X
تبلیغات
رایتل

راز نگاه (10)

شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 04:27 ب.ظ
سلام سلاممممم
ببخشین دیر شد. هیجان زده شدم یه کم بیشتر نوشتم امیدوارم لذت ببرین

حامی سری به تایید تکان داد. برگشت. چمدانهای بچه ها را از توی صندوق پایین گذاشت و ماشین بابا را کنار کوچه پارک کرد.

ثنا جعبه ی شیرینی را به مرضیه داد و خودش چمدان کوچکی را برداشت. سها با شادی گفت: اون چمدون منه!

ثنا با لبخند گفت: خوش به حالت! چه خوشگله!

سها با شوق خندید و به دنبال بقیه وارد اتاق شد. ثنا چمدان را توی راهرو گذاشت و برگشت. حامی بقیه ی چمدانها را آورد و همه را کنار راهرو چید. بعد هم به حیاط برگشت و گفت: اینم از این. خب... چی شد که طلسم شکست؟

_: خاله جان وساطت کرد.

حامی سری تکان داد و گفت: چه خوب.

ثنا به دیوار تکیه زد و به نِی نِی آبی چشمهای حامی چشم دوخت. حامی لبخندی زد و گفت: خدا رو شکر. برو که صحنه ی احساسی رو از دست ندی.

_: نمی تونم. دل دیدنشو ندارم. خدا کنه مامان دوباره حالش بد نشه.

_: نگران نباش. مامان مواظبشه.

صدای گریه و همهمه ی جمع می آمد. ثنا با ناراحتی به راهرو نگاه کرد. حامی به آرامی گفت: برو تو.

_: تو نمیای؟

_: میام. ولی یه روز دیگه. این هیجان برای امروز مامانت کافیه. بذار یواش یواش عادت کنه.

ثنا لب برچید و نگاهش کرد. حامی خندید و پرسید: بد میگم؟

_: نه. ولی کاش دوستت داشت.

_: اون وقت دعواتون میشد!

ثنا با دلخوری خندید و نالید: حامی...

_: جانم؟ برو تو. برو دیگه هزار تا کار دارم!

حرف که میزد می خندید. گوشه ی چشمانش چینهای کوچکی می خورد و دل ثنا لابلای آنها گم میشد. دست به دیوار کشید. دلش نمی خواست برود.

در خانه هنوز باز بود. سهیل اخم آلود وارد شد و با دیدن حامی بیشتر چهره درهم کشید. حامی ملایم و متبسم سلام کرد. ثنا هم با کمی ناراحتی سلام کرد. سهیل اما جلو آمد و بدون این که به حامی نگاه کند، رو به ثنا با عصبانیت غرید: این اینجا چکار می کنه؟ مامان رو سکته دادی کم بود، حالا می خوای بکشیش؟!

ثنا به صورتش چنگ زد، اینقدر جا خورده بود که جوابی نداشت. حامی دست روی بازوی سهیل گذاشت و گفت: میشه لطف کنی با خودم صحبت کنی؟

سهیل با نفرت به او نگاه کرد و گفت: میشه گم شی بری بیرون؟

ثنا دست روی دهانش گذاشت و با ناراحتی گفت: سهیل!

_: سهیل و کوفت! سهیل و درد... برای چی گذاشتی بیاد تو؟

حامی گفت: ثنا برو تو.

ثنا با بغض التماس کرد: دعوا نکنین.

حامی خنده اش گرفت. اما به سرعت آن را جمع کرد و با لحن اطمینان بخشی گفت: زد و خورد نداره. قول میدم.

سهیل با نفرت گفت: همه چی به هیکل نیست گنده بک. منم بلدم حالتو بگیرم.

حامی با آرامش گفت: همین الانم حالمو گرفتی. خیالت راحت باشه.

ثنا با غصه و تردید ایستاده بود و نگاه می کرد. حامی دوباره نگاهش کرد و زمزمه کرد: برو تو.

