X
تبلیغات
رایتل

یک اتفاق تازه (2)

سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 02:05 ب.ظ

سلام سلاممممم

اینم قسمت بعدی که امیدوارم لذت ببرین. هشت صفحه شد که امیدوارم به وضعیت من و بزرگواری خودتون ببخشین.

قسمت بعدی انشاءالله سه شنبه آینده.



آبی نوشت: قالب قبلی رو نتونستم میزون کنم. آخربارم حسابی سنگین شده بود و بالا نمی آمد. این یکی سبکترین قالبی بود که پیدا کردم و طرحشم تقریباً دوست داشتم.


تا دو روز بعد موضوع را فراموش کرده بودم. یک فراموشی عمدی. اتاقم را ریختم بیرون و یک اتاق تکانی! اساسی کردم. روی دیوارم چند شاخه گل بزرگ و زیبا کشیدم. عروسکهایم را جابجا کردم. بعضی ها را گذاشتم بالای کمد و چند تا قدیمی را از بالای کمد آوردم. پرده ها را شستم و اتو کردم و دوباره آویختم و خلاصه تا وقتی که توانی برای سرپا بودن داشتم نگذاشتم لحظه ای به فکر فرو بروم. هرچند آن فکر مزاحم مرتب از گوشه ی ذهنم چراغ میداد، اما من با لگد چراغش را خاموش می کردم!

اما بالاخره آنچه باید به سرم آمد. عصر روز دوم وقتی با دستی پر از کاغذ و کتابهای اضافه ام از اتاقم بیرون آمدم، مامان را دیدم که داشت با تلفن حرف میزد. همانطور که به من نگاه می کرد، خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.

خواستم رد شوم که صدایم زد و با لبخند گفت: مبارکه. آزمایشا هیچ مشکلی نداشت و همه چی خوبه.

دستهایم شل شدند و به سختی کاغذها را نگه می داشتند. انگار آن فکر مزاحم نیشخند عریض پر از تمسخری بهم زد. با خستگی لب مبل نشستم و کاغذها را رها کردم.

با صدایی که به زحمت بالا می آمد، گفتم: من که هنوز جواب ندادم که تبریک میگین.

مامان که نمی توانست لبخند هیجان زده اش را جمع کند، سری به تأیید تکان داد و گفت: به خاطر جواب آزمایشا تبریک گفتم. حالا می تونی با خیال راحت دربارش فکر کنی.

پوزخندی زدم. می دانستم مامان اینقدرها هم خوشحال نیست. ولی بالاخره هیجان زده است و همین باعث میشود بخندد. ولی من نمی توانستم بخندم. هیجان زده نبودم. کورسوی امیدم خاموش شده بود. حالا مدام چهره ی مادربزرگم جلوی چشمم بود و عذاب وجدانی که مرتب تکرار می کرد اگر جوابم منفی باشد برق نگاهش خاموش می شود.

عصبانی از وجدان مزاحم از جا برخاستم و به طرف اتاقم رفتم که صدای مامان متوقفم کرد: هی... اینا رو چرا اینجا ریختی؟

سری به چپ و راست تکان داد و خودش مشغول جمع کردن کاغذها و کتابها شد. گیج گیج بودم. در اتاق را پشت سرم بستم و به دیوار تکیه دادم.

چند دقیقه بعد مامان ضربه ای به در اتاق زد و گفت: متین می خواد باهات صحبت کنه.

در اتاق را باز کردم و نگاه خسته ای به مامان انداختم. بیسیم را به طرفم گرفت و لبخندی پرمهر زد.

گوشی را گرفتم. در را بستم و گوشی را روشن کردم. با صدای گرفته ای گفتم: سلام.

متین به گرمی گفت: علیک سلام.

لب تخت نشستم. متین چند لحظه مکث کرد. انگار دنبال کلمات می گشت. بالاخره گفت: من فردا صبح باید برم روستای نگار دنبال یه کار اداری. از عمو اجازه گرفتم که اگه دوست داشته باشی همرام بیای، تو راه حرف بزنیم. کارم زیاد طول نمیکشه. نهار می خوریم و برمی گردیم.

متحیر گوش دادم. به عنوان اولین قرار دو نفره نه عاشقانه بود نه قابل پیش بینی!

ولی دلم لک زده بود برای یک گردش برون شهری! سری تکان دادم و گفتم: خب... اگه بابا موافقه... باشه. چه ساعتی؟

_: خب راستش برنامه ی من صبح زود بود، ولی اگه برات سخته می تونیم دیرتر بریم.

