نمای وبلاگ راز نگاه (9) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راز نگاه (9)

شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 04:37 ب.ظ
سلام سلامممممممم
اووووه چه بادی میاد! هم چند بار برق رفته بود هم نت قطع شده بود. خدا رو شکر بخیر گذشت.
اینم از قسمت بعدی. امیدوارم که لذت ببرین

هنوز خوابش نبرده بود که با صدای زنگ از جا پرید. نگاهی به ساعت انداخت. ده شب بود. کی می توانست باشد؟ سهیل که کلید داشت. شاید هم فراموش کرده بود. اما به این زودی که نمی آمد. خواب آلود بیرون آمد.

مرضیه جواب در را داد و با لبخند گفت: برو بخواب عزیزم. آژانسه. من خواسته بودم.

ثنا یک ابرویش را بالا داد و خواب آلود پرسید: آژانس؟ این وقت شب؟

_: گفته بودم یه کم برام خرید کند. جونم ثریاخانوم؟ آب می خوای؟

ثنا به سرعت گفت: من میارم.

برای مادرش آب آورد. چند لحظه بعد مرضیه با چند کیسه میوه و یک جعبه ی بزرگ شیرینی وارد خانه شد. ثنا با تعجب پرسید: اینا واسه چیه؟

جلو رفت و چند تا از آنها را گرفت. همه را به آشپزخانه بردند. مرضیه گفت: مهمون میاد برای مامانت. امروز کلی خجالت کشیدم. هیچی نبود پذیرایی کنم.

_: من یه کم خرید کردم...

_: کم بود. شیرینی هم نبود.

صدایش را پایین آورد و گفت: به حامی گفتم رفت خرید. نگران نباش. برو بخواب.

ثنا به اتاقش برگشت و دراز کشید. مرضیه مشغول شستن میوه ها و جا دادن شیرینی و مرتب کردن آشپزخانه بود. ثنا با خستگی از جا برخاست و به آشپزخانه رفت.

_: کمک می خواین؟

_: نه عزیزم. برو بخواب. کاری نیست. برو...

_: ولی آخه...

_: ولی و آخه نداره. برو بخواب گلم.

_: مرضیه خانم... شما...

_: به من نگو مرضیه خانم. احساس پیری می کنم. همون خرس گنده مامان صدام می کنه، واسه هفت پشتم بسه. تو بگو مرضیه. اگه خیلی ناراحتی بگو خاله. الانم برو بخواب، فردا باید بری دانشگاه.

ثنا چند لحظه مکث کرد. اما مرضیه شانه اش را گرفت و با مهربانی او را به طرف هال راند. ثنا هم به آرامی تشکر کرد و به اتاقش برگشت. کمی بعد خوابش برد.

صبح روز بعد وقتی بیدار شد، مامان توی تختش نشسته بود و مرضیه داشت به او صبحانه می داد. ثنا توی درگاه اتاقش ایستاد و چند لحظه ناباورانه به این صحنه چشم دوخت. مرضیه با عشق و محبتی وصف ناپذیر آنجا بود. انگار واقعاً داشت از خواهرش پرستاری می کرد.

مرضیه که سنگینی نگاهش را حس کرد، برگشت. لبخندی زد و با شادی گفت: سلام! صبح بخیر.

_: سلام. صبح شمام بخیر. سلام مامان. خوبی امروزی؟

مامان به سختی جوابش را داد و زیر لب گفت: بهترم.

مرضیه گفت: ثناجون چایی آماده است. شیر هم هست. یه کلوچه ی گردویی هم برات گذاشتم.

ثنا با تعجب پرسید: برای من؟ شما می دونستین دوست دارم؟

مرضیه جا خورد. ثنا هم حس کرد که ممکن است مادرش شک کند. با دستپاچگی گفت: آخه خیلی دوست دارم، می دونین؟

_: جدی؟ چه خوب. همینجوری دیشب که گفتم آژانس میوه بخره، چند تا کلوچه هم خرید... یعنی خودم بهش گفتم.