سهیل دندانهایش را بهم سایید و گفت: آره گمشو برو. وایسادی چی رو نگاه می کنی؟ خوشت میاد داداشت ریزه میزه اس کم آورده؟ ولی هر دو تون به همین خیال باشین. مرد نیستم اگه حالتونو نگیرم.

حامی بدون این که ذره ای عصبانیت در لحنش گفت: همین حالا هم حالمونو گرفتی. دیگه چی رو می خوای ثابت کنی؟ مگه خواهرت چکار کرده که اینقدر اذیتش می کنی؟ اون نگفت من بیام اینجا. حاجی گفته، الانم دارم میرم. ضمن این که بازم خواهش می کنم وقتی از من عصبانی هستی سر خواهرت خالی نکن. نشونی و شماره تلفن میدم با خودم صحبت کن.

سهیل ادایش را درآورد و با تمسخر گفت: نشونی و شماره تلفن میدم.

حامی سر شانه اش زد و گفت: آرام باش مرد کوچک.

بعد سری برای ثنا که هنوز توی درگاه ایستاده بود، خم کرد و گفت: خداحافظ.

ثنا با بغض نگاهش کرد. صدایش بالا نمی آمد که جواب بدهد. سهیل با عصبانیت او را کنار زد و وارد شد. ولی قدمی تو نگذاشته بود که متحیر ایستاد و پرسید: اینا چیه؟

ثنا نگاهی به چمدانهای کنار راهرو انداخت و گفت: مال بچه های بابا ومرضیه ان. تو رو جون مامان سروصدا راه ننداز. مامان خودش دعوتشون کرده. می خواد آشتی کنه.

سهیل با حرص گفت: یعنی که چی میخواد آشتی کنه؟

خواست به طرف اتاق بدود، که ثنا راه را بر او بست و ملتمسانه گفت: سهیل خواهش می کنم. برو بیرون. وقتی آروم شدی برگرد. مامان الان حال خوبی نداره. همه چی رو خراب نکن. هیجان براش بده. خواهش می کنم. به خاطر مامان.

سهیل با حرص دندانهایش را بهم سایید. نفس نفس میزد. اما بعد از چند لحظه بالاخره گفت: باشه میرم. هروقت گورشونو گم کردن به من زنگ بزن.

بعد با ناراحتی به چمدانها نگاه کرد و گفت: اگرچه... ظاهراً اومدن لنگر بندازن.

_: خواهش می کنم سهیل. برو.

_: کجا برم؟ دیگه کجا می تونم بمونم؟ چقدر واسه این و اون گردن کج کنم که آقا خونمون آشوبه، میشه امشب خونتون بمونم؟ ثنا دیگه روم نمیشه.

_: شب برگرد. الان برو. بهت زنگ می زنم.

سهیل سری تکان داد و بیرون رفت. خواست در را بهم بکوبد که ثنا در را گرفت و اجازه نداد. ولی در حیاط را بهم کوبید و بیرون رفت. ثنا گوشیش را درآورد و به سرعت شماره ی حامی را گرفت. توی حیاط رفت و کمی صبر کرد تا حامی جواب داد: جانم ثنا؟

_: حامی... من... من خیلی معذرت می خوام.

_: برای چی؟

_: سهیل...

_: هیچوقت به خاطر اشتباه دیگرون عذرخواهی نکن. ضمناً من از سهیل دلخوری ای ندارم. اونم حق داره.

_: آره... ولی...

_: غصه نخور عزیز من. درست میشه. کی فکرشو می کرد تا اینجاش اینجوری بشه؟

_: می دونم. ولی الان یه خواهش دارم.

_: شما امر بفرمایین.

_: سهیل الان رفت بیرون. حالشم خوب نیست. می ترسم یه کاری دست خودش بده. میگه دیگه روم نمیشه برم خونه ی دوستام...

_: پیداش می کنم. یه دونه ی مهمون می تونم ببرم خونه. خیالت راحت. تا هروقت بگی نگهش میدارم. فقط شمارشو اس ام اس کن برام.

_: فکر می کنی باهات میاد؟ می تونی راضیش کنی؟

_: بذار مثل دو تا مرد باهم حرف بزنیم. این شیوه همیشه جواب میده. بالاخره خودمم همین چند وقت پیش نوجوان بودم.

