X
تبلیغات
رایتل

دلتنگی (6)

سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 09:49 ق.ظ

سلام به روی ماه دوستام

طاعاتتون قبول

اینم یه پست یازده صفحه ای که امیدوارم لذت ببرین. پست قبلیم یه کوچولو ویرایش شده. حوصله داشتین بخونین، نداشتین هم، همینجا بهتون میگم احسان شوهرنرگس با آقامجید رفته بود، که امیرعلی از دم در برگشته بود. کفش شبنم هم پاشنه پنج اینچی بود که میشه چیزی حدود سیزده سانتیمتر. دیگه چند خطیم وقت خریدشون اضافه کردم. همینا....


آبی نوشت: اگه خدا بخواد دوشنبه آینده مسافر مشهدم. عصر راه میفتیم. سعی می کنم صبحش یه پست کوچولو بذارم. سه شنبه ی بعدشم قول نمیدم. تا از راه برسم و همه چی مرتب بشه، کی برسم به وبلاگ...

دیگه این که دعاگوی همه ی دوستان هستم انشاءالله


نزدیک خانه بودند که امیرعلی سکوت را شکست و گفت: شبنم معذرت می خوام.

شبنم از گوشه ی چشم نگاهش کرد و پرسید: برای چی؟

با خود فکر کرد: برای این که دلمو بردی؟ هیچ سوختنی از این لذت بخش تر نبوده برام!

ولی بدون حرفی سر بزیر انداخت و با انگشتهایش بازی کرد.

امیرعلی گفت: بهت حق میدم ازم دلخور باشی. منم یه جوری سر و تهشو هم آوردم انگار امدی یه آبنبات خریدی. می دونم سر این بازی خیلی ضربه خوردی. لطف بزرگی بهم کردی. امیدوارم یه روزی جبران کنم. یه روزی که از عُهدم بربیاد بارتو از دوشت برمی دارم.

شبنم لبخند تلخی زد. جلوی خانه رسیده بودند. در را باز کرد و فکر کرد: آره میتونی باهام ازدواج کنی و کاملاً جبران کنی... اما نمی خوای و من مجبورت نمی کنم.

حرفی نزد. فقط گفت: ممنون.

بسته های خرید را از عقب ماشین برداشت و زنگ در را زد. امیرعلی اینقدر صبر کرد تا او رفت تو و خودش به مغازه رفت.

خریدها را توی اتاق امیرعلی گذاشت و وارد هال شد. آقامجید روی مبل نشسته بود و اخبار میدید. مریم خانم هم بافتنی می بافت. سلامی کرد و به اتاقش رفت. حالش بد بود، بدتر هم شد. از این صحنه یاد پدر و مادرش افتاد و به شدت دلتنگ شد. خیلی جلوی خودش را گرفت بغض نکند. لباس عوض کرد و به هال برگشت.

مریم خانم پرسید: چیزی شده؟ ناراحتی؟

شبنم سری به نفی تکان داد و گفت: نه نه هیچی نشده.

_: با امیرعلی حرفت شده؟

+: نه چه حرفی؟

بعد مکثی کرد و با خجالت گفت: دلم برای مامان بابام تنگ شده. همین.

آقامجید دستی به سرش کشید و گفت: غصه نخور باباجون. چشم به هم بزنی برمی گردن. همش یه هفته مونده.

+: بیشتر از یه هفته.

_: خب هشت روز. امروز روز پنجمه. اینام که دوازده سیزده روز بیشتر نیستن.

مریم خانم با لحن دلداری دهنده ای افزود: بابا مامانت میان، امیرعلی هم دست از رئیس بازیاش برمیداره.

آقامجید چشمکی زد و گفت: از شرش راحت میشی.

