نمای وبلاگ گلهای صورتی (2) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

گلهای صورتی (2)

شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 12:24 ق.ظ

سلام به دوستای خوب و مهربونم

اینم قسمت بعدی. کوتاهه چون صبح یه عالمه مهمون دارم. دعا کنین مهمونیم خوب برگزار شه.

خوش باشین همیشه


صبح غرق خوابم. دارم خواب می بینم که رضا و مهرداد دارند کشتی می گیرند. مهرداد بدجوری عرق می ریزد. اگر نتواند رضا را به زمین بزند، شیدا را به او نمی دهند. نگران نتیجه ی کشتی هستم. دارم تماشا می کنم که مامان تکانم می دهد.

_: پاشو. پاشو دیگه چقدر می خوابی. پاشو کلی کار داریم.

خواب آلود ساعت را نگاه می کنم و می گویم مامان تازه هفت و نیمه.

با حرص می گوید بله هفت و نیمه. مامان بزرگت فکر کرده لنگ ظهره. نکرد دیشب خبر بده.

چشمهایم را میمالم و می گویم منو قاطی دعواهای عروس مادرشوهری نکنین.

عصبی وسایل روی میزم را جابجا می کند و میگوید الان زنگ زده میگه مهرداد رفته خواستگاری شیدا.

لب برمی چینم. آوار زودتر از آن که فکر می کردم بر سرم خراب شد. کاش اقلاً مهرداد اینقدر موجه و خوب نبود. بچه مثبت فامیل هم پرید.

بالشم را توی بغلم می گیرم و می گویم خب مبارکش باشه.

_: مردم میرن خواستگاری، جورشو ما باید بکشیم.

+: چه ربطی به ما داره آخه؟

_: خونواده ی شیدا گفتن این دو تا قبل از خواستگاری باید یکی دو جلسه صحبت کنن، ببینن اصلاً همدیگه رو می خوان یا نه.

شانه ای بالا می اندازم و می گویم بازم نمی دونم چه ربطی به ما داره.

مامان با حرص نفسش را بیرون می دهد و می گوید مامان بزرگ بهشون گفته خیلیم خوب جمعه بریم باغ نهار مهمون ما. اینام برن بگردن و صحبت کنن. حالا به جای این که همون دیروز عصر به ما بگن، امروز زنگ زده که آره، شما تدارک پذیرایی و زیر انداز و نهار و غیره رو بگیرین به خرج من. سر ساعت نه هم اینجا باشین که بریم. اون عمه خانمت که رفته خواستگاری فقط باید در نقش مهمون بیاد. خرحمالیاش با ماست.

خمیازه ای می کشم و می گویم حالا باید نهار بپزیم؟

_: بپزیم؟ نه بابا سفارش میدیم به رستوران ظهر میریم تحویل می گیریم. یعنی چی بپزیم؟

+: خب بقیش چیه؟ اگه خودمونم می خواستیم بریم باغ که همین وسایل رو می بردیم. حالا گیرم یه کم بیشتر. اصلاً خودم همه ی کارا رو می کنم.

مامان بالاخره نفسی به راحتی می کشد و سؤالی که از دیشب اعصابم را بهم ریخته است می پرسد

_: مهرداد همسن توئه نه؟

در حالی که از اتاق بیرون می روم می گویم خودتون که می دونین. بله. همسنیم.

صبحانه خورده و نخورده مشغول می شوم. باغ خانواده ی پدری یک باغ نیمه محصور با دو تا اتاق است که وسیله ای ندارد. همه چی می بریم.

سبد پیک نیک را از انبار می آورم. یک ظرف پر از قاشق چنگال می گذارم روی میز.

مامان می گوید بشقاب یک بار مصرف بردار. لازم نیست تو ظرفاشونو بشوری. لیوان کاغذی هم هست. لیوان استکان معمولی برندار.

لبهایم را بهم می فشارم. می دانم دلش از کجا پر است. همه ی اینها اعتراض است. ولی ذهن من اینقدر مغشوش است که آن قدری که فکر می کردم از حرفهایش ناراحت نمی شوم.

