X
تبلیغات
نماشا
رایتل

راز نگاه (پایان)

سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 04:45 ب.ظ

سلام سلامممم



اینم یه نیمچه پست جهت تکمیل پست قبلی و در واقع جمع و جور کردن قصه. یکی دو هفته میرم مرخصی ولی نگران نباشین. شنبه اینجا به روز خواهد شد انشاالله، با قصه ی خاله ی عزیزم (بالاخره معلوم بشه من به کی رفتم دیگه!) یه قصه ی کوتاه تخیلی از زبان بانویی که از دویست سال پیش به دنیای مدرن امده. خیلی بانمکه. پیشنهاد می کنم حتما بخونین. منم برم سوژه هامو بررسی کنم ببینم الهام جان کدوم یکی رو هل میده جلو! می دونین که رأی، رأی ایشونه!!!


ثنا بی حال به پشتی صندلی تکیه داد و نالید: اصلاً نمی فهمم.

حامی با تردید پرسید: ببینم... تو ناراحتی؟

ثنا به تندی نگاهش کرد و گفت: ناراحت؟ نه ناراحت نیستم. گیج شدم. نمی فهمم.

_: چی رو نمی فهمی؟

_: نمی دونم. کاش میشد برم کنار دریا...

_: الان برو بخواب. طلوع صبح می برمت.

_: واقعاً؟

_: به نظر میاد دارم شوخی می کنم؟

_: ممنونم.

_: خواهش می کنم. پاشو خواب نمونی.

_: تو اگه خوابت میاد برو. من فکر نمی کنم امشب بتونم بخوابم.

_: پس حرف می زنیم.

_: باشه. بگو...

حامی به پشتی صندلیش تکیه داد. دستهایش را روی میز بهم گره زد و گفت: همونطور که گفتم بعد از درسم برمی گردم اینجا. کارم اینجاست و یه آپارتمانم دارم که اگه خدا بخواد سر عقد به نامت می کنم.

ثنا خیلی نمی شنید که او چه می گوید. به دستهای بزرگش خیره شده بود و فکر می کرد چقدر خوب است که از حمایت صاحب این دستها برخوردار است. حامی با آرامش شرایطش را شرح می داد و ثنا همانطور به دستهایش نگاه می کرد. تا این که حامی پرسید: ثنا می شنوی چی دارم میگم؟

ثنا با کمی دست پاچگی نگاهش را از دستهایش برگرفت و گفت: آ ... آره می شنوم. داشتی درباره ی کارت حرف می زدی.

بعد با حالتی پوزش خواهانه دستش را روی دستهای حامی گذاشت. حامی تبسمی کرد و هر دو دست او را بین دستهایش گرفت و گفت: چرا می ترسی؟ بازخواستت که نکردم!

ثنا لبخندی زد و بعد بغض کرد. خودش هم نفهمید چرا ناگهان اشکهایش جاری شدند. سرش را روی دستهای خودش و حامی گذاشت و اجازه داد اشکهایش بی صدا بریزند. حامی یکی از دستهایش را آزاد کرد و کمی صورت او را بالا گرفت. با نگرانی پرسید: چی شد؟

ثنا با بغض گفت: نمی دونم.

_: من حرف بدی زدم؟!

_: نه من اصلاً نمی شنیدم تو چی میگی.

_: به چی فکر می کردی؟

_: به این که چقدر دستاتو دوست دارم.

حامی آهی از سر آسودگی کشید و پرسید: حالا این گریه کردن داره؟

_: هنوز باورم نمیشه.

_: جفت دستای من مال تو. حالا میشه درباره ی آینده صحبت کنیم؟

_: کلی وقت داریم که حرف بزنیم.

_: می خوای بری بخوابی؟

_: نه.

_: پس حرف می زنیم. خب حالا تو بگو. برنامت چیه؟

ثنا که گریه کردن را فراموش کرده بود، با بی حوصلگی گفت: من برنامه ای ندارم.

_: ثنا خواهش می کنم. من به حاجی قول دادم. باید حرفامونو بزنیم. تو بعد از درست می خوای چکار کنی؟

_: خب لابد برم سر کار.

دست حامی را محکم فشرد. حامی لبخندی زد و گفت: بسیار خب. ولی باید درباره ی محیط کارتم باهم صحبت کنیم. نگران نباش. زیاد سخت نمی گیرم.

_: نگران نیستم. خودم با محیطی که توش احساس امنیت نکنم مشکل دارم. خیالت راحت. به این راحتی انتخاب نمی کنم.

.

.

.

.

.

تا خود صبح حرف زدند. هربار که ثنا حوصله اش از بحث جدی سر می رفت و به شوخی می زد، حامی با صبوری گوش میداد و باز به حالت رسمی برمی گشت. حتی وقتی با ماشین تا کنار دریا رفتند و طلوع را تماشا کردند، هنوز حامی داشت شرایط مختلفی که ممکن بود باعث بحثهای زندگی مشترک بشود را مطرح و حل می کرد. ثنا همانطور که غرق شگفتی زیبایی طلوع خورشید از ورای آبها بود، بی حوصله پرسید: حامی نمی خوای تمومش کنی؟ تا سی سال آینده رو شرح دادی. دیگه هیچ نکته ی نگفته ای نمونده.

حامی بالاخره به شوخی گرفت و پرسید: به نظرت سی امین سالگرد ازدواجمونو جشن خانوادگی بگیریم یا یه مهمونی دوستانه ی بزرگ؟!

ثنا پوزخندی زد. سرش را روی شانه ی حامی گذاشت و گفت: به نظرم مردم فکر کنن چقدر اینا خودشیفته ان هی واسه خودشون جشن می گیرن و نوشابه باز می کنن.

حامی او را به خود فشرد و گفت: چرا که نه؟! شایدم یه سفر دو نفره ی عالی بریم. هوم؟

_: آره سفر بهتره. مهمونی رو بعدش می دیم. ظرفاشم تو میشوری.

حامی بوسه ی نرمی روی موهای او گذاشت و گفت: گفتم که ماشین ظرفشویی می خرم.

_: خب خودت بذار تو ماشین.

_: به نظرت سی سال دیگه ماشین ظرفشوییا چه شکلین؟

_: به نظرت سی سال دیگه من زنده ام؟

_: اه نفوس بد نزن! البته که زنده ای! شاید ظرفا رو بدیم ربات بذاره تو ماشین.

_: باید برام یه ربات آخرین سیستم بخری. گردگیری و جارو هم بکنه.

_: باشه...

 

 

تمام شد.

شاذّه

21 /1 / 1391