نمای وبلاگ خاطرات علیا مخدره (1) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

خاطرات علیا مخدره (1)

شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:34 ب.ظ

سلام دوستام

اینم از قسمت اول قصه ی خاله جان. اونقدری که فکر می کردم کوتاه نبود. یه قسمت دیگه هم داره که انشاالله تا سه شنبه برسم تایپش کنم. امیدوارم لذت ببرین


خاطرات علیا مخدره

 

با آقاجانم داشتیم درباره ی بچه هایم صحبت می کردیم، ایشان فرمودند: چه بسر این جوانها آمده؟ دخترک عوض این که به فکر خانه و شوهر و بچه باشد، دائم سرش توی کتاب است و یا با یک جعبه ای که چراغ دارد بازی می کند.

من هم دیده بودم، ولی به فکرم نرسیده بود که از موضوع سر در بیاورم. خدمت ایشان عرض کردم: کاش میشد بروم احوالی بپرسم.

گفتند جدیداً شنیده اند که می شود رفت و آمد کرد اما باید مجوز باشد. خواهش کردم که مجوزی برایم بگیرند اگر زحمتی نباشد. آقاجان خندیدند و گفتند: اینجا که دنیای قبلی نیست. هرچه که بخواهی فوری فراهم می شود.

خانم جان هم گفتند: مادرجان برو احوالی بپرس، خیالت راحت می شود و اگر میسر شد ما هم میاییم بعد از عید.

از میرزاایوب هم استمزاجی کردم، مخالفتی نداشت. این بود که امروز صبح آمد و مجوز را که نشان دادم، فوراً خودم را در این اتاق یافتم. همه چیز اینجا هست. اول دوار سر گرفتم بعد کمی یخ کردم و هنوز روی کرسی جابجا نشده بودم که دخترکی وارد شد. مقنعه ی کوچکی سرش بود که فوراً آن را کنده و به کناری افکند. پیراهن تنگ بدرنگی را هم از تنش بیرون آورد و با یک زیر جامه و شلوار که به نظر می آمد کهنه و مال چند سال پیشش بود آمد وسط اتاق و ناگهان با دیدن من که داشتم مچ دستهایم را می مالیدم تا گرم شوند، جیغی کشید و عقب عقب تا در اتاق رفت و مثل فرنگی ها چند بار گفت: مامان مامان..

بعد زن میانه بالایی که شبیه خانم جانم بود، در را باز کرد و گفت: چرا داد می زنی؟

دخترک با انگشت به من اشاره کرد و ناگهان زن هم شروع به فریاد کشیدن کرد. من سعی کردم آرامشان کنم ولی انگار بی فایده بود. دو تایی مثل این که جن دیده باشند با دهان باز به من نگاه می کردند. اگر آقاجانم بودند حتماً می فرستادند دنبال میرزا نجیب که عزیمه شان کند.

من سعی کردم حرف بزنم. گفتم: عزیز مادر تو نتیجه ی پسری من هستی یا دختری؟ می دانی من حوریه بانو هستم، دختر کاتب الدوله، عیال میرزا ایوب لواسانی. دلم برای نوه نتیجه هایم پر میزد. آقاجانم پادرمیانی کردند تا توانستم به اینجا بیایم. اگر از من می ترسید بروم. ولی خوف مکنید. من دلتنگ شما بودم. به دیدن آمده ام.

دخترک کم کم آرام شد و یک قدم پیش آمد. مادرش هراسان از پشت او را گرفت. دختر گفت: نترس مامان. من عکس این خانم را در جعبه شمشاد مامان بزرگ دیدم. خیلی قشنگ بود. آوردم اینجا و بزرگش کردم. شاید این یک ارتباط بود.

بعد به طرف میزی رفت که رویش یک جعبه نورانی بود. شاید همان که آقاجان دیده بودند. با انگشت به آن زد و من ناگهان خودم را دیدم چند سال جوانتر، روی ایوان خانه ی لواسان با چارقد توری که عموجان معین الدوله برایم آورده بودند.

از خوشحالی فریادی زدم و دستهایم را بهم زدم. زن میانه بالا نزدیک بود قالب تهی کند، ولی دخترک برگشت و خندید. معاینه شمس الضحی بود ولی در قالب مقبول تری که به خانواده ی خودمان می کشید!

از زن پرسیدم که شمس الضحی را می شناسد؟ با لکنت زبان گفت: این... این اسم مادربزرگ پدرم بود به نظرم!

عجب اولادی ما داریم! حتی اسامی بزرگترهایشان را هم نمی دانند!

