X
تبلیغات
رایتل

دلتنگی (9)

سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:49 ب.ظ

سلام

این پستم کوتاهه. نمی تونم مدت طولانی بشینم. ولی سعی می کنم پنج شنبه شب یه پست دیگه بذارم جبران بشه.

موبایل امیرعلی زنگ زد. شهرام بود. می گفت هوا خوبست و می خواهند کمی توی پارک گردش کنند. امیرعلی نگاهی به شبنم انداخت و پرسید: میای؟

شبنم با نگاهی درخشان گفت: آره! هنوز حرفام با شیرین نصفم نشده!

امیرعلی خندید و به شهرام گفت می آیند. توی پارک بستنی خوردند و قدم زدند و تاب بازی کردند و کلی شوخی و خنده.

شب از نیمه گذشته بود که به طرف خانه راه افتادند. همین که چشم شبنم به در خانه ی خودشان افتاد، دوباره ترسی بر دلش نشست. با صدایی لرزان گفت: بابا راضی نمیشه.

امیرعلی گفت: نصف شبه عزیزم. برو بگیر بخواب. فردا هوا آفتابیه. پیاده شو.

باهم وارد خانه شدند. آقامجید خواب بود. اما مریم خانم به استقبالشان آمد و زیر لب غرغرکنان از امیرعلی پرسید: معلوم هست کجایین؟ امانت مردم رو بردی نمیای؟

امیرعلی با لحنی خسته گفت: امانت مردم؟ فکر می کردم زنمه.

مریم خانم ابرویی بالا انداخت و گفت: نه بابا!

_: مامان تو رو خدا ول کن نصف شبی.

شبنم با نگرانی به آن دو نگاه میکرد. چیزی ته دلش فرو ریخت. یعنی خاله مریم هم راضی نبود؟!

شبنم بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت. در حالی که لباس عوض می کرد، به این نتیجه رسید که غیرممکن نیست. درست بود که خاله مریم همیشه با او مثل دختر خودش رفتار می کرد و شبنم هم مثل مادرش با او راحت بود، اما این دلیل نمیشد که خاله مریم او را به عنوان عروسش در نظر داشته باشد و بخواهد او را برای تک پسرش بگیرد. چه بسا آرزوهای بزرگتری برای پسرش داشت. بابا هم که به احتمال قوی امیرعلی را در شأن دامادی خودش نمی دانست. آخر لیسانس حسابداری نه عنوان مهندسی دارد نه پزشکی! پدرش هم که یک دیپلمه ی ساده است.

شبنم با بغض به دیوار روبرو چشم دوخت و فکر کرد: چرا همه چی یه دفعه اینقدر سخت شد!

روی تختش نشسته بود و فکر می کرد. هنوز سنی نداشت. می توانست چند سال برای رسیدن به امیرعلی صبر کند. اما آیا امیرعلی صبر می کرد یا این که وقتی جواب "نه" می شنید سراغ کار خودش می رفت؟

ولی آخر همسایه بودند! نمی توانست هرروز او را ببیند و فراموش کند. حتی اگر نمی دید... می توانست؟ نمی دانست. دلش تنگ میشد. خیلی... مثل همین حالا که دلتنگ بود. خیلی دلتنگ بود.

از جایش برخاست و توی نور کم چراغ هال به راهرو خزید. لای در اتاق امیرعلی باز بود. سر کشید. پشت میزش نشسته بود و اسامی پشت کارتهای عروسی شهرام را می نوشت. قرار بود هم بنویسد هم پخش کند.

شبنم چند لحظه ای همان جا ایستاد. دلش فشرده شد. مگر می توانست دل بکند؟

امیرعلی چشمهایش را مالید. شانه هایش را عقب برد و نفس عمیقی کشید. همان موقع او را دید. لبخندی زد و پرسید: چرا نمیای تو؟

شبنم با تردید وارد شد. همان دم در لب تخت نشست و آرام گفت: فکر کنم مامانتم از من خوشش نمیاد. نه که خوشش نیاد... ولی دلش نمی خواد عروسش باشم.

