نمای وبلاگ گلهای صورتی (4) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

گلهای صورتی (4)

شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 12:30 ب.ظ

سلام سلام سلام

از صبح تا حالا دارم خودمو خفه می کنم این پنج شش صفحه رو برسونم به ده صفحه ولی نمیشهههه هی می رم نهار می ذارم برمی گردم، ظرفا رو می شورم برمی گردم، لباسا رو پهن می کنم برمی گردم.

الهامم می خواد منو بزنه که چرا نمیشینی تمرکز کنی! ولی نمیشه. الانم باید برم نماز و نهار اهل خانه رو سرو کنم و باقی ماجرا...

و این داستان ادامه دارد...

خداوند همگی را در پناه خودش حفظ کنه و ادامه داشته باشه... مشکلی نیست. خوش باشین


اینترنت را شارژ می کنم و بعد به خانه می روم. وقتی می رسم، مامان در حال آمد و رفت می پرسد کجایی؟ چرا دیر کردی؟

کیفم را روی مبل می اندازم و می گویم همینجا. رفتم نت شارژ کردم. چه خبره؟

یک ظرف میوه به اتاق می آورد و به تندی می گوید بدو لباستو عوض کن. الانه که عمه ات اینا برسن.

کیفم را با تنبلی برمی دارم و می پرسم ظهری؟

مامان با خشم می گوید مثل این که به خاطر شما دارن میان ها!

در حالی که به طرف اتاقم می روم، می نالم آخه کی سر ظهر میره خواستگاری؟

مامان از حرص نزدیک به انفجار است. می غرد شرم و حیاتو شکر! والا اون زمون واسه ما خواستگار میومد صد رنگ عوض می کردیم و تو هفت تا سوراخ قایم می شدیم.

با کمی شیطنت لبخند می زنم و می گویم منم حاضرم خجالت بکشم و اصلاً جلوشون آفتابی نشم.

مامان با وجود این که نمی خواهد اعتراف کند، اما از خنده ام کمی خشمش فرو نشسته است. با دست اتاقم را نشان می دهد و می گوید برو برو زود حاضر بشو. عمه ات اینا غریبه نیستن نمی تونی رنگشون کنی.

می خندم و به اتاق می روم. اما همین که در بسته می شود، لبخندم مثل بادکنک ترکیده جمع می شود. به پنجره چشم می دوزم و فکر می کنم نخوام بیان باید کی رو ببینم؟

لباس عوض می کنم. یک تیشرت شلوار جین معمولی. چشم می پایم مامان توی هال نباشد. می روم دست و رویم را می شویم و یک خیارشنگ هم از روی ظرف میوه کش می روم. در حالی که خیارشنگ را گاز می زنم به اتاقم برمی گردم. در این فاصله بابا هم می رسد. کمی بعد خانواده ی عمه هم می رسند. اول می خواستم توی اتاق بمانم ولی بعد به نظرم خیلی لوس آمد! از اتاق بیرون می آیم و خیلی عادی به استقبالشان می روم. همانطور که حدس می زدم مامان با دیدنم به صورتش می کوبد و زیر لب می گوید حالا یه چیز مهمونی تر می پوشیدی!

شانه ای بالا می اندازم. یک دسته گل آورده اند که عمه آن را دست مامان می دهد و صورتش را می بوسد. می خواهم یادآوری کنم که هی... خواستگاری مامان سی سال پیش بود!!

ولی فقط نگاه می کنم. عمه توضیح می دهد که شیرینی فروشی تو راه شیرینیهایش تازه نبوده اند و دیر شده بود و ما هم که غریبه نبودیم، انشاالله دفعه ی بعد شیرینی می آورند.

پوزخندی می زنم. عمه با خودشیرینی می خندد و اضافه می کند ولی مهرداد یه شکلات خریده که بالاخره کام عروسمونو شیرین کنه.

مهرداد با بسته ی شکلات پیش می آید و آن به دستم می دهد. چشم به روبان سورمه ای روی بسته می دوزم. زبانم را به سق دهانم می کشم و فکر می کنم کامم چندان تلخ هم نبود که به زور می خواین شیرینش کنین.

ولی چیزی نمی گویم. حتی تشکر هم نمی کنم. همه کم کم به اتاق می روند. هنوز ایستاده ام. مهرداد زمزمه می کند خیلی دلخوری؟ نه جواب تلفن می دی نه اس ام اس.

شانه ای بالا می اندازم و می گویم اینقدر دلخور که همون روز گوشیمو زدم به دیوار هزار تکه شد. می خوام گوشی قبلیتو قرض کنم، چون فعلاً پول ندارم بخرم.

دستپاچه می پرسد حالا چرا قرض کنی؟ خودم می خرم برات. تو فقط مدلشو انتخاب کن.