راننده ی آژانس؟! ثنا خنده اش گرفت. به زحمت خنده اش را فرو خورد و گفت: به هر حال متشکرم.

رو گرداند. مرضیه هم گفت: ثریاجون خواهش می کنم. یه لقمه ی دیگه. باید بخوری جون بگیری.

ثنا نگاهی به کلوچه ی گردویی روی میز آشپزخانه انداخت. آن را برداشت و سری تکان داد. حامی از کجا می دانست؟

یک لیوان شیر با کلوچه خورد. بعد هم خداحافظی کرد و بیرون آمد. هنوز وارد دانشگاه نشده بود که آیدا چشمهایش را گرفت. چند دور از دو جهت چرخید و بالاخره راه افتاد. بعد از چند دقیقه ایستاد و پرسید: اگه گفتی کجایی؟

صدای خنده ی مریم می آمد. ثنا گفت: دست بردار آیدا. الان کلاسمون دیر میشه.

_: نخیر دیر نمیشه.

_: بریم دیگه. حتماً استاد امده.

_: تو بلد نیستی بازی کنی می پیچونی. نخیر. استاد نیومده. خبراشو دارم.

صدای خنده ی چند نفر دیگر هم آمد. ثنا دست آیدا را پس زد و گفت: این همه منو چرخوندی که بیاریم سر کلاس؟ خودم داشتم میومدم دیگه!

_: بده اول صبحی برات انگیزه و هیجان ایجاد کردم نمک نشناس؟

ثنا در حالی که دستهایش را بهم می مالید، گفت: نمی دونم. بشین که خیلی سرده.

مریم و آیدا از جلوی ثنا رد شدند و ثنا سر جای معمولش نشست. یکی از پسرهای کلاس در حالی که رد میشد، به طعنه پرسید: سه تایی جاهاتونو خریدین؟

دستی سر شانه اش خورد و گفت: نخیر چهار نفریم.

پسر که هیکلی ریزه میزه داشت با کمی ترس به حامی نگاه کرد. حامی هم آرام سر جایش نشست و پرسید: موردی داره؟

_: نه خب. به صرفه اس که نداشته باشه.

_: خوبه.

آیدا کف زد و در حال خنده گفت: مرسی آقای مشعوف.

حامی پوزخندی زد و گفت: قابلی نداره.

مریم نجواکنان گفت: آیدا اگه ثنا رو نداشتیم الان چیکار می کردیم؟

ثنا دستش را به طرف مریم دراز کرد و گفت: زود دستمو ببوسین. زوووود.

هنوز داشتند می خندیدند که استاد وارد شد. درس با خوشی شروع شد و با آرامش گذشت. از کلاس که بیرون می آمدند، ثنا گفت: منم متشکرم آقای مشعوف.

حامی خندید و گفت: دست بردار.

_: به دو دلیل. کلوچه ها مهمتر بود. اول صبحی خیلی چسبید.

_: نوش جان.

_: از کجا می دونستی دوست دارم؟ مامانت گفت؟

_: نه. خیلی وقت پیش بابات می گفت. مامان اتفاقا کلی غرغر کرد که اینا رو بدم بهش با چایی می خوره و صبحانه اش هیچ ارزش غذایی نداره و این بچه جون نمی گیره و تو چرا نمی فهمی و غیره! بهش قول دادم تو با شیر دوست داری و البته تاکید کردم اگه بخوای با چایی بخوری بهش ربطی نداره.

_: خیلی بدجنسی حامی! این مامانتو می کنی تو جیبت!

_: از نظر هیکل یا زبون؟

_: هر دو قربان! اون مادرته!

_: بیا! حالا خوبه داشتم طرفداری تو رو می کردم!

_: من خودم بلدم از خودم دفاع کنم. احترام مادر واجبه.