دخترک دوباره به جعبه انگشت زد. ناگهان عکسی دیگر آمد. پرسید اینها را می شناسید؟ و با مکثی عجیب ادامه داد: مادربزرگ؟

کمی به من نزدیک شد و با احتیاط سعی کرد کنار من بنشیند. مادرش فریاد زد: سولماز!

من از دختر پرسیدم: اسم تو را از کجا پیدا کردند؟

جواب داد: از توی شجره نامه.

و دوباره به عکس نگاه کرد. من به عکس اشاره کردم و به دختری که پایین پای من روی زمین کنار حوض نشسته بود. گفتم این سولماز است، دختر من.

دخترک از خوشحالی دستهایش را بهم زد و گفت: پس شما مامانِ مامانِ مامانِ مامانِ من هستید!

و ناگهان دستهایش را در گردن من حلقه کرد و مرا بوسید. بعد گفت: مامان بیا مادربزرگ حتی کمی هم جسم دارد. من او را حس می کنم.

مادرش که حالا می دانستم نتیجه ی دختری منست، آمد و جلوی پاهای من نشست و با احتیاط دستش را روی زانوی من گذاشت و گفت: آه من هم حس می کنم. هرچند که کاملاً شفاف هستند.

هر دویشان را در آغوش گرفتم و نوازش کردم. دلم برای دخترها و نوه های قبلی ام تنگ شد. کاش برای همه مجوز گرفته بودند.

هوا کمی گرم بود و ما به هیجان آمده بودیم. از سولماز پرسیدم آیا کسی را دارند بفرستند ببیند حمام مناسب رفتن ما هست یا نه؟

با حیرت گفت: کسی را بفرستم؟ حمام که همین جاست.

بلند شد و رفت دری را که کنار اتاق بود گشود. چیزی بسیار کوچکتر از آن چه که لازم می بود، در منتهای نظافت، بدون خزینه و گرمخانه و سربینه. همینطورمی بایست داخل شویم و شستشو کنیم.

گفتم کاش منیژه باجی بود و سر و تن ما را می شست.

سولماز با خنده گفت: من که هستم. میایم کمک می دهم.

گفتم نور چشمم، هرکاری در شأن کسی است، تو را چه به دلاکی؟

وقتی گفت همیشه خودش، خودش را به حمام می برد، هم حیرت کردم هم خنده ام گرفت.

گفتم تو می توانی پشتت را بشویی؟!

گفت: ای...

نفهمیدم مقصودش چه بود. خسته بودم. می خواستم بخوابم...

در ارسی بزرگ خانه اشیایی دیدم که کم و بیش برایم آشنا بود. اما بیشتر وسایل بسیار عجیب هستند. هروقت آب خنک بخواهید نه کوزه است و نه زیرزمینی. فقط یک اشکاف بزرگ سفید دارند که آب در آن خنک می شود و میوه جات هم خنک می شوند و هم سالم می مانند.

اگر در زمان ما همچه وسایلی بود، میوه های باغ خیلی خوشمزه تر می شدند. اما اینها باغ ندارند و میوه را از دکانهایی می خرند و چقدر هم گران! برای یک خربوزه آنقدر پول می دهند که میشد با آن سفر مکه رفت و برگشت و سوقاتی آورد!

عصر دلگیری بود. خیال کردم برویم در حیاط خانه تفرجی بکنیم. شربتی... انگوری... آجیلی و حتی آشی ببریم و روی تخت بنشینیم.

سولماز با خجالت گفت حیاطی جز پارکینگ زیر خانه ندارند. اگر دوست داریم باهم برویم پارک؟

ناچاراً قبول کردم و گفتم اگر راه دور است کالسکه را حاضر کنند.

قبول کرد ولی گفت: مادربزرگ کالسکه ها آنقدر تغییر کرده اند که شما حتماً نمی شناسیدشان، الان می رویم.

باهم از اتاق بیرون رفتیم و در اتاقک آینه داری وارد شدیم و در بسته شد. من فریاد زدم: اینجا کجاست؟ کی در را بست؟ نکند خانه ی شما روح دارد؟

سولماز آنقدر خندید که اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: البته که دارد! شما!

در اتاقک باز شد و من دیدم خانه ناپدید شده و در عوض یک حیاط خشک و بی رنگ و گل و زیبایی آنجاست. سولماز مرا به طرف یک دستگاه عجیب برد و درش را باز کرد و مرا سوار نمود و در را بست و خودش از در دیگر وارد شد و پشت یک دایره قرار گرفت.

گفتم مادر این همان کالسکه است؟ کی قرار است ما را ببرد؟

زیر لب و انگار که تنهاست گفت: من می برم. وحشت نکنید. اینجا نمی توانم بلند و راحت حرف بزنم.