شبنم با بغض خندید و سر به زیر انداخت. نمی خواست از شرش راحت بشود. چرا هیچکس نمی فهمید او این پلنگ سیاه را دوست دارد؟

ناگهان حسرتی عمیق به جانش چنگ انداخت. فقط هشت نه روز مانده بود و بعد همه چی تمام میشد. احساس کرد قلبش فشرده شد. بیشتر از آن که دلتنگ پدر و مادر و مادربزرگ و خواهر برادرهایش باشد، دلتنگ امیرعلی شد. فقط چند روز مانده و توی این چند روز چند ساعت می توانست او را ببیند؟ یک دل سیر نگاهش کند و برای روزهای تنهاییش خاطره جمع کند؟

حالش بد شد. به سختی خودش را نگه داشت. برخاست. یک لیوان آب نوشید و بعد آرام به طرف اتاق امیرعلی خزید. وارد شد و در را پشت سرش بست. نفس عمیقی کشید. اتاق بوی او را میداد. اشکهایش آرام چکید.

خریدها را روی تخت رها کرده بود. کت شلوارش را برداشت و همانطور با کاور توی کمد آویخت. کفش و لباس و سرویس خودش را هم گوشه ای گذاشت. فقط حلقه پیش خودش بود که آن را هم قبل از این که از ماشین پیاده شود، توی کیفش گذاشته بود.

یکی از کفشها را از بسته درآورد. آن را روی نوک انگشت گرفت و با غم نگاهش کرد. به آرامی زمزمه کرد: ممکنه یه روز یاد بگیرم با این کفشا راه برم. ولی هیچوقت یاد نمی گیرم از ندیدنت بغض نکنم.

کفش را رها کرد. احساس می کرد هوای اتاق سنگین شده است و به قلبش فشار می آورد. بیشتر از قبل دلش هوای امیرعلی را کرد. مثل گرسنه ای که بوی غذا در دماغش پیچیده باشد. هراسان بیرون آمد. باید به بهانه ای می رفت. ولی می ترسید بگوید و چهره اش راز درونش را فاش کند.

توی آشپزخانه بی هدف چرخید. با دیدن بشقابی که ظهر معصومه تویش چیپس و پنیر داده بود، بهانه ای پیدا کرد. آماده شد. بشقاب را برداشت و گفت: میرم اینو بدم معصومه.

مریم خانم گفت: برو عزیزم. اگه خواستی بمونی و هوا تاریک شد، تو کوچه تنها نیا. زنگ بزن میام جلوت.

+: چشم ممنون. خداحافظ.

با احساس گناه بیرون رفت. قبل از این که زنگ بزند، برادر معصومه بیرون آمد. حواسش پیش بچه های کوچه بود. اما شبنم بشقاب را به او سپرد و گفت: اینو بذار آشپزخونه بعد بیا بازی.

پسرک با بی میلی قبول کرد. شبنم هم به طرف مغازه رفت. دم در چند لحظه ای ایستاد و به امیرعلی که پشت دخل داشت جواب مشتری را میداد خیره شد. دلش آرام گرفت.

امیرعلی سربرداشت و با اشاره پرسید: بله؟

شبنم سری به نفی بالا برد و گفت: هیچی...

بعد وارد شد و بی هدف چرخی بین قفسه ها زد. ذهنش خالی بود. به خودش نهیب زد: بابا یه چی بردار برو.

طرف غمگین ذهنش نالید: دلم تو این قفسه ها نیست. تازه نمی خوام برش دارم.

جلوی امیرعلی رسید. امیرعلی خیلی رسمی پرسید: امرتون؟

سر بلند کرد و نگاهش کرد. سری تکان داد و آرام گفت: هیچی.

بعد برای خالی نبودن عریضه یک آبنبات چوبی از جلوی امیرعلی برداشت و گفت: اینو بذارین به حساب...

امیرعلی با اخم زمزمه کرد: خوبی؟

شبنم سری به تأیید تکان داد و بیرون رفت.

به خانه برگشت. لباس عوض کرد و با تیشرت شلوار جین و شالی که همچنان دور سرش می پیچید بیرون آمد. نگاهی به اطراف انداخت. کسی کاری به کارش نداشت. به اتاق امیرعلی رفت. مجله ای قدیمی از کتابخانه برداشت و روی تخت دراز کشید. آبنبات را باز کرد و در حالی که میمکید مشغول مجله خواندن شد. البته بیشتر غرق افکار خودش بود.

مریم خانم لای در را باز کرد و گفت: شام حاضره.

