نمای وبلاگ گلهای صورتی (6) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

گلهای صورتی (6)

شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:41 ق.ظ

سلام سلام سلاممممم

امیدوارم حالتون خیلی خوب و خوش باشه.

الوعده وفا... اینم از قسمت بعدی که امیدوارم لذت ببرین...


آبی نوشت: دیروز بعد از هزار سال یه کتاب خریدم از سیسیلیا آهرن نویسنده ی ps. I love you. طرح و ایده ی جالبی داشت. اگر مثل من خاطره باز باشین ازش لذت می برین. اسمش هست برای تمام خاطرات... سپاس گزارم.

ولی چیزی که بیشتر از داستان قوی و نثر پر از احساس من رو جذب می کرد، نثر صحیح و روان مترجم ماندانا نوران بود. تو این کتاب نه غلط املایی دیدم نه نگارشی. قطعاً علاوه بر خوب ترجمه شدن ویرایش خیلی خوبی هم داشت که همین جا باید به ویراستار که اسمش اول کتاب ذکر نشده خسته نباشید بگم، چون ویرایش واقعاً کار خسته کننده ولی مهمیه. برای یک دوست مثال زدم که مثل این میمونه که تو آشپزی کنی ولی ظرفها رو نشوری. خب اگر کسی هست که این کار رو برات بکنه که فبهاالمراد، ولی اگر نیست لطفاً ننویس!

واقعاً اشکم درمیاد و از صمیم قلب غصه می خورم که تو کتابهای ایرانی نسل جدید به طور کلی و از بیخ و بن مسئله ای به اسم نگارش و املاء نابود شده! کتابها مثل سیل جاری بدون هیچ دقتی چاپ میشن و من که به قول یکی از کتابفروشها سلیقه ام بالا رفته!!! واقعاً از دلم نمیاد برای این نوشته های بی ارزش پول بدم. کتابی که مثلاً به جای راجع به، می نویسه راجب، به جای مال من می نویسه ماله من و به جای فارغ می نویسه فارق ووووووووو

ما داریم به کجا میریم؟ مگر ما نبودیم که افتخارمون ادبیات کهن و سواد و ادبیات بود؟ مگر ما نبودیم که اشعار شعرای خارجی رو کنار نظم و نثر حافظ و سعدی به تمسخر می گرفتیم و می گفتیم عین نوشته های بچه ها می مونن کنار اون همه ذوق و ادب... حیفه... خیلی حیفه... خیلی درد داره برای من که واقعاً علاقمندم به مطالعه، دیگه نگاهم به کتابهای ایرانی نمی کنم. چون ترجمه شده ها حداقل توجه و دقت بیشتری بهشون شده.

کتاب ایرانی می بینی می رسه به چاپ هفدهم و توی هر صفحه اش اقلاً پنج تا غلط املایی و ده تا غلط انشایی هست!!! یعنی اینقدر سلیقه مون بد شده؟! می دونم که هممون چشمامونو می بندیم و کتاب رو برای تفریحش می خریم. مثل کتابهای خارجی که من چشمهامو به روی تفاوتهای فرهنگیش می بندم و سعی می کنم فقط به داستانش توجه کنم. دروغ چرا، تفاوت فرهنگی برام قابل تحمل تره تا از دست رفتن فرهنگ و ادب چندین هزارساله ی مملکتم...


دلم خیلی از این موضوع پره... به سهم خودم خیلی تلاش کردم برای رفع این معضل. هروقت کسی مشورتی خواسته برای نوشتن، با وجود این که کوچکتر از اونم که راهنما باشم ولی تجربیاتم را درباره روایت صحیح و گفتار عامیانه و در همه ی احوال صحیح نویسی در اختیارش گذاشتم.

برای دوستان وبلاگی خیلی غلط دیکته گرفتم که اگر باعث رنجشی شدم همین جا معذرت می خوام. ولی کاش کمی دقت می کردیم. کمی به خودمون میومدیم و کمی به آنچه منتشر می کنیم توجه می کردیم. کاش...


وارد مطب می شوم. خانم دکتر با اخم جواب سلامم را می دهد و می گوید یه دستمال اینجاها بکش پر خاکه.

می خواهم بگویم من نظافتچی نیستم، ولی نمی گویم. بدون حرف دستمال را برمی دارم و فکر می کنم چطور بگویم که دیگر نمی خواهم بیایم...

