نمای وبلاگ راز نگاه (12) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راز نگاه (12)

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:51 ق.ظ

سلام به روی ماه دوستام

انشاالله که عید خوش گذشته باشه و ایام به کامتون باشه



نوشتنم نمیاد. هرچی زحمت کشیدم بیشتر از این نشد. شلوغیهای عید که بگذره انشاالله یه پست پر و پیمون میذارم.


دی ماهی عزیزم خیلی تسلیت میگم...



ثنا خمیازه ای کشید و زمزمه کرد: از کلاس بعدازظهر بدم میاد.

آیدا که لم داده بود و از لای چشمهایش به استاد نگاه می کرد، گفت:هوم.

مریم با صدای زیری غرید: شماها چرا نت برنمی دارین؟

آیدا گوشی اش را کمی بالا گرفت و گفت: گذاشتم رو ضبط.

_: اوووف بعدش دوباره باید بنویسیشون.

_: خفه. دارم ضبط می کنم.

مریم شکلکی درآورد و به نت برداشتن ادامه داد. ثنا که نه نت برمی داشت نه ضبط می کرد، نگاهی حسرت بار به جای خالی حامی انداخت و دوباره به استاد چشم دوخت.

آیدا سرش را بیخ گوشش برد و نجوا کرد: ربطی به صبح و عصر نداره. بی چشم آبیه کلاس صفا نداره کلاً!

ثنا پوزخندی زد و جوابی نداد. گوشیش را درآورد و نوشت: چه خبر؟ خوش می گذره؟

صدای پیام گوشیش سکوت خواب آور کلاس را شکست. استاد اخمی کرد و پرسید: مال کی بود؟ خاموش کنین لطفا!

ثنا آهی کشید. فراموش کرده بود صدایش را قطع کند. گوشی را خاموش کرد. نگاهی به ساعت انداخت. نزدیک سه بود. بالاخره استاد دست از جزوه گفتن برداشت و گفت: خسته نباشید.

انگار خودش هم خسته شده بود. چون با عجله کیفش را برداشت و از کلاس خارج شد. ثنا گوشی را روشن کرد و پیام حامی را باز کرد. فقط دو سه تا شکلک بود. پوزخندی زد و از کلاس بیرون رفت.

در حالی که به طرف خروجی دانشگاه می رفتند، آیدا گفت: بچه ها بریم کافی شاپ؟ میگیم پرنازم بیاد. شیرین می گفت بلده فال قهوه بگیره. خیلی راست گفته.

ثنا گفت: نه من می خوام برم. کار دارم.

_: مرموز شدی ثنا!

مریم گفت: ولی من میام کافی شاپ.

_: می خواستم ثنا از این حال و هوا بیاد بیرون. نگاش کن داره میمیره.

ثنا خندید و گفت: من خیلیم خوبم.

گوشی اش را درآورد و شماره ی حامی را گرفت.

مریم گفت: ولی راست میگه رنگت پریده. بیا بریم. خوش می گذره. زیاد طول نمی کشه.

آیدا پرسید: حالا به کی زنگ می زنی؟

_: به آقای مشعوف!

آیدا غش غش خندید و گفت: نه بابا! فکر کردم داری به پسرعمه ی من زنگ می زنی.

یک نفر از آن طرف خط پرسید: الو؟

ثنا اخمی کرد و فکر کرد این صدا آشناست ولی حامی نیست!

آیدا دست گرفت و با خنده پرسید: چی شد ثنا؟ آقای مشعوف ریجکت فرمودن؟

صدای آن طرف خط گفت: ثنا حامی پشت فرمونه.

سروصدا زیاد بود. صدا خوب نمی آمد. آیدا هم شوخی می کرد و ثنا کلافه پرسید: هادی تویی؟

مشتی به شانه ی آیدا کوبید و کمی دور شد تا بهتر بشنود. صدای آن طرف هم گفت: دست شما درد نکنه ثنا خانم. آدم فروش! بچه ها ساکت. الان تصادف می کنیم هممون می میریم ها! سما سها رو بگیر.