شب شده بود؟! ظاهراً که اینطور بود. آرام گفت: نه ممنون. سیرم. صبر می کنم امیرعلی بیاد.

مریم خانم لبخندی زد و بدون حرف دوباره در را بست. شبنم با خود گفت: آبرو برای خودت نذاشتی! مگه اینجا اتاق توئه؟ این صبر می کنم تا امیرعلی بیادت دیگه چی بود؟ الان خاله مریم چی فکر می کنه؟

طرف دیگر ذهنش غرغرکنان گفت: حالا اگه نمی گفتی از قیافت نمی فهمید؟ اصلاً اگه خیلی دلت می خواد برو شام بخور. برو ببینم از گلوت پایین میره؟

اما تنها برخاست نمازش را خواند و دوباره غرق فکر دراز کشید.

نزدیک نیمه شب بود که امیرعلی خسته و پکر، بی سروصدا درها را یکی یکی باز کرد و دوباره قفل کرد. چشمهایش از خستگی باز نمی شدند. با دیدن در نیمه باز و چراغ روشن اتاقش اول فکر کرد خواب می بیند.

سری کشید و با دیدن شبنم که روی تخت خوابش برده بود، لبخندی زد و زمزمه کرد: تو اینجا چکار می کنی کوچولو؟

لباس عوض کرد، دست و رویی صفا داد. دوباره توی اتاقش سر کشید. اما دخترک خواب خواب بود. پتو را به آرامی از بین دستهایش بیرون کشید و روی او انداخت. بعد چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون آمد.

مریم خانم توی آشپزخانه بشقابش را توی ماکروفر گذاشت و گفت: به شبنم بگو بیاد باهم شام بخورین.

امیرعلی خسته پشت میز نشست و گفت: خوابیده. شما چرا بیدارین؟

+: خوابید؟ طفلکی بچم! اینقدر انتظار کشید تا تو بیای باهم شام بخورین.

_: حساب کتابام مونده بود. تا دیروقتم مشتری داشتیم. سرم شلوغ بود. می گفتی شامشو بخوره.

+: گفتم. نخورد. گفت صبر می کنم امیرعلی بیاد.

امیرعلی چند بار پلک زد. اینقدر خواب آلود بود که مغزش قدرت تجزیه و تحلیل نداشت. پس موضوع را رها کرد. چند لقمه ای خورد و برخاست.

مریم خانم با دلخوری گفت: اِه توی که هیچی نخوردی!

_: خوابم میاد مامان. خیلی خسته ام. شمام بیدار نمونین تا من بیام. خسته میشین.

مریم خانم تبسمی کرد و رفت بخوابد. امیرعلی هم بقیه ی غذاها را توی یخچال گذاشت و توی هال روی زمین دراز کشید. بلافاصله خوابش برد.

صبح روز بعد، با صدای شماطه ی گوشیش بیدار شد. بدنش درد می کرد. نیم خیز شد و نگاهی به اطراف انداخت. یادش نمی آمد چرا توی هال خوابیده است.

با دیدن شبنم که بدون دیدن او با عجله به اتاق خودش رفت، تازه به خاطر آورد. تبسمی کرد و دوباره خود را روی زمین رها کرد.

شبنم با ناراحتی نماز صبحش را خواند. بعد همانطور با چادر نماز روی تختش نشست و به دیوار تکیه داد. عصبی گوشه ی ناخنش را جوید و فکر کرد: چقدر آبروریزی می کنی دختر؟ چرا اونجا خوابیدی؟ بیچاره رو زابرا کردی.

صدای باز و بسته شدن در خانه آمد. با ناراحتی فکر کرد: این وقت صبح کجا میره؟ حتی صبحانه هم نخورد. آخ حالا دربارت چی فکر می کنه؟ چرا این کارو کردی؟ آخخخخ...

کلافه به دیوار روبرو چشم دوخت. در خانه دوباره باز و بسته شد. امیرعلی طبق عادت این چند وقت کاملاً بی سروصدا وارد شد که مزاحم استراحت پدرش نشود. اما شبنم که بیدار و گوش بزنگ بود شنید که او به آشپزخانه رفت.