دارم هنوز فکر می کنم که رضا وارد می شود. دستمال کشیده ام. وسایل را استریل کرده ام و همه چیز آماده است.

خانم دکتر خیلی جدی به رضا می گوید بفرمائید. برای چک آپ اومدین؟

رضا با اخم می گوید نخیر و از من می پرسد گفتی؟

با خجالت لبهایم را بهم می فشارم و قیافه می گیرم. با حرص نفسش را بیرون می دهد و در حالی که سعی می کند خودش را کنترل کند، به خانم دکتر می گوید خانم من می خواد استعفا بده.

خانم دکتر با تعجب می پرسد خانمت؟ وقتی امد پیش من مجرد بود! اگه زنته حلقه اش کو؟

گوشهای رضا از عصبانیت سرخ می شود. به زحمت نفسی تازه می کند و می گوید فکر می کنم شما هم یه روزی مجرد بودین. ولی به هر حال این ربطی به داستان نداره. خانمم از کارش ناراضیه و می خواد استعفا بده.

خانم دکتر ابرویی بالا می برد و می پرسد اگه ناراضیه چرا خودش حرف نمی زنه؟

رو به من با تمسخر می پرسد زبونتو گربه خورده؟

جویده جویده می گویم من... نه... من... آخه دو ماه دیگه عروسیمه...

خانم دکتر با تغیّر می گوید این چرت و پرتا رو بذارین برای یکی دیگه. تا وقتی یه منشی خوب برای من پیدا نکردی حق نداری از اینجا بری.

رضا با عصبانیت می گوید مگه به اسیری گرفتین؟ خودتون منشی پیدا کنین. گلنوش بریم.

خانم دکتر می گوید اگه اینجوری بره هیچ حق و حقوقی نداره.

رضا با تمسخر می پرسد اِ؟ حق و حقوق؟ چی هست اون وقت؟

_: حقوق این ماهشو نمی گیره.

رضا با تمسخر پوزخند می زند. دستم را می گیرد و می گوید این روپوشو بنداز تو سطل، بیا بریم.

واقعاً هم روپوش سفید را توی سطل میندازد. با نگرانی به دنبالش می روم. خانم دکتر با عصبانیت راهیم می کند و با رضا دعوا می کند. رضا هم بدون جواب دستم را می گیرد و کشان کشان بیرونم می برد.

در ماشین را  باز می کند و تقریباً پرتم می کند توی ماشین. خودش هم می رود سوار می شود. می نشینم. دلخورم. بازویم درد می کند. با ناراحتی در را می بندم و به دنبال آن کمربندم را محکم می کنم. با عصبانیت می پرسم من وکیل وصی نخوام کی رو باید ببینم؟

استارت می زند. توی آینه پشت سرش را نگاه می کند. آرام شده است. با خونسردی می گوید اگه به خودت بود ده سال دیگه هم ادامه می دادی. هر روز برای خودت غصه می خوردی، بدون این که شجاعت تغییر رو داشته باشی.

+: من شجاعتشو داشتم، فقط دنبال یه مورد بهتر بودم. الان بیکار شدم، حقوق بیست و هشت روزمم رفت تو جیب خانم دکتر. گوشیمم قرضیه، جهازم ندارم. بابا من دو ماه دیگه آمادگی ندارم. به کی بگم؟ اصلاً کی گفت من از تو خوشم میاد؟

از گوشه ی چشم نگاهم می کند. می خندد. کیف پولش را از جیب عقب شلوارش بیرون می کشد. پشت چراغ قرمز توقف می کند و با حوصله کیف پولش را باز می کند. چند تا تراول با مقداری پول خرد بیرون میاورد. در واقع کیفش را کامل خالی می کند. همه را روی پایم می گذارد. دنده را جابجا می کند. چراغ سبز شده است. راه میفتد. کمی خودش را بالا می کشد و کیف را دوباره توی جیب عقب شلوارش جا می دهد.

با عصبانیت پولها را جمع می کنم. دو تا از اسکناسها پایین میفتند. خم می شوم برمی دارم. کلافه می گویم من از تو پول نخواستم. حق خودمو می خوام.

ابرویی بالا می برد و به طنز می پرسد جدی؟ از حقتم بلدی دفاع کنی؟ پس چرا تا حالا صدات در نیومده بود؟ این همه ازت بیگاری کشیده.