+: چقدر زود؟ پنج؟

_: نه مثلاً شیش.

+: من شیش آماده ام.

_: خوبه. لباس گرم بردار. سردسیره.

+: باشه. ممنون.

_: خواهش می کنم.

چند لحظه دیگر هم مکث کرد. اما مهلتش ندادم و گفتم: پس تا فردا خداحافظ.

مجبور شد خداحافظی کند!

گوشی را گذاشتم. نگاهی دور اتاقم انداختم. از دکور جدید خوشم آمده بود. اتاق بوی تمیزی می داد. زیر لب گفتم: خدا خیرت بده متین!

لبخندی زدم و از جا برخاستم. آخرین تغییرات را هم در اتاقم دادم. جلوی میز آینه را مرتب کردم و همه را قشنگ چیدم.

سر شب به دیدن مامان بزرگ رفتیم. چقدر خوشحال بود! به عمو هم گفت با خانواده بیایند و سفارش شام از بیرون داد. دلم سوخت. رویم نشد بگویم هنوز جواب نداده ام!

حتی خواهر و برادرم سپیده و سعید هم با همسرانشان سامان و زیبا هم دعوت شدند.

هنوز گیج و منگ مشغول آماده کردن اسباب پذیرایی بودم که عمو و پسرهایش رسیدند. مونس و شوهرش هم قرار بود بیایند. یک سلام کوتاه دادم و به سرعت به آشپزخانه گریختم تا بیش از این با جمع روبرو نشوم.

داشتم میوه می شستم که امین توی آشپزخانه آمد و با لودگی گفت: سلام بر زن داداش گرامی!

امین دو سال از من کوچکتر بود و گاهی باهم شوخی داشتیم. ولی این دفعه اصلاً حوصله اش را نداشتم. یه دسته بشقاب به طرفش گرفتم و گفتم: حالا کی بله داده که همه جشن گرفتین؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: من نمی دونم. ولی می دونم که جواب سلام رو باید داد.

با غر و لند گفتم: علیک سلام. اینا رو ببر. بعدم بیا میوه ببر.

_: اطاعت!

ولی هنوز داشت پابپا می کرد که گفتم: برو بیرون اصلاً حوصله ندارم.

متین وارد آشپزخانه شد و با خنده گفت: اوه اوه چه بداخلاق!

تا نوک زبانم آمد که بگویم: اگه نمی خوای مجبور نیستی تحمل کنی!

اما امین هنوز کاملاً دور نشده بود. زبانم را محکم گاز گرفتم. اگر امین نبود می گفتم.

رو گرداندم و الکی شیر آب را باز کردم. دستهایم را زیر آب گرفتم. از عصبانیت می لرزیدم. کاش می رفت بیرون. کاش می فهمید حضورش چه فشاری روی اعصابم می آورد.

اما بیرون نرفت. جلو آمد و نزدیکم به کابینت تکیه زد. دستهایش را روی سینه صلیب کرد و آرام گفت: بسه دیگه اون شیر رو ببند.

با بغض پرسیدم: به تو چه؟

خودش شیر را بست. امین از بیرون داد زد: اجازه هست بیام میوه ها رو ببرم؟

انگشتم را گاز گرفتم. متین در حالی که میوه ها را توی سبد حصیری مرتب می کرد، گفت: بیا ببر.

امین وارد شد و پرسید: نمیشه یه جای دیگه خلوت کنین؟ آخه آشپزخونه مکان عمومیه، مخصوصاً با یه جماعت گشنه! زن داداش چایی می ریزی یا خودم بریزم؟

عصبانی به طرفش برگشتم و در حالی که می کوشیدم صدایم به هال نرسد، غرّیدم: اگه... دیگه به من بگی زن داداش...

لرزش بدنم شدید و غیر قابل کنترل شده بود. متین بین من و امین ایستاد و گفت: بیخود کرد. دیگه نمیگه. امین برو بیرون. خودم چایی می ریزم.

امین چشم و ابرویی آمد. قیافه اش داد می زد که خیلی دلش می خواهد چند تا متلک آبدار نثار برادرش بکند. اما نگاه خطرناک متین این اجازه را نمیداد.