احساس تهوع می کنم. دهانم تلخ می شود. به جعبه ی شکلات نگاه می کنم و فکر می کنم با شکلاتم دهنم شیرین نمیشه.

سرم را بلند می گویم و با خشونت می گویم لازم نیست برام بخری. همون قبلی رو بهم قرض بده.

دستهایش را بالا می آورد و می گوید خیلی خب خیلی خب. چرا عصبانی میشی؟

صدای خنده ی مامان را می شنوم و به دنبال آن می گوید تو راهروان. دل نمی کنن بیان تو.

زبانم را با حرص بیرون می آورم. مهرداد می خندد. به طرف در حیاط می رود. می پرسم حالا کجا؟

_: میرم برات گوشی بیارم.

و بدون این که منتظر جواب شود در را می بندد. به اتاق برمی گردم. عمه می گوید پس مهرداد کو؟

+: نمی دونم...

شکلات را به آشپزخانه می برم. چای می ریزم و به اتاق می برم. مامان شیرینی تعارف می کند. گیتا وارد می شود. با ورود بچه ها سر و صدا و شلوغی هم می آید. مجلس اصلاً شبیه خواستگاری نیست. یک مهمانی خانوادگی معمولی. مامان بزرگ هم سردرد بوده و نیامده است. برای همین صحبتی درباره ی مهریه و عقد هم نمی کنند.

مهرداد برمی گردد. بسته ی گوشی را به دستم می دهد. عمه می خندد و می پرسد این چیه؟ کادوی مخصوص؟

مهرداد می گوید نه بابا... گوشیش خراب شده. گوشی قبلیمو براش آوردم فعلاً دستش باشه.

عمه باز با لبخند می گوید باید براش یه نو بخری.

مهرداد نگاهی به من می اندازد، بعد دوباره رو به عمه می گوید ایشالا...

چقدر از این خود شیرینیها بدم می آید. می خواهم به عمه بگویم ما که غریبه نیستیم. این ادا و اصولها برای چیه؟

مشغول آماده کردن میز غذا می شوم. مهرداد هم سیم کارتم را گرفته است و دارد گوشی را راه می اندازد. بین آمد و رفت هایم، چند لحظه عمه را تنها گیر می آورم و با ناله می گویم عمه به خدا مهرداد عاشق شیدائه. باهم خوشبخت میشن. دست بردارین. من مثل خواهرشم.

عمه با قاطعیت می گوید شماها نمی فهمین همین که می گی مثل خواهرشی، یعنی این همه شناختی که از هم دارین، چقدر رو خوشبختی و آیندتون تأثیر میذاره. یک وقتی ازم ممنون میشین که اصرار کردم.

تکان بدی می خورم. اینقدر که به سختی می توانم جواب بدهم. ولی باز هم نیرویم را جمع می کنم و به زحمت می گویم شناخت خیلی مهمه... ولی...

مامان صدایم می زند. نگاهی به آشپزخانه می اندازم. پاهایم سست شده است. به زحمت قدم برمی دارم. مامانم یک ظرف بزرگ سوپ را نشانم می دهد و می گوید اینو ببر.

با بدبختی به کاسه نگاه می کنم و فکر می کنم الان جون ندارم خودمو بکشم. ظرف به این سنگینی...

مهرداد وارد می شود. گوشی را جلویم روی میز می گذارد و می گوید فعلاً راه افتاد. خیلی شارژ نداره. شارژرش تو بستشه. کنار مبل.

زیر لب می گویم ممنون.

ظرف سوپ را برمی دارد و می گوید به به سوپ! زن دایی ببرم؟

مامان روی چلو برنج زعفرانی می ریزد و می گوید ببر.

دیس چلو را هم به طرف من می گیرد. گوشی را توی جیبم می گذارم و با بی حالی دیس را می گیرم. مهرداد برمی گردد و آن را از دستم می گیرد.

مامان می خندد و می گوید اینقدر لی لی به لالاش نذار.

عمه می خندد و می گوید نذاره چیکار کنه؟

دلم می خواهد بالا بیاورم.

بعد از نهار میز را جمع می کنیم و چای می ریزم. مهرداد می برد. گیتا می پرسد چته؟ مهرداد که پسر خوبیه!

+: مهرداد جای برادرمه و عاشق شیدائه. ولی مامان و عمه اصلاً نمی خوان گوش بدن.

به اتاق بر می گردم. تا می خواهم بنشینم، عمه می گوید پاشین پاشین با مهرداد برین تو اتاقت حرف بزنین.