خندید. با صدای خنده اش دل ثنا ضعف رفت. چند لحظه سکوت کرد و بعد به سختی گفت: حامی... نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم.

_: من می دونم. ولی باشه به موقعش.

_: منظورت چیه؟

حامی با شیطنت خندید و گفت: عجله نکن. شماره رو اس ام اس کن که زودتر پیداش کنم. فعلاً خداحافظ.

ثنا نفس عمیقی کشید و آرام گفت: خداحافظ.

قطع کرد، بعد شماره ی سهیل را نوشت و ارسال کرد. نفس عمیقی کشید. حالا وقتش بود که وارد اتاق بشود. امیدوارم بود بتواند تحمل کند و عکس العمل عجیبی بروز ندهد.

طول راهرو را طی کرد و در آستانه ی در هال ایستاد. سها کوچولو روی تخت کنار مامان نشسته بود و سما روی مبل یک نفره به زور کنار مرضیه جا گرفته بود. پسرها هم سر بزیر و آرام گوشه ای نشسته بودند. ثنا دلش برایشان سوخت. حتماً آنها هم دلتنگ مادرشان بودند ولی رویشان نمیشد خودشان را لوس کنند، آن هم توی جمع!

بابا لبخندی زد و گفت: چرا نمیای تو باباجون؟

ثنا به زور لبخندی زد و گفت: ممنون.

مهمانها کم کم از جایشان بر می خاستند. خاله جان هنوز مشغول نصیحت و سفارش بود. ولی بالاخره او هم خداحافظی کرد و به همراه بقیه از در بیرون رفت. مادربزرگ هم که حسابی خسته شده بود، همراه زن دایی رفت.

ثنا بعد از بدرقه ی مهمانها به اتاق برگشت. لبخندی به جمع زد و رو به سما و سها پرسید: خب دخترا می خواین وسایلتونو بیارین تو اتاق من؟

بابا با مهر گفت: پسرام می تونن با سهیل هم اتاق بشن. پاشین بچه ها. چمدونا رو بیارین. اتاق سهیل این یکیه.

ثنا در اتاقش را باز کرد و گفت: بفرمایید.

بعد در اتاق سهیل را هم باز کرد. انتظار داشت مثل همیشه بهم ریخته باشد، اما مرضیه تمیز و مرتبش کرده بود. سهیل هم از ترس عصبی شدن مامان تمام دلخوری اش را با غر و لند و خط و نشان کشیدن سر مرضیه و ثنا خالی کرده بود.

ثنا چند لحظه به اتاق خالی نگاه کرد و بعد به هال برگشت. چند تا از بشقابها را جمع کرد. همان طور که به آشپزخانه می رفت، گوشی اش را درآورد و آخرین شماره را دوباره گرفت. حامی در حالی که می خندید گوشی را برداشت. صدای خنده ی جمع هم می آمد. یک نفر داد زد: خیلی دوسِت دارم.

حامی با خنده گفت: ای بمیری. جانم سلام.

ثنا با نگرانی گفت: سلام.

بشقابها را روی میز گذاشت و مشغول خالی کردن پوست میوه ها توی سطل شد. هادی با قیافه ی دلخور به آشپزخانه آمد. بقیه ی بشقابها را آورده بود. به دنبال او هاشم آمد و ظرف میوه را روی میز گذاشت. چقدر قیافه هایشان شیرین بود. ثنا احساس می کرد صد سال است که آنها را می شناسد.

حامی گفت: بفرمایید. الو؟

ثنا مکثی کرد. پسرها بیرون رفتند. پرسید: خوبی؟ سهیل رو پیدا کردی؟

_: متشکرم. من خوبم. شما چطورین؟

_: مسخره نکن تو رو خدا!

مرضیه با ظرف خالی شیرینی به آشپزخانه آمد. به دنبال او بابا هم آمد و با سرخوشی گفت: شما چرا مرضیه خانم؟ بشین بچه ها جمع می کنن.

مرضیه خندید و با لوندی گفت: از خودشم مایه نمی ذاره!