انگار از جنگی سخت برگشته بودم. روی صندلی کنار میز وا رفتم و دستی به صورتم کشیدم. خسته گفتم: حالا کی جرأت داره جلوی مامان بزرگ بگه من هنوز می خوام فکر کنم؟

در حالی که پشت به من استکانها را مرتب می کرد، گفت: خودتو اذیت نکن. هنوز نه به باره نه به داره. بیخودی اینقدر حرص می خوری که چی؟

بغضم را به زحمت فرو دادم و گفتم: یعنی چی نه به باره نه به داره؟ مامان بزرگ همه چی رو تموم شده می دونه. امشب از خوشحالی مهمونی گرفته.

به طرفم برگشت. نگاه پرمهری بهم انداخت و تبسم کرد. اینقدر جا خوردم که لبه ی صندلی را فشردم. تا حالا اینطوری او را ندیده بودم. وقتی دید ناراحتم برگشت. سینی را که آماده کرده بود کنار اجاق گاز برد و مشغول چای ریختن شد. در همان حال گفت: سخت نگیر. فکراتو بکن. اگه نخواستی خودم بهش میگم.

با بغض گفتم: اگه بگم نه، خیلی غصه می خوره.

و بی اراده اشکم چکید. پشتش به من بود. نمی دید. در حالی که استکانها را یکی یکی پر می کرد، گفت: زندگی توئه. خودت باید تصمیم بگیری. مطمئناً مامان بزرگم خوشبختیتو می خواد.

روی میز خم شدم. سرم را بین دستهایم گرفتم و گفتم: نمی دونم.

صدای سلام بلند مونس باعث شد از جا بپرم. با نگاه اشکی به طرفش برگشتم. با تعجب و ناراحتی پرسید: تو داری گریه می کنی؟

متین سینی چای را به او داد و گفت: تو اینو ببر من باهاش حرف می زنم.

مونس خیلی جدی گفت: نه داداش شرمنده. هنوز نوبت شما نشده. قلق این بچه ننر دست منه. شما برین من آرومش می کنم.

متین اما به تندی گفت: مونس بهت میگم برو بیرون!

از دعوای خواهر برادر خنده ام گرفت. خودم هم نمی دانستم چرا! ظاهراً هیچ مورد خنده داری نبود و هیچکدام قصد شوخی نداشتند. از جا برخاستم. صورتم را شستم و با حوله خشک کردم.

حوله را که پایین آوردم، خواهر و برادر مات و متحیر نگاهم می کردند. با لبخند گفتم: بدین خودم می برم. شما دعواتونو بکنین.

مونس گفت: بابا این مخش پاک تاب برداشته!

متین گفت: نه خودم می برم. تو هنوز داری می لرزی.

متین که رفت، مونس محکم سر شانه ام زد و با خنده گفت: دیوونه! عاشقته!

+: برو بابا خیالات برت داشته.

_: نه بابا شوخی نمی کنم!

+: این دیوونه دقیقاً منظورت من بودم یا داداشت؟

با خنده گفت: چه فرقی می کنه؟

لب صندلی نشست. هنوز داشت می خندید. به کابینت تکیه دادم و در سکوت نگاهش کردم. متین با سینی چای به آشپزخانه برگشت. سینی را لب کابینت گذاشت و رو به مونس گفت: مامان کارت داره.

مونس از جا برخاست. با خوشی پرسید: نخود سیاهم تو کیفش بود؟

متین به جای جواب فقط ضربه ی ملایمی سر شانه اش زد که زودتر برود. بعد رو به من کرد. هر دو جدی بهم نگاه کردیم.

گفتم: از این مسخره بازیا بدم میاد. از این که فضا عوض بشه. مونس و امین مثل خواهر و برادرمن. دلم می خواد مثل قبل شوخی کنیم و سربسر هم بذاریم. ولی این شوخیا اذیتم می کنه... خیلی.

پشت میز نشست و مشغول بازی با نمکدان شد. بدون این که نگاهم کند، گفت: همیشه اینجوری نمی مونه. دو روز دیگه عادی میشه. از اون گذشته... اگه به جای من هرکس دیگه ایم بود بازم مونس سربسرت می ذاشت.

قبل از آن که به حرفم فکر کنم، زیر لب گفتم: اگه دوسش داشتم مهم نبود.

از جا بلند شد. با غیظ لبه ی کابینت کنارم را گرفت و مستقیم توی چشمانم نگاه کرد. از ترس سر به زیر انداختم. با لحنی خیلی عصبانی ولی صدایی که به سختی به گوش می رسید، زمزمه کرد: یه بار دیگه ازت پرسیدم، بازم می پرسم. دلت جای دیگه اس؟

با ناراحتی گفتم: نه به خدا... هیچ جا. هیچ کس.

