X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دلتنگی (3)

سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 03:08 ب.ظ

سلام به روی ماه دوستام

اینم یه پست تکمیل. اتفاقاً الهام جان داشت از این طرفا رد میشد. حالا امیدوارم گیرش بندازم فرار نکنه!

با اجازه ی دوستان می خوام برنامه ی نوشتنم رو عوض کنم و بذارم سه شنبه ها. شنبه ها یک کمی سخته. هم اول هفته است و کلی برنامه و هم روز بعد از تعطیلی. روزای تعطیل اصلاً فرصت ندارم بنویسم.

خلاصه این که از این به بعد سه شنبه ها منتظر ادامه ی داستان باشید


ساعت هنوز هشت نشده بود که مریم خانم شروع کرد! اینقدر گفت که هشت و ربع شبنم با مانتو و روسری و کفش، کیف و چادر به دست روی اولین مبل دم در راهرو به انتظار نشسته بود و موبایل بازی می کرد. آقامجید به خاطر خواب آورهایی که دکتر تجویز کرده بود، همان موقع خواب رفت و خانه در سکوت کسالت باری فرو رفته بود. ساعت هشت و بیست دقیقه بود که مریم خانم به امیرعلی تلفن زد که زودتر بیاید. بعد هم یک تلفن دیگر و بالاخره رأس ساعت نه شب امیرعلی وارد شد.

اخم آلود سلامی کرد و یک لیوان آب برای خودش ریخت. مریم خانم گفت: امیرعلی قربونت برم زودتر. شبنم طفلکی یه ساعته آمادست. زیر پاش علف سبز شد تا بیای.

امیرعلی بدون این که به شبنم نگاه کند، گفت: من گفتم ساعت نه میام. حالام خونه ام. میرم یه دوش می گیرم میریم.

+: حالا دوش نگیری نمیشه؟

_: نه مامان نمیشه.

قبل از هر بحث دیگری به حمام رفت. مریم خانم آه بلندی کشید و نشست. با ناراحتی گفت: خیلی معذرت می خوام شبنم جون.

شبنم سرش را از روی گوشی اش برداشت و گفت: خواهش می کنم. عیبی نداره. من که گفتم نمی خوام برم جایی.

+: نه دیگه دلت پوسید تو خونه. تقصیر نداری با یه مشت آدم مریض و بیحال سر کنی.

_: این چه حرفیه؟

بعد هم سرش را پایین انداخت و به بازیش ادامه داد. مریم خانم هم خودش را مشغول کرد تا امیرعلی بالاخره دوش گرفته و اصلاح کرده و لباس پوشیده از حمام آمد.

مریم خانم در حالی که شیفته ی قد و بالای پسرش شده بود، گفت: قربونت برم شب دامادیته این همه سر و پز درست کردی؟

امیرعلی تبسمی کرد و گفت: نه مادر من. اولین شب اسارته. شب شما بخیر.

بعد رو به شبنم گفت: بریم.

شبنم با غیظ نگاهش کرد. پره های بینیش از خشم می لرزید و سرخ شده بود. با ناراحتی گفت: من با شما جایی نمیام. آزاد باشید.

این را گفت و به طرف اتاقش رفت.

مریم خانم در حالی که کم مانده بود اشکش سرازیر شود، گفت: امیرعلی این چه طرز حرف زدنه؟! برو از دلش دربیار. برو دیگه!

امیرعلی ضربه ای به در اتاق زد، اما جوابی نیامد. بی صدا در را باز کرد و قدمی تو گذاشت. شبنم روی تخت نشسته بود و خشمناک به دیوار روبرویش نگاه می کرد. امیرعلی لحظه ای در او دقیق شد. بیشتر ناامید به نظر می آمد تا عصبانی! شبنم آهی کشید ولی هنوز به او نگاه نمی کرد.

امیرعلی نفسی تازه کرد و آرام گفت: معذرت می خوام.

شبنم که به سختی با بغضش مبارزه می کرد، گفت: برو بیرون.

