پیش بذارم.

+: و اگه اجازه نمی داد؟

_: من دیگه بریده بودم. همون روز وقتی برگشتم خونه به بابا گفتم. چند روز بعدش سعید رضایت داد.

متفکرانه گفتم: بعدم که فوت داییجان پیش امد.

_: نمی خوای که به این ماجرا ربطش بدی؟!

+: نه... فقط دارم فکر می کنم چرا باز ساکت موندی و هیچی نگفتی...

_: چی می گفتم؟ همه عزادار بودیم.

سرم را به پشتی تکیه دادم و گفتم: بازم بهت نمیاد.

_: یعنی دارم دروغ میگم؟

+: نه... فقط باورش سخته.

_: بهت ثابت می کنم.

پوزخندی زدم و گفتم: نه مرسی.

_: به همین راحتی؟ نه مرسی؟! حتی حاضر نیستی چند روزی معاشرت کنیم؟ شاید من واقعاً اون آدمی نباشم که تو فکر می کنی.

با ناراحتی گفتم: تا همینجاشم خیلیه. حتی اگه می خوای معاشرت کنی، تا چند وقت حرفی از جواب من نزن. بذار باهاش کنار بیام. شاید خیلی طول بکشه. شاید چند ماه... می تونی صبر کنی؟

_: آره می تونم.

+: ممکنه بعدش بازم بگم نه.

_: حداقل دلم نمی سوزه که سعیمو نکردم.

+: شایدم تو پشیمون شدی.

با خنده گفت: شایدم...

بعد با تأکید گفت: نه. خیالت راحت.

کار اداریش زیاد طول نکشید. نهار را در یک رستوران کنار یک رودخانه خوردیم. هوا خیلی سرد بود ولی باز هم بهم خوش گذشت. متین دیگر حرفی از آینده نزد و دوتایی به سادگی درباره ی هوا و کباب و نوشابه و دوغ محلی و رودخانه گپ می زدیم. حتی برایش گفتم که نمی دانم چرا بیشتر از همیشه دارم می خورم که خندید و گفت شاید به خاطر سردی هواست و احتیاج به انرژی بیشتری دارم.

هرچه بود خوش گذشت. خیلی خوش گذشت. بعدازظهر دوباره به طرف شهر راه افتادیم. موزیک شادی گذاشت و کلی همراهش خواندیم و خندیدیم. وقتی رسیدیم به خاطر یک روز خوب صمیمانه ازش تشکر کردم.

 

وارد خانه شدم. مامان داشت میوه میشست. نگاهی به من انداخت و گفت: رنگ و روت میگه خوش گذشته!

خندیدم و گفتم: عالی بود!

یک سیب سرخ برداشتم. گاز بزرگی زدم و چند لحظه بعد پرسیدم: مهمون داریم؟

_: عموت زنگ زد گفت سر شب می خوان بیان. منم گفتم سر شب زشته شام بدیم. بابات گفت از بیرون ساندویچ می گیریم.

لقمه ی دوم تو دهنم ماسید. به زحمت فرو دادم. پشت میز نشستم و پرسیدم: یعنی میان خواستگاری؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: لابد. بالاخره می خوان رسمیش کنن.

+: یعنی چی می خوان رسمیش کنن؟ من که هنوز جواب ندادم! یعنی نظر من هیچ اهمیتی نداره؟

_: نه به اون لپای گل انداخته بعد از گردشت، نه به این انکارت. یعنی چی؟

+: من هنوز می خوام فکر کنم مامان. من متین رو نمی شناسم.

مامان درحالی که میوه ها را خشک می کرد و توی ظرف می چید گفت: نمیشه که حالا بگم نیان. بالاخره مهمونن. تازه عموت نگفت خواستگاری. گفت اگه هستین سر شب بیاییم اونجا. همین.

+: اگه با گل و شیرینی بیان من از تو اتاقم بیرون نمیام!

_: چرا اینا رو به من میگی؟ مگه من دعوتشون کردم؟ عموت با بابات حرف زده.

از جا برخاستم و گفتم: میرم به متین زنگ بزنم.

مامان با اخم گفت: زشته بگی نیان. نمیشه که تا وقتی جواب ندادی معاشرت نکنیم. بالاخره قوم و خویشن و باهم این همه نزدیکیم.

دفتر تلفن را برداشتم و گفتم: منم نمی خوام بگم نیان.

شماره ی متین توی دفتر تلفن خانه بود. می دانستم. ولی حتی یک بار هم با او تماس نگرفته بودم.

بیسیم را برداشتم و شماره گرفتم. همانطور که منتظر بودم به اتاقم رفتم. شالم را روی جالباسی انداختم و مانتویم را درآوردم.

_: سلام عموجان.

با لبخند لب تخت نشستم و گفتم: علیک سلام عمو!

خندید و گفت: تویی؟ باید تاریخ این تماس رو ثبت کنم. اولین باره که بهم زنگ زدی!

لب برچیدم و گفتم: شاید اگه دلیلشو بدونی خیلی دلت نخواد ثبتش کنی.

باز با خوشرویی گفت: من آماده ی شنیدنم.

لبم را گاز گرفتم و با کمی ناراحتی پرسیدم: مناسبت مهمونی امشب چیه؟

_: مهمونی؟! کجا؟

+: خونه ی ما. عمو به بابا گفته می خوان بیان اینجا. سر شب. بابام گفته بیاین شام بمونین ساندویچ میگیرم.

