X
تبلیغات
رایتل

دلتنگی (1)

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 07:40 ب.ظ

سلام

من گفتم دیگه نمی نویسم. ولی اگه ننویسم مریض میشم! قصه ی قبلی رو هرکار کردم نشد ادامه بدم.

دیشب خواهر کوچیکه برگشت و جای دخترکش خیلی خالیه. این شد که این ایده به ذهنم رسید. خیلی تکراریه. حوصله نداشتین نخونین. فقط می نویسم که اعصابم بکشه که این چند روز به کارام برسم. حتی نمی دونم چقدر ادامه پیدا کنه. ببخشین که وقت ندارم کامنتای پرمهرتون رو جواب بدم.


بعداً نوشت: کامنتا رو جواب دادم.



دلتنگی

_: مامان مامان آخه این چه کاری بود که شما کردین؟ این دختره رو کجای دلمون بذاریم؟ چه وقت مهمون دعوت کردن بود آخه؟ کم مصیبت داریم؟

+: صداتو بیار پایین بابات بیدار میشه.

امیرعلی با بی حوصلگی لب تخت پدر و مادرش نشست و با لحنی خسته گفت: صدام بلند نبود. بابا هم با این آرامبخشا به این راحتی بیدار نمیشه.

لبش را گزید و به گوشه ی هال، جایی که تختی برای پدر بیمارش گذاشته بودند، نگاه کرد. بعد دوباره به مامان نگاه کرد و ملتمسانه گفت: خواهش می کنم بگو یه شوخی بیمزه بود. سعی می کنم بهش بخندم.

مادر اما جدی نگاهش کرد و دوباره گفت: فقط دو هفته است. یعنی کمتر... سیزده روز. نمیشد که یه دختر تنها تو خونه ی حیاط دار خالی بمونه. خطر داره. گفتم که طفلک قرار بود مسافر باشه. دم آخری یهو بهشون گفتن پاسپورتش مشکل داره نمی تونه بره. بیشتر فامیلشون دارن میرن.

امیرعلی انگشت روی روتختی کشید و گفت: خب بره خونه ی همون اقلیت فامیلشون که نمیرن.

مامان آه بلندی کشید و گفت: شوهرخاله اش با سه تا پسر... شوهرعمه اش که به خاطر مادر پیرش نمیره و میره خونه ی مادرش... آقامراد که اصلاً ماتم حج رو نداره و چندان قابل اعتمادم نیست... شکوه خانم با دو تا بچه ی کوچیک که از اول اتمام حجت کرده که با شوهر و دوتا بچه تو دو وجب آپارتمانش جا برای مهمون نداره و... بازم بگم؟ بقیشونم هرکدوم یه جوری. ما همسایه ایم. دوستیم. ملیحه خیلی وقتا به داد من رسیده. کم تو این چند وقت برامون غذای گرم فرستاده و محبت کرده؟ بهش مدیونم.

_: خب من کجا برم؟ نمیشه که برای نفس کشیدنم یاالله بگم!

مامان کف دستهایش را با پریشانی بهم مالید و گفت: نه نمیشه که تو جایی بری. باید دم دست بابات باشی. گفتم اگه راضی بشی یه خطبه برای این دو هفته بخونیم که اون طفلکم معذب نباشه. بنده خدا ملیحه اینقدر پریشون بود که فوری رضایت داد.

امیرعلی چشمهایش را بست و به سختی نفس کشید. بعد چشمهایش را باز کرد و گفت: مامان به خدا بیخوابی و نگرانی این چند وقت خیلی اذیتت کرده. پاشو یه دو روز برو سفر، هوایی بخور. من قول میدم مواظب بابا باشم.

مادرش با بی حوصلگی سری تکان داد و گفت: همین مونده بود که پسرم مسخرم کنه. یعنی همه ی عالم دیوونه ان فقط تو عاقلی.

_: من غلط بکنم مادر من. من فقط گفتم تو خسته ای. آخه شما مهمون نوازی درست، دلت برای هر غریب سر راه مونده ای میسوزه درست، اصلاً خیلی مهربونی درست، ولی آخه فکر توان بدنی خودتم بکن! الان چه جوری می خوای مهمون داری بکنی؟

+: شبنم مهمون نیست. قراره بیاد دو هفته اینجا بمونه. بچه کوچیک که نیست که قرار باشه وعده به وعده لقمه دهنش بذارم. کاری به ما نداره. تو اتاق نرگس می خوابه. روزام همین دور و بر هست تا مادر و پدرش بیان. برای منم خوبه. تنوعی هست. چند ساله دختر ندارم تو خونه. خواهش می کنم. قول میدم هیچ زحمتی برات نداشته باشه.