مثل یک ربات بدون هیچ حسی وسایل را یکی یکی آماده و بسته بندی می کنم. ساعت نه جلوی خانه ی مادربزرگیم و باهم به طرف باغ راه میفتیم. خانواده ی عمه و آقای شاهرخی هم راه افتاده اند. راه زیادی نیست. نهار را سر راه به رستورانی بین راه سفارش می دهیم و نزدیک ساعت ده به باغ می رسیم.

از جاده ی پر درخت با ماشین می گذریم و جلوی عمارت توقف می کنیم. از ماشین پیاده می شوم و نگاهی به اتاقها می اندازم. با خودم می گویم چنان عمارتی میگی که هرکی ندونه فکر می کنه اینجا ویلا دارین! آره افشین جون اینجا ویلای خونوادگی ماست و اون اتاق بزرگه ی طبقه ی دوم که تراسش رو به دریاچه است، اتاق منه!

خنده ام می گیرد. مامان پیاده می شود و با اخم می گوید سنگین باش.

لب بر می چینم و چشم به در باغ می دوزم. گیتا و خانواده هم رسیدند. بچه ها همان دم در از ماشین پیاده می شوند و به طرف عمارت می دوند.

خانواده ی عمه و آقای شاهرخی به استقبال مادربزرگ می آیند و همگی به گرمی سلام و علیک می کنیم.

نگاهم به رضا می رسد، باز قفل می کنم. اما این بار خیلی سریع سلام می کنم و با تظاهر به بی توجهی رو می گردانم. رادین آستینم را می کشد و می گوید خاله بیا توپ بازی.

+: برو با رامتین بازی کن.

_: رامتین باهام قهره تو بیا بازی.

+: خوب نیست برادرا باهم قهر کنن. بیا بریم آشتی کنین.

_: نخیر نمیشه. رامتین گفته تا دستمو گاز نگیره باهام آشتی نمی کنه.

+: یعنی چی؟

_: خب آخه منم گازش گرفتم.

خنده ام می گیرد. رضا هم می خندد. چند قدمی ما ایستاده است. آهی می کشم و خودم را به نفهمیدن می زنم. مامان صدایم می زند. باید بروم کمک بدهم.

مادربزرگ و بقیه روی سکوها نشسته اند. مهران پسر کوچک عمه با احمد برادرم و علی برادر رضا گرم صحبتند.

زیر انداز را از توی صندوق عقب برمی دارم. رضا جلو می آید و بدون حرف آن را از دستم می گیرد و می رود. کیسه های میوه ها را برمی دارم و دنبالش می روم. باهم زیر انداز را پهن می کنیم. سبد را هم می آورد. چایساز را آب می کنم و به برق می زنم. لیوانهای یک بار مصرف و چای و قند را کنارش می گذارم و جیم می شوم.

همین که از دید بزرگترها خارج می شوم، شروع به دویدن می کنم. باد توی گوشهایم می پیچد و اشکهایی که نمی دانم از کجا آمده اند را با خودش می برد.

انتهای باغ نزدیک دیوار کاهگلی کوتاه بالاخره می ایستم و روی علفها دراز می کشم. از لابلای شکوفه های درخت آلوی بالای سرم به آسمان چشم می دوزم و فکر می کنم افشین من عاشق اینجام. نمی دونی چقدر جات خالیه. اگر بودی الان اینجا نشسته بودی. شاید یه ساقه ی گندم تو دهنت بود و یه عالمه عشق تو نگاهت.

با صدای تیری از نزدیک گوشم مثل فنر از جا می پرم و شروع به جیغ زدن می کنم. رضا دستپاچه می گوید معذرت می خوام اصلاً ندیدمت. ببخشین.

بغض کرده ام. عصبی هستم. قلبم هزار بار در دقیقه می زند و اصلاً نمی دانم چه بگویم. رضا تند تند عذرخواهی می کند. دستپاچه توی جیبهایش می گردد و یک دستمال کاغذی پیدا می کند. بعد هم یک شکلات. هر دو را با ندامتی آشکار به دستم می دهد.

