X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

گلهای صورتی (پایان)

سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 04:19 ب.ظ

سلام به روی ماه دوستام

خیلی ممنونم که به یادم هستین و با احوالپرسیاتون یادم میندازین که چه دوستان ارزشمند و مهربونی دارم

نی نی گلی همچنان مهمون ماست و مشغول بچه داری هستیم. ولی فکر داستان نصفه همش رو اعصابم بود و گفتم بیام تمومش کنم. هرچند که اصلاً دلم نمی خواست اینطوری تموم بشه. این داستان رو دوست داشتم و دلم می خواست حالا حالاها ادامش بدم اما مشغولیتهای فکری و کاری اخیرم اصلاً اجازه نمیدن بشینم سرش. اینه که تمومش می کنم و اگه خدا بخواد و الهام جان از جزایر قناری برگرده، همون بیست و چهارم با یه داستان جدید بیام.

دعا کنین همه چی به خیر و خوشی بگذره.

بی ربط نوشت: این تراز چین بلاگ سکای چرا کار نمی کنه؟ خوشم نمیاد نوشته هام نامرتب باشه.

تعریف نوشت: عاشق قصه های وبلاگ کاغذ باطله شدم. تبریک میگم به بهاره و میراژ عزیز به خاطر قلم شیرینشون. 

عذرخواهی نوشت: بازهم معذرت می خوام از همه ی دوستام که با موبایل می خونم و خیلی خیلی کم کامنت میذارم. به یاد همتون هستم ولی این روزا همه چی قاطیه. انشاءالله از بیست و چهارم به بعد عادی میشه.

بازم ببخشید که این قصه رو اینقدر هول هولکی تموم می کنم. دست خودم نیست. کار نصفه اذیتم می کنه

حرف آخر: وقتی کم سر می زنم و کم کامنت می ذارم، داستان هول هولکی می ذارم، توقع کامنتم ندارم. خودتونو اذیت نکنین


خوددرگیری هایم تمامی ندارد. تمام مدتی که نهار می خوریم و توی سینما فیلم می بینیم به احساسات ضد و نقیضم فکر می کنم. بعد از سینما احساس می کنم از این همه فکر کردن مغزم به مرز انفجار رسیده است. رضا دارد فیلم را تفسیر می کند و من ابلهانه سر تکان می دهم و تایید می کنم. بالاخره در اولین فرصت می پرسم میشه منو برسونی خونه؟ سرم درد می کنه.

با نگرانی می پرسد می خوای برات مسکن بخرم؟

+: نه اگه دراز بکشم خوب میشم.

توی راه می گوید ساکتی...

سری تکان می دهم و می گویم هنوز نمی فهمم. هیچی سر جاش جفت نمیشه. نمی دونم چی به چیه.

دستم را می گیرد و متبسم می گوید سخت نگیر. یواش یواش درست میشه.

با اخم می گویم یواش یواش؟ با این عجله ی تو که داری منو دنبالت می دوونی!

با خنده می گوید تو واقعاً احساس می کنی در حال دویدنی؟ عزیزم بیدار شو. تو الان تو ماشین نشستی.

دلخور می گویم خودتو به نفهمی نزن.

_: تو هم اینقد حرص و جوش الکی نخور. اصلاً بهش فکر نکن.

+: مگه میشه؟

_: خب آره. به چیزای بهتر فکر کن. از خونه خوشت اومده، مگه نه؟ به نظرت دیوارا رو رنگ کنیم یا کاغذ دیواری؟

بی حوصله رو می گردانم. با ملایمت می گوید گلنوش خواهش می کنم خودتو اذیت نکن. باور کن اجباری نیست. تا هروقت بخوای صبر می کنم.

نگاهش می کنم ولی حرفی نمی زنم.

به زحمت لبخند می زند و می گوید یه چیزی بگو. حرف که نمی زنی یا قهری یا مریض.

رو می گردانم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم و زیر لب می گویم هم قهرم هم مریض.

آهی می کشد و می پرسد سرت خیلی درد می کنه؟

دستی به پیشانیم می کشم و می نالم رضا خواهش می کنم...

