X
تبلیغات
رایتل

دلتنگی (5)

سه‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:04 ق.ظ

سلام سلامممم

سرعت نت افتضاحه! فایرفاکس باز نشدکروم هم نصفه! صبح می خوام برم بیرون کله سحری دارم آپ می کنم یه ویرایش درست حسابیم نکردم. انشاءالله در اولین فرصت که سرعت نت و روباه آتش گرفته روبراه شدند، برمی گردم اصلاح می کنم. فعلاً با کنترل مثبت بخونین چشم و چارتون درد نگیره. این روزا و این شبا التماس دعا دارم... 



بعداً نوشت: اصلاح شد...


شبنم از اتاقش بیرون آمد. بی حوصله روی یکی از مبلهای هال نشست. اما بعد از چند لحظه برخاست و به راهرو رفت. به حیاط خیره شد. داشت فکر می کرد کجا می تواند برود که یکی دو ساعتی برای خودش باشد. اما نتیجه ای نگرفت. می توانست برود خانه ی خودشان. اما بابا تأکید کرده بود که توی خانه تنها نماند.

آهی کشید. چرخید که به اتاق برگردد که دید لای در اتاق امیرعلی باز مانده است. از وقتی که به یاد داشت در اتاقش را باز ندیده بود. همیشه اتاق امیرعلی همینجا بود و همیشه برای شبنم مرموز و دست نیافتنی بود. بچگیش بارها سعی کرده بود به آنجا برود، اما یا درش قفل بود یا امیرعلی اجازه نمیداد. حالا چطور یادش رفته بود در را ببندد نمی دانست. به هرحال فرصتی بود که دوباره به دست نمی آمد.

نگاهی به اطراف انداخت. دست روی دستگیره گذاشت و آرام در را باز کرد. انگار انتظار داشت موجودی به او حمله کند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. فکر می کرد هوای اتاقی که اینقدر در بسته است گرفته باشد اما کولر روشن بود و هوا کاملاً تازه و خوشبو بود. نفس عمیقی کشید. کمی ترسش ریخت. وارد اتاق شد و به اطراف نگاه کرد. وجدانش مدام ملامتش می کرد. دیگر بچه نبود و می دانست کارش درست نیست که بی اجازه وارد شده است. اما به خودش گفت فقط همین یه دفعه!

دیوار سمت راست در با چوب پوشانده شده بود و جلویش تخت قرار داشت. دیوار سمت چپ کتابخانه ی شلوغی بود که علاوه بر کتاب همه چیز از لباس گرفته تا انواع سی دی و خرده ریز در آن پیدا میشد. روبروی کتابخانه پنجره بود و میز کارش جلوی پنجره قرار داشت. دیوار روبروی در هم تمامش کمد بود. غیر از کتابخانه و پتوی نازک مچاله ی روی تخت، بقیه ی اتاق نسبتاً منظم بود. شبنم تا جلوی کمد رفت اما ناگهان با دیدن کسی جیغ خفیفی کشید. اما متوجه شد که تصویر خودش در آینه ی قدی اتاق بوده است! آینه بین فضای کمی که بین کمد و کتابخانه برای باز شدن در کمد در نظر گرفته شده بود، به دیوار نصب بود. طوری که اگر در کمد باز میشد روی آن را می پوشاند. اما الان در بسته بود. شبنم از اشتباه خودش خندید و نفسی به راحتی کشید.

توی یکی از قفسه های کتابخانه کنار آینه چند تا ادوکلن بود. شبنم بوی یکی از ادوکلنهای امیرعلی را خیلی دوست داشت. یکی یکی شیشه ها را باز کرد و بو کشید تا آن را پیدا کرد. با احتیاط کمی روی مچ دستش زد. بعد در حالی عناوین کتابهای کتابخانه را می خواند، مچ دستش را هم مرتب بو می کشید. بالاخره اینقدر جلو آمد تا به در اتاق رسید و ناگهان با دیدن امیرعلی که توی درگاه ایستاده بود، نزدیک بود سکته کند! عقب عقب رفت و روی تخت افتاد. نفس نفس میزد و نمی دانست چطور کارش را توجیه کند.