+: باز میگه بیگاری! گفتم کار من سخت نبود، فقط دوسش نداشتم. بگیر پولاتو! حقوق بیشترتو به رخ من نکش.

اسکناسها را به طرفش می گیرم. نگاهی به اسکناسها و نگاهی به من می اندازد. دوباره به روبرو چشم می دوزد و می گوید خیلی خلی گلی.

دلخور می گویم بگیر دیگه. تو نمی تونی منو با پول بخری. من سیب زمینی نیستم.

خونسرد می گوید منم گفتم تو سیب زمینی نیستی. بشکه ی باروتی. نگاه کن سر یه قرون و ده شه چه سروصدایی راه انداخته. باشه مال خودت. چه بخوای چه نخوای من وظیفه دارم خرجیتو بدم.

دستم را همانطور به طرفش نگه می دارم و می گویم من فکر نمی کنم تو شوهرمی. هنوز خیلی مونده تا باورم بشه. تازه مطمئنم نیستم که دو ماه دیگه واقعاً باهات عروسی کنم. من هیچ حسی بهت ندارم چرا نمی فهمی؟

دست راستش روی فرمان و آرنج چپش روی لبه ی پنجره است. دست چپش را به دندان می گزد و می گوید فکر کن اینقدرا بهت بدهکارم.

+: تو هیچ بدهی ای به من نداری. بگیر دستم شکست.

سرد و سنگی می شود و عکس العملی نشان نمی دهد. من هم که خسته شده ام، پولش را توی داشبورد می گذارم و به قهر رو می گردانم و از پنجره به بیرون خیره می شوم.

ناگهان جیغ می کشم وای چه عروسک خوشگلی!

کلاً حضور رضا را فراموش کرده ام! جمله که از دهانم بیرون می پرد تازه یادم می آید توی ماشین رضا هستم و مهمتر این که قهر هم هستم!

رضا ترمز می کند و در حالی که سعی می کند پارک کند، می گوید نی نی کوچولو عروسک می خوای چکار؟ من که ترجیح می دم از اون اغذیه فروشی یه چیزی بگیرم بخورم که از گشنگی دارم فوت می کنم.

پیاده می شود. من هم با عجله پیاده می شوم. درهای ماشین را با ریموت قفل می کند و مستقیم به طرف اغذیه فروشی می رود. به دنبالش می روم. می پرسد چی می خوری؟

چشمم دنبال عروسک است. جوابی نمی دهم.

وقتی می رسیم، رضا جلوی اغذیه فروشی و من جلوی اسباب بازی فروشی می ایستیم. عروسک از نزدیک خیلی خوشگلتر و دوست داشتنی تر از آنی است که از دور دیده بودم. کنار در به قلابی آویزان است. یک دختربچه ی ملوس ناز که خیلی شبیه بچه ی واقعی است. در آغوشش می کشم و از فروشنده می پرسم آقا این چنده؟

مرد مشغول حساب کتاب است. سرش را از روی دفتر و ماشین حساب بالا می گیرد. چند لحظه فکر می کند و بعد قیمت را می گوید.

آه بلندی می گویم و رهایش می کنم. پول ندارم! با حسرت به آن چشم دوخته ام. کلاً فراموش کرده ام که چرا اینجا هستم و با کی آمده ام. رضا به شانه ام می زند که از سر راهش کنار بروم. وارد می شود و می پرسد کارتخون دارین؟

مرد کارتخوان را جلویش می گذارد. رضا می گوید یکی از همون عروسک، بسته بندی شده شومی خوام.

مرد می گوید فقط همون یکیه. طرحهای دیگه اش اگه بخواین هست. اینجان.

رضا رو به من می گوید بیا اینا رو ببین.

دست نرم عروسک را لمس می کنم و می گویم همینو می خوام.

رضا کارت می کشد و می گوید همونو می بریم.

مرد نگاهی به اطراف می اندازد و می گوید الان جعبه شو بهتون میدم.

عروسک را با عجله از قلاب جدا می کنم و می گویم نمی خواد. همین طوری خوبه.

محکم آن را در آغوشم فشار می دهم و به رضا چشم می دوزم.

رضا بیرون می آید و زیر لب غرغر می کند نکن بابا آبرو برام نذاشتی نی نی کوچولو!

گونه ی صورتی و نرم عروسک را می بوسم و می خندم.