ثنا خندید و گفت: سهیل به خدا صدا نمیاد. کجایین شما؟

_: تو ماشین.

_: نه بابا اینو که فهمیدم. سهیل؟

مریم خندید و گفت: بفرما آیدا خانم. داره با برادرش حرف می زنه.

همان موقع ماشین بابا جلوی پایشان توقف کرد. حامی کمربندش را باز کرد. گوشی اش را از سهیل گرفت و پیاده شد. سرش را توی ماشین خم کرد و گفت: به خاطر خدا تکون نخورین. چشم الان آب می خرم. یه کم جمعتر بشینین ثنام جا بشه. چی شده شکلات؟ ای خداااا...

در جلوی ثنا باز شد و سهیل، سها را پایین گذاشت. ثنا با خنده پرسید: اینجا چه خبره؟

حامی در حالی که از جلویش رد میشد، گفت: بار آخریه که همچو ایثاری می کنم.

آیدا با دهان باز پرسید: پس اون شایعه ها راسته ثنا؟

مریم خندید و گفت: اینا چقدر بامزه ان!

در ماشین باز شد و سما بیرون پرید. به دنبال او سهیل هم پیاده شد و گفت: سما کجا میری؟

هادی و هاشم هم پیاده شدند. سها مانتوی ثنا را کشید و پرسید: دسشویی کجاست؟

سما دستش را از دست سهیل بیرون کشید و گفت: ولم کن گم نمیشم. می خوام با سها برم.

سهیل آهی کشید و پرسید: مگه تو رستوران نرفتی؟

_: نخیر اونجا فقط دستامو شستم.

_: ای خدا.

سها با بغض به ثنا نگاه کرد. ثنا ابرویی بالا انداخت و پرسید: به نظرتون می تونم اینا رو ببرم تو دانشگاه؟

سما گفت: من خیلی دوست دارم دانشگاهتونو ببینم.

ثنا خندید و گفت: نه بابا!

مریم گفت: حالا چکار کنیم؟

حامی با یک بطری آب معدنی و چند لیوان یک بار مصرف برگشت و گفت: اِه! شما که هنوز اینجایین! ثنا یه فکری بکن تو رو خدا! اینو که نمی تونم ببرم تو مردونه.

ثنا با خنده گفت: آخه مگه می تونم اینا رو ببرم تو دانشگاه؟

حامی آهی کشید و گفت: من با نگهبان حرف می زنم. بیاین بریم.

سها داشت اشک می ریخت و حامی چانه می زد تا نگهبان راضی شد. ثنا هم در حال دو آنها را به سرویسهای بهداشتی رساند و وقتی بالاخره خسته ولی راضی بیرون آمدند، آیدا خندان جلو آمد و گفت: ثنا قیافت دیدنیه! صد سال بود اینقدر نخندیده بودم!

مریم هم با خنده گفت: ببخشید ها! ولی راست میگه. خیلی بامزه بود. مامان بودن بهت میاد.

ثنا نگاهی به خواهرهایش انداخت و گفت: خواهر بودن بیشتر بهم میاد. بریم بچه ها. الان نگهبان صداش در میاد.

وقتی برگشتند، حامی هنوز داشت از نگهبان عذرخواهی می کرد و قول میداد تکرار نشود.

آیدا گفت: ثنا بیاین ما رو هم برسونین. دلت میاد سوار ماشین بشی، بعد رفیق شفیقت منتظر اتوبوس وایسه؟ نه دلت میاد؟

ثنا شانه ای بالا انداخت و گفت: اگه رو سقف می شینی سوار شو.

در عقب را باز کرد و گفت: سها تو وایسا من سوار شم، بعد بشین رو پای من. سهیل یه کم برو اونورتر. اه سهیل لوس نشو.