امیرعلی اما جلو آمد. لب تخت، پشت به شبنم نشست و گفت: از این که مجبورم کنن کاری رو انجام بدن و دائم بخوان بهم تفهیم کنن کار درست اینه، متنفرم. اگه مامان فقط بهم گفته بود لطف کن و شبنم رو امشب ببر بیرون، من نه بحثی می کردم نه حرفی داشتم. می رفتیم. ولی این همه اصرار، این همه تکرار، این همه تلفن، دست و پامو می بنده و باعث میشه افسار پاره کنم.

+: ولی من نمی خوام جایی برم. از اولشم گفتم.

_: اگه امشب نریم، یه شب دیگه هم باید این شو اجرا بشه.

+: به مریم خانم میگم که نمی خوام جایی برم.

_: نمی تونی راضیش کنی.

شبنم به پشت سر او نگاه کرد. امیرعلی هم همان موقع برگشت و نگاهش کرد. ته لبخندی در نگاهش نشست. آرام گفت: پاشو بریم. همین یه شب. بعدش یه بهانه جور می کنیم دیگه نمیریم.

+: اگه می تونی یه بهانه جور کنی، خب همین الان این کارو بکن.

_: لج نکن شبنم. من خیلی خسته ام.

گوشیش زنگ کوتاهی زد. آن را از جیب پیراهن آستین کوتاهش درآورد. نگاهی روی صفحه انداخت. چهره درهم کشید و با ناراحتی جواب پیام را نوشت. بعد آهی کشید و گفت: پاشو.

شبنم نمی فهمید در آن صدای خسته چه جاذبه ای نهفته بود که مثل هیپنوتیزم شده ها از جا برخاست و به دنبالش رفت. مریم خانم با شوق بدرقه شان کرد و برایشان شبی خوش را آرزو کرد.

توی ماشین بازهم سکوت بود. بعد از چند دقیقه شبنم با نگرانی پرسید: اگه پلیس بهمون گیر بده چی؟ هیچ مدرکی نداریم که چه نسبتی داریم.

امیرعلی بدون جواب در داشبورد را باز کرد. یک جعبه ی کوچک مقوایی جواهر بیرون آورد. پشت چراغ قرمز چسبش را باز کرد. یک حلقه ی ساده ی نقره بیرون آورد و در انگشت چپش کرد. بعد جعبه را به طرف او گرفت. در حالی که راه میفتاد بدون این که چشم از خیابان برگیرد، گفت: با ظاهر موجه تو، کسی بهمون شک نمی کنه. ولی اینو بکنی دستت بهتره. بدلیه ولی ظاهرش بد نیست.

شبنم نگاهی به انگشتر نگین دار توی جعبه انداخت. خیلی زیبا و خیلی شبیه اصل بود. اگر امیرعلی نگفته بود بدلی است، فکر می کرد اصل است. انگشتر را بیرون آورد و با احتیاط در انگشتش انداخت. نگاهش کرد. تجسم این که واقعی باشد برای لحظاتی نفسش را بند آورد. بعد مثل غریقی که به هوا رسیده باشد، ناگهان نفسی کشید و گفت: قشنگه، ولی خیلی بزرگه. می ترسم بیفته.

_: بهتره دستت باشه. یه جوری نگهش دار. فقط یه ساعت. دستتم بیرون باشه که دیده بشه.

+: سعی می کنم.

و با انگشت شستش زیر انگشتر را ثابت نگه داشت.

بعد دوباره سکوت بود و سکوت. امیرعلی به شدت توی فکر بود و معلوم بود درگیری ذهنی شدیدی دارد و شبنم مدام خود را در دل ملامت می کرد که اینطور مجبور به همراهی او شده است. هم از این که ناراحتش کرده بود، ناراحت بود و هم به شدت احساس تحقیر شدن می کرد.