رضا دوباره می غرد گلنوش تو رو خدا بذار تو خونه!

باز می خندم. عروسک را به سادگی در آغوش می گیرم و می گویم خیلی ممنون. خیلی دوسش دارم.

نگاهی به من و نگاهی به عروسک می اندازد ولی جوابی نمی دهد. وارد اغذیه فروشی می شود و می پرسد آقا ساندویچ زبون دارین؟

با حال تهوع می پرسم ساندویچ زبون ساعت نه صبح؟

مرد می گوید زبونمون الان حاضر نیست. سوسیس داریم، همبرگر...

بقیه ی حرفش را گوش نمی دهم. بیرون می روم. گرسنه ام و معده ام تحمل بوی چربی فضا را ندارد.

رضا بیرون می آید و می گوید من دارم از گشنگی میمیرم.

عروسک را فشار می دهم و می گویم منم همینطور. ولی چایی نون پنیر می خوام.

_: آخه چایی نون پنیر از کجا بیارم؟

+: تو خونه داریم. ولی اگه سر راه نون داغ بخریم خیلی بهتره. چایی رو تی بگم باشه قبول دارم. سه سوت حاضر میشه و یه صبحونه ی درست حسابی می خوریم. تازه پنیر لیقوان و گردو و گوجه هم داریم. صبحانه از این خوشمزه تر؟

بالاخره تسلیم می شود و می گوید نه والا... بریم.

سر راه نان می خرد و به خانه ی ما می رسیم. دم در می گوید مامانت ناراحت نشه از کار بیکارت کردم و آوردمت خونه؟...

در حالی که پیاده می شوم می گویم تازه یادت اومده؟

نان را برمی دارد. پیاده می شود. درها را قفل می کند و می گوید خودم یه کاری برات جور می کنم... بعد از عروسی. یه کاری که دوست داشته باشی.

کلید را توی در می چرخانم و می گویم ببین یه طرف این داستانم منم ها! یادم نمیاد هنوز بهت بله داده باشم.

رضا وارد می شود و می گوید اگه می خواستی بگی نه که برای صبحانه دعوتم نمی کردی. بعضی حرفا درک کردنشون مهم تر از شنیدنشونه. چون طرف شاید نخواد... یا نتونه از احساس واقعیش حرف بزنه.

بدون این که منتظرم بشود به طرف در هال می رود. سوتی می کشم و می گویم دیشب تا حالا فیلسوف شدی بهراد خان! همه ی اینا رو تنهایی کشف کردی؟

در را امتحان می کند و می گوید قفله.

شانه ای بالا می اندازم و می گویم شرمنده. بریم یه جای دیگه.

کلید را که هنوز توی دستم است می گیرد و می گوید بخوای نخوای شوهرتم. الانم دارم از گشنگی میمیرم.

در را باز می کند و وارد می شویم. دکمه های مانتو را باز می کنم. اما معذبم. بدون این که آن را در بیاورم به آشپزخانه می روم. دستهایم را می شویم و آب را می گذارم جوش بیاید. با عجله وسایل صبحانه را حاضر می کنم. رضا سوت زنان وارد آشپزخانه می شود و ظرف پنیر را از دستم می گیرد و می برد.

چای آماده می کنم و با بقیه ی وسایل سر میز توی هال می برم. رضا دارد با تلفن حرف می زند. بحث کاری است. با اخمهای درهم توی چای قند می اندازد.

عروسکم را از روی مبل برمی دارم و پشت میز می نشینم. در حالی که نوازشش می کنم صبورانه منتظر تمام شدن تلفن رضا می شوم. اما انگار تمامی ندارد. حرف می زند و می خورد. من هم چایم را شیرین می کنم و شروع به خوردن می کنم.

رضا تلفنش را با یک "اَه لعنتی" تمام می کند. سرم را بالا می گیرم و سعی می کنم سریع تصمیم بگیرم که لبخند بزنم یا با ابراز ناراحتی با او همدردی کنم... اما او یک ببخشید می گوید و شماره می گیرد. دوباره مشغول صحبت می شود.

مانتو و روسری را پشت صندلی می اندازم. لقمه ای می گیرم و بدون خوردن به تماشایش می نشینم. جرعه ای چای می نوشم. مامان از خرید برمی گردم. از دیدن ما توی خانه تعجب می کند. می پرسد مرخصی گرفتی؟

در حالی که سعی می کنم یواش حرف بزنم که مزاحم تلفن رضا نباشم، می گویم نه استعفا دادم. می خوام برم دنبال یه کار دیگه.