اشکهایم را پاک می کنم. شکلات را مزه مزه می کنم و تازه از آن همه جیغ و دادم شرمنده می شوم. نگاهی به اطراف می اندازم. انتهای باغیم. خوشبختانه کسی صدایم را نشنیده است. اگر مامان شنیده بود حتماً نگران میشد. نمی دانست فقط کلاف رویاهایم ناگهانی پاره شده و اتفاق بدتری نیفتاده است.

نفس عمیقی می کشم. رضا که نمی داند دیگر چکار کند، نگاهی به شکوفه های صورتی می اندازد و می پرسد آب می خوای؟

+: نه متشکرم.

دستی به پر نازک گلها می کشد و می گوید شکوفه های صورتی رو هم دوست داری؟

لبخندی می زنم و فراموش می کنم که چقدر نگران اطلاعاتی که درباره ام دارد، بودم. به آرامی می گویم خیلی دوسشون دارم. ولی به درد گلدون نمی خورن. حیفه بچینم. باید میوه بشن. تازه از اینجا تا شهر تمام پراش می ریزه.

تبسمی می کند و در جواب پرحرفی هایم به سادگی می گوید نگفتم بچین.

تفنگش را روی دوشش می اندازد. به مسیر تیرش نگاه می کنم و می پرسم چیزیم زدی؟

شانه ای بالا می اندازد و می گوید نه.

+: شکار رو دوست داری؟

_: نه همیشه. نشونه گیری رو دوست دارم.

با اطمینان می گویم به هدف بخوره احساس قدرت می کنی.

تبسم کمرنگی گوشه ی لبش را بالا می کشد. در حالی که راه میفتد که برود می گوید مثل بازی کامپیوتری می مونه. یه بار برده یه بار باخت. چه ببری چه ببازی دلت می خواد بازم ادامه بدی. به این امید که شاید دفعه ی بعدی بهتر بشه.

می خندم و می گویم از بازیا نگو که دلم خونه.

این بار می خندد. خنده ی کوتاهی که لحظه ای صدایش گوشم را نوازش می دهد و به آرامی قطع می شود. جوابی نمی دهد. نمی دانم چرا همراهش شدم. باید بر می گشتم. اما به طرف اتاقها می رود و فکر می کنم من هم بروم شاید مامان کمکی بخواهد.

چند قدمی می رویم. می پرسد مهرداد خوش اخلاقه؟

قبل از این که جواب بدهم تغییر مسیر می دهد. به دنبالش می روم و می گویم تقریباً. پسر خوبیه.

تفنگش را مثل عصا به زمین می زند و می گوید نگرانم. خیلی. حس خوبی ندارم.

با دلخوری می گویم نفوس بد نزن. بذار خودشون تصمیم بگیرن.

پوزخندی می زند و می گوید من دخالتی نکردم. خودش داره تصمیم می گیره. ولی شیدا خیلی احساساتیه. بچه اس. منطق سرش نمیشه.

با اخمهای درهم می گویم شیدا بیست سالشه. خیلی بچه نیست. اینقدر نگران نباش.

چهره درهم کشیده و لب به دندان می گزد. به نقطه ای نگاه می کند. نگاهش را دنبال می کنم. شیدا و مهرداد به طرف ما می آیند. هنوز ما را ندیده اند. مشغول صحبتند.

رضا از دیوار ریخته ی باغ بیرون می پرد تا با آنها روبرو نشود. مردد می مانم که بروم یا بمانم. می پرسد میای؟

جویده جویده می گویم نمی دونم برم ببینم مامان...

صدای خنده ی شیدا را از دور می شنوم. بدون فکر از دیوار کوتاه رد می شوم و می گویم احتمالاً تا وقت نهار کاری ندارم.

رضا دستهایش را توی جیبهایش فرو می برد و می گوید هنوز خیلی مونده تا نهار.

به سنگی لگد می زند. سنگ می غلتد و می رود. به آرامی می گویم مهرداد واقعاً پسر خوبیه. تو فامیل رو هرکی دست بذاره بهش نه نمیگن.

به تندی می پرسه حتی تو؟

با دلخوری می پرسم منظورت چیه؟ امده خواستگاری شیدا نه من!