از زیر نگاهش به حیاط خلوت گریختم و نفس عمیقی کشیدم. به دنبالم آمد. توی درگاه ایستاد. آهی کشید و گفت: معذرت می خوام.

پشت به او ایستاده بودم و به دیوار جلویم نگاه می کردم. کاش می توانستم از دیوار بالا بروم و فرار کنم!

وقتی برگشتم رفته بود. یک لیوان آب ریختم و جرعه ای نوشیدم. سپیده خواهرم وارد آشپزخانه شد. در آغوشم کشید و با مهربانی گفت: سلام عزیزم.

با بغض گفتم: سپیده دوسش ندارم.

در آغوشم کشید و زدم زیر گریه. گریه ام مامان و زن عمو را هم به آشپزخانه کشید. زن عمو به شوخی گفت: من حساب متین رو می رسم که هنوز هیچ جا نبوده اشکتو درآورده!

مادربزرگ هم آمد. کلی قربان صدقه ام رفت و گفت گریه کردنم عادیست. می گفت خودش هم سر عقد مدام اشک می ریخته است. بقیه هم خاطرات مشابهی یادشان آمده بود و هرکدام سعی داشتند به نحوی آرامم کنند. زیبا و مونس هم آمدند و بالاخره مجبور شدم صورتم را بشویم و به همراه بقیه به اتاق بروم.

شام از گلویم پایین نمی رفت ولی همه می گفتند طبیعیست و تشویقم می کردند هرطور شده چند لقمه ای بخورم.

چقدر دلم می خواست از آن جمع، از آن حرفها، شوخیها و دلداریها دور شوم. یک دل سیر اشک بریزم و آرام شوم. مامان بزرگ برایم قرص آرامبخش ملایمی آورد که خوردم و گوشه ای نشستم. کم کم گیج می شدم و حرفهایشان را درست درک نمی کردم. ولی خواب نبودم. فقط انگار مغزم خالی بود. خالی خالی.

تا صبح بدون هیچ فکری به سقف اتاق چشم دوختم. ساعت نزدیک شش بود که با بدنی کوفته از جا برخاستم و صورتم را شستم. به هال برگشتم. چند لحظه به ساعت چشم دوختم و فکر کردم: ساعت شیش؟ می خواستم چکار کنم؟

ناگهان صدای متین در ذهنم پیچید: میام دنبالت حرف بزنیم!

اوه خدایا! فقط چند دقیقه وقت داشتم. ولی بلافاصله وا رفتم. چه حرفی داشتیم که بزنیم؟ مگر حرفی هم مانده بود؟

لب تختم نشستم. ضربه ای به در اتاقم خورد. بابا بود. گفت: حاضری بابا؟ الان متین میاد دنبالت.

سر بلند کردم. دلم نمی خواست بابا را ناراحت کنم. دلم نمی خواست مامان بزرگ را ناراحت کنم. عمو زن عمو... ولی خودم چی؟!

در را بستم و با بی حوصلگی لباس پوشیدم. شلوار جین و تیشرت آستین بلند و مانتو. بلوزم کلفت بود اما متین گفته بود آنجا سردسیر است و می ترسیدم واقعاً سرد باشد. هرچند چند روزی تا پاییز مانده بود.

با صدای زنگ در شالم را برداشتم. بابا جواب داد و از توی هال صدا زد: سحر بابا... متین دم دره.

شالم را پیچیدم. یک بسته دستمال جیبی با پول و کلید و گوشی موبایل توی جیبهای مانتو سرازیر کردم و از در بیرون رفتم.

مامان با لبخند گفت: خوش بگذره.

سری تکان دادم و زیر لب گفتم: ممنون. خداحافظ.

_: به سلامت.

بابا دم در داشت با متین حرف میزد. مرا که دید خداحافظی کرد و سوار شدم. از این که با او بودم ناراحت بودم. از این که جلو نشسته بودم هم ناراحت بودم. با چهره ای درهم کمربند را بستم و پنجره را کمی باز کردم. سلام هم به زور کرده بودم چه رسد به حالا که در سکوت به روبرو نگاه می کردم.

نیم ساعت در سکوت گذشت. بالاخره متین با خوشرویی گفت: فرض کن یه پیک نیک عادیه. چرا بغ کردی؟

بدون این که نگاهش کنم، پرسیدم: بزنم بر-قصم؟

این بار با آرامش گفت: فقط می خوایم باهم حرف بزنیم.