مامان با اخم در حالی که او هم می کوشد صدایش بالا نرود، می گوید چرا آخه؟ دو روز دیگه عروسیته. هزار تا کار داریم. بذار بعدش سر فرصت برو دنبال کار.

+: رضا هم همینو میگه.

_: خب راست میگه. گوش کن.

سری به تأیید تکان می دهم. بالاخره تلفن رضا تمام می شود. از جا بلند می شود و از مامان عذرخواهی می کند که با اشاره سلام و علیک کرده است.

مامان می گوید چایش را عوض کنم. از جا برمی خیزم و بی تفاوت به آشپزخانه می روم. از خودم بدم می آید. امروز باید یک روز شاد برای من باشد. رضا عذر خانم دکتر را خواسته است و برایم عروسک خریده است و خیلی هم خوشحال است. اما قلب من... خب هرچی می گردم هیچ حسی توی قلبم نسبت به رضا نیست. نه نه... نه این که ممنونش نباشم؛ هستم؛ ولی همین و دیگر هیچ!

رضا چای می خورد. مامان می نشیند و با او دوستانه گپ می زند. هرچند باز هم به نظرم رفتار مامان کمی تصنعی است. انگار سعی می کند خیلی صمیمی باشد و از حضور رضا در خانواده اظهار شادی کند! اههه... بدم می آید از این همه تظاهر! شاید هم تظاهر نمی کند. شاید واقعاً خوشحال است. رضا هم خوب است هم خوش قیافه هم در شأن خانواده ی ما و هم مرا دوست دارد! چرا خوشحال نباشد؟ مگر هم او نبود که از مجرد ماندن من کلافه بود؟

میز را جمع می کنم. وسایل توی آشپزخانه را مرتب می کنم. میوه هایی که مامان خریده است را می شویم و توی سبد می گذارم. ظرف میوه ای حاضر می کنم و به اتاق می آورم. مامان به رضا تعارف می کند از پشت میز بلند شود و روی مبلها بنشیند. اما قبل از این که جوابی بدهد دوباره تلفنش زنگ می زند. کلافه می گوید ببخشید. امروز خیلی شلوغ بود منم مرخصی گرفتم. حالا همشون شاکین.

همانطور که ظرف میوه را روی میز جلوی مبل می گذارم می گویم خب الان که می تونی بری.

رضا مشغول صحبت است. نمی دانم شنیده یا نه، اما مامان شنیده و خیلی هم عصبانی است. با اشاره کلی دعوایم می کند که آدم مهمان را بیرون نمی کند.

می خواهم بدانم رضا مهمان است؟ اگر مهمان است که چرا اینقدر راحت است، اگر صاحبخانه است که اشکالی ندارد، می رود و برمی گردد. این که بحث کردن ندارد!

اما حرفی نمی زنم. فقط در سکوت می نشینم. کمی احساس تنگی نفس می کنم. عروسکم را برمی دارم و به طرف اتاقم می روم.

مامان اشاره می کند کجا؟

می گویم اسپریم تو اتاقه.

رضا تلفنش را تمام می کند. مامان بلند می پرسد گلنوش نمی خوای اتاقتو نشون آقارضا بدی؟

به چهارچوب تکیه می دهم. حالم از این ماجرا بهم می خورد. نگاهی به رضا می اندازم و می گویم بفرمایید.

بدون این که منتظر او بشوم به اتاق می روم. اسپری را از جلوی آینه برمی دارم و دو سه پاف توی گلویم می زنم. چشمهایم را می بندم و سعی می کنم تا باز شدن ریه ام آرام باشم.

رضا وارد می شود و می پرسد خوبی؟

چشمهایم را باز می کنم و می گویم خوبم.

شاید فرضیه ام در مورد عاشقانه نبودن نامزدیم غلط باشد! اینطوری خیلی سرد و بی خود است. ولی نه... اگر الان خیلی عاشقانه نگاهم می کرد... اوووووق!

در را باز می گذارد. اولین صندلی که پشت کامپیوتر است را می کشد و می نشیند. آرام می پرسد از من بدت میاد؟

آخیش! بالاخره رفت سر اصل مطلب! اینو از اول بپرس جانم!