ثنا کلافه به آنها نگاه کرد. حامی گفت: خوبه. نگران نباش. تو خوبی؟ همه چی روبراهه؟

ثنا به سرعت گفت: ممنون. متشکرم. خداحافظ.

بدون این که منتظر جواب حامی بشود، قطع کرد.

دسته ی بشقابها را زیر شیر آب گذاشت. مرضیه گفت: ثنا جون تو خسته ای برو.

بابا گفت: آره بابا جون. برو. ببین بچه ها برای خوابشون چی لازم دارن. بگو پسرا رختخوابا رو بیارن بیرون.

ثنا چند لحظه نگاهشان کرد. از نگاه هردویشان عشق و دلتنگی می بارید. ثنا سر بزیر انداخت و آرام از آشپزخانه بیرون آمد. دلش برای مامان می سوخت. اما با دیدن مامان لبخندی بر لبش نشست. سها جلوی تخت مامان ایستاده بود و داشت شعری را که در مهدکودک یاد گرفته بود، دکلمه می کرد. مامان هم با مهربانی چشم به او دوخته بود. سما کناری ایستاده بود و هر کلمه ای را که سها فراموش می کرد، به او یادآوری می کرد.

هادی و هاشم هم مشغول بازی با یک پی اس پی بودند. دو تایی سرهایشان را روی صفحه ی کوچک خم کرده بودند و کاری به اطراف نداشتند.

دکلمه ی سها تمام شد. مامان برایش دست زد. ثنا هم همینطور.

گوشی اش زنگ زد. حامی بود. همانطور که به اتاقش می رفت به صفحه ی آن چشم دوخت. بالاخره در حالی که در را می بست، کمی دلخور گفت: سلام. بفرمایید.

حامی با خوشرویی گفت: علیک سلام. معذرت می خوام نمی تونستم تو جمع راحت حرف بزنم.

_: اشکالی نداره. منم همینطور. دو تا پرنده ی عاشق امدن تو آشپزخونه و بعدم یه جورایی انگار من مزاحمشون بودم.

حامی غش غش خندید و کشیده گفت: حرصصصص نخوووور.

_: آره بخند. کنار گود وایسادی میگی لنگش کن. من نمی تونم.

حامی کمی جدی شد و پرسید: من وسط گودم خانم. نمی بینی؟ داداشت خوب خوبه. الان تو تخت من خوابیده. درسته که با عالم و آدم قهره و از سر شب گوشی تو گوششه و معلوم نیست این فایل آهنگاش کی ته می کشه، ولی حالش خوبه. منم به بهانه ی پنیر خریدن امدم بیرون. خدا کنه یادم نره. بچه ها دستم میندازن.

_: با تو هم قهره؟

_: با من که بیشتر از همه قهره. ولی مجبور شد بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کنه. همه چی خوبه. نگران نباش. به پرنده های عاشقم گیر نده. اینا همیشه بدجوری دلتنگن. این سفرای بابات بدجوری رو اعصابه.

_: چه جوری تحمل می کنی حامی؟ بچه بودی غصه نمی خوردی؟

_: وضعیت من با الان تو خیلی فرق می کرد. خیلی!

_: هیچکس از ناپدری یا نامادری خوشش نمیاد.

_: ثنا من هفت سالم بود که پدرمو از دست دادم. دلم به محبتای حاجی خوش بود. از وقتی که چشم باز کردم تو خونمون رفت و آمد داشت و بهمون می رسید.

بعد با خنده اضافه کرد: البته دروغ چرا خیلی به دخترش حسودیم میشد.

ثنا روی تختش نشست و لبخندی زد. حامی ادامه داد: تقریباً همونقدر که عاشق عکست بودم و دلم می خواست ببینمت، همونقدرم ازت بدم میومد و دلم می خواست حاجی مال خودم باشه.

_: فعلاً که حاجی نه مال منه نه مال تو.

_: عادت می کنی...