امیرعلی توی هال برگشت. در اتاق شبنم باز بود. سرش را توی اتاق کرد. با دیدن شبنم که همانطور با چادرنماز روی تخت نشسته بود، لبخندی زد و گفت: حاج خانم التماس دعا!

شبنم چهره درهم کشید. نمی دانست چه کند. انگشتانش را عصبی درهم فرو کرد. امیرعلی از همان دم در گفت: مامان گفت دیشب شام نخوردی. بیا نون تازه گرفتم. یخ می کنه.

شبنم سر به زیر انداخت. از خجالت می خواست بمیرد. امیرعلی جلو آمد. دستش را گرفت و گفت: پاشو دیگه. صبحانه تنهایی مزه نمیده.

شبنم دستش را در دست او قفل کرد و همانطور سر به زیر گفت: معذرت می خوام که باز رفتم تو اتاقت. نمی دونم چی شد خوابم برد. من یعنی...

امیرعلی دستش را کشید و گفت: من میدونم چی شد. تا نصف شب سر کار بودم. از گشنگی خوابت برد. پا شو دیگه. الان قندت بیفته غش کنی من بلد نیستم احیات کنم.

بعد دست برد گیره ی زیر گلویش را باز کرد. چادرش را برداشت و روی تخت گذاشت. بدون آن که نگاهی به او بیندازد از اتاق بیرون رفت. شبنم با خجالت دستی به موهای بافته اش کشید. نگاهی به شالش انداخت. ولی به نظرش مسخره بود دوباره آن را بپیچد. طرف منتقد ذهنش غرغرکنان گفت: خب که چی؟ بپوشش دیگه. دو روز دیگه دوباره باید رو بگیری.

اخم کرد. بافته ی پشت سرش را باز کرد و دوباره مشغول بافتنش شد. داشت کش پایینش را می بست که امیرعلی برگشت و پرسید: نمیای؟

دستپاچه گفت: چرا الان میام.

و با عجله به طرف او رفت. امیرعلی خندید و دستی توی پشتش زد. گفت: با موی پریشونم قبول داشتیم.

شبنم از خجالت سرخ سرخ شد. احساس می کرد تا فرق سرش گر گرفته است. کم مانده بود برگردد دوباره شالش را بپیچد.

توی آشپزخانه برای این که چشمش به امیرعلی نیفتد مشغول چای ریختن شد. امیرعلی هم قوطی شیر را از یخچال برداشت و پرسید: برات شیر بریزم؟

شبنم دستپاچه گفت: نه نه... شیر دوست ندارم.

امیرعلی ابرویی بالا انداخت و گفت: اوای مامانم اینا! یعنی چی شیر دوست ندارم؟

شبنم سر بزیر لیوانهای چای را روی میز گذاشت و در حالی که می نشست گفت: شیر ساده نمی خورم. گاهی شیرکاکائو.

امیرعلی نشست و گفت: اینجوری که استخون نمی مونه تو تنت.

شبنم در حالی که تمام تنش می لرزید، همانطور سر بزیر گفت: ماست و پنیر می خورم.

امیرعلی دست روی دست لرزان او گذاشت و گفت: آروم باش.

شبنم آب دهانش را به سختی قورت داد و به میز خیره ماند.

امیرعلی آرام گفت: می دونم هنوز ازم دلخوری. حقم داری. واقعاً نمی دونم چه جوری می تونم از دلت در بیارم. امان از دست این سریش که با تلفناش دیوونم کرده بود. اصلاً به تو فکر نکردم. فقط می خواستم از شرش خلاص شم.

شبنم سر بلند کرد و با بغض گفت: امیرعلی دیگه اینجوری نگو. من به اندازه ی یه سر سوزن از تو دلخور نیستم. هیچیم نمی خوام. خوشحالم که کمکت کردم. مطمئنم اگر منم همچین مشکلی داشتم تو کمکم می کردی. نمی کردی؟

امیرعلی در حالی که لقمه می گرفت بدون این که به او نگاه کند با حرص گفت: چرا منم خواستگارتو پروندم. با این تفاوت که تو دوستش داشتی ولی من از نادیا متنفرم.