+: من حرفی ندارم که بزنم.

_: ولی من دارم.

+: بفرمایین. گوش می کنم.

_: با این لحنی که تو میگی که از صد تا کتک بدتره! بابا فراموشش کن! فرض کن صرفاً با پسرعموت اومدی گردش! اصلاً می خوایم امروز خوش بگذرونیم. ها؟

با واقع بینی تلخی گفتم: من عادت ندارم با پسرعموم برم گردش.

_: خب هرکاری یه دفعه ی اولی داره.

+: خیلی سرخوشی!

_: تو هم خیلی بداخلاقی! حتی به من فرصت نمیدی باهم آشنا بشیم.

+: ما همدیگه رو می شناسیم.

ابروهایش را بالا برد و پرسید: می شناسیم؟

_: نه نمی شناسیم. اصلاً چرا پیشنهاد زن عمو رو قبول کردی؟ چرا من؟

+: پیشنهاد زن عمو؟!

با دستهایم صورتم را پوشاندم و نالیدم: هرچی من میگم تکرار نکن.

_: خب آخه نمی فهمم چی میگی؟ چه پیشنهادی؟

+: خب لابد زن عمو گفت بیاین خواستگاری من. شایدم عمو.

_: نه. خودم گفتم. اتفاقاً اونام خیلی تعجب کردن. بابا که حسابی سورپریز شده بود. مامانم انتظار نداشت.

+: خب چرا؟

_: چی چرا؟

کلافه پرسیدم: چرا من؟

زد به شوخی و گفت: واقعاً چرا تو؟ آره! آدم باید از سنگ باشه که بتونه این همه اخم و عصبانیت رو تحمل کنه.

+: مجبور نیستی تحمل کنی!

آخیش! بالاخره گفتم. از فکرش لبخندی بر لبم نشست. او هم خندید و گفت: بیخیال...

نگاهی به بیابان انداختم و گفتم: دلم می خواد پیاده شم. بدوم تا کوه.

بدون حرفی کنار زد و روی شانه ی جاده ی پارک کرد. کمربندش را باز کرد و گفت: پیاده شو.

متعجب نگاهش کردم. سری تکان داد و گفت: مگه نمی خواستی پیاده شی؟ میریم زیر اون درخت پای کوه صبحونه می خوریم. کم کم چشمام داره از گشنگی آلبالو گیلاس می چینه.

پیاده شدم. نسیم خنک صبحگاهی لرزه به جانم انداخت. دست و پایم را کشیدم. نگاهی به درختی که گفته بود انداختم. دور بود. شروع به دویدن کردم. باد توی گوشهایم می پیچید. گرم شدم. آرام شدم. خوشحال شدم.

زیر درخت جوی باریکی روان بود. خلاف جهت آب کمی بالا رفتم. سرچشمه اش را در دل کوه دیدم. نشستم. صورتم را شستم. سرد بود. خیلی سرد! دوباره لرز کردم. کمی آب نوشیدم و برگشتم. با خوشی گفتم: بعدش می خوام برم تا سر چشمه. اون بالا.

متین زیراندازی پهن کرد و با لبخند گفت: باشه. لذت سفر به همینه. عاشق مسافرت با ماشینم. خوش خوشک برم و هر جا عشقم کشید وایسم. برای همین گفتم زود راه بیفتیم که برای مقصد عجله نداشته باشم.

سبد خوراکی ها را باز کرد و سفره انداخت. فلاسک چای را برداشتم و گفتم سردههههه...

خندید و گفت: گفتم که لباس گرم بردار.

+: فکر می کردم کافی باشه. الان چایی می خورم گرم میشم.

لیوانها را برداشتم و دو تا لیوان ریختم. یکی را جلویش گذاشتم. قندان را به طرفم گرفت و با لبخند برداشتم. قند را توی چای انداختم و سر به زیر انداختم. تا همین چند دقیقه پیش به شدت عصبانی بودم و حالا...!

راست گفت هرکی گفت گرسنگی نکشیدی که عاشقی از یادت برود!

زن عمو ساندویچهای پنیر و تخم مرغ و ژامبون گذاشته بود که اگر رستورانی پیدا نکردیم برای نهار مشکلی پیدا نکنیم. با اشتها مشغول خوردن شدم و گفتم: اینجا فوق العادست!

لبخندی زد و سری به تأیید تکان داد.