اما امیرعلی فقط جلو آمد و با تعجب پرسید: خوبی؟ طوریت که نشد؟ یعنی از اون وقت تا حالا منو ندیدی؟ فکر کردم دیدی و تحویل نمی گیری!

شبنم که به تته پته افتاده بود، به زحمت پرسید: یعنی... ازززز کی... ؟

امیرعلی با لیوان چایی که در دست داشت لب تخت نشست و گفت: ده دقیقه ای میشه اینجا وایسادم. می خواستم ببینم داری دنبال چی می گردی. فکر نمی کردم متوجه نشده باشی.

جرعه ای چای نوشید و از بالای لیوان به شبنم نگاه کرد. با لحنی بی تفاوت گفت: دم در رسیدیم به احسان. گفت امروز اون بابا رو می بره.

شبنم به زحمت نشست و خودش را جمع و جور کرد. بالاخره به آرامی گفت: معذرت می خوام. من... من همیشه می خواستم بدونم تو اتاقت چیه که همیشه درش بسته است. ببخشید بی اجازه امدم. می دونم کار بدی کردم. من...

_: اتاقم فقط شلوغه که درشو می بندم. نه که تو راهرو باز میشه، هرکی بیاد و بره می بینه. منم که سال تا سال مرتب نمی کنم.

شبنم سری تکان داد. از جا برخاست و گفت: بهرحال معذرت می خوام.

_: بخشیدمت. به جاش این لیوان منو پر کن دوباره.

شبنم لیوان را که هنوز گرم بود گرفت و به آشپزخانه رفت. داشت چای می ریخت که امیرعلی به چهارچوب تکیه داد و گفت: یه فیلم جدید دارم رو لپ تاپم. میای باهم ببینیم؟

+: ترسناک نباشه...

امیرعلی خندید. لیوان چایش را برداشت و گفت: نه نیست. برای خودتم بریز.

شبنم لیوانی دیگر چای ریخت و به اتاق پذیرایی رفت. امیرعلی داشت ارتفاع لپ تاپ را با کمک کتابهای قطور روی میز عسلی میزان می کرد. بالاخره راضی شد و آن را روشن کرد.

شبنم کنارش روی مبل دو نفره نشست و جرعه ای چای نوشید. آرام پرسید: درباره ی چیه؟

امیرعلی درحالی که حواسش به لود شدن لپ تاپ بود، بدون این که به او نگاه کند، گفت: پلیسی ماجرایی عشقی... نمیدونم. تو توضیحاتش اینطوریا نوشته. بچه ها می گفتن قشنگه.

شبنم سری به تأیید تکان داد. معذب بود. دلش نمی خواست بنشیند. ولی روی رفتن را هم نداشت.

فیلم با تعقیب و گریز شروع شد و با زد و خورد ادامه یافت. تا این که یکی از طرفین به طرز فجیعی کشته شد.

شبنم از ترس صورتش را پوشاند و جیغ خفیفی کشید. امیرعلی با اطمینان گفت: باقیش ترسناک نیست.

بعد هم برخاست و در اتاق را بست. توضیح داد: مامان بیدار نشه.

شبنم در حالی که برمی خاست به سختی آب دهانش را قورت داد و گفت: من...

امیرعلی نشست و دست او را کشید و در حالی که چشمش به فیلم بود، گفت: نه بشین واقعاً ترسناک نیست.

شبنم با بیچارگی گفت: ولی تو که ندیدیش. از کجا می دونی؟

_: نه بابا اگه ترسناک بود بچه ها می گفتن. اینا خوراکشون هیجانه. گفتن این فیلم نسبتاً صورتیه. واسه همین گفتم باهم ببینیم.

شبنم نشست و نفسی کشید. کم مانده بود اشکش جاری شود. امیرعلی نیم نگاهی به او انداخت و لبخند زد. دستش را فشرد و گفت: فیلم بود بابا. یارو الان سر و مر و گنده است.