شبنم کلافه گفت: چی داری میگی؟ کی گفته دوسش دارم؟ چند بار بهت بگم اون فقط خوشگله! اتفاقاً نیکلاس کیج از اون خیلی خوشگلتره. به نظرت بهتر نیست برم قاپ نیکل جونو بدزدم؟

امیرعلی خنده اش گرفت. ابرویی بالا انداخت و پرسید: نیکلاس کیج خوشگله با اون دماغ کجش؟! والا این پسره خوشگلتره.

شبنم با حرص گفت: امیررررررررر

امیرعلی با آرامش لبخندی زد و گفت: خیلی خب. بخور، سرد شد.

شبنم سر به زیر انداخت. جرعه ای چای نوشید. امیرعلی لقمه ای به طرفش گرفت و گفت: هیچی نخوردی. ما رو بگو کله سحری واسه کی نون گرفتیم!

شبنم لبخندی زد. لقمه را گرفت و آرام خورد. امیرعلی در حالی که برای خودش لقمه می گرفت، گفت: اگه فرض رو بر این بذاریم که از من دلخور نیستی، پس مشکلت چیه؟ هر روز که میگذره بیشتر تو هم میری. نگو اشتباه می کنم.

شبنم بدون این که به او نگاه کند، گفت: خب هرروز که میگذره بیشتر دلم تنگ میشه.

نگفت برای کی دلتنگ می شود.

امیرعلی آهی کشید و گفت: دو هفته که بیشتر نیست. برمی گردن. اگه تمتع بود چیکار می کردی؟!

شبنم شانه ای بالا انداخت. بغض داشت. جرعه ای چای به زور نوشید. امیرعلی دوباره لقمه گرفت و گفت: اهه نینی کوچولو! شیر که نمی خوری. نون پنیرم که باید لقمه دهنت بذارم. مامانت همین کارا رو کرده که دو روز نبودنشو طاقت نمیاری! بچه هم اینقد لووووس؟

شبنم به زور خندید و لقمه را گرفت. امیرعلی ادامه داد: دیشب امدم دیدم پتو رو گرفتی بغلت خوابیدی. ببخشید خرس پشمالو نداشتم بغل کنی.

شبنم سر بلند کرد و با غصه گفت: ببخشید زابرات کردم. نباید می رفتم تو اتاقت. خیلی کار بدی کردم. رفتم کت شلوارتو آویزون کنم. بعد...

با بغض سر بزیر انداخت. امیرعلی کلافه گفت: شبنم خیلی لوسی! می دونستی؟

شبنم جرأت نمی کرد سر بلند کند. مطمئن نبود که چه عکس العملی باید نشان بدهد.

امیرعلی لیوان نصفه ی شیرش را به طرف او گرفت و گفت: جان من یه قلپ از این بخور... نمیمیری.

شبنم با تعجب به لیوان نگاه کرد. امیرعلی دوباره گفت: فقط یه قلپ.

شبنم با تردید جرعه ای نوشید. امیرعلی پرسید: خب حالا چی شد؟

شبنم سری تکان داد و گفت: هیچی.

امیرعلی دست روی پیشانی او گذاشت و جدی گفت: نه تبم نداری.

شبنم خندید و لقمه ای نان و پنیر خورد. امیرعلی گفت: اه بلدی لقمه بگیری؟ داشتم به کلی ازت ناامید می شدم! شیر خوشمزه بود؟

شبنم بدون این که به او نگاه کند، با خنده گفت: نه.

_: د نشد! درست نخوردی. یکی دیگه!

شبنم با خنده گفت: دوست ندارم.

امیرعلی هم خندید و خودش بقیه ی لیوان را سر کشید. بعد گفت: شایدم اینو چون من دهن زده بودم بدت میومد. می خوای یه لیوان دیگه بریزم؟ اونی که تو یخچاله خیلی خوشمزست!

شبنم خندان پرسید: مگه این از همون نبود؟

_: خب چرا. ولی فرق می کرد. من ازش خورده بودم. البته نظر منو بخوای حتماً خیلی خوشمزه تر شده بود. ولی تو شاید از اون بیشتر دوست داشته باشی.