_: امیدوارم. برم دیگه جای خواب بچه ها رو آماده کنم. کاری نداری؟

_: نه. فقط خواهش می کنم آروم باش و سخت نگیر. فقط دو روز اونجان. مامانتم که خوب بشه، هرکسی میره سی خودش و همه چی عادی میشه.

ثنا آهی کشید و گفت: باشه. متشکرم. راستی یادت نره پنیر بخری.

_: اوه مرسی از یادآوری. یادم رفته بود. داشتم برمی گشتم.

ثنا خندید و گفت: برای منم چیپس بخر.

_: باشه. میارم برات.

_: نه بابا شوخی کردم. این همه راه کجا بیای؟

_: واسه تو که نمیام. میام یه کمی سها رو بچلونم. بعد عمری دیدمش اونم فقط یکی دو ساعت.

_: واقعاً خوردنیه این خواهرت.

_: خواهر من؟

_: من هنوز نتونستم باور کنم.

_: باشه. چیز دیگه ای نمی خوای؟

_: نه متشکرم.

_: پس می بینمت. فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ.

ثنا رختخوابهای بچه ها را آماده کرد. سها کوچولو بلوز شلوار خواب خرسی کودکانه اش را پوشیده بود که زنگ در به صدا در آمد. بابا جواب داد. بعد خندید و گفت: شکلات بابا احضار شدی دم در.

مامان با تعجب پرسید: کیه؟

بابا کمی جوابش را مزه مزه کرد و بعد آرام گفت: حامی می خواد سها رو ببینه. بگم بیاد تو؟

مرضیه در حالی که با عجله کاپشن سها را تنش می کرد، گفت: نه نمی خواد. سها میره دم در.

بابا گفت: بیرون خیلی سرده.

ثنا با نگرانی به مامان نگاه کرد. بابا دوباره گفت: میگم بیاد تو راهرو. بعد گوشی آیفون را برداشت و گفت: حامی بیا تو. بیرون سرده. بچه سرما می خوره.

مامان سر به زیر انداخت و جوابی نداد. دیگر نمی توانست چیزی بگوید.

تا حامی وارد شد همه ی بچه ها توی راهرو دویدند. همگی از سر و کولش بالا می رفتند. صدای هیاهوی شادشان خانه را پر کرده بود.

مرضیه به راهرو رفت و با ایما و اشاره به حامی فهماند داخل نرود. حامی لبخندی زد و در حالی که بین دست و پای بچه ها تقلا می کرد، گفت: نگران نباش. نمیام.

سها جیغ زد: حامی چی داری تو کیسه ات؟

هاشم گفت: صداش که خوبه.

سما گفت: به نظرم چیپسه. بده ببینم. اومممم ماست موسیرم هست.

سها داد زد: من پاستیل می خوامممم.

حامی با صدایی که می کوشید هم بگوش بچه ها برسد و هم خیلی بلند نباشد، گفت: هیششش. پاستیلم هست. مگه میشه یادم بره شکلات خانم؟ هادی... اذیت نکن. ثریا خانم مریضه. خواهش می کنم. سماجون ، اون شکلات مال ثریاخانمه. برش دار که خرد نشه.

سما شکلات را برداشت و هاشم گفت: به شکلااااات!

حامی گفت: هاشم این یکی تلخه مال ثریاخانمه. برای شما شیرین خریدم.

ثنا شال سفید بزرگی به سر کرد و به آرامی توی راهرو خزید. سر و صدای بچه ها خیلی شاد بود. دلش می خواست از نزدیک ببیند. با دیدنشان لبخندی بر لبش نشست. از همانجا نگاهی به مامان انداخت. مامان آهی کشید. با وجود این که حامی سعی کرده بود یواش حرف بزند، ولی صدایش را شنیده بود. با لحنی که انگار جز تسلیم چاره ای ندارد، گفت: ثنا چرا تعارفش نمی کنی بیاد تو؟ البته قبلش یه روسری به من بده.

ثنا خندید. بابا جلو رفت و با محبت شانه اش را نوازش کرد. ثنا با روسری برگشت. بابا گفت: مجبور نیستی ثریا. نیومده که بمونه. الان میره.