شبنم با ناراحتی رو گرداند. بعد دوباره به مشغول تماشا شد. تا ده دقیقه ای هیچ اتفاق ترسناکی نیفتاد. حتی داشت به این نتیجه می رسید که فیلم جالبی است. ولی ناگهان دوباره ترسناک شد. شبنم گوشه ی مبل کز کرد و صورتش را با دست پوشاند. امیرعلی دست دور شانه های او انداخت و با عذاب وجدان گفت: باور کن من فکر نمی کردم ترسناک باشه. هیچکس هیچی نگفته بود. بعد او را بیشتر به سمت خود کشید و آرام گفت: نترس هیچی نیست. اصلاً اگه می خوای بری برو.

البته از فشار دستش کم نکرد و شبنم هم با ناامیدی کشف کرد که به شدت از حمایتش لذت می برد و دلش نمی خواهد هیچ جا برود. صورتش را روی شانه ی امیرعلی فشرد و با ناراحتی فکر کرد: احمق پاشو برو. این شونه مال تو نیست. ده روز دیگه همه چی تموم میشه.

ولی نتوانست. تازه آرام گرفته بود. دیگر نمی ترسید. کم کم وجدان مزاحم هم رهایش کرد. فیلم را نگاه نمیکرد. هنوز صورتش روی شانه اش بود. کم کم خوابش برد.

امیرعلی حرکتی کرد که از خواب پرید. وحشتزده سر برداشت. برگشت. روی صفحه ی لپ تاپ تیتراژ فیلم بالا می رفت. تازه به خاطر آورد که کجاست. دهانش را با دست پوشاند و جیغ خفیفی کشید. بعد از روی مبل برخاست و چند قدم عقب عقب رفت. پایش به میز گیر کرد و روی مبل دیگری افتاد.

امیرعلی از جا برخاست. کنارش ایستاد و پرسید: کابوس شدی؟

شبنم دوباره برخاست و درحالی که به طرف در می رفت التماس کرد: به من دست نزن.

امیرعلی با حیرت گفت: شبنم منم. امیرعلی! گمونم با قاتل تو فیلم اشتبام گرفتی.

شبنم دست روی دستگیره گذاشت و با بغض گفت: با هیشکی عوضیت نگرفتم.

بعد در را باز کرد و بیرون رفت. مریم خانم توی هال بود. با لبخند گفت: آقامجید امد.

بعد به استقبالش رفت. در حالی که او را که با کمک احسان می آمد، نگاه می کرد با شعف گفت: شبنم ببین چه خوب راه میره.

شبنم به ناچار ناراحتی اش را فرو خورد و با لبخند گفت: بله. خدا رو شکر.

مجبور شد بایستد و تظاهر به خوشحالی کند. البته از این که آقامجید دوباره سر پا بود واقعاً خوشحال بود، اما وجدانش داشت بیداد می کرد. توی ذهنش صدایی به خاطر این که عاشق امیرعلی شده بود مدام سرزنشش می کرد.

خودش روز عقد شنیده بود که مریم خانم زیر گوش نرگس زمزمه می کرد که به زور امیرعلی را راضی کرده است آن هم به این شرط که بعد از این دوره اسم شبنم را پیشش نیاورند و هیچ بهانه ای را هم اعم از این که اسم دختر سر زبانها افتاده است و غیره را نمی پذیرد. آن روز این شرط به نظرش بی معنی می آمد و کوچکترین اهمیتی نداده بود. به فرض که حرف و حدیثی پیش می آمد و امیرعلی مجبور میشد بیاید خواستگاری، او قبول نمی کرد. دلش پیش سپهر بود یا دقیقتر پیش تصویری که از سپهر در ذهن داشت. ولی حالا...

از گوشه ی چشم نگاهی به امیرعلی انداخت. امیرعلی دید و نگاهش را با لبخند پاسخ گفت. به سرعت رو گرداند و فکر کرد: احمق خودتو بازیچه نکن! بعدش می خوای چه خاکی تو سرت بریزی؟ همسایه این، هرروز چشم تو چشم...