+: نه همین خوب بود. ممنون. دوست ندارم.

_: ظهر برات شیرکاکائو میارم. شیرعسل و شیرخرما هم داریم. اونا مفیدتره ها!

+: دوست ندارم.

امیرعلی با خنده نگاهش کرد و گفت: ای جانم!

شبنم دوباره سرخ شد و سر به زیر انداخت.

مریم خانم وارد آشپزخانه شد و خواب آلوده گفت: چرا بچه رو صبح زود بیدار کردی؟ کم بود تا نصف شب منتظرت نشسته؟

امیرعلی که او هم از سر رسیدن ناگهانی مادرش کمی دستپاچه شده بود، گفت: من بیدارش نکردم. بیدار بود.

بعد از جا برخاست و گفت: خب من دیگه برم.

مریم خانم گفت: کجا بری؟ هنوز ساعت هفتم نشده.

_: بقالیه دیگه. شبانه روزم باز باشه، بازم مردم احتیاج دارن.

بعد بدون این که منتظر جواب بشود بیرون رفت. شبنم هم از جا برخاست و آرام لیوانها را توی ظرفشویی گذاشت. ولی ناگهان فکر کرد می خواهد قبل از این که امیرعلی برود یک بار دیگر او را ببیند. در حالی که در دل هزار تا بد و بیراه به دل بی قرارش می گفت به طرف در دوید.

امیرعلی داشت کفش می پوشید و جلوی آینه ی راهرو یقه اش را مرتب می کرد. با دیدن او پرسید: غیر از شیرکاکائو چی بیارم؟

شبنم لبخندی زد و گفت: هیچی...

_: یعنی باور کنم تو یه روز بدون آشغال خوردن سر می کنی؟

+: من آشغال نمی خورم.

_: نه آشغال که نه. تنقلات ناسالم.

+: خیلی بدی.

_: متشکرم.

شبنم الکی قهر کرد و رو گرداند. امیرعلی خندید و دست روی شانه ی او گذاشت.

دخترک دوباره بغض کرد. امیرعلی با ناراحتی گفت: من تسلیم. تو هر چقدرم بگی دلخور نیستی ولی زیادم از من خوشت نمیاد. اگه بابا الان بهم احتیاج نداشت، اصلاً میرفتم سفر این چند روز منو نبینی.

شبنم بازوی او را گرفت. لحظه ای با تمام قدرت فشرد. مژه هایش خیس شد. بازویش را رها کرد و خودش را توی اتاقش پرت کرد. امیرعلی به دنبالش وارد شد. کلافه نگران و دلخور بود. حالا باید چه می کرد؟ کاش عاشقش نشده بود. کاش می توانست از این همه پاکی و لطافت دست بکشد.

چند لحظه عصبی توی درگاه ایستاد و بعد گفت: اینجا اتاق خودته. اگه حضور من اذیتت می کنه دیگه نمیام توش. راحت باش و اینقدر عذرخواهی نکن. خداحافظ.

در را بست و بیرون رفت. صدای بهم خوردن در خانه که به گوش رسید، بغض شبنم هم ترکید.

ظهر امیرعلی نیامد. برای فیزیوتراپی هم احسان با آقامجید رفت. شبنم داشت دق می کرد. بعد از این که یک دل سیر اشک ریخته بود، باز همان جا مانده بود. هرچه مریم خانم گفته بود برود نهار بخورد نرفته بود. حتی غذایی که مریم خانم برایش آورده بود را هم دست نزده بود.

عصر امیرعلی برگشت. وارد اتاقش شد. گرفته و پکر بود. سلام کوتاهی کرد. چمدانی از زیر تختش بیرون کشید و گفت: میرم خونه ی عموم. اعتصاب غذا نداره دیگه. این کارا چیه می کنی؟

شبنم از جا پرید. در را بست. به در تکیه داد و ملتمسانه گفت: هیچ جا نمیری.

امیرعلی کلافه پرسید: منظورت چیه؟

شبنم کنار در وا رفت و گفت: اگه بری دق می کنم.