_: اوه خدای من! معذرت می خوام سرکار خانم. سعی می کنم رعایت کنم...

چند لحظه مکث کرد و بعد گفت: ولی آخه من اگه با مامان کل کل نکنم میمیرم! بمیرم؟

ثنا چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت: گمونم مامانتم همینطور.

_: خب اون وقت تو میگی احترام نگه دار! احترام چی چی رو نگه دارم؟ نگران نباش. من واقعاً دلشو نمی شکنم. مادرمه. عاشقشم. باهم کنار میاییم.

_: البته خیلی بیراهم نمیگی. دیشب باهام دعوا می کرد میگفت بهم نگو مرضیه خانم، بگو مرضیه. انگاری همسن منه. روم نمیشه. بعد میگه می تونی بگی خاله. این دیگه بدتر از اون. می مونم تو عذاب وجدان نسبتش با مامان!

حامی با حرص نفسش را بیرون داد و رو گرداند. لبهایش را بهم فشرد و به نقطه ای نامعلوم خیره شد. بعد از چند لحظه برگشت و گفت: مامان نه حالا و نه هیچ وقت دیگه نخواسته زندگی مامانتو خراب کنه. اینقدر خودتو درگیر نسبتها نکن. سختش نکن. اون نیومده که آسایش خونتونو بهم بزنه.

ثنا با ناراحتی گفت: تو خونه ی ما هیچوقت آسایش نبوده.

_: برای این که مامانت نخواسته باشه. هیچوقت سعی نکرده باباتو درک کنه.

_: اون دو تا مال دو تا قاره ی متفاوتن. اصلاً نمی فهمن همدیگه رو. متحیرم که با مامانت چه جوری کنار میاد.

_: مامان من جون می کنه که با همه کنار بیاد. واقعاً انرژی می ذاره و محبت می کنه. بی خود نیست که بابات عاشقشه.

این حرف برای ثنا خیلی سخت و سنگین بود، اما نمی توانست مخالفت کند. این دو روز مرضیه هرکاری برای راحتی هر سه شان کرده بود. روا نبود که تکذیب کند. اما...

رو گرداند. بغض کرد. حامی با ناراحتی گفت: معذرت می خوام. قصدم ردّ مادرت نبود. اونم تقصیری نداره. منم اگه قرار باشه با کسی که نمی خوام ازدواج کنم، ممکنه تا عمر دارم نتونم باهاش کنار بیام. فقط می خواستم بگم... مامان منم خوشبختیشو آسون به دست نیاورده. تازه الانم مثل هلوی پوست کنده تو دستش نیست. اونم کم مشکل نداره. مادربزرگم مریضه و مامان خیلی نگرانه. البته خاله ام مراقبشه اما خب مامان ترجیح می داد که اونجا باشه. بچه ها هم همشون خیلی بهش وابسته ان. مخصوصاً سها که کوچیکه و مامان جونش به جونش بسته است. با تمام اینها... بازم معذرت می خوام.

_: خواهش می کنم.

احساس می کرد دیگر نمی تواند درباره این موضوع حرف بزند. کلافه گفت: بریم. دیر شد.

کلاس بعدی با وجود تمام مسخره بازیهای آیدا سخت گذشت.

عصر وقتی به خانه برگشت، مامان کلی مهمان داشت. مرضیه مرتب در رفت و آمد بود و فامیل هم دست از سوال پیچ کردنش برنمی داشتند. ثنا سلام و علیکی کرد و رفت لباس ساده ای پوشید. وقتی به اتاق برگشت، شنید که دخترعمویش به مادرش می گفت: مامان به نظرت راست گفت شوهر داره؟

_: نمی دونم. ولی اگه نداشت تیکه ی خوبی بود برای مهدی.

_: وا مامان دایی مهدی که سنی نداره. این گفت چهل سالشه.

_: ولی خیلی کمتر می زنه. شایدم دروغ گفته.