امیرعلی خنده ی خفه ای کرد. از جا برخاست و گفت: خوابت میاد شعر و ور میگی.

کنارش نشست. دست دور شانه های او انداخت و و در حالی که او را به طرف خودش می کشید گفت: بسه دیگه. اینقد فکر نکن.

شبنم سر به زیر انداخت و با ناراحتی پرسید: یعنی برای تو مهم نیست؟ اگه نشد میری رد کارت و خداحافظ؟

امیرعلی موهای او را بو*سید و گفت: نه. گفتم که هستم تا آخرش. مگه الکیه؟ این نشد یکی دیگه؟ به همین راحتی؟

+: آخه خیلی خونسردی. انگار اصلاً برات مهم نیست. با اون حرفای مامانت...

_: با کدوم حرفای مامان؟ بهت چیزی گفته؟

+: نه به من چیزی نگفته. ولی وقتی اومدیم گفت امانت مردم و...

_: خب نگران شده بود. این چه ربطی داره به این که از تو خوشش بیاد یا نه؟

+: خب اگه دوستم داشت نمی گفت امانت مردم. با تو بودم. تنها که نبودم نگران بشه.

امیرعلی خندید. او را روی پاهایش نشاند. بافته ی موهایش را باز کرد و در حالی که با انگشت شانه شان میزد گفت: به مامانت قول داده که مواظبت باشه. منم به بابات قول دادم. سر قولمونم هستیم. از نصف شب گذشته بود. می ترسید که به گوش مامانت برسه و ناراحت بشه.

شبنم با پافشاری پرسید: مگه زن تو نیستم؟

_: هستی. برای همیشه. میشه تمومش کنی؟ بگیر بخواب. منم ده بیست تا کارت مونده بنویسم می خوابم.

 

وقتی بیدار شد امیرعلی هنوز خواب بود. پایین تخت روی زمین خوابیده بود. شبنم با ناراحتی چهره درهم کشید و غرغرکنان به خودش گفت: باز که زابراش کردی بیچاره رو...

با احتیاط کنارش روی زمین نشست و گفت: امیر... پاشو سر جات بخواب. من میرم تو اتاقم. امیر...

امیرعلی بدون این که چشمهایش را باز کند گفت: بگیر بخواب سر صبحی! دیگه حالا چه فرقی می کنه؟

+: هنوز یکی دو ساعتی می تونی بخوابی.

_: اگه ولم کنی می خوابم.

شبنم لبهایش را بهم فشرد و از جا برخاست. خواست از در بیرون برود اما دلش نیامد. کنار دیوار روی زمین چمباتمه زد و چشم به امیرعلی دوخت. همانطور نشسته خوابش برد.

با یک بو*سه ی محکم ناگهانی از خواب پرید و وحشتزده سر بلند کرد. امیرعلی خندید و گفت: صبح بخیر!

شبنم تبسمی کرد و دوباره چشمهایش را بست.

_: چرا اینجا خوابیدی؟

+: دلم نیومد برم تو اتاقم.

_: خب رو تخت می خوابیدی. من که گفتم رو زمین راحتم.

شبنم چشم بسته سرش را به دیوار تکیه داد و جوابی نداد. امیرعلی با خوشی گفت: پاشو دیگه چقدر می خوابی؟ پاشو بریم صبحانه بخوریم باید برم.

چشمهایش را باز کرد و نگاهش کرد. با بی حوصلگی برخاست. بدنش درد می کرد. کش و قوسی رفت و به دنبال امیرعلی از اتاق خارج شد.