خیابانها کم کم ناآشنا می شدند. نزدیک یک رستوران خیلی شیک و خیلی سرد و ساکت توقف کرد و پیاده شد. شبنم چند لحظه به آن ویترین بزرگ که با نواری مشکی قاب گرفته بود و دیوارهای سنگ تزئینی خاکستری تیره نگاه کرد. بعد با تردید پیاده شد و به دنبال امیرعلی رفت.

در که باز شد زنگوله ی بالای در ملودی کوتاهی نواخت. شبنم سر بلند کرد و نگاهی به آن انداخت. دلنشین ترین وسیله ی این رستوران شیک به نظرش همان زنگوله بود. علاقه ای به آن صندلی های ناراحت سیاه و میزهای شیشه ای و پایه های نقره ای و سیاه نداشت. هنوز قدمی تو نگذاشته بودند که صدایی گفت: اومد. خودشه. امیرعلی.

امیرعلی دست دور شانه های او انداخت و از بین دندانهای بهم فشرده گفت: می خوام یه فیلم بازی کنم. خواهش می کنم همکاری کن. موضوع حیاتیه.

شبنم با نگاهی نگران زمزمه کرد: باشه.

امیرعلی لبخند عریضی زد و در حالی که او را به طرف میز دوستانش هدایت می کرد: سلام. جمعتونم که جمعه.

سر میز سه دختر و دو پسر با قیافه های فشن و آرایشهای عجیب بودند که برای شبنم چادری با آن صورت شسته رفته، خیلی غیرعادی بودند.

با نگرانی لبهایش را بهم فشرد. نمی دانست باید چه عکس العملی نشان بدهد. امیرعلی حلقه ی دستش به دور شانه ی او را محکمتر کرد و گفت: همسرم شبنم. هم دوره ایهای دانشگاهم اشکان و آرمان که دوقلوئن، نادیا و تینا و شقایق.

شبنم به زحمت تبسمی کرد و سری خم کرد. سعی کرد بگوید "خوشوقتم" اما مطمئن نبود که صدایی از دهانش خارج شده باشد. جمع با خوشرویی او را تحویل گرفتند. اشکان برخاست و خواست با اضافه کردن میزی، آنها را در جمع خود بنشاند. اما امیرعلی گفت: معذرت می خوام. ترجیح میدم دو نفره باشیم.

بعد یک میز گوشه ی سالن انتخاب کرد و پشت به جمع دوستانش نشست. شبنم کنارش نشست و از روی شانه اش با نگرانی نگاهی به آن میز انداخت. امیرعلی گفت: دستتو بیار بالا حلقه ات دیده بشه. می خوام مطمئن بشن.

شبنم دستش را زیر چانه اش زد. طرف چپش رو به جمع بود و حلقه دیده میشد. با ناراحتی گفت: تو برای امشب نقشه کشیده بودی.

_: مجبور بودم. خیلی تحت فشارم. بعداً برات توضیح میدم. خواهش می کنم کمی مهربانتر و خوشحالتر باش.

شبنم چهره درهم کشید و نگاهش را به زیر دوخت. حوصله ی این سیاه بازی را نداشت. امیرعلی با لبخند منو را جلویش گذاشت و بلند پرسید: چی می خوری عزیزم؟

شبنم نگاه گرفته ای به منو انداخت و زمزمه کرد: من از این اسمای عجیب هیچی سر در نمیارم. هرچی می خوای سفارش بده.

امیرعلی باز لبخند زد. هنوز داشت منو را می خواند که نادیا از جا برخاست و به طرف آنها آمد. شبنم سر بلند کرد. نادیا گریه کرده بود! چشمانش سرخ بود و کمی از ریملش ریخته بود. دست شبنم روی میز بود. با نزدیک شدن نادیا، امیرعلی دست شبنم را گرفت و فشرد.

نادیا پیش آمد و گفت: امیرعلی بگو که این یا بازیه.

امیرعلی همانطور که به دست شبنم توی دستش چشم دوخته و با حلقه ی شبنم بازی می کرد، گفت: ولی این یه حقیقته. ما ازدواج کردیم و خیلی هم دوستش دارم.