با بیچارگی پا کشید و به اتاقش رفت تا حداقل تا وقتی که امیرعلی به مغازه می رود او را نبیند. اما قبل از این که در را ببندد، امیرعلی به دنبالش وارد شد. در را بست و با لحنی تند ولی صدایی که مواظب بود بلند نشود که مبادا از هال شنیده بشود، پرسید: تو از چی دلخوری؟

شبنم وسط اتاق ایستاد. بدون حرف چهره درهم کشید و رو گرداند. اینجا دیگر نقابی نداشت. مجبور نبود به خاطر مریم خانم و آقامجید لبخند بزند.

امیرعلی کلافه گفت: باور کن فیلم بدی نبود. بدترین صحنه هاشم همون بود که دیدی. بعدش خوب بود...

شبنم نگاهش نمی کرد. خوب؟ گرمی شانه اش عالی بود. بوی ادوکلنش مستش می کرد. کاش می رفت بیرون و اجازه میداد به حال خودش زار بزند.

امیرعلی چون جوابی نشنید، آهی کشید و پرسید: کابوس شدی؟

شبنم سری به تأیید تکان داد. در واقع هیچ خوابی ندیده بود. اما برای از سر باز کردن امیرعلی بهانه ی بهتری به ذهنش نمی رسید.

_: چی دیدی؟

چشمهایش را بست و با ناراحتی گفت: ولش کن بذار فراموشش کنم.

امیرعلی آهی کشید. گوشیش زنگ زد. نگاهی به صفحه ی آن انداخت و عصبانی گفت: اه لعنتی!

تماس را رد کرد. اما بلافاصله دوباره زنگ خورد. لب تخت نشست و جواب داد: الو؟

شبنم بی اراده کنارش نشست. وجدان مزاحم فریاد میزد ولی دلش پیش امیرعلی بود. امیرعلی دست دور شانه های او انداخت. شبنم سرش را روی شانه اش گذاشت و صدای نادیا را به وضوح شنید.

/: امیرعلی... من باورم نمیشه تو زن داشته باشی. بگو دروغ گفتی.

_: برای چی باید دروغ بگم؟ من زن دارم. خیلیم دوسش دارم. دیگه بهم زنگ نزن.

/: چرا به فکر احساسات من نیستی؟

_: تو چرا به فکر احساسات من نیستی؟ یه لحظه خودتو گذاشتی جای من؟ ما هیچ تناسبی باهم نداریم. حتی اگر داشتیم هم به هرحال الان هیچ حقی نداشتی که دربارش بحث کنی. من زن دارم.

/: من باورم نمیشه. دخترخاله ای، دختر همسایه ای، یکی رو برداشتی آوردی جای زنت جا زدی. این که دلیل نمیشه.

_: نمی دونستم باید به شما عقدنامه نشون بدم!

/: منو مسخره نکن. اگه راست میگی یه جا دیگه قرار بذاریم. با زنت بیا.

_: دست از سر من و زندگیم بردار.

/: دروغ میگی. اصلاً این دختره بچه تر از اون بود که زنت باشه.

_: زنمه. برای آخرین بار میارمش. ولی دفعه ی دیگه اگه مزاحم بشی ازت شکایت می کنم.

/: باشه. همین یه دفعه. من پیش شقایقم. تو بوتیک. بیا.

امیرعلی آهی کشید و گفت: باشه.

و قطع کرد. با دلخوری به صفحه ی گوشی خیره شد و گفت: دختره ی سریش اعصاب خردکن!

بعد نگاهی به شبنم انداخت و گفت: خیلی اذیتت می کنم. حق داری که هیچ وقت منو نبخشی. حاضری همین یه دفعه رو همرام بیای؟ قول میدم دیگه مزاحمت نشم.

شبنم آرام گفت: میام.

امیرعلی مکثی کرد و بعد با تردید پرسید: می تونی یه کم آرایش کنی؟ نمیخوام بهت بگه بچه.

شبنم لبخند تلخی زد و گفت: باشه.

امیرعلی او را به خود فشرد. بو*سه ی محکمی از گونه اش ربود و برخاست و از اتاق بیرون رفت.

