X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دلتنگی (7)

یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:10 ب.ظ

سلامممممم

فکر می کردم سفرمون فرداست ولی امروزه. الانم داریم میریم ایستگاه. ولی الوعده وفا. یه پست کوچولو رو داشته باشین تا برگردم.

این دفعه هم که اصلا نرسیدم ویرایش کنم! غلطاشو بگیرین. اگه بتونم با جی پی آر اس اصلاح می کنم. اگه نه هم که تا برگردم...

روز بعد از شب قدر نوشت: وای به حالتون دیشب دعام نکرده باشین بهرحال دعاتون می کنم

باهم بیرون آمدند. تازه راه افتاده بودند که گوشی امیرعلی زنگ زد. شبنم با خنده پرسید: نادیاست؟

امیرعلی غرغرکنان گفت: نه بابا. اسمشو نیار. خدا رو شکر دیگه زنگ نزده.

بعد گوشی را کرد و گفت: الو شهرام ____ سلام. چه خبر؟ _______ اِ بالاخره حاضر شدن؟ ____ من خونه نیستم. کجایی میام می گیرم. _____ چه خوب! پس یه شامم افتادم. _____ نکنه فکر کردی مجانی کار می کنم؟ _____ آره داداش اینجوریاست. _____ هه هه بچه می ترسونی؟ خب خانمم رو هم میارم خانمت تنها نباشه. _____ آره! چرا نه؟ _____ حالا میاییم می بینی. فعلاً...

گوشی را قطع کرد و گفت: آی بخندم از سرکار رفتنش...

شبنم خندید و گفت: اون نادیا بود می خواستی اذیتش کنی، شهرام چه هیزم تری بهت فروخته؟

_: آخه همینجور معمولی که بهش بگم خیلی بیمزه است! تو هم اینقد نادیا نادیا نکن حالم بد میشه. اَه...

شبنم باز با خنده گفت: اونی که باید حالش بد بشه و حسودی کنه منم نه تو.

_: تو بخوای به نادیا حسودی کنی؟!!! دستت درد نکنه. چی رو با چی مقایسه می کنی!! آخه یه چی بگو بگنجه!

نزدیک رستوران امیرعلی گفت: ببین بیا یه کار کنیم. اول تو برو تو. شهرامم که نمیشناسی. راحت برو سر یه میز بشین. اگه گارسون گفت سفارش بدی، بگو منتظر همراهمم. بعد من میام تو. یه کم سربسر شهرام می ذارم و بعدش تو رو معرفی می کنم. چطوره؟

شبنم خندید و گفت: اون نادیا بود. شهرام چه هیزم تری بهت فروخته که می خوای اذیتش کنی؟

_: شهرام؟! شهرام هیزم تری تو شهر نیست که به من نفروخته باشه. هر بلایی سرش بیارم حقشه. تازه از این داستان فقط سرگرم میشیم. هیچ بلایی سرش نمیاد. برو. برو منم درا رو قفل می کنم میام.

شبنم در حالی که به سختی خنده اش را فرو می خورد وارد رستوران شد. بزرگ و خلوت بود. فقط دو سه میز پر بود و تشخیص این که شهرام کدامست کار سختی نبود. چون یک میز را یک خانواده اشغال کرده بودند و یک میز را دو مرد. پس آخرین میز اشغال شده شهرام و همسرش بودند. شبنم با احتیاط مثل مجرمی که از کنار پلیس رد می شود، رد شد و سر میز بعدی رفت. اما هنوز درست ننشسته بود که نگاهش روی صورت همسر شهرام ثابت ماند. با تردید زمزمه کرد: شیرین؟!

هنوز مطمئن نبود. تا این که شیرین هم به طرف او برگشت. لحظه ای اخم کرد بعد تمام صورتش به شادی شکفت و از جا برخاست.

همان موقع امیرعلی با قیافه ی جدی و درهم وارد شد. ولی شهرام حواسش به شیرین بود که به طرف میز کناری رفت و با هیجان پرسید: شبنم خودتی؟

شبنم با خوشحالی گفت: وای شیرین خیلی از دیدنت خوشحالم.

امیرعلی جلو آمد و از شهرام پرسید: سلام. اینجا چه خبره؟

شهرام شانه ای بالا انداخت و گفت: علیک. ظاهراً آشنا دراومدن. خانمت کو؟

امیرعلی گیج به شبنم که هنوز با شیرین مشغول بالا پایین پریدن و روبوسی بودند انداخت و پرسید: خانمم؟

شهرام ضربه ای به شانه ی او زد و گفت: پروفسور شرطو باختی. امشب مهمون تو. گفتی خانممو میارم. ظاهراً هیچ کدوم از دوست دخترات وقتشون آزاد نبود!

این را گفت و با بدجنسی خندید. امیرعلی هم به خود آمد. با لبهای بسته خنده ای کرد و گفت: حالا می بینیم کی شام میده.

_: قرار نشد بزنی زیرش!

_: نمی زنم. شبنم جان؟ عزیزم...

دست روی شانه ی شبنم گذاشت. شبنم بالاخره با خنده شیرین را رها کرد و گفت: شیرین امیرعلی رو یادت میاد؟ پسر آقامجید...

شیرین ناگهان گفت: واوووو!!! شهرام من هی میگم من عموتو میشناسم... میگی آخه از کجا!!! ما هم محله بودیم! وای شبنم هنوزم لواشک کش میری؟

و غش غش خندید. امیرعلی دست شبنم را گرفت و در حالی که می نشستند گفت: ظاهراً سابقت خرابتر از اونیه که من فکر می کردم.

شبنم پرسید: یعنی یادت نبود آقامجید رو کجا دیدی؟ واقعاً که!!

شیرین خندید و پرسید: حالا آقامجید رو ولش کن. تو کی نامزد کردی ما نفهمیدیم؟

شهرام گفت: یه کلمه حرف حساب! منم همینو می خواستم بپرسم.

شبنم گفت: ما نامزد نیستیم. امیرعلی شوهرمه.

شهرام گفت: امیر بگو سر کاریه.

امیرعلی گفت: سر کار کدومه؟ من گفتم خانممو میارم. اینم خانمم. زنمه.

شهرام با اخم برگشت و گفت: بیخیال بابا... این نم پس نمیده. شماها بگین از کی هم محله بودین؟

شیرین گفت: از زمان مهدکودکمون تاااا... سوم راهنمایی. بعدم که ما دو سال رفتیم اصفهان. اوائل تلفنی می زدیم. بعد اینا تلفنشون خراب شد. بعد ما جابجا شدیم. بعد برگشتیم و نامزدی و اینا... الان سه سالی هست بی خبریم.

شبنم گفت: آره دیگه همینا که شیرین گفت. منم چند روز پیش عقد کردم.

شهرام مشتی به بازوی امیرعلی زد و گفت: این چه عقدی بود که ما خبر نشدیم؟

امیرعلی پوزخندی زد و گفت: موقت. یه هفته دیگه هم تموم میشه. انشاءالله برای عقد دائم خبرتون می کنیم. ولی گذشته از اینها... من شرط رو بردم. زود باش. شام مهمون توییم.