آهی می کشم. روی چهارپایه کنار آینه رو به او می نشینم. عروسکم را توی بغلم می فشارم و می گویم نه.

صبورانه می پرسد پس چیه؟

کمی فکر می کنم. بدون این که نگاهش کنم می گویم حقیقت اینه که ازت بدم نمیاد... ولی ترجیح می دادم دوست وبلاگی بمونیم. اون جوری خیلی خوش می گذشت. مگه نه؟ من تمام روز داشتم فکر می کردم جواب شوخیاتو چی بدم. حتی تو خوابم بهش فکر می کردم. همیشه تو ذهنم داشتم برات کامنت می ذاشتم. می دونی صد برابر اون چه که در واقع اتفاق میفتاد... ولی الان... الان همه چی قاطی شده. من بلد نیستم باهات حرف بزنم... هوم... دستپاچه میشم. وقتی می نویسم... خب وقتی می نویسم تسلطم خیلی بیشتره.

لبخند می زند. صبور و مهربان. غافلگیرانه می پرسد اسم عروسکتو چی می ذاری؟

عروسکم را عقب می برم و متعجب نگاهش می کنم. بعد دوباره در آغوشش می گیرم، به رضا چشم می دوزم و گیج می گویم هنوز نمی دونم.

از این که جوابم را نداده است حیرانم. یعنی توطئه ی بعدیش چیست؟

از جا برمی خیزد. جلوی کتابخانه می ایستد و مشغول بررسی کتابهایم می شود. پشت سرم است. یک طورهایی جرأت ندارم به طرفش برگردم. دلم می لرزد.

از گوشه ی چشم می بینم که یکی از کتابها را ورق می زند. سعی می کنم حدس بزنم که کدام یکیست. می گوید شاید من توقعم زیادیه. خب واقعاً دو ماه خیلی کمه. فکر می کردم منو خوب می شناسی و بهم عادت داری. ولی ظاهراً برای تو اینا دو تا مقوله ان. مخصوصاً دنیای مجازی و دنیای واقعی برات خیلی متفاوتن. خب... برای من اینطوری نیست. با خیلی از دوستای اینترنتی بیرون هم در ارتباطم. قرارای وبلاگی و... با دو سه تاشونم همین جوری خیلی صمیمی شدم. می دونی که... اسحاق و کاظم و افشین.

از شنیدم اسم افشین، احساس می کنم سوزنی به تنم فرو می رود. چهره درهم می کشم.

رضا توی آینه می بیند. دست روی شانه ام می گذارد و دوستانه کمی فشار می دهد. به آرامی می گوید صبر می کنم تا عادت کنی. اینطوری بهتره نه؟

نمی خواهم عادت کنم. نه اینطوری بهتر نیست. اصلاً آن دوستی قشنگ چه ایرادی داشت که از مجازی به حقیقی منتقلش کرد؟ خیلی هم خوب بود برای خودش. الان اصلاً راحت نیستم. نه نه... دروغ نگویم حسی ندارم. همین. خب همین هم به اندازه ی کافی بد است. آه بلندی می کشم.

توی آینه می بینم که نگاهی به گل خشک شده ی کنار کامپیوتر می اندازد و با لبخند می گوید اینقدر حواسم به صبحونه بود که نکردم یه شاخه گل برات بخرم! مثلاً بار اول بود که میومدم دیدنت!

پوزخندی می زنم و می گویم تو کدوم برنامت رو روال بقیه بود که این یکی باشه؟

می خندد و می گوید باشه طلبت. چی بخرم حساسیت نداشته باشی؟

بی تفاوت می گویم هرچی بخری دوست دارم.

می گوید آره... ولی سلامتیت از علاقت برام مهمتره.

تلفنش دوباره زنگ می زند. آن را کنار کامپیوتر گذاشته است. بی حوصله به طرفش می رود، آهی می کشد و می پرسد به نظرت بکوبمش به دیوار خفه میشه؟

تماس را رد می کند. می گویم خفه میشه ولی مهرداد دیگه گوشی نداره به جای این بهت بده.