_: نه بگو بیاد تو. می خوایم شام بخوریم. ثنا سهیل کجاست؟

ثنا که بین احساسات متناقضش گرفتار شده بود، با تردید گفت: سهیل... الان بهش زنگ می زنم.

مامان با لبخند بی رمقی گفت: آب آبگوشتم زیاد کن به همه برسه.

بابا با شوق گفت: نمی خواد چیزی درست کنی باباجون. از بیرون سفارش میدم.

بعد با سرخوشی خم شد و گونه ی ثریا را بو*سید.

ثنا از خوشحالی بغض کرده بود، در حالی که به طرف در میرفت، گفت: بابا من هنوز تو اتاقم ها!

از قاب در راهرو گذشت. قلبش گنجایش این همه شادی را نداشت. برای فرار از آن همه هیجان، شیطنتش باز گل کرد و گفت: می خواین یه کم دیگه همه رو تو راهرو نگه دارم؟

ثریا لب به دندان گزید و گفت: خجالت بکش. بگو بیان تو.

حامی یک دستش روی دستگیره ی در بود و دست دیگرش را سما و سها می کشیدند. مرضیه هم سعی داشت که آنها را راضی کند که حامی باید برود.

ثنا جلو رفت. مرضیه گفت: ثناجون تو یه چیزی بگو.

حامی خندید و گفت: سلام. نگران نباش دارم میرم.

_: سلام. نه خواهش می کنم. کجا بری؟ شام در خدمتتون باشیم.

هادی و هاشم باهم داد زدند: هورااااااااااا!

حامی با عکس العملی سریع دستش را از دست خواهرهایش آزاد کرد و روی دهان پسرها را محکم گرفت. با اخم زمزمه کرد: چند بار بگم تو این خونه مریض هست ساکت باشین. زبون آدم حالیتون نمیشه؟ بچه که نیستین.

حتی سما و سها هم که تنبیه نشده بودند، از ترس رنگشان پرید.

بابا به راهرو آمد و گفت: چکار می کنین؟ چرا نمیاین تو؟

حامی گفت: من دیگه مزاحم نمیشم. ضمناً سهیل خونه ی منه. شب می مونه. نگرانش نباشین.

_: چرا خونه ی تو؟ بیا سوئیچ بگیر برو بیارش. شامم سفارش میدم برگشتنی از رستوران تحویل بگیر. نشونی رو سهیل میدونه.

_: ولی آخه...

_: ولی و اما نداره. ثریا خانم خودش گفت. میگی نه بیا از خودش بپرس. بیا. از چی می ترسی؟

سها دستش را کشید و گفت: بیاااااا. ببین ثریا خانم چقدر مهربونه.

حامی با تردید قدمی جلو گذاشت و کفشهایش را درآورد. سما جعبه شکلات کادویی را به طرفش گرفت و گفت: می خوای اینو خودت بدی؟

حامی جعبه را گرفت و زمزمه کرد: باشه.

قدمی پیش گذاشت. مرضیه با شوق به قد و بالای او چشم دوخت. حاجی دست توی پشت او گذاشت و او را به داخل اتاق هدایت کرد. ثریا خانم توی تختش نشسته بود و به بالشهایش تکیه کرده بود. حامی با خجالت وارد شد و سلام کرد.

ثریا خانم در حالی که می کوشید احساساتش را مهار کند، زیر لب جواب سلامش را داد. حامی جلو رفت و آرام جعبه شکلات را کنار تخت گذاشت و زمزمه کرد: ناقابله.

ثریا خانم آرام گفت: لطف کردی. من... من.. شکلات تلخ دوست دارم.

حامی سری به تایید تکان داد و گفت: از حاجی شنیده بودم...

جو اتاق خیلی سنگین بود. ثنا احساس کرد باید حرفی بزند. به زحمت گفت: مامان... سهیل خونه ی حامیه.

حامی به سرعت گفت: بله الان میرم دنبالش.

ثریاخانم با تردید پرسید: شما باهم دوستین؟

حامی مکثی کرد. انگار دنبال جواب مناسبی میگشت. بالاخره گفت: من سهیل رو دوست دارم.