ثنا نفس عمیقی کشید و گفت: نه راست گفته. ما تحقیق کردیم. شوهر داره و چهل سالشه.

دختر عمویش با ابروهای بالا رفته پرسید: بچه هم داره؟

_: آره.

همان موقع مرضیه با یک سینی چای وارد اتاق شد. ثنا جلو رفت و گفت: بدین من بگیرم.

_: نه عزیزم تو خسته ای. الان از راه رسیدی.

_: شمام خسته شدی از پذیرایی. بدین من.

مرضیه لبخندی زد و سینی را به او داد. هنوز ننشسته بود که زن عمو پرسید: مرضیه جون چند تا بچه داری؟

مرضیه لبخندی زد و گفت: پنج تا.

دخترعمو این بار طاقت نیاورد و گفت: دروغ میگی.

_: من دروغ نمیگم. ولی شما هرجور راحتی فکر کن. میوه بفرمایین.

_: بچه هات چند سالشونه؟

_: پسر بزرگم بیست و چهار سالشه...

صدای زنگ در صحبتشان را قطع کرد. بعد هم ثنا تلاش کرد که حرف توی حرف بیاورد و نگذارد که بیش از این مرضیه را سوال پیچ کنند.

 

 

مهمانیها ادامه داشت. مخصوصاً با پذیرایی گرم و دوستانه ی مرضیه، همه ی فامیل مشتاق بودند که به خانه ی آنها بیایند. صبح و عصر مرتب خانه پر و خالی میشد. ثنا همیشه توی راه برگشت به خانه میوه می خرید و همیشه هم یخچال خالی بود! مرضیه علاوه بر شیرنی خریدن، یک روز در میان کیک می پخت و هرکاری می کرد تا به مهمانها خوش بگذرد. ثنا کلافه بود. همه ی فامیل به شدت کنجکاو بودند تا درباره ی مرضیه بدانند. از آن طرف هم تلفنها تمامی نداشت. بچه ها به شدت دلتنگ مادرشان بودند. تنها خبری که آن روزها خوشحالش کرد این بود که حامی گفت حال مادربزرگش بهتر شده است. اینطوری مرضیه خیالش راحتتر بود و کمتر دلواپس خانه و زندگیش بود.

 

یک هفته گذشت. حال مامان خیلی بهتر شده بود. حالا خودش غذا می خورد و می توانست بدون کمک کمی توی خانه راه برود.

کم کم زمزمه هایی از گوشه و کنار فامیل به گوش می رسید. اینقدر پرسیده بودند که بالاخره چیزهایی دستگیرشان شده بود. قبل از این هم همه می دانستند که حاجی زن دارد و حالا همه تکه های این معما سر جای خود قرار می گرفت. تلفنهای مختلفی به ثنا میشد. ثنا اول انکار می کرد، اما کم کم دیگر نمی دانست چه بگوید. همه چیز بهم ریخته بود. مامان فهمیده بود اما مثل همیشه سکوت را پیشه کرده بود. ثنا نمی توانست از قیافه اش چیزی بخواند. سهیل کمتر از همیشه خانه بود و ثنا واقعاً گرفتار شده بود.

آن روز توی دانشگاه حامی پیش آمد و گفت: ثنا می دونم این کلاساتو از دست میدی. جلسه ی قبلم نبودی...

ثنا با حرص گفت: نهایتش مشروط میشم. حرفتو بزن.

_: نه آخه... اگه می تونستم سهیل رو پیدا کنم خیلی بهتر بود. مامان میگه هرچی بهش زنگ زده جواب نداده. منم هرچی زنگ زدم جواب نداد. می تونی پیداش کنی؟

_: شاید بتونم. میگی چی شده؟

_: بچه ها خیلی بهانه گرفتن.