حامی گفت: سوار شین بابا. پلیس ببینه دو تا سرنشین جلو دارم گیر میده ها. ثنا می خوای تو بشین جلو، سها رو بگیر رو پات. کمربندم ببند. بهتر از اینه که هادی و هاشم باشن.

سهیل با غیظ گفت: نه بابا! دیگه چی؟

حامی دستهایش را بالا برد و گفت: من تسلیم. منظوری نداشتم. فقط...

سهیل گفت: خیلی خب. ثنا عقب میشینه. من میام جلو. هرچی باشه هیکلم از هادی گنده تره. هادی و هاشم و سما و ثنا عقب باشن. سهام که میشینه رو پای ثنا.

حامی سری تکان داد و گفت: هرچی شما بفرمایین.

هادی خندید و گفت: خوب خرت میره آقا سهیل! دستی به سر ما هم بکش.

حامی به تندی گفت: بشین سرجات بچه.

آیدا از این نمایش از خنده کبود شده بود. در حالی که به زحمت نفس تازه می کرد، بریده بریده گفت: بشینین دیگه. آبرو برای رفیقمون نموند.

مریم دستش را گرفت و گفت: بیا بریم. وایسادی چی رو نگاه می کنی؟ بالاخره راه میفتن.

_: نه بذار تا آخرشو ببینم.

حامی به موهایش چنگ زد و گفت: سوار میشین یا نه؟ شدیم مضحکه ی مردم.

آیدا با خنده گفت: من غلط بکنم به شما بخندم آقای مشعوف.

_: فعلاً که غلط یا درست دارین می خندین. سما جلو جات نمیشه. بشین عقب. نخیر. نمیشه رو پای سهیل باشی. بشین سرجات تا عصبانی نشدم. هادی درو ببند. ثنا خواهش می کنم. زودتر...

بالاخره همه سوار شدند. ثنا سها را روی پایش نگه داشت و آیدا در را بست. با تکان دادن دست از هم خداحافظی کردند و حامی راه افتاد.

ثنا غرید: یه جو آبرو تو دانشگاه داشتیم ها!

حامی گفت: بیا و خوبی کن. گفتم حالا که ماشین داریم، دنبال تو هم بیاییم.

سهیل گفت: من که گفتم نمی خواد. خودش با اتوبوس میومد. مثل هرروز.

سها در حالی که سرپا ایستاده بود، گفت: من می خوام برم جلو.

حامی نفس عمیقی کشید و بعد قاطعانه گفت: شکلات میشینی رو پای ثنا، جیکم نمی زنی. من دیـــــــــگه اعصاب ندارم عزیزم!

ثنا سها را در آغوش فشرد و گفت: دختر به این خوبی! چرا دعواش می کنی؟ مگه تقصیر خودش بود؟

حامی گفت: ثنا جان...

سهیل پرسید: چی چی جان؟

حامی آهی کشید و گفت: ثنا خانم همراه ما که نبودی که قضاوت می کنی عزیزم.

سهیل دوباره پرسید: چی چی؟

حامی نگاهی به او انداخت و گفت: جناب خوش غیرت این عزیزم اون عزیزم نیست. کوتاه بیا جانم.

_: بعد این جانم کدومشونه؟

هادی غش غش خندید و گفت: خوشم اومد سهیل.

حامی در حالی که به شدت اعصابش را کنترل می کرد، باز آه بلندی کشید و گفت: خواهر و برادر دست به دست هم دادین آبروی چندین و چند ساله ی ما رو نابود کنین. بسیار خب. بفرمایین!

سهیل پوزخندی زد و گفت: جرأت داری اعتراض کن.

_: تو هم یکی به نعل می زنی یکی به میخ دیگه! از اون ور زیر آبمونو می زنی از این ور هوامو داری؟ دستت درد نکنه. هرچه از دوست رسد نیکوست بالاخره.

سما نالید: پس کی می رسیم سینما؟ من خسته شدم.

سهیل گفت: تکیه بده یه چرت بزن. هنوز خیلی مونده.