مریم خانم و آقامجید هم داشتند صبحانه می خوردند. هنوز ننشسته بودند که آقامجید سؤالی درباره ی مغازه از امیرعلی پرسید و امیرعلی مشغول توضیح دادن شد. شبنم در سکوتی خواب آلوده صبحانه اش را خورد و به اتاقش رفت. رویش نشد برای بدرقه ی امیرعلی بیرون برود. اما امیرعلی قبل از رفتن به اتاقش آمد و پرسید: دلخوری؟

+: دلخور؟ نه...

_: چرا همش اخمات تو همه؟

+: اخمام تو هم نیست.

_: فقط یه کمی قهری.

_: نیستم.

امیرعلی کنارش نشست و با لبخند پرسید: چی شده؟

+: هیچی نشده. هیچی هم قرار نیست بشه.

_: دست بردار! حالت خوب نیست! یکی دو ساعتی میرم مغازه. بعدش می خوام برم کارتا رو پخش کنم. میام دنبالت باهم بریم.

+: واسه چی من بیام؟

_: واسه این که تنها نمونی. فعلاً خداحافظ...

شبنم زیر لب جوابی داد و سر به زیر انداخت.

نیم ساعتی بعد که از اتاقش بیرون آمد، آقامجید داشت تلویزیون میدید و مریم خانم پیش نرگس بود. شبنم هم تصمیم گرفت سری به نرگس بزند. آرام از پله ها بالا رفت. در خانه ی نرگس باز بود و صدایشان شنیده میشد. خواست با ضربه ای به در و سلامی ابراز ورود بکند، اما شنید که نرگس پرسید: بالاخره دیشب کی برگشتن؟

شبنم مکثی کرد. احساس کرد ضربانش بالا می رود. نرگس هم دلخور بود؟ او هم دلش نمی خواست دختر ننر همسایه عروسشان بشود؟

ضعف کرد. روی آخرین پله نشست. مریم خانم گفت: نصف شب گذشته بود. دوازده و نیم اون وقتا... دلم برای شبنم خیلی سوخت.

نرگس با خنده گفت: چرا آخه؟ شایدم بهشون خوش گذشته بود.

_: خوش گذشته باشه؟ با امیرعلی؟ تو که داداش بداخلاقتو می شناسی. نذاشته آب خوش از گلوش پایین بره. چه خوش گذشتنی؟ طفلک از خستگی داشت غش می کرد.

+: حالا به این شوریام نیست.

_: امیرعلی کوتاه نمیاد. از اول گفته نمی خوام، هنوزم نمی خواد. همش محض وظیفه. حالا معلوم نیست به بهانه ی انجام وظیفه دختر مردمو تا نصف شب کجا نگه داشته بود. طفلکی شبنم... مثلاً مهمونه!

+: مامان اینقدر سخت نگیر. شاید واقعاً به شبنم بد نگذره.

_: آخه باید دیشب قیافشو میدیدی. اینقدر غصه دار بود که دلم براش کباب شد. هرچیم به امیر میگم به کلی انکار می کنه. حتی نگفت کجا بودن.

+: چی بگم...

_: می تونی با امیرعلی حرف بزنی؟

+: چی بهش بگم؟

_: اینقدر شبنم رو اذیت نکنه. درسته که از اولش به زور راضی شده. ولی شبنم که کاری به کارش نداره. حتی پریشب شام نخورد که امیرعلی بیاد. طفلک گرسنه خواب رفت. امیرم بیدارش نکرد. اخمای تو هم نشست شامشو خورد و رفت. وقتی گفتم به خاطر تو نشسته بود، گفت خب می گفتی بخوره. خودتم می خوردی. نمی دونم کی این پسر می خواد بزرگ بشه!

نرگس با صدایی خندان پرسید: مگه پسرا بزرگ میشن؟

مریم خانم آه بلندی کشید و گفت: نمی دونم. هنوز یه هفته مونده و طفلک شبنم داره آب میشه بس این به چشم مزاحم نگاش می کنه. حتی من اصرار کردم ببرش یه گشتی بزنه میگفت اصلاً نمی خوام...