شبنم چند لحظه به در بسته خیره شد. دست روی گونه اش کشید. زیر انگشتانش می سوخت. باور نمی کرد. چرا باور می کرد! خلاص شدن از شر نادیا اینقدر مهم بود که امیرعلی هرکاری می کرد. شبنم هم اینقدر دوستش داشت که مثل عروسک خیمه شب بازی زیر دستش شکلک در میاورد. اشکالی نداشت. این هم می گذشت...

آماده شد. چادرش را روی شال خوشرنگ آبیش مرتب کرد و جلوی آینه نشست. رژ لب و رژ گونه را زد و سعی کرد خط چشم آبی بکشد. اما موفق نمیشد. با ناراحتی دوباره و دوباره کشید. اما همه را پاک کرد و کلافه به تصویر توی آینه چشم دوخت. با عصبانیت گفت: چشمات خیلی بی حاله. حتماً خط چشم می خواد. بلد نیستی مثل آدم بکشی؟

نه بلد نبود. مگر به عمرش چقدر آرایش کرده بود؟ بیشترین آرایشی که کرده بود توی خلوتشان با معصومه بود که بعد هم حسابی صورتشان را می شستند و همه چی تمام میشد. خط چشم را که اصلاً بلد نبود. البته تئوریش را می دانست!

امیرعلی ضربه ای به در زد و پرسید: حاضری؟

شبنم برای هزارمین بار خطی را که کشیده بود، پاک کرد و گفت: بیا تو.

امیرعلی وارد شد. شبنم با بیچارگی توی آینه نگاه کرد و گفت: بلد نیستم خط چشم بکشم.

_: می خوای بده مامان برات بکشه.

+: نه بابا بعدش باید کلی توضیح بدم که اصلاً برای چی می خوام آرایش کنم.

_: راست میگی. خب بیخیال...

+: نه نمیشه. باید بکشم.

و دوباره سعی کرد. بالاخره موفق شد و نتیجه تقریباً راضیش کرد. ریمل هم زد و به سرعت از جا برخاست.

باهم بیرون آمدند. مریم خانم با لبخند پرسید: کجا به سلامتی؟

_: می خوایم بریم لباس بخریم. شما هم میاین؟

یک لحظه شبنم ترسید که با این تعارف مریم خانم موافقت کند و همراهشان شود که خوشبختانه رد کرد. و الا نمی دانست چطور باید حضور نادیا را برای مریم خانم بی رنگ کند.

ولی امیرعلی با شجاعت گفت: به هرحال اگه میومدین خوشحال می شدیم. بااجازه؟ چیزی از بیرون نمی خواین؟

مریم خانم سری تکان داد و گفت: برین به سلامت. برگشتنی یه کم میوه بخرین. عجله هم نکنین.

_: چشم.

توی ماشین که نشستند امیرعلی دوباره در قالب خشن متفکرش فرو رفته بود. غرق فکر گفت: اگه موفق بشیم شر اینو از سرم کم کنیم لطف بزرگی بهم کردی. دختره چشمشو رو تمام تفاوتامون بسته. نمی فهمم چرا ول نمی کنه!

شبنم به پشتی تکیه داد و گفت: دل که این چیزا حالیش نیست. الان داغه. هرچی توضیح بدی نمی فهمه. مگه این که باور کنه زنتم و وجدانی ناامید بشه. و الا تو بیا تا صبح براش توضیح بده. اصلاً این همه توضیح نمی خواد. همین که دوسش نداری کافیه. ولی کیه که بفهمه. وقتی عاشقه نمی فهمه. حالا هی بگو...

شبنم از قول خودش حرف میزد و امیرعلی حواسش به موتورسواری بود که جلوی ماشین پیچید و به نادیا که دست از سرش برنمی داشت. اصلاً نکته را نگرفت.

شبنم هم آهی کشید و از پنجره به بیرون خیره شد.

بالاخره امیرعلی کمی آرام گرفت و گفت: حق داری ناراحت باشی. خیلی دارم بهت زور میگم.

شبنم به جای جواب فقط پوزخندی زد.