نادیا با بغض گفت: ولی هیچکس نمی تونه به اندازه ی من دوستت داشته باشه.

دست شبنم توی دست امیرعلی جمع شد. صورتش هم منقبض شده بود. صدایی گوشه ی ذهنش می گفت: حرف بزن. یه چیزی بگو. فکر کن. فکر کن! الان وقت انتقام نیست. نباید ضایعش کنی. همراهش شو. زود باش یه چیزی بگو.

دست امیرعلی را دو دستی گرفت. کلمات از ذهنش می گریختند. لحظات به سرعت می گذشتند. بالاخره از جا برخاست. نفس عمیقی کشید و در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود، گفت: مگه شما از دل من خبر داری خانم؟ تحمل رقیب برای هرکسی سخته. اگه یه بار دیگه دور و بر امیرعلی پیدات شد، دودمانتو به باد میدم!

بعد هم دست امیرعلی را کشید و به طرف در رفت. امیرعلی هم در حالی که به دنبالش می رفت، گفت: این یه حقیقته. به نفعته که با خانم من درنیفتی. می تونه پاتو به دادگاه بکشه.

بعد دست در دست هم خارج شدند. توی ماشین که نشستند، امیرعلی با خوشحالی گفت: عالی بود شبنم! ممنونم!

شبنم هم که عصبی شده بود غش غش می خندید و نمی توانست خود را کنترل کند.

امیرعلی به تاریکی کوچه ای که در آن پارک کرده بود، خیره شد و پرسید: نمی خوای آروم بگیری؟

شبنم در حال خنده گفت: می خوام ولی نمی تونم.

کم کم داشت نفس کم می آورد. امیرعلی دست دور شانه هایش انداخت. او را کمی به طرف خود کشید. با دست آزادش سیلی ملایمی به صورت او زد و گفت: هی آروم باش.

شبنم در حال خنده کم کم آرام گرفت و سرش را پایین انداخت. امیرعلی رهایش کرد. کمربندش را بست و راه افتاد. شبنم هم آرام کمربندش را بست و پرسید: چرا می خواستی از سر بازش کنی؟

_: سریش شده بود ناجور. اعصابمو بهم ریخته. شب و روز بهم زنگ می زنه. خدا کنه دست برداره.

+: این دفعه زنگ زد من جواب میدم.

_: کار دنیا عوض شده. به جای این که من ازت حمایت کنم، تو باید مواظب من باشی.

شبنم پوزخندی زد و گفت: من همین تو رو تحمل کنم، از صد تا مزاحم بدتر!

امیرعلی خندید و گفت: دست شما درد نکنه.

شبنم هم خندید و از گوشه ی چشم نگاهش کرد. پلنگ سیاه خشمگینش، هنوز لبخند میزد.

چند لحظه در سکوت گذشت. امیرعلی پرسید: حالا شام چی می خوری؟

+: فرقی نمی کنه. خیلی گشنمه.

_: یه ساندویچی دنج و کوچیک اینجاها سراغ دارم خوراک شام خوردن بدون مزاحمه. بریم که منم خیلی گشنمه.

جایی که میگفت واقعاً دلپذیر و کوچک بود. جلوی مغازه باغچه ی سبز و پر گلی بود، بین باغچه و مغازه هم دو سه تا میز قرار داشت. ساندویچهایشان را سفارش دادند و پشت آخرین میز کنار باغچه نشستند. هوا دلپذیر، باغچه آب خورده و خوشبو و همه چیز عالی بود. شبنم با خود فکر کرد: اینقدر همه چی عالیه که حتی می تونم عاشقش بشم!

امیرعلی نفس عمیقی کشید و لبخند زد. فکر کرد: چقدر چادر بهش میاد!