امیرعلی نفسش را با حرص بیرون داد. لبه ی تخت نزدیک او نشست و پرسید: یعنی چی؟

+: نرو.

_: من به خاطر تو می خوام برم. می خوام راحت باشی. دلتنگ مامان و بابات هستی، حضور من اذیتت نکنه.

+: اذیتم نمی کنه.

_: نه خیلیم بهت خوش می گذره! از جلوی در پاشو. هنوز به مامان نگفتم. بگم بعد برمی گردم وسایلمو جمع می کنم.

شبنم توی چشمهای او نگاه کرد و با غصه گفت: خیلی بی رحمی. خیلی خیلی بی رحمی. یه هفته طاقت بیار خب. تو از این دختره ی ننر نینی کوچولو خوشت نمیاد. ولی این دختره دوستت داره. من که مجبورت نمی کنم باهام عروسی کنی، مثل نادیا هم بهت زنگ نمیزنم. این یه هفته هم نمی تونی بمونی؟

بعد از جا برخاست. کنار رفت و گفت: باشه. هرجا دوست داری برو. هرکار دوست داری بکن.

امیرعلی حیرتزده بر جا مانده بود. سرش پایین بود و سعی داشت باورهایش را با آنچه می شنید منطبق کند. شبنم آهی کشید و دوباره گفت: برو. اصلاً دلم نمی خواد آویزونت باشم. هرکار دوست داری بکن.

امیرعلی نفسش را با خنده بیرون داد. بعد خنده ای دیگر سر داد. از جا برخاست و گفت: دوباره بگو.

شبنم سر به زیر انداخت و گفت: هرجا می خوای بری برو.

_: نه نه اینو نه... اون که قبلش داشتی می گفتی.

+: قبلش مزخرف می گفتم. من نمی خوام دست و پاتو ببندم. قول میدم مزاحم نباشم. تلفنم نمی زنم.

_: از من دلخور نیستی؟

شبنم عصبانی گفت: نه. به خدا نه.

_: ولی ناراحتی...

شبنم از جلوی او کنار رفت. روی تخت نشست و گفت: چون نمی خوام بهت وابسته بشم. یعنی شدم ولی نمی خوام بدتر بشه. چون بعدش میمیرم. هرروزم که میگذره... من می دونم تو فقط به این شرط راضی شدی که بعدش هیچکس اسم این دختره ی ننر از خودراضی رو جلوت نیاره.

امیرعلی خندید و گفت: اِه؟ منم می دونم تو از این پسره ی خسیس گنده دماغ متنفری!

شبنم وحشتزده سر بلند کرد. امیرعلی خندید و کنارش نشست. او را به طرف خود کشید و پرسید: چند سالته کوچولو؟

شبنم دلخور گفت: من هفده سالمه. هنوز خیلی مونده تا بزرگ بشم.

_: من بچه داریم خوب نیست. ولی می خوام سعی خودمو بکنم.

+: نکن امیر. تو نمی خوای. مجبورم نیستی. ای خدا کاش نگفته بودم.

_: بیخود. اگه نگفته بودی که من الان خونه ی عموجان بودم و از حرصم داشتم کله ی شهرام پسرعموم رو با دیوار یکی می کردم!

+: بیچاره به اون چه ربطی داره؟

_: نمی دونم. جمعه دومادیشه. اون که به وصال می رسه. من می موندم دماغ سوخته. بالاخره باید حرصمو خالی می کردم.

شبنم خندید و گفت: پس از بیخ گوشش گذشت.

امیرعلی کش موهایش را باز کرد. آنها را بهم ریخت و گفت: آره حیف بود شب دومادی پای چشمش بادمجون بکارم.

+: نمی دونستم دست بزنم داری.

_: همه رو نمی زنم. فقط بعضیا ؛)

شبنم آرام گرفت. گوشه ی تخت، وسط سه گوشه ی دیوار، شل شد. موهایش توی صورتش ریخته بود و جایی را نمی دید. چشمهایش را بست.