_: فقط به یه شرط قبول می کنم. این مثل اون دفعه نباشه که به اسم مهمونی به زور منو بردی که دختر مردمو ببینم. من از این دختره خوشم نمیاد. نه این دو هفته نه هیچ وقت دیگه اسمشو نمیارم. نیای بگی اسمت روش مونده، مجبوری بگیریش و این چرندیات. تو این محله حرف زود پخش میشه. خوشم نمیاد به بهانه ی حفظ آبرو به زور برام زن بگیرین. اونم این بچه ی ننر از خودراضی.

مادر با ناراحتی به گونه اش زد و نالید: این چه طرز حرف زدنه امیرعلی؟ دختر به این عزیزی.

امیرعلی از جا برخاست و در حالی که به طرف در می رفت گفت: این حرف آخر منه. این دو هفته رو حاضرم دندون سر جگر بذارم به شرطی که هیچ دنباله ای نداشته باشه.

از هال که رد میشد زهرخندی روی لبش نشسته بود. با خودش گفت: شرط نشدنی گذاشتی! هالو گیر آوردن. اگه این آخر دختر روی زمین باشه، ترجیح میدم تا آخر عمرم مجرد بمونم.

لپ تاپش را از توی اتاقش آورد. توی هال نشست و گوشیها را توی گوشش گذاشت. در حالی که یک آهنگ ترکی تند گوش میداد مشغول گشتن دنبال جدیدترین گوشیها شد.

مامان به آرامی پیش آمد و کنارش نشست. یکی از گوشیها را از روی گوشش برداشت و گفت: هرچی تو بگی. قول میدم هرچی اهل محل گفتن جلوشون وایسم. اصلاً مجبور نیستی باهاش عروسی کنی.

امیرعلی ابرویی بالا برد و آرام گفت: ازت امضاء میگیرم مامان ها! من از این دختره خوشم نمیاد. گفته باشم.

+: باشه. من که مجبورت نمی کنم. اگه برای این دو هفته هم راه دیگه ای بود مزاحمت نمیشدم.

امیرعلی نگاهی به سقف انداخت و گفت: اگه این نرگس جونتون تا منو میدید بالا نمیاورد می رفتم پیشش. ولی تحمل شوهرشم نداره چه برسه من. باز خوبه بنده خدا شوهرش هیچوقت خونه نیست.

مامان آهی کشید و گفت: طفلکی بچم بد ویاره. دست خودش نیست.

_: باشه. من که چیزی نگفتم. فقط بد ویار و یه کمی ننر و یه خرده لوسه.

+: امیرعلی! اون واقعاً حالش بده.

_: خیلی خب. خیلی خب. هرچی شما بگین. من برای این دو هفته رضایت بدم حلّه؟ قول میدین بعدش به هیچ قیمتی مجبورم نکنین برم خواستگاری؟

+: قول میدم.

_: بگو به جون من.

مریم خانم نگاهی به همسرش انداخت و زیر لب گفت: به جون امیرعلی. باباتو بیدار کردی.

امیرعلی نگاهی به پدرش انداخت و با مهر لبخند زد. پدرش با لبخندی کج و با کلماتی مقطع به زور گفت: دامادت کرد؟

امیرعلی خندید و گفت: عمراً بتونن مجبورم کنن. ممکنه این دختره عروس شما بشه، ولی زن من نمیشه.

بابا به زحمت خندید. نگاهش به طرف پارچ آب چرخید. امیرعلی برخاست و برایش آب ریخت و کمکش کرد بنوشد.

از پنج روز پیش که بابا دچار سکته ی مغزی شده بود، همه ی تلاشش را برای مراقبت از او  کرده بود. سه روز بود که از بیمارستان مرخص شده بود. امّا هنوز نصف بدنش بیحس بود و توان حرکت نداشت.

فرصت زیادی نداشتند. مسافرها همان شب به مقصد جدّه پرواز داشتند. بعدازظهر شوهر نرگس که پزشک بود، پیش پدرزنش ماند و بقیه ی خانواده به همراه شبنم و خانواده اش به مسجد محل رفتند تا خطبه را جاری کنند.

شبنم اخمو و گرفته گوشه ای ایستاده بود. وقتی حاج آقا پرسید که آیا به این وصلت رضایت دارد با عصبانیت گفت: بله موافقم.

طوری که حاج آقا گفت: یه کم ملایمتر عروس خانم!