گفتم: خدا مرگم دهد! آقاجانم اگر می دانستند نوه شان سورچی می شود چه حالی می شدند! حالا همه مردم ترا می بینند.

سولماز خندید و گفت: می بینند ولی اهمیت نمی دهند. چیز غیر عادی ای نیست. چه جالب! مادربزرگ اگر مردم مرا ببینند فکر می کنند دارم با هندزفری حرف می زنم. ببخشید که رویم را به طرف شما نمی کنم. آخه کسی شما را نمی بیند، فکر می کنند دارم با خودم حرف می زنم.

اگر می توانستم چشمانم را باز کنم حتماً مناظر عجیبه ی زیادی می دیدم. ولی از شدت وحشت تقریباً همه ی راه چشمهایم را بستم و خودم را به پشتی صندلی چسباندم. هرچند که ظاهراً به هیچ جا نمی چسبم.

سولماز غربیلک کالسکه اش را تکان می داد و می چرخاند و ما به جلو می رفتیم. آنقدر جمعیت بود که از عزاداری تکیه سردار هم بیشتر می نمود. بالاخره ایستادیم و صدای کالسکه که سولماز به آن می گفت ماشین، تمام شد. پیاده شدیم و به آرامی به طوریکه با هیچ کس و هیچ چیز برخورد نکنیم از در پارک به داخل رفتیم. اینجا مثل باغ است ولی چیزهایی در آن است که در هیچ باغی ندیده بودم. بچه ها با چیزهایی بازی می کردند که نفس در سینه ی من حبس میشد. دکه های رنگانگی چیزهایی می فروختند. من هرچه می خواستم به سولماز می گفتم و او برایم برمی داشت. یک بار که خودم یک عروسک عجیب پشمالو را برداشتم، سولماز با عجله دستش را به آن زد که زن فروشنده سکته نکند که عروسک خودش بلند شده است. عجیب است که کسی مرا نمی بیند. هم برایم حیرت انگیز است هم آزاردهنده. ده بار می خواستم از مردم سؤالاتی بپرسم، نمی فهمیدند و سولماز بدون این که به طرف من نگاه کند، می گفت: خدا رو شکر که نشنید! مادربزرگ بدبخت بیچاره سرش را های لایت کرده.

+: چکار کرده؟

_: رنگ کرده. یک جور رنگ.

+: این یک جور نبود. چند جور بود!

_: حالا اگر بخواهند سرشان را ده رنگ هم بزنند، می زنند.

+: خیال می کنند وجیهه هم می شوند؟!

_: البته! فقط وجاهت به طرز حیرت انگیزی تغییر مسیر داده است.

 

یک چیز خوردنی خوشمزه که به چوبی بسته بودند، دستم داد. فقط خیلی سرد بود و در آن هوای گرم مثل میوه ی بهشتی می نمود. اما مرتب جلوی من را می گرفت که مردم آن را نبینند.

گفتم مادر بگذار ببینند. هرچند که ما عادت نداشتیم جلوی رعایا چیزی بخوریم. ولی تو که داری می خوری.

سولماز گفت: آخه مادرجون مردم ببیند بستنی تو هوا دارد حرکت می کند و تمام می شود، می ترسم سکته کنند.

زیر درختی روی صندلی چوبی ناراحتی نشستیم. سولماز طوری نشست که کسی نتواند کنارش بنشیند. کتابی هم روی پای من روی کیفش گذاشت. با وجود این یک نفر با وحشت نگاهی به کتاب کرد و گفت: روی هواست؟!

سولماز دستش را بیرون آورد و گفت: به اضافه دست من.

مدتی که مردم را تماشا می کردم، حیرت زده به تغییرهای زیادی که در رفتار و لباس و ظاهر و حتی باطن مردم پیش آمده بود فکر می کردم. تغییراتی در عرض صدوپنجاه... دویست سال.

سولماز پرسید: مادربزرگ شما شهر فرنگ داشتید؟

ما نداشتیم. نمی دانستم چیست. گفت می خواهم شما را یک جایی ببرم که برایتان هم قصه می گوید و هم تمام قصه اش را نمایش می دهد.

+: یعنی چه؟

_: یعنی نشانتان می دهد.

آه که چقدر دلم می خواست قصه هایی که شنیده بود و تصور کرده بودم را به چشم ببینم. مخصوصاً حرفهای دائیجان را از فرنگ و جاهایی که دیده بودند.