لب فرو می بندد. کمی بعد به خانه ی پدریم می رسیم. از ماشین پیاده می شود. می ترسم بخواهد بیاید داخل. دیگر تحمل ندارم. اما نمی آید. دم در با لحنی اطمینان بخش می گوید آروم باش. بعد از این هیچی رو بهت تحمیل نمی کنم.

سری به تایید تکان می دهم. به خانه می روم. رضا نمی آید. خانه در سکوت فرو رفته است. کسی نیست. به اتاقم می روم. لباس عوض می کنم و دراز می کشم. خوابم می برد.

کم کم این فکر را رها می کنم. روزهای بعد بیشتر با رضا بیرون می رویم. ولی دیگر هیچ حرفی از مخالفت یا موافقت من نمی زند. انگار نه انگار منتظر موعدی هستیم که روز به روز نزدیکتر می شود.

کماکان وبلاگ می نویسیم. کامنت می گذاریم. شوخی می کنیم. ولی هردو طبق یک قرارداد نانوشته هیچ اشاره ای به رابطه ی جدیدمان نمی کنیم. هیچ کدام از دوستهای وبلاگی از نامزدیم خبر ندارند. حتی بعضی از اقوام هم نمی دانند.

عمه در گیر کارهای عروسی مهرداد است. خوشبختانه کم کم نظرش به شیدا عوض می شود و لابلای صحبتها و اشاره هایش می بینم که دوستش دارد.

مهرداد و شیدا عاشقانه در تدارک زندگی مشترکشان هستند. همدیگر را عزیزم و عسلم و جانم صدا می زنند. رضا سعی می کند در و دیوار را نگاه کند و غیرتی نشود. من هم خنده ام می گیرد. گاهی رضا را آرام می کنم و گاهی از این همه ابراز عشق حوصله ام سر می رود.

روابط ما عادی تر از همیشه است. مثل دو تا دوست صمیمی هرروز تلفنی حرف می زنیم، باهم خرید می رویم، تفریح می کنیم، برای برنامه هایمان مشورت می کنیم و به مهرداد و شیدا کمک می کنیم. اما حرفی از خودمان نمی زنیم.

یک هفته تا عروسی مانده است. دو روز است که رضا را ندیده ام. خیلی کار دارد. حتی تلفنی هم حرف نمی زند. کارهای شرکت از یک طرف، شلوغی عروسی از طرف دیگر.

کلافه ام. دلخورم. ناراحتم. حرص می خورم. با همه تندی می کنم. خیلی خب اعتراف می کنم که دلم برایش تنگ شده است. بدجوری هم دلتنگم! بله! خیلی!

آخر شب بالاخره تلفن را جواب می دهد. خسته است و لحن و صدایش داد می زند که حرفت را بزن و گوشی را بذار، می خوام بخوابم!

حال و احوال کوتاهی می کنم و می پرسم رضا تکلیف ما چیه؟

خواب آلوده می پرسد تکلیف ما؟

می گویم روز عروسی تاریخ ما هم تموم میشه.

بین خواب و بیداری می گوید تمدیدش می کنیم.

با ناراحتی می پرسم تمدید می کنیم؟ یعنی چقدر؟

_: هرچقدر تو بخوای.

با تردید می پرسم میشه دائمی باشه؟

خنده ی خواب آلودی می زند. نفس عمیقی می کشد و می پرسد نصف شبی کابوس شدی گلی؟

ناراحت می گویم جدی میگم. فکر نمی کنم دیگه بتونم تحمل کنم.

_: چی رو؟

+: نمی بینمت دلت برام تنگ میشه. خیلی...

سکوتی کشدار بینمان فاصله می اندازد. می پرسم رضا بیداری؟

با خنده می گوید گلی شده یه روز از صبح تا شب کار داشته باشی و دائم دوندگی... شب برسی خونه یه دوش آبگرم بگیری و یه چایی گرم پشت بندش بزنی و بعدم یه شام عالی با یه همراه خوب؟ می تونی تصور کنی چه حس خوبی داره؟ الان دقیقاً همون قدر نئشه ام. هفته ی آینده عروسی می کنیم. مُردم موندم درستش می کنم. دوستت دارم.

آرام می گویم منم دوستت دارم.





تمام شد

شاذه

سیزده چهار نود و یک، ساعت چهار بعدازظهر...