ولی هر دو در سکوت به اطراف چشم دوختند تا این که ساندویچهایشان آماده شد. شبنم با آرامش کاغذ ساندویچش را عقب زد و خواست گاز بزرگی بزند؛ اما قبل از این که دندان در نان فرو کند، آن را از دهانش بیرون کشید و ناباورانه به خانواده ای که داشتند جلو می آمدند تا پشت میز کناری بنشینند، خیره شد. نفسش بند آمده بود. بعد از چند ثانیه به زحمت گفت: امیرعلی جاتو با من عوض کن.

امیرعلی جرعه ای نوشابه نوشید و چون هیچ خبری از پشت سرش نداشت، پرسید: چرا؟ چی شده؟

شبنم اما سر به زیر انداخت. از جا برخاست. پشت به جمع کنار صندلی امیرعلی ایستاد و آمرانه گفت: برو اون طرف بشین.

امیرعلی نیم نگاهی به او انداخت. با آرامش برخاست و سر جای او نشست. ساندویچش را به دهان برد و با کنجکاوی به خانواده ی نسبتاً پرجمعیتی که هر دو میز بعدی را اشغال کرده بودند چشم دوخت. شبنم با نگرانی گفت: نگاشون نکن.

امیرعلی به شبنم نگاه کرد و گفت: باشه. نمی خوای بگی چی شده؟ آشنان؟

شبنم سری به تأیید پایین آورد. امیرعلی به ساندویچ دست نخورده ی او اشاره کرد و گفت: خب شامتو بخور. تو که خلافی نکردی. فوقش بهشون راستشو میگیم.

شبنم وحشتزده گفت: نه!

_: خیلی خب نمیگیم. شامتو بخور.

شبنم ساندویچ را برداشت؛ ولی باز با نگرانی گفت: منو دیدن. غلط نکنم فهمیدن.

_: چی رو فهمیدن؟ مگه رو پیشونیمون نوشته؟ خیلی ناراحتی حلقه رو دربیار.

شبنم که حلقه را به کلی فراموش کرده بود، با دستپاچگی آن را درآورد و درکیفش گذاشت. امیرعلی هم مال خودش را توی جیب پیراهنش گذاشت و پرسید: خب؟

شبنم گازی به ساندویچش زد و از گوشه ی چشم، پشت سرش را پایید.

امیرعلی با اطمینان گفت: حواسشون به ما نیست. ولی اگر بود هم چه ایرادی داره راستشو بگیم؟ مگه نمیگی آشناتونن؟ مگه نمی دونن تو نرفتی؟ اصلاً می خوای بگیم نامزدیم؟

شبنم وحشتزده گفت: نه هیچی نمیگیم.

امیرعلی به پشتی صندلی تکیه داد. جرعه ی بزرگی نوشابه نوشید و متفکرانه به میز کناری نگاه کرد. شبنم دوباره ملتمسانه گفت: نگاشون نکن.

امیرعلی با بی حوصلگی نگاهش را از آنها گرفت و به شبنم چشم دوخت. پرسید: چرا نمیگی چه خبره؟

شبنم عصبی زمزمه کرد: الان که نمیشه.

بعد گاز بزرگی به ساندویچش زد و سعی کرد به زحمت آن را فرو بدهد. امیرعلی که ساندویچش را تمام کرده بود، آرنجهایش را روی میز گذاشت و به جلو خم شد. شبنم هم تا حد امکان از میز پشت سرش فاصله گرفته بود و جلو آمده بود. اینطوری صورتهایشان فقط بیست سانتیمتر فاصله داشت. امیرعلی مستقیم توی چشمهای او نگاه کرد و گفت: هیچ اتفاقی نمیفته. هرکار بگی می کنم. یکی بهت بدهکارم. فقط بگو چی بگم؟

شبنم التماس کرد: هیچی نگو.

امیرعلی نفسش را با حرص بیرون داد و دوباره از روی شانه ی شبنم نگاهی به میز کناری انداخت. یک مادر و پدر و دو دختر و دو پسر و یک بچه ی کوچک و احتمالاً آخری هم دامادشان بود.

باز به شبنم چشم دوخت و گفت: شامتو بخور میریم. به نظر نمیاد تو رو دیده باشن. به روی خودت نیار.