می خندد و می گوید گوشی چی می خوای برات بخرم؟

می گویم اگه باز بهت برنمی خوره... مهرداد قراره برام بخره. جای داداش نداشتم. اینقدرا بهم بدهکاره. هرجوری هست می خوام ازش بگیرم. ولی مطمئن باش هیچی دیگه نیست. اگه یه بار دیگه هم بهم یادآوری کنی که بهش حسودی می کنی، حسابی دلگیر میشم. داداش من شوهر خواهرته. نمی خوای که یه عمر زندگی خواهرتو جهنم کنی؟!

آهی می کشد و می گوید نه. قول میدم که دیگه هیچی نگم.

+: حتی نباید بهش فکر کنی. حالا من نباشم، یه وقت به شیدا یه چی میگی. مخصوصاً اگه یه وقتی بحثشون بشه. تو حق نداری دخالت کنی. فوری پرونده ای ساخته و پرداخته ی ذهنتو از بایگانی نکش بیرون. بذار خودشون حلش کنن.

رضا لبش را گاز می گیرد و سعی می کند عکس العمل بدی نشان ندهد. به آرامی می گوید فعلاً که جونشون برای هم در میره و قصد دعوا ندارن. از اون گذشته من تهدید می کنم ولی اونقدر بچه و احمق نیستم که دخالت کنم.

با بی قراری از جا بلند می شود و به طرف پنجره می رود. سر به زیر می اندازم و می گویم معذرت می خوام.

می پرسد برای چی؟

با انگشت روی میز آینه خط می کشم و در حالی که به سختی نفس می کشم می گویم می دونم تو دلت می خواست منم الان مثل شیدا عاشق و بی قرار باشم... برات پرپر بزنم....

به تلخی می گوید شیدا خیلی وقته برای من پرپر نمی زنه. اصلاً یادش رفته برادری هم داره. دیگه نه حرف یواشکی ای... نه قرار شام دو نفره ای... نفر سوم اضافه شده و خب... خب... من گفتم اونقد بچه نیستم که اعتراض کنم. ولی خیلی احساس تنهایی می کنم. خیلی!

پشت سرم است. حتی توی آینه هم نمی بینمش. قلبم فشرده می شود. آرام می گویم من اگه واقعاً یه برادر بزرگتر داشتم، محال بود به این راحتی بفروشمش. اصلاً خیلی جالبتره که آدم با برادرش بره بیرون تا نامزدش! نیست؟

جواب نمی دهد. به طرفش می چرخم و کنجکاوانه و البته با کمی بغض از نداشتن برادر بزرگ می گویم خیلی قشنگه. یه احساس ناب با کلی خاطره ی مشترک. شیطنتای یواشکی، پشت هم وایسادن و تلاش برای لو نرفتن اون یکی جلوی بزرگترا... تو جاده کورس گذاشتن و با کلی خوشی تو ماشین آواز خوندن... سینما و تاتر و شهربازی... من اگه یه برادر بزرگ داشتم... هی...

لب پنجره می نشیند و می گوید با منم خاطرات مجازی مشترک خیلی داری. ما باهم خندیدیم، ناراحت شدیم، دنبال راه حل گشتیم، جشن گرفتیم... الانم می تونیم بریم ماشین سواری، آواز بخونیم، سینما و تاتر و شهربازی بریم...

سر بزیر می اندازم و می گویم فرق می کنه...

لب برمی چیند و از پنجره به بیرون چشم می دوزد. از عذاب وجدان کلافه ام. صورتم را با دستهایم می پوشانم و می گویم به من زمان بده.

می گوید باشه. ولی صبر منم اندازه ای داره.

بعد از جا برمی خیزد و می گوید باید برم یه چیزی برای شرکت بخرم. بعدازظهر می خوام برم سینما. بیام دنبالت؟

از جا بلند می شوم. سر و صدای مامان از آشپزخانه می آید. تقریباً مطمئنم رضا که پا از در بیرون بگذارد، زیر رگبار حرفهایش به خاطر بی توجهیم به رضا له می شوم. به سرعت تصمیم می گیرم و می پرسم الان بیام مزاحمت میشم؟

می گوید اگه اون عروسک رو با خودت نیاری، نه.

مکثی می کند و می گوید خوشحالم می کنی.

با عذاب وجدان لبخند می زنم. عروسک را کنار بالشم می گذارم. در کمد را باز می کنم و یک مانتوی آبی نفتی که خیلی دوستش دارم را برمی دارم. یک شال بزرگ آبی روشن را هم به دقت دور سرم می پیچم و توی آینه لبخند می زنم. پشت سرم ایستاده است. لبخندم را توی آینه جواب می دهد. سر به زیر می اندازم و می گویم من حاضرم.