بعد از چند لحظه امیرعلی گفت: شقایق یه بوتیک لباس داره. خدا رو چه دیدی؟ شاید یه لباس به درد بخورم پیدا کردی، مامانم خوشحال شه.

+: لباس نمی خوام. مامانت گیر داده. همون لباس قرمزه رو می پوشم. خیلیم خوبه.

_: خب یه لباس دیگه بخر. عروسی بعدی... جمعه رو هرچی دلت خواست بپوش. نمیذارم مامان مجبورت کنه. راستی حلقه ات همراته؟

+: آره هنوز تو کیفمه.

آن را به دست کرد و گفت: خیلی گشاده.

_: بیا اول بریم اینو عوضش کنیم کوچیکتر بگیریم.

+: اگه عوض نکرد چی؟

_: دوستمه. می کنه.

وارد مغازه شدند. چشم شبنم روی یک سرویس زیبا ثابت ماند. بدلی ولی خیلی زیبا بود. فروشنده فوراً دید و آن را جلو آورد. شبنم دست زیر گردنبند برد و زیر لب گفت: قشنگه.

امیرعلی انگشتر را روی ویترین گذاشت و گفت: این بزرگه یه شماره کوچیکترش بده، سرویسم می بریم.

شبنم به سرعت گفت: نه بابا سرویس نمی خواد. می خوام چکار؟

_: من می خوام بخرم.

پول سرویس را که کم هم نبود حساب کرد و فروشنده هم کلی در وصف رنگ ثابت و شباهت به اصل آن سخن سرایی کرد و بالاخره بیرون آمدند.

شبنم تا خود ماشین داشت غرغر می کرد. امیرعلی نشست و در حالی که کمربندش را می بست گفت: بذارش به حساب تشکر. یا اگه خشن تر می خوای حساب کنی بذار به حساب باج دادن. اونم تا اینجاش. اگه این قصه تموم بشه بیشتر از اینا طلبته.

+: من از تو طلبی ندارم.

_: پس در راه خدا داری کمکم می کنی.

+: نخیر. می ترسم عصبانی بشی. و وقتی عصبانی بشی خیلی ترسناک میشی.

امیرعلی غش غش خندید و گفت: تو عمرم کسی اینجوری ازم حساب نبرده بود.

+: چقدر همه شجاعن!

امیرعلی خندید و گفت: خیلی بامزه بود.

شبنم اما نخندید. غرق فکر بود. امیرعلی هم پیگیر نشد. کمی بعد جلوی یک مغازه با دکور مدرن ایستاد. البته دکور مغازه از بیرون معلوم نبود. به خاطر ویترین رو به غرب، جلوی شیشه را پرده کرکره کشیده بود، که لباسها آفتاب نخورند.

جلوی در که رسیدند امیرعلی زمزمه کرد: یه زن و شوهر خیلی خوشبخت و عاشق!

شبنم تبسم تلخی کرد و سری به تأیید تکان داد.

باهم وارد شدند. شقایق با خوشرویی به استقبالشان آمد. امیرعلی دست دور شانه های شبنم انداخت و گفت: یه دست لباس شب شیک عالی واسه خانم خوشگلم می خوام!

نادیا هم جلو آمد و به سردی سلام و علیک کرد و آنها را زیر ذره بین برد.

شقایق پرسید: خب تو چه مایه ای می خوای باشه؟

شبنم با دیدن چند دست کت شلوار مردانه گفت: وای امیر ببین چقدر اون کت شلوار سورمه ایه قشنگه! یه امتحان بکن. حتماً بهت میاد.

شقایق به طرف کت شلوارها رفت و گفت: آره بیا ببین. اینا جنساشون فوق العاده است. عمه ام این دفعه چند دست لباس مردونه هم فرستاده که خیلی خوبم فروش رفتن. همین چند تا مونده. خدا کنه اندازت توش پیدا بشه.

امیرعلی کت را امتحان کرد. شبنم دورش چرخید و با هیجان گفت: وای خیلی جیگر شدی! عین روز دامادیت.

شقایق پرسید: روز دامادیم لباست سورمه ای بود؟

شبنم به جای امیرعلی با عجله جواب داد. نه سفید بود. باهم ست کرده بودیم. ماه شده بود.