+: نمیشه بریم. باید از جلوشون رد شیم.

_: می تونیم از این طرف بریم تو کوچه کناری دور بزنیم، بیاییم اون طرف سوار ماشین بشیم.

+: اگه این کوچه به خیابون راه نداشته باشه چی؟

_: راه داره. ولی یه کمی طولانیه. اهل پیاده روی هستی؟

+: من الان از هر راه گریزی استقبال می کنم.

_: پس بخور انرژی داشته باشی.

شبنم به سختی خندید و کمی دیگر از ساندویچ و نوشابه اش را خورد. بعد از جا برخاست و گفت: من دیگه سیر شدم بریم.

امیرعلی برخاست و آرام به طرف کوچه ی کناری راه افتادند؛ هرچند که شبنم خیلی دلش می خواست بدود! هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودند که بچه ی کوچک خانواده ی کناری داد زد: مامان شبنم اینا رفتن!

شبنم با دو دست صورتش را پوشاند و با قدمهای سریع به طرف کوچه رفت. امیرعلی هم خودش را به او رساند و گفت: خب چیزی که نگفتن. ولشون کن.

+: نه می خواستی یه چیزیم بگن!!

_: آخه بگو چته؟

+: دنبالمون نیومدن؟

_: نه واسه چی بیان؟ می خوان تو کوچه خلوت گیرمون بیارن خفتمون کنن؟!

+: نهههه اونا خانواده ی محترمین!

_: خوب شد گفتی و اِلا نمی فهمیدم! باهوش جان منم از ظاهرشون فهمیدم محترمن، فقط نمی فهمم تو برای چی نگرانی که تعقیبمون کرده باشن؟

شبنم عصبی نگاهی به پشت سرش انداخت. از سر کوچه دور شده بودند و کوچه همچنان خلوت و زیر درختهایی که آنها پیش می رفتند، کاملاً تاریک بود. وحشتزده گفت: الکی ترسیدم. نه واقعاً برای چی باید تعقیبمون کرده باشن؟ ولی امیر تو اینجاها رو می شناسی؟ اگه یه دزد واقعاً بخواد یقه مونو بگیره چی؟

امیرعلی آه بلندی کشید و گفت: اینجا همش خونه ی مسکونیه. یه داد بزنی ده تا در باز میشه.

+: ولی من وقتی بترسم نمی تونم داد بزنم. نفسم بند میاد.

_: خیلی خب من داد می زنم. چون تویی!

+: بیا برگردیم. شاید تا الان رفته باشن.

_: نصف راه رو امدیم. فرقی نمی کنه بریم عقب یا ادامه بدیم.

+: پس ادامه بدیم. ولی من می ترسم.

امیرعلی دست دور شانه های او انداخت. شاخه درختی را از جلوی چشمشان کنار زد و گفت: نترس الان می رسیم. همین مونده امشبمون با دزد تکمیل بشه.

شبنم که کم مانده بود بزند زیر گریه، خودش را بیشتر در پناه او گرفت و ملتمسانه گفت: وای نگو!

امیرعلی هم حلقه ی دستش را محکمتر کرد و گفت: باشه نمیگم. ولی تو بگو اینا کین و چرا اینقدر ازشون می ترسی؟

شبنم لبش را گاز گرفت و بالاخره تسلیم شد. آرام گفت: خونواده ی آقای صباحین. دوست خانوادگیمون، همکار بابا. سالی دو سه بار باهم معاشرت خانوادگی داریم.

_: خب؟

+: خب همین دیگه.

_: چی میشد بهشون بگی من نامزدتم؟

شبنم به صورت خودش کوبید و گفت: وای یعنی چی؟ برم جلو و الکی بگم این نامزدمه؟

امیرعلی نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: نه بهشون بگو مهمونشونم، برای این که مشکلی نباشه، یه خطبه ی دو هفته ای خوندیم.

شبنم با صدایی لرزان نالید: امیر!