شانه هایم را می گیرد، کمی فشار می دهد و می گوید بریم.

رهایم می کند و از اتاق بیرون می رود. ناگهان دلم می خواهد قبل از رفتن ببوسمش. اما از اتاقم رفته است و اگر اینجا هم بود این کار را نمی کردم. جرأتش را نداشتم، آنهم بعد از این همه اعتراض! به ذهن بازیگوش احمقم زبان درازی می کنم و می گویم تکلیف خودتو معلوم کن!

البته در ظاهر هیچ حرکت خلافی نمی کنم و با آرامش از اتاق خارج می شوم. مامان با خوشحالی راهیمان می کند. توی راهرو دست روی بازوی رضا می گذارم و کفشهایم را می پوشم. با تعجب به من و به کفشهایم نگاه می کند. تعادلم بهم می خورد و دو دستی بازویش را چنگ می زنم. دستم را می گیرد و می پرسد چی شد؟

دستپاچه می خندم و می گویم داشتم میفتادم.

بازویش را رها می کنم. هنوز دستم را گرفته است. قلبم می تپد. احساس ناراحتی می کنم ولی جرأت ندارم دستم را از دستش بیرون بکشم. می ترسم ناراحت بشود. ولی چهره ام درهم می رود. سر به زیر می اندازم و خدا خدا می کنم تغییر چهره ام را نبیند. دستم را رها می کند و از در بیرون می رود.

به دنبالش می روم و سعی می کنم عادی باشم. با خوشی می پرسم فیلم چی بریم؟

بدون این که برگردد می گوید هرچی تو بخوای.

+: امممم بگیم شیدا اینام بیان؟ به جای دیشب که نشد باهم بریم.

_: نمی دونم.

خب. این "نمی دونم" یعنی خوش ندارم. این یکی را دیگر خوب می فهمم. کم کم کاسه ی صبرش دارد لبریز می شود. آهی می کشم و سعی می کنم مهربان باشم. اما تظاهر کردن کار خیلی سختی است و من بازیگر خوبی نیستم. حدود سه ثانیه سعی می کنم و بعد بی خیال می شوم.

توی ماشین یک آهنگ شاد می گذارد و راه میفتد. ولی قیافه اش اصلاً شاد نیست. غرق فکر است. کمی با آهنگ زمزمه می کنم. اما هربار نگاهم به چهره اش می رسد نگران می شوم. خیلی جدی به روبرو چشم دوخته و رانندگی می کند.

بالاخره حوصله ام سر می رود. تحمل این قیافه، کم کم دارد از اخم و غر مامان سختتر می شود. دستش را روی دنده می گذارد. دستم را روی دستش می گذارم. بدون این که نگاهم کند، بعد از کنترل ماشین، دستم را می گیرد.

خب رفیق! این خیلی هم خوب نیست. حقیقتش را بخواهید نه جریان برقی از تماس دستش به تنم جاری می شود، نه ضربانم بالا می رود و نه لبریز از عشق می شوم. فقط و فقط از این که توجهم تا حدی دروغی است احساس عذاب وجدان می کنم. از این که بی توجهی کنم هم احساس عذاب وجدان می کنم. اَه لعنتی! من با این وجدان لعنتی چکار کنم که نمی گذارد آب خوش از گلویم پایین برود؟!!!

دستم را فشار می دهد. از گوشه ی چشم نگاهم می کند و لبخند می زند. آه خدایا شکرت! بالاخره از آن قیافه ی برج زهرمار درآمد. فداکاریم ارزشش را داشت، نه؟ ولی من نمی خواهم به خودم و او دروغ بگویم. چکار کنم که نه ناراحت بشود و نه دروغ گفته باشم؟ اگر الان هرکس دیگر به جای او بود، در اولین وهله ذهنم می رفت سمت بهراد. شب یک پست تر و تمیز درباره ی مشکلم می نوشتم و از دوستانم راه حل می خواستم. و البته مقصودم جواب بقیه نبود. جواب بهراد برایم مهم و راهگشا بود. اما الان....

لبهایم را بهم می فشارم و کج و کوله می کنم.

جلوی یک مغازه ی تأسیساتی توقف می کند و می گوید بشین الان میام.