امیرعلی با حرص نفسش را بیرون داد. خطبه جاری شد و به توصیه ی حاج آقا پدر شبنم دست او را توی دست امیرعلی گذاشت. بعد با نگرانی به امیرعلی گفت: در حقش برادری کن. مواظبش باش تا برگردم.

امیرعلی سری عقب برد و گفت: خیالتون تخت. جاش امنه.

همین که پدر شبنم عقب رفت، او هم دستش را رها کرد و هر دو دستش را توی جیبهایش فرو برد. شبنم از گوشه ی چشم نگاهی نفرت بار به دست او انداخت و فکر کرد: دل به دل راه داره آقاپسر، همون قدر که تو عاشق منی، منم خاطرخواتم.

بعد از او دور شد و کنار مادرش ایستاد. وقت رفتن بود. همگی به طرف فرودگاه راه افتادند. یک تاکسی گرفتند و امیرعلی هم با ماشین پدرش آنها را همراهی کرد. موقع رفتن، شبنم توی تاکسی پیش مادرش ماند. توی فرودگاه هم تا حد امکان از امیرعلی دوری می کرد. اینقدر عصبانی و کلافه بود که حتی وقتی با مادرش خداحافظی می کرد، چشمانش تر نشد. مادرش مرتب عذرخواهی می کرد و از این که اینطور سفر دخترش بهم ریخته بود، اظهار تأسف می کرد.

فقط وقتی همگی از گیت رد شدند و باورش شد این طرف تنها مانده است، اشکش جاری شد. دیگر معطل نشد. رو گرداند و به طرف در ورودی رفت.

امیرعلی به دنبالش رفت و گفت: نمی خوای صبر کنی تا پرواز کنن؟

شبنم با نوک انگشتانش با حرص اشکهایش را زدود و گفت: نه واسه چی صبر کنم؟ که هی حرص بخورم که چرا جام گذاشتن؟ ولش کن.

_: شاید تأخیر داشته باشن.

+: منظورت اینه که پروازشون کنسل بشه؟ خب تاکسی می گیرن برمی گردن. بهتر! منم می تونم برم خونمون.

_: اینجوری نگو. دارن میرن زیارت.

شبنم چادرش را جمع کرد. گوشه اش را توی مشتش فشرد و باز اشکهایش ریخت.

امیرعلی در ماشینش را باز کرد و گفت: سوار شو.

همین که نشست صدای هق هقش بلند شد و زار زار شروع به گریه کرد.

امیرعلی با بی حوصلگی گفت: ببین منم به اندازه ی تو از این موضوع ناراضیم. ولی گریه کردن چیزی رو حل نمی کنه.

شبنم میان گریه با حرص گفت: تو فقط مشکلت منم، من دلم برای مامان بابام تنگ میشه. تا حالا این همه ازشون دور نشدم. میمیرم تا برگردن!

امیرعلی با نگاهی عاقل اندر سفیه پرسید: جدّاً؟ و این بزرگترین مشکل دنیاست؟

شبنم داد زد: این بزرگترین مشکل منه.

_: خفه. من کر نیستم.

شبنم رو گرداند و غرید: بداخلاق!

دیگر حرفی نزدند. ولی شبنم تمام مدت هق هق می کرد. امیرعلی جلوی پارکی نزدیک خانه ایستاد و گفت: پیاده شو. با این قیافه بریم خونه، مامان وحشت می کنه. دست و روتو بشور بعد میریم.

شبنم نگاهی به او انداخت. خودش هم خسته شده بود. پیاده شد. امیرعلی هم پیاده شد و درها را قفل کرد. دستهایش را که شست بیرون آمد. ترجیح میداد امیرعلی را نبیند و خودش برود. اما او با دو تا بستنی قیفی جلو آمد و در حالی که یکی را به طرف او می گرفت و گفت: بگیر بخور بلکه قیافت عادی بشه. دماغت شده قد کدو حلوایی.

شبنم با نفرت چهره درهم کشید و با وجود این که برای بستنی هلاک بود، عقب کشید و گفت: گمشو!

امیرعلی قدمی پیش گذاشت و گفت: بگیر اینو. برام زحمتی نداره هر دو تا رو بخورم. ولی ضعف کنی باید جواب مامانو پس بدم، حوصله ندارم.

شبنم بستنی را گرفت و تکه ی بزرگی از سرش بلعید. امیرعلی رو گرداند و مشغول خوردن شد. آن طرفتر زوج عاشقی دست در دست هم راه می رفتند. امیرعلی فکر کرد: مردم چه دل خوشی دارن!