مهرداد برمی خیزد. من می نشینم. او هم با تردید می نشیند. در حالی که تلاش می کنم بغض نکنم می گویم ما حرفی نداریم بزنیم. عمه مامان چرا نمی فهمین مهرداد عاشق شیدائه؟ چرا کمکش نمی کنین؟ مگه شیدا چه ایرادی داره؟

آشوبی به راه میفتد دیدنی! من گریه می کنم. بابا و شوهر عمه بلند بلند نظر می دهند. مامان و عمه سعی می کنند ثابت کنند که من و مهرداد خوشبخت می شویم. گیتا به زور پسرها را توی حیاط نگه می دارد که از ماجرا دور باشند. شوهرش می گوید به نظرش مهرداد داماد مناسبی برای خانواده ی ماست و....

دو سه ساعت حرف می زنند. بحث می کنند. می جنگند. مهرداد التماس می کند، گریه می کند، زاری می کند. هیچ وقت او را اینطوری ندیده ام. به هر دری می زند تا شیدا را به دست بیاورد. به بابا التماس می کند.

بعد از کلی بحث بالاخره رضایت می دهند که به خواستگاری شیدا بروند! صورتم از فرط اشک ریختن باد کرده و قرمز و چسبناک شده است. می روم توی راهرو تا صورتم را بشویم. گیتا هم می رود از توی فریزر بستنی بیاورد. همه داغ کرده اند. کمی خنک شوند!

مهرداد به دنبالم می آید. هنوز چشمهایش تر است. ملتمسانه می گوید گلنوش نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم. بذار حداقل برات گوشی بخرم.

در دستشویی را باز می کنم و می گویم خواهش می کنم بفرمایین.

با لبخند می گوید خواهر کوچولوی سر تق دوست داشتنی! فکراتو بکن ببین چی می خوای. قیمتش خیلی مهم نیست.

سری تکان می دهم و می گویم تو حلقه رو بنداز دست شیدا من بیشتر از گوشی ازت می گیرم.

می خندد و وارد دستشویی می شود. بدون این که در را ببندد، دست و صورتش را می شوید و بیرون می آید.

با لبخند می گوید عروسیت جبران می کنم. هرکاری داشتی تعارف نکن.

می خندم و می گویم حالا نه این که شوهرم دم در وایساده!

در راهرو باز می شود. هر دو نگاهمان به طرف در می چرخد. رضا وارد می شود. سلام می کند. خنده روی لبمان می ماسد. نمی دانم چرا می ترسم! زیر لب جواب می دهم.

مهرداد زودتر خودش را پیدا می کند. جلو می رود. سلام می کند و با خوشحالی می گوید گلنوش موفق شد راضیشون کنه.

به دیوار تکیه می دهم. رضا جلو می آید. به تندی می پرسد این چه قیافه ایه؟

مهرداد وساطت می کند: تقصیر منه. خودش رو به در و دیوار زده تا راضیشون کنه.

مامان توی راهرو می آید و می پرسد در باز شد؟

اما با دیدن رضا دیگر منتظر جواب نمی ماند. رضا کیسه ای به طرف او می گیرد و بعد از سلام و علیک توضیح می دهد اون روز گردش ژاکتتونو داده بودین مامان، جا موند پیششون. باعث شرمندگی.

_: نه خواهش می کنم. قابلی نداشت. سلام برسون.

+: چشم حتماً. با اجازتون.

نیم نگاهی به من می اندازد. با بی میلی از در بیرون می رود. منم صورتم را می شویم و به اتاق برمی گردیم. عمه می گوید قیافشو! انگار از جنگ برگشته. دختر نمی خوای بگو نمی خوام. دیگه این کولی بازیا چیه؟ آخرش می مونی رو دست مامانت با این کارات!

زهرخندی بر لبم می نشیند. اما جواب نمی دهم. می نشینم و کمی بستنی می خورم. کم کم مهمانهای خسته از بحث طولانی راه میفتند با این قول که همان شب با خانواده ی شیدا تماس بگیرند.

بابا می پرسد اصلاً چرا از همین جا زنگ نزنین؟ بیاین زنگ بزنین بعد برین.

لبخند می زنم. اینطوری خیلی بهتر است. خیال من هم راحت می شود. خوشحالم که بابا واقعاً مهرداد را دوست دارد و مثل پسر خودش آرزوی خوشبختی اش را دارد.

شوهر عمه چندان راضی نیست که از خانه ی ما تلفن بزنند. ولی همه از بحث خسته اند. پس می نشینند. گیتا باز بچه ها را به حیاط می برد و شوهر عمه تلفن می زند.

خانواده ی شیدا به این راحتی راضی نمی شوند. بابا گوشی را می گیرد و کلی صحبت می کند، تا رضایت بدهند یک مجلس خواستگاری رسمی برگزار شود.