بدون این که نگاهم کند می پرسد دلت می خواست میومد خواستگاری تو؟

کلافه می گویم نه نمی خواستم. ما همسنیم و از بچگی همبازی بودیم. مهرداد مثل برادرمه. نمی تونم به چشم همسر نگاش کنم.

لگد محکمتری به سنگی جلوی پایش می زند. بی حوصله لب بر می چینم و فکر می کنم مسخره است. اگه به جای رضا افشین بود حالیش می کرده یه من ماست چقدر کره داره! به تو چه که من نظرم درباره ی مهرداد چیه؟ به چه حقی سین جیمم می کنی؟

اما حرفی نمی زنم. دوربین جیبی کوچکم را در می آورم و از کوهها عکس می گیرم. رضا سر پا می نشیند و به هدفی که نمی دانم چیست نشانه می رود. تیری رها می کند. با وجود این که این بار دیدم و منتظر بودم باز هم از جا می پرم. ولی جیغ نمی زنم. فقط به نفس نفس می افتم و سعی می کنم خودم را آرام کنم.

جلو می رود. شکارش را از روی زمین برمی دارد. با رضایت لبخند می زند. نشانم می دهد و می گوید کبک.

احساس تهوع می کنم. سر به زیر می اندازم و می پرسم حیوون بدبخت چکار به تو داشت؟

جلو می آید و می گوید معذرت می خوام. مامان عاشق گوشت کبکه. تا دیدمش ذوق زده شدم. یادم رفت اینجایی. باید ملاحظه می کردم. ببخشید.

سری به تایید تکان می دهم و با حرص فکر می کنم اوای مامانم اینا! افشین کجایی این پسره بی ادب رو ادبش کنی؟ بیست و هفت سال سنشه هنوز نمی فهمه این قهرمان بازیای جلوی پسرا جالب و مفرحه نه دخترا!

به طرف باغ راه میفتیم. خیلی حرف نمی زنیم. بیشتر توی فکرهای خودم هستم. گاهی سؤالی می کند، جواب می دهم. درباره ی کارم حرف می زند و پیشنهاداتی برای قابل تحمل تر شدنش می دهد. خیلی گوش نمی کنم. قضاوت اولم این است که حرفش را قبول ندارم.

به در ورودی باغ می رسیم. آرام آرام وارد می شویم. رضا سرش را بالا می گیرد و به شاخه های درختهای دو طرفمان نگاه می کند که درهم فرو رفته اند. با لبخند می گوید این راه چقدر خوشگله.

سرم را بالا می گیرم. آفتاب چشمهایم را می زند. چشم بسته می گویم عاشقشم!

پایم به سنگی گیر می کند. به زحمت تعادلم را حفظ می کنم.

با خنده می گوید عاشق جلوی پاتو نگاه کن.

با خودم فکر می کنم هیچوقت واقعاً عاشق نشده ام. هرچه بوده هوسهای کوتاه مدت نوجوانی بوده که حتی آنها هم چند سالیست که از دلم رفته اند. فقط مانده افشین افخمی که این هم احتمالاً مهمان چند روز است!

به جمع بزرگترها می رسیم. هیچ کس نگاهمان نمی کند. همه نگرانند. رضا زودتر می فهمد. به سرعت جلو می رود و می پرسد چی شده؟

به دنبالش می روم. تا برسم جواب را گرفته است. می پرسم چه خبره؟

برمی گردد و نگاهم می کند. با لحن خسته ای می گوید مهرداد و شیدا به توافق نرسیدن.

با اخم می پرسم باید خوشحال باشی. مگه همینو نمی خواستی؟

دلخور می گوید من اینو نگفتم. فقط نگران بودم.

نگاهی به شیدا که کنار مادرش کز کرده است می اندازد. چند لحظه فکر می کند بعد به طرفش می رود. کنارش می نشیند و آرام می گوید چیزی نیست.

پرنده ی مرده را کناری می گذارد و به مادرش می گوید کبک زدم.

مادرش تبسمی می کند ولی جوابی نمی دهد.