امیرعلی تکانش داد و گفت: هی خواب آلو دوباره نخوابیا. دو ثانیه ولت کنم خواب میری. می ترسم روز عروسی وسط کیک بریدن یهو ولو بشی خر و پف!!

+: من خرپف نمی کنم.

_: همینطوری بی خرپف. تازه بعضیام فکر می کنن عروس غش کرده. اون وقت بیا و درستش کن. بابا آب قند نمی خواد این فقط خوابش برده.

+: خیلی مسخره ای. من دیشب هزارساعت منتظرت بودم. امروزم که علی الطلوع بیدار بودم. خوابم میاد. اصلاً هرکی با موهام بازی کنه خوابم میگیره. تو آرایشگاهم همیشه خواب میرم.

امیرعلی موهایش محکم بهم ریخت و با خنده پرسید: اِه اینجوریه؟

بعد از کمی مکث پرسید: راستی! قضیه ی این آبنبات دیروزی چی بود؟ بدو بدو امدی مغازه، یه آبنبات برداشتی رفتی!

شبنم چشم بسته گفت: دلم برای بعضیا تنگ شده بود. بهش نگی پررو میشه. امدم یه نظر ببینمش. اونم میگه "صدای کلفت امیرعلی را تقلید کرد" امرتون؟ هیچی امری نداشتیم. جهت خالی نبودن عریضه یه آبنبات برداشتم. بعد مسخرم می کنه میگه تو همش آشغال می خوری.

_: مگه دروغ میگم؟ نه دیشب شام خوردی، نه ظهری نهار خوردی. می خوای با خودت چیکار کنی؟ اینجوری که از پا میفتی.

+: ایش این مامانتم گزارش لحظه به لحظه میده.

_: من باید بدونم تو این خونه چه خبره.

+: نگو. ترسیدم از این همه مردسالاری!

_: حالا پاشو مثل یه دختر خوب بریم نهار بخوریم.

+: اوووه! خسته میشم. خوابم میاد.

_: خیلی خب راحت بخواب. شب می برمت یه چلو کباب دبش بهت میدم جون بگیری.

بعد از جا برخاست. چمدانش را دوباره زیر تخت هل داد و پتو را روی شبنم که گوشه ی تخت خودش را جمع کرده بود، کشید. گفت: حالا هرچقدر می خوای اخم کن. دیگه عذاب وجدان نمی گیرم!

شبنم خواب آلوده لبخندی زد. امیرعلی آهی کشید و گفت: ای همچین دلم می خواد بزنمت! میمردی دو روز زودتر می گفتی؟ کشتی منو!

+: فکر می کردم از من بدت میاد.

_: معلومه که ازت بدم میاد. از بچگی از دختربچه های ننر متنفر بودم. اههه...

پشت میزش نشست. نگاهی به سینی غذا که از دو ساعت پیش آنجا مانده بود انداخت و پرسید: مطمئنی نمی خوری؟

اما شبنم خواب بود! امیرعلی با خنده سری تکان داد و مشغول خوردن شد.

 

_: چقدر می خوابی تنبل خانم؟ هی با تو ام پاشو!

+: ساعت چنده؟

_: نصف شبه. پا میشی یا نه؟

+: جدی نصف شبه؟ خب می ذاشتی تا صبح بخوابم دیگه!

_: نه بابا. از صبح تا حالا هیچی نخوردی. میمیری تا صبح.

+: خب زودتر بیدارم می کردی.

_: اگه حاضر بشی میریم بیرون.

+: نصف شب؟

_: حالا نصف شب نصف شبم نیست. ساعت هشت و نیمه. پا میشی یا نه؟

شبنم خواب آلود نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت. راست میگفت. در واقع هنوز هشت و نیم هم نشده بود. از جا برخاست و کمی بعد آماده شد.

آقامجید با لبخند پرسید: پلنگ منو رو رام کردی؟

امیرعلی پرسید: پلنگ؟!

شبنم لبخندی زد و با کمی خجالت به آقامجید گفت: بله. سهم آبنباتمم پیش پیش دیشب گرفتم.

مریم خانم پرسید: جریان چیه؟

آقامجید چشمکی زد و گفت: این یه رازه بین من و شبنم.