_: عکسم دارین رو گوشیاتون؟

امیرعلی گفت: نه امنیت نداره. یه وقت گوشی رو از آدم می زنن خوشم نمیاد.

شقایق با چشمک گفت: امیرعلی بد غیرته.

شبنم سری تکان داد و گفت: عشق منه.

بعد شلوار کت شلوار را هم برداشت و گفت: امیرجون اینم بپوش ببین چطوره.

امیرعلی شلوار را هم پرو کرد. تقریباً اندازه بود. کمی گشاد که میشد آن را درز گرفت. زیاد نبود.

شقایق گفت: حالا که شما می خواین ست باشین یه لباس شب فوق العاده ی سورمه ای هم دارم که که مثل آسمون شب ستاره بارونه. خیلی قشنگه.

بعد لباس را از بین لباس شبهای دیگر جدا کرد و به طرف شبنم گرفت. امیرعلی گفت: قشنگه. دوست داری عزیزم؟ می خوای بقیه ی لباسها رو هم نگاه کنی؟

شبنم که عاشق لباس شده بود با شیفتگی گفت: نه همین خوبه.

شقایق گفت: این عالیه. برو امتحانش کن.

امیرعلی یک لنگه کفش سورمه ای پاشنه بلند نگین دار هم از کنار کفشها برداشت و گفت: اینم بهش میاد.

شبنم نگاهی به پاشنه ی پنج اینچی انداخت و گفت: نه با این نمی تونم راه برم.

شقایق با عجله گفت: نگاه به پاشنه اش نکن. خیلی خوش فرم و راحته. ضمناً یه لاستیکایی دارم که میدم بهت برای کفش پاشنه بلنده که پا توش سر نخوره. دیگه کلاً هیچ مشکلی نخواهی داشت. شماره پات چنده؟

شبنم دوباره با خنده گفت: نمی تونم.

شقایق هم با اصرار گفت: می تونی عزیزم. شماره ی پات چنده؟

+: سی هشت... سی نه.

شقایق هر دو شماره را آورد و قبل از این که شبنم توی اتاق پرو برود به او داد. شبنم لباس را پوشید و کفشها را به پا کرد. روی پایش خیلی قشنگ بودند اما مطمئن بود یک قدم هم نمی تواند بردارد.

شقایق ضربه ای به در زد و پرسید: پوشیدی عزیزم؟

شبنم لای در را باز کرد و گفت: لباس خوبه ولی کفشا...

/: بذار ببینم. وای امیرعلی بیا ببین مثل فرشته ها شده.

امیرعلی پشت سر شبنم ایستاد و گفت: همیشه مثل فرشته هاست. خیلی قشنگه رو تنت عزیزم. راست میگه کفشا رو هم بردار. باهم تمرین می کنیم عادت می کنی. ای جانم! خیلی ناز شدی.

شبنم از خجالت می خواست آب بشود. اصلاً فکر نمی کرد امیرعلی بیاید. مطمئن بود با یک بهانه همان عقب می ماند. خودش هم می خواست توضیح بدهد که فعلاً نمی خواهد لباس را نشان امیرعلی بدهد تا بعداً برایش سورپریز باشد. اما حالا همه ی نقشه هایش نقش بر آب شده بود و نمی دانست چه کند.

در را بست و دوباره لباس عوض کرد. با خجالت از اتاق پرو بیرون آمد. به درخواست امیرعلی بقیه ی لباسها را هم نگاه کردند و هرکدام را که امیرعلی پیشنهاد داد به شدت رد کرد. داشت از خجالت آب میشد و خدا خدا می کرد بتواند نقشش را درست ادامه بدهد. مخصوصاً که نادیا هم چشم از آنها برنمی داشت. آخر بار انتهای مغازه ایستاده بودند و آخرین ردیف لباسها را رج می زند. امیرعلی یک شلوار جین برداشت و پرسید: شلوار نمی خوای؟

شبنم که از نقش بازی کردن خسته شده بود، از بین دندانهای بهم فشرده گفت: نه تازه خریدم.