حاجی در حالی که با تلفن بیسیم با رستوران صحبت می کرد، کلید ماشین را به حامی داد. حامی کلید را گرفت و به ثریا خانم گفت: با اجازه.

_: خواهش می کنم.

حامی به طرف در رفت و در حالی که لپ سها را می کشید، گفت: فعلاً خداحافظ همگی.

به دستور مرضیه بچه ها مشغول سفره پهن کردن شدند. ثنا هم که انگار مهمان بود. به هرچه که دست میزد، پسرها از دستش می گرفتند. گویا بازهم مرضیه سفارش کرده بود که مواظب باشند که ایجاد مزاحمت نکنند.

ثریا مثل یک ملکه بر تخت تکیه زده بود. حاجی هم که حسابی به شوق آمده بود کنارش نشسته بود و حرف می زد. مرضیه داروهایش را آورد و دوباره به آشپزخانه رفت. ثریا رو به ثنا گفت: مادرجون برو کمک مرضیه. خسته شد.

ثنا شانه ای بالا انداخت و در حالی که به طرف آشپزخانه می رفت، غرغر کنان گفت: خودش نمی ذاره.

مرضیه مشغول آماده کردن وسایل سالاد بود. ثنا پیش رفت و در حالی که کارد را ازتوی ظرف شسته ها برمی داشت، گفت: من سالاد درست می کنم.

_: نه عزیزم تو...

_: من خوبم. خسته هم نیستم. شما بفرمایید.

به زور او را از آشپزخانه بیرون کرد و مشغول خرد کردن سالاد شد. هرکدام از بچه ها که رد می شدند، دستبردی به سبزیجات خرد شده می زدند. ثنا هم می خندید. تا به حال هیچوقت جمعشان اینقدر گرم و شلوغ نبود.

داشت سس سالاد را درست می کرد که حامی و سهیل هم رسیدند. سهیل هنوز دلخور و درهم بود. حامی هم با یک دست غذاها را گرفته بود و در دست دیگرش یک دسته گل بود.

جلو رفت. دسته گل را به طرف ثریاخانم گرفت و غذاها را روی میز گذاشت.

ثریاخانم گفت: این چه کاریه؟ چند بار کادو میاری؟

حامی در حالی که پشت به او داشت غذاها را از توی کیسه بیرون می آورد، گفت: چیز قابل داری نبود.

ثنا جلو رفت. دسته گل را گرفت و برد تا توی گلدان بگذارد. هادی در حالی که همچنان مشغول ناخنک زدن بود، پرسید: سالاد رو ببرم؟

ثنا گلدان را زیر شیر آب گرفت و گفت: ببر.

_: یه اعترافی بکنم؟

ثنا با تعجب نگاهش کرد و گفت: بگو.

_: من هیچوقت دلم نمی خواست ببینمت. همش فکر می کردم از این دخترای گند دماغ از خودراضی هستی. ولی تو خواهر بزرگه ی خوبی هستی.

بعد بدون این که منتظر عکس العمل ثنا بماند، ظرف سالاد را برداشت و بیرون رفت.

ثنا ناباورانه به جای خالی اش چشم دوخت و نفس نفس زنان خنده ی کوتاهی کرد. سهیل اخم آلود وارد آشپزخانه شد و پرسید: چیه؟ بلیتت برنده شده واسه خودت هرهر می خندی؟

ثنا خندید و گفت: می دونی خیلی دوستت دارم سهیل؟

سهیل لیوان آبی برای خودش ریخت و گفت: نه واقعاً سرت خورده به جایی.

_: من خوبم. سعی می کنم که خوب باشم. حتی مامانم داره سعی خودشو می کنه.

_: ها... خیلی بیشتر از اون که گنجایششو داشته باشه. کی حامی رو دعوت کرده؟

_: مامان. بقیه که دعوت نمی کردن.

هادی وارد شد و پرسید: لیوان کجاست؟

سهیل گفت: چه زودم پسرخاله شده!

ثنا غرید: سهیل!

هادی آرام گفت: ببخشید...

بعد برگشت و بیرون رفت.