همانطور که بحث می کنند هال را جمع می کنم. ظرفها را توی ماشین ظرفشویی می چینم. دوباره به هال برمی گردم. مهرداد کنار بابا مثل کک توی تابه بالا و پایین می پرد. رضایت خانواده ی شیدا را که می گیرد، تمام صورتش به خنده شکفته می شود. عمه سری تکان می دهد و می گوید چکار بکنم که اول و آخرش بچمی و خوشحالیت برام مهمتره. خوشبخت بشی الهی.

مهرداد دستش را می بوسد. از شادی بغض می کند. عمه غرغر کنان می گوید خبه تو هم باز شروع کردی زرزر. مرد که گریه نمی کنه...

من به افشین فکر می کنم و این که آیا برای به دست آوردن من اشک می ریزد؟

ولی هیچ تصویری به ذهنم نمی رسد. آن موقع که من آنجا نیستم! فقط تصور می کنم ازدواج کرده ایم و الان ما هم اینجا مهمانیم.

شوهر گیتا دارد به گیتا اشاره می کند که باید برود، گیتا می رود یا می ماند؟

گیتا سری تکان می دهد و یواش می گوید میام.

سرم را بالا می گیرم. افشین از آن سوی اتاق با نگاه خندانش می پرسد چکاره ای؟

لبخند می زنم و می گویم بریم.

البته به شدت جلوی خودم را می گیرم که در واقعیت نه لبخند بزنم و نه بگویم بریم! مامان سکته می کند!

لبهایم را جمع می کنم. ظرف خالی هندوانه را به آشپزخانه می برم و آبش می کشم. کاسه را چپه می کنم.

افشین دم در آشپزخانه می ایستد و می گوید خانم نمیای؟

صدای خداحافظی کردن خانواده ی عمه را می شنوم. برمی گردم که به افشین بگویم الان میام، با مهرداد مواجه می شوم. خنده روی لبم می خشکد.

مهرداد با خجالت می گوید گلنوش یه دنیا متشکرم. جبران می کنم.

می خندم و می گویم خواهر برادری این حرفا رو نداره. برو به سلامت.

به دنبالش از آشپزخانه خارج می شوم. با همگی خداحافظی می کنم. در که بسته می شود به اتاقم می روم. روی تخت می افتم و می نالم خدایا شکرت...

چشمهایم را می بندم. وقتی بیدار می شوم غروب شده است. وای خانم دکتر! هراسان از اتاق بیرون می پرم. زنگ زده بودم گفته بودم دیر می آیم ولی نه اینقدر دیر!

مامان با دیدنم لبخند می زند و می گوید خانم دکتر زنگ زد. گفتم عصری رو بهت مرخصی بده.

با تعجب پرسیدم راضی شد؟ البته خیلی مریض نداشتیم.

مامان دوباره قلم و مجله ی جدولش را بالا گرفت و گفت گفتم خواستگاریت بوده. بهم خورده یه کم حالت خوب نیست.

غش غش خندیدم و گفتم این دیگه آخرش بود مامان!!!

مامان چهره درهم کشید و گفت مگه تو چیت از شیدا کمتره؟ هم خوشگلی هم خوش رو. تازه شیدا چهار سال از تو کوچیکتره....

می توانم بهم بریزم قهر کنم. اما می خندم و در همان حال می نالم بسه مامان. هرکسی قسمتی داره. من با مهرداد خوشبخت نمیشم. دلش پیش شیدائه. ممنونم که بیشتر اصرار نکردین.

با حرص می گوید مجبورت که نمی تونستم بکنم. حالا دل تو پیش کیه؟

می خندم و می گویم هروقت پیداش کردم سریع بهتون معرفیش می کنم.

سرش را تکان می دهد و غرغر کنان می گوید لااله الا الله...

خوش و خرم به اتاقم برمی گردم. از این مجبور نیستم با اضطراب بکوبم بروم مطب خیلی خوشحالم. احساس سبکی بی سابقه ای می کنم. ماجرای مهرداد هم که ختم به خیر شد.

کامپیوتر را روشن می کنم. تا لود شود یک نسکافه آماده می کنم و روی صندلی ولو می شوم. مدیریت وبلاگم را باز می کنم. بهراد تو کامنتهای معمولی نوشته خدا رو شکر به خیر گذشت.

می خندم. جواب می دهم یه عالمه جوش زدی بیخود! از جیبت رفت. خوش باش

کمی می چرخم. این طرف و آن طرف کامنت می گذارم. به مدیریت وبلاگم برمی گردم. نوشته است همه مثل تو همیشه نیششون باز نیست و الکی خوش نیستن.

می نویسم منم غصه دارم. بهت گفتم. ولی آدمی نیستم که غصه هامو بکنم تو بوق و خنده هامو برای خودم نگه دارم. ترجیح میدم برعکس عمل کنم.

می نویسد باشه دیگه آشتی.

چند شکلک خنده می گذارم و می روم.