_: مگه این هاشم گنده بک میذاره؟

_: سرتو بذار رو شونه ی ثنا.

ثنا خندید و گفت: سهیل حالا من آدم فروشم یا تو؟ بیا سما جون. سها که داره خواب میره. تو هم سرتو بذار رو این شونم.

حامی پرسید: دیگه شونه نداری؟

سهیل به تندی گفت: نه آقاجان. همین دو تا بود تموم شد. برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.

حامی خندید و گفت: واسه خودم که نمیگم. اون عقب هنوز دو تا داداش دیگه هم داره.

سهیل با اخم نگاهی به عقب انداخت. بعد آهی کشید و گفت: به هرحال داداش اصلیش منم.

حامی گفت: ما بهش می گیم تنی.

_: من این حرفا حالیم نیست.

_: خیلی خب رفیق. کوتاه بیا. همونی که تو میگی.

بالاخره به سینما رسیدند. جای پارک و بلیت خریدن و وارد سینما شدن و خوراکی خریدن و بالاخره توی تاریکی روی صندلیها جا گرفتن و با سهیل کنار آمدن خودش مسائلی داشت خارج از این مقاله!

سها که هنوز خوابش می آمد، پیش حامی رفت تا بخوابد. سما هم کنار سهیل نشسته بود و درباره ی هرچیزی که توی تاریکی می توانست تشخیص بدهد، سؤال می کرد. هادی و هاشم سر موضوعی بحثشان شده بود و چون جرأت نداشتند جلوی حامی سروصدا کنند، همدیگر را با مشت و لگد نوازش می کردند. ثنا هم سعی می کرد کنار بکشد تا از داستان مستفیض نشود. در این بین دو ساعت به سختی گذشت و ثنا حتی نمی دانست اسم فیلمی که آمده بودند، چه بود!

وقتی بیرون آمدند، سها هنوز در آغو*ش حامی خواب بود. هاشم گفت: بریم بستنی بخوریم!

حامی گفت: نترکی بچه! از ظهر تا حالا یکسره داری می خوری!

سما گفت: خان داداش، خواهششش می کنم.

_: نمیشه. مامان زنگ زد گفت بریم برای سها کاپشن بخریم. کاپشنش نازکه.

هاشم گفت: آخه مگه تا کی اینجاییم؟ داریم میریم دیگه. کاپشن می خواد چکار؟ تازه خوابه. بذاریمش خونه بریم بستنی بخوریم.

_: نمیشه. ثریاخانم مهمون داره و تا شب نمیریم خونه. میریم کاپشن می خریم و بعدش یه فکری برات می کنم.

سهیل گفت: من که حوصلم سررفته. با سما میریم خونه.

_: سهیل جان، شما صاحب اختیاری؛ ولی سما دست من امانته و تا شب نباید بره خونه.

سما با ناراحتی گفت: من که سر و صدا نمی کنم.

ثنا گفت: بچه ها خسته شدن. من واسطه میشم. عیبی نداره. بریم خونه.

حامی گفت: تو و سهیل اگه خسته این می رسونمتون. ولی بچه ها نه. سما شهربازی چطوره؟ یه جایی رو سراغ دارم عالی! فقط نشونیشو باید زنگ بزنم بپرسم.

ثنا نگاهی به حامی انداخت. واقعاً خسته بود. دلش نیامد او را تنها بگذارد. گفت: من نشونی رو بلدم. سوار شین.

_: اول باید کاپشن بخریم. لباس بچه هم سراغ داری؟

_: خوب و بدشو نمی دونم. ولی چند جا رو دیدم. بیاین بریم.

 

چند ساعت بازی و جیغ کشیدن و سر و صدا توی مجموعه ی سرپوشیده حسابی خسته شان کرده بود. بالاخره آخر شب به خانه رسیدند. بچه ها دیگر نای حرف زدن نداشتند. همگی به رختخواب رفتند و بیهوش شدند.