نزدیک ماشین رسیدند. امیرعلی با نگاهش به مغازه اشاره کرد و گفت: هنوز اونجان.

+: زود باش درا رو باز کن بریم تا ندیدنمون.

امیرعلی در را باز کرد. شبنم با عجله سوار شد و کمربندش را بست. امیرعلی هم سوار شد و بالاخره راه افتادند. شبنم با نگرانی نگاهی به مغازه ی ساندویچی انداخت و گفت: هی میگم نمی خوام برم بیرون!

_: من هنوزم نمی فهمم. آخه چی میشد بهشون بگی؟

شبنم با بغض گفت: نمیشد.

_: چرا؟

+: چون ازم خواستگاری کرده بودن. واسه همون پسر بزرگه. بوره.

امیرعلی دنده را جابجا کرد و با غیظ گفت: خوش تیپم بود!

شبنم با ناراحتی سر به زیر انداخت و گفت: بابا خیلی دوسش داره. گفت فکرامونو می کنیم بعد از مکه بهتون جواب میدیم. آبروم رفت.

_: تو الان بیشتر نگران اینی که خواستگارت پرید یا اتفاق بدتری افتاده؟

شبنم گریه کنان پرسید: منظورت از اتفاق بدتر چیه؟ اونا منو به عنوان یه دختر خوب میشناختن. اینقدر که بیان خواستگاریم. بعد الان دربارم چی فکر می کنن؟

امیرعلی نفس عمیقی کشید و نگفت منظورش از اتفاق بدتر، علاقه ی احتمالی شبنم به پسر موبور است.

شبنم به پشتی تکیه داد و چشمهایش را بست. اجازه داد اشکهایش بی صدا روی گونه هایش جاری شوند. امیرعلی نگفته بود ولی شبنم به یاد تمام امیدهای دخترانه ای افتاد که دو سه سال گذشته در سر پرورانده بود. سیمین خانم، همسر مهندس صباحی، همیشه او را عروس گلم خطاب می کرد و شبنم هم همیشه در ذهنش خود را کنار سپهر میدید. همیشه سپهر به نظرش خوش تیپ و جذاب بود. تا چند روز پیش که آنها رسماً خواستگاری کرده بودند و مامان حسابی برآشفته بود. شبنم نمی دانست که مامان بیشتر از این ناراحت است که دم سفر اینطور حواسش را پرت کرده اند یا این که واقعاً سپهر را قبول ندارد. هرچه بود به بابا اطمینان داشت و مطمئن بود که مامان را راضی می کند. در مورد عقد موقتش با امیرعلی هم اینقدر همه چیز ناگهانی پیش آمده بود و مامان مرتب در گوشش خوانده بود که این فقط یک راه گشا برای این است که در خانه شان معذب نباشد، که اصلاً آن را جدی نگرفته بود. ولی با تمام اینها این دو سه روز به سپهر فکر نکرده بود. شاید هم ذهن ناخودآگاهش او را پس زده بود.

چشمهایش را باز کرد و از پشت پرده ی اشک، نگاهی به امیرعلی انداخت. امیرعلی در سکوت ولی خشمگین رانندگی می کرد. طوری که نگاه جدی اش به خیابان شبنم را می ترساند و دچار عذاب وجدان می کرد. حرفی نزد. ولی شبنم حس می کرد مختصر علاقه ی سابقش به سپهر، خیانت در حق امیرعلی است. با ناراحتی رو گرداند و فکر کرد: فقط ده روز دیگه. همه چی تموم میشه. من که واقعاً دوسش ندارم. ده روز دیگه میرم خونمون، نه سپهر نه امیرعلی...

صدایی گوشه ی سرش می گفت این غلط است. ولی نمی خواست گوش بدهد. پلکهایش را بهم فشرد و گفت: این دفعه اگه مامانت التماسم بکنه، باهات نمیام بیرون.

_: نگران نباش. دیگه محاله بریم.

سردی صدایش مو به تن شبنم راست کرد.