کاش نادیا اینقدر کمی عقب تر می رفت! اینطوری نفس کشیدن هم برایش سخت شده بود. امیرعلی هم که چنان در نقشش فرو رفته بود که انگار عمری شیفته و شیدای دختر همسایه بوده است!

شبنم سر بلند کرد. هیچ مشتری دیگری در مغازه نبود. زیر لب گفت: بریم دیگه.

امیرعلی لبخندی زد و ادای چهره ی درهم رفته ی او را درآورد. شبنم بیشتر اخم کرد. امیرعلی هم خم شد و بو*سه ی سریعی از گونه اش برداشت. شبنم از خجالت آرزوی مرگ کرد! ولی متوجه شد فیلم عاشقانه ی امیرعلی اثر خودش را بخشیده و نادیا بالاخره قانع شده است؛ یا حداقل ظاهرش اینطور نشان میداد.


امیرعلی کفش و لباسها را به قیمت گزافی خرید و باهم بیرون آمدند. شبنم با ناراحتی گفت: این چه کاری بود کردی؟!

امیرعلی پیروزمندانه گفت: کاملاً خلع سلاحش کردم!

+: منم اونجا چغندر بودم!

امیرعلی با خوشرویی گفت: من معذرت می خوام.

+: یه وقتی که نادیا اونجا نبود، ببر کفش و لباس منو پس بده. هر بهانه ای خواستی بیار.

_: برای چی باید پس بدم؟

+: هیچ دلیلی نداره که تو برای من لباس بخری.

_: اولاً از نظر قانونی الان من شوهرتم و وظیفه دارم که مایحتاجتو تهیه کنم. در ثانی بهت گفتم برای تشکر بهت بدهکارم. خب اینجوری خیالم راحته که همون طور که دوست داری بدهیمو صاف می کنم.

+: ولی من نمی تونم این لباس رو بپوشم. با این کفشا که اصلاً نمی تونم راه برم.

_: یعنی چی نمی تونی؟ لباس که لباسه، برای کفشا هم که کفی مخصوص داد.

+: کفی مزخرف، یه مشت پول اضافه هم گرفت.

_: مگه تو پول دادی حرص می خوری؟ از این گذشته اونایی که با کفش پاشنه بلند راه میرن چه هنری دارن؟ خب راه رفتن عادت کردن دیگه. تو هم عادت می کنی.

+: نمی خوام عادت کنم. با قد خودم مشکلی ندارم.

_: خیلی خب بابا لجبازی نکن. تو از چی عصبانی هستی؟

+: دو روز دیگه همه چی تموم میشه. نمی خوام ازت یادگار داشته باشم.

امیرعلی نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: اینا رو به عنوان یادگاری بهت نمیدم. فرض کن رفتی مغازه یه پولی دادی خریدی. ما باهم معامله ای کردیم. تو شر نادیا رو از سر من کم کردی، منم اینطوری جبران کردم. می خوای پسشون بدم پولشو بهت بدم؟

+: نه...

_: پس همینا رو قبول کن و اینقدر دعوا نکن.

+: باشه...

شبنم دوباره در سکوت به بیرون خیره شد. می دانست امیرعلی ازش متنفر نیست. حداقل مثل یک خواهر کوچکتر دوستش دارد. ولی تقریباً مطمئن بود که به چشم همسرش نگاهش نمی کند. مطمئن بود برایش بچه تر از یک همسر است. دلش می سوخت. بد دل باخته بود. قبل از این که بفهمد و بتواند با منطق خودش را قانع کند. حالا تمام دلخوریش سر دل خودش بود که عصبانیش می کرد. ولی امیرعلی درک نمی کرد. به نظرش با کاری که از شبنم خواسته بود، بدجوری تحقیرش کرده بود و برای تمام عصبانیت شبنم به او حق می داد. دوستش داشت ولی به خودش اجازه نمیداد عاشقش بشود چون فکر می کرد دخترک اینقدر رنجیده است که همان اندک علاقه ای هم که پیدا کرده بود، از بین رفته است.