_: خب مناسبت خاصی می خواد؟

+: یعنی موضوع خواستگاری نیست؟

_: نه فکر نمی کنم. من هنوز خونه نرفتم ولی به من که چیزی نگفتن. اگه مراسمی بود حداقل می گفتن گل و شیرینی بگیرم.

+: نه با گل و شیرینی نیاین. یعنی اصلاً نمی خوام هیچ حرفی باشه. بابا منم آدمم. چرا همه، همه چی رو تموم شده می دونن؟ من هنوز فکرامو نکردم. تصمیم نگرفتم.

_: آروم باش. حتی اگه قرار بود با گل و شیرینی هم پاشیم بیاییم خواستگاری، بازم اجباری نبود بعد از جواب تو باشه. تو هنوز بعد از خواستگاری وقت داری که فکر کنی.

+: نهههه! امشب نه. خواهش می کنم. متین من اصلاً آمادگیشو ندارم. حرفشم نزنین.

_: باشه. می سپرم به مامان اینا که هیچ اشاره ای به این موضوع نکنن. خوبه؟

بالاخره لبخندی بر لبم نشست و به آرامی گفتم: آره. خوبه. متشکرم.

_: خواهش می کنم. جلوی سی دی فروشیم. چیزی نمی خوای؟

+: یه فیلم بود چند وقت پیش تو سینما... آیا هنوز نیومده؟ دوست داشتم ببینمش...

چند لحظه فکر کردم تا اسم فیلم را به خاطر آوردم. متین گفت آگهیش پشت شیشه ی سی دی فروشی هست و برایم می خرد.

با خوشحالی گفتم: خیلی ممنون. شب میاین بیارش، باهات حساب می کنم.

_: یعنی حساب نکنی هم نمیشه...

با صدایی شاداب و سرحال گفتم: نخیر نمیشه. راستی بازم ممنون به خاطر امروز. خیلی خوش گذشت.

_: خواهش می کنم. کار دیگه ای نداری؟

+: نه ممنون. خداحافظ.

_: خداحافظ.

مثل پرنده ای سبک بال بیرون آمدم. مامان نگاهی به من انداخت و با اخم پرسید: چکار کردی؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: هیچی.

_: به متین زنگ زدی؟

+: بله. برنامه خواستگاری نبود.

_: دخترم دخترای قدیم. حیایی سرشون میشد. روت شد بپرسی برای چی دارین میاین؟!

با تردید گفتم: خب... نمی خواستم بیان خواستگاری...

مامان آهی کشید و سری تکان داد. بعد هم به اتاقش رفت. من هم رفتم دوشی بگیرم که بعد از گردش حسابی بهش احتیاج داشتم.

از حمام که بیرون آمدم از سرما لرزیدم. نگاهی به دریچه ی کولر انداختم و بعد از عطسه ای پرسیدم: کولر چرا روشنه؟

مامان با بی حوصلگی گفت: دسته ی کتری سوخت. یک بوی پلاستیک سوخته ای راه انداخته بود وحشتناک! الان مهمونا می رسن نمیشد نفس بکشی.

سری تکان دادم و به اتاقم رفتم. هنوز موهایم را خشک نکرده بودم که رسیدند. شالم را دور سرم پیچیدم و در حالی که باز عطسه می کردم بیرون آمدم.

بابا به استقبالشان رفته بود و باهم وارد شدند. فقط عمو و زن عمو و متین بودند. از این که هیچ مهمان دیگری نبود خوشحال شدم. توی دست متین دنبال گل گشتم که خوشبختانه نبود. خیلی عادی خوش آمد گفتم و توی هال نشستند.

رفتم چای ریختم. ولی اینقدر عطسه می کردم که متین آمد و در حالی که سینی را می گرفت گفت: حسابی سرمات دادم.

بعد از عطسه ی دیگری گفتم: نه بابا تقصیر تو نبود! الان رفتم حموم، کولرم روشن بود... هاپیچوووو!

_: عافیت باشه.

باهم به هال برگشتیم. چای را دور گرداند و شیرینی هم گرفت. قبل از این که بنشیند از جیب کت اسپرتش سی دی فیلم را درآورد و به طرفم گرفت.

عمو پرسید: این چیه؟

متین گفت: فیلمه. گفته بود می خواد براش گرفتم.

عمو جرعه ای چای نوشید و در حالی که از بالای استکان به متین نگاه می کرد، گفت: خب چرا می شینین؟ برین باهم تماشا کنین!

برای تأیید حرفش رو به بابا کرد و گفت: بد میگم؟

بابا دستهایش را باز کرد و گفت: صاحب اختیارین.

به دستگاه پخش زیر تلویزیون اشاره کردم و پرسیدم: بذارم تو دی وی دی؟

عمو گفت: نه عموجون. تو می خواستی ببینی. ببر تو اتاقت. تو کامپیوتر یا لپ تاپی بذار با متین ببینین.

خنده ام گرفته بود. مثلاً قرار بود اشاره ای به خواستگاری نکنند. حالا اینطوری ما را دنبال نخود سیاه می فرستادند!

اینقدر عطسه می کردم که نمی توانستم بنشینم. دو تا قرص سرماخوردگی خوردم و با متین به اتاقم رفتیم تا فیلم را تماشا کنیم.