سولماز گفت: الان اینجا می توانید اینطور چیزها ببینید. ولی نمی دانم حرفهای دائیجانتان را بتوانیم یک جایی پیدا کنیم یا نه؟

فکر کردم دیوانه شده. مگر حرفی که دویست سال پیش زده شده را می توان پیدا کرد؟ ظاهراً هیچ چیز غیرممکن نیست.

قدری توی باغ قدم زدیم تا به ماشین رسیدیم. سوار شدیم. این دفعه سعی کردم چشمهایم را کمی باز نگه دارم. دیدم داریم عقب عقب می رویم. نفسم حبس شد. ولی سولماز با راحتی داشت پشت سرش را نگاه می کرد و بالاخره ما را چرخاند و وارد راهی شدیم که خیلی سربالا بود، ولی بی هیچ سنگلاخی و رفتیم بالا و رسیدیم به راههای دیگر. دیگر حوصله ام بسر رسید و دوباره چشمهایم را بستم. طاقت دنیای به این بزرگی و شلوغی را ندارم. به یاد کوچه باغهای طرشت و هوا و صفای آنجا افتادم و خود را سرگرم کردم. جایی ایستادیم. بوهای غریبه به مشامم می خورد. سولماز گفت مال ماشینهاست.

با غریبه ای حرف می زد؛ عاقبت برگشت و چیزی به دستش بود که من نفهمیدم چیست. بهرجان کندنی به خانه رسیدیم. دوباره با اتاقک آینه خانه به اتاقمان رسیدیم. چقدر حیف که اینها از آن باغچه ها و باغها ندارند. آدم دلش می گیرد.

دوباره جعبه اش را روشن کرد و با انگشت به آن زد، تا ناگهان من عمارتی آشنا دیدم و اشخاصی که در آن رفت و آمد می کردند، مثل تخته حوضی و شاه وزیر بازی! نمی دانم چرا به نظرم درست نمی آمد! حرف زدنها جور دیگر، لباسها شبیه همان مال ما بود. ولی انگار راحت نبودند. گفتم مادر اینها از فرنگ آمده اند؟

سولماز پرسید: چرا؟

گفتم: به نظر می رسد سر جایشان نیستند. انگار دارند ادا در میاورند.

خندید و گفت: آره ادا در میاورند و چقدر هم از خودشان می آیند! بخیالشان خیلی خوب ادا در میاورند!

گفتم ادا، اداست، چه خوب و چه بدش.

سولماز دست به گردنم انداخت و مرا بوسید. چقدر دوستش دارم. اگر میرزا ایوب اینجا بود چی میشد...

 

 

 

چند روز گذشته نمی دانم. بس که همه اتفاقات عجیبند. امروز گفتند به عروسی دعوت دارند. پرسیدم آیا رقعه ای هم برای ما آورده اند یا نه؟

سولماز از خنده غش کرد و بعد غفلتاً جدی شد و پرسید: می آئید؟

گفتم چرا نیایم؟ مگر از اقوام نیستند؟

گفت شاید. می دانم که نسبتی با ما دارند. ولی دقیقاً نه. حالا بیائید برویم.

مادرش با خوف و وحشت نگاهمان می کرد. چقدر شباهت ضحی می دهد. سولماز گفت: مامان نترس. کسی که مامان بزرگ را نمی بیند. فقط ممکنه بنشینند روی پایش. راستی مامان بزرگ دردتان می آید؟

هرچند فکر کردم یادم نیامد که چطور دردم می آمده.

گفتم نور دیده من که لباس مهمانی ندارم. خندید و گفت خدا را شکر که مثل خانمها ی همین حالا فکر می کنید! بعد رفت ویک پارچه تور فرنگی آورد و گفت دوست دارید اینرا سرتان بیاندازید؟ مال عروسی مامانه. اگر چه استقامت چادرقد خودم را نداشت ولی ما که نمیخواستیم دندان اسب پیشکشی را بشماریم. آنرا روی سرم انداختم. گفتم سوزن برای زیر گلویم می خواهم. یک چیز قشنگی آورد و گقت مال باباست، بهش می گوییم سنجاق کراوات.

یا چیزی شبیه به این گفت.

پدرش مسافرت است. هنوز ندیدمش ولی عکسهای خوبی ازش دیده ام. شباهت پسر کوچکم می دهد.

سه نفری رفتیم به عروسی. نه دایه ای، نه بقچه داری، نه سورچی، همینطور مثل یتیمهای بی کس و کار سوار شدیم و رفتیم. من عقب نشستم. بچه ها خجالت می کشیدند، اما برای این که کسی نفهمد لازم بود.

سولماز دستی به سروروی من هم کشیده بود. با آن چارقد تور معاینه ملکه ی زمان شده بودم. افسوس که میرزا ایوب نبود.