شبنم خندید. صورتش را با دستهایش پوشاند و به خودش یادآوری کرد گوش ایستادن کار خوبی نیست. بالاخره هم از جا برخاست و یواش یواش از پله ها پایین آمد.

امیرعلی در خانه را باز کرد و وارد شد. با دیدن شبنم با خوشرویی گفت: سلام.

شبنم لبخندی زد و جوابش را داد. امیرعلی جلو آمد؛ دستی تو پشت او زد و پرسید: چطوری؟

شبنم خنده اش را فرو خورد و به آرامی گفت: خوبم...

امیرعلی با شک پرسید: خبریه؟

+: نه مثلاً چه خبری؟

_: نمی دونم. مشکوک می زنی.

+: تو می دونی چقدر وجهه ی بدی داری تو خانواده؟

_: من؟ چرا؟

+: حالا دیگه... میرم حاضر شم.

_: هی وایسا. چی داری میگی؟

+: خب گفتم دارم میرم حاضر شم. مگه نگفتی بریم کارت پخش کنیم؟

_: نه... قبلش... موضوع چیه؟ پشت سر داشتین می خندیدین؟ خیلی خوش گذشته؟ به منم بگو بخندم.

+: نه نمی خندیدم. باور کن.

_: ولی الان داری میخندی.

+: فقط یه کم خیالم راحت شده.

_: بابات زنگ زده؟

+: نه بابا. کاشکی زنگ زده بود. یعنی وقتیم زنگ می زنه اینقدر خطا خرابه که فقط یه ذره احوالپرسی می کنیم و قطع میشه. نمیشه که حرف زد!

_: خب... موضوع چیه؟

+: مامانت از من بدش نمیاد. همین. البته هنوزم نمی دونم دوست داره من عروسش بشم یا نه. ولی می دونم ازم دلخور نیست.

_: زحمت کشیدی. اینو که من دیشب بهت گفتم. خبر تازه چیه؟

+: هیچی همین.

_: کجاش خنده داره؟

شبنم نگاهی به راه پله انداخت. توی اتاق امیرعلی خزید و با لحنی گناهکار گفت: هیچی بهش نگی ها. گوش وایسادم. یعنی نمی خواستم گوش وایسم. بعد باید می رفتم می گفتم. ولی روم نشد. حالا خودت بهش بگو.

_: چی بگم؟

+: مامانت فکر می کنه همش منو اذیت می کنی. فکر می کنه دیشب منو به زور بردی بیرون که بری دنبال الواتی خودت. فکر می کنه از من بدت میاد. اونم فقط به خاطر این که من دیشب ناراحت بودم. نمی دونه که از نگرانی مخالفت بابا بود. فکر می کنه تو اذیتم کردی. آخه بهش نگفتی کجا بودیم.

امیرعلی با خنده گفت: شما زنها اعجوبه این! مجبورین یه موضوع ساده رو اینقدر پیچیدش کنین؟

شبنم با لبخندی خجول شانه بالا انداخت و گفت: من که نگفتم. اون گفت. داشت به نرگس می گفت. بعدم گفت نرگس یه کم نصیحتت کنه اینقدر بداخلاقی نکنی.

_: تو هم فقط نشستی گوش کردی. دستت درد نکنه. زبونت درد می گرفت یک کلمه از من دفاع کنی؟

+: گفتم که گوش وایساده بودم. نمیشد یهو برم بگم اینطوری نیست.

امیرعلی کلافه نفسش را بیرون داد و پرسید: حالا چرا گوش وایسادی؟

+: نمی خواستم. من داشتم می رفتم پیش نرگس. در خونش باز بود. بعد همون موقع شروع کردن به حرف زدن درباره ی ما و اینکه چقدر من طفلکی هستم و چقدر داره بهم بد می گذره.

_: بمیرم برات!