_: کدوم بچه ها؟

_: خواهر برادرام. با حاجی اومدن. خونه ی من هستن. حاجی رفته خونه ی خودتون. ولی مامانت قهر بوده، بیرونش کرده. حالا مامان می خواد بره بچه ها رو ببینه، ولی نمی تونه مامانتو تنها بذاره. اونم وقتی که مرتب مهمون دارین.

_: مامان بزرگ که هرروز اونجاست. مامان تنها نمی مونه. تازه یه کمی هم از عهده ی کار خودش برمیاد. خیلی بهتر شده. منم سعی می کنم زودتر برم خونه. دارم دیوونه میشم.

_: می دونم. منم همینطور. باید برم هتل پیدا کنم. همخونه هام وقتی فهمیدن می خواستن بکشنم که چهار تا بچه رو دعوت کردم تو خونه. یعنی چاره ای نداشتم. بس دلتنگ بودن خودم به حاجی گفتم بیارشون اینجا. حالا باید بیرونشون کنم. روم نمیشه.

_: رو شدن نداره. من به بابا زنگ می زنم. به مامانتم بگو فعلاً بره پیششون. به مامان بزرگم میگم بمونه تا من برسم.

_: معذرت می خوام. اینم عوض کمک کردنمه.

ثنا لبخند خسته ای زد و گفت: تقصیر تو نیست.

به بابا و به مادربزرگ زنگ زد. حامی هم با مادرش تماس گرفت و هردو به کلاسشان رفتند.

آیدا پرسید: ثنا این خانمه واقعاً کیه؟

_: کدوم خانمه؟

_: همین پرستار... دیروز زمزمه های عجیب غریبی می شنیدم تو خونتون.

مریم با غیظ گفت: دست بردار آیدا. به زور پا شدیم رفتیم عیادت، این عوض تشکرته؟ نمی بینی چقدر خسته اس؟

ثنا سری تکان داد و گفت: راست میگه.

_: باشه! ولی یه روز از زیر زبونت می کشم. ما باهم این حرفا رو نداشتیم.

_: هنوزم نداریم. ولی الان اصلاً تو موقعیتی نیستم که بتونم حرف بزنم.

مریم گفت: هیسسس استاد اومد.

آیدا با حرص سری تکان داد. ثنا آرام نشست و فکر کرد چقدر دلش می خواهد دست بزرگ و تیره ی حامی را بگیرد و در سایه ی حمایتش دمی از بار مسئولیتهایش کم کند. حامی از گوشه ی چشم نگاهش کرد و لبخندی اطمینان بخش زد.

وقتی وارد خانه شد، چند نفری مهمان پیش مادرش بودند. خاله ی مامان و دخترش، مادربزرگ، زن دایی و دو تا عمه هایش. ثنا احساس می کرد با ورودش حرفهایشان را قطع کرده بود. همه نگاههایشان معنی دار بود. چند لحظه گیج نگاهشان کرد و بعد گفت: ببخشید مزاحم کلامتون شدم.

مادربزرگ گفت: نه. اتفاقاً با تو هم حرف داریم. بشین.

ثنا احساس می کرد قرار است مورد محاکمه قرار بگیرد. با تردید پرسید: میشه لباسمو عوض کنم بعد بیام؟

_: نه بشین. زیاد طول نمی کشه.

ثنا نشست و کولی اش را روی پایش نگه داشت. به آرامی گفت: بفرمایین.

_: ببینم این نقشه ی تو بود که مرضیه بیاد پیش مامانت؟

_: نقشه؟ نه پیشنهاد بابا بود.

_: به خاطر تو.

_: نه به خاطر مامان. مجبور بودیم پرستار بگیریم. البته من گفتم می تونم ترممو حذف کنم ولی بابا گفت حیفه.

مادربزرگ به طعنه گفت: بله. البته که حیفه. اگه اون مرضیه خانم بیاد اینجا خیلی بهتره. کم کم پای پسرشم به این خونه باز میشه.

_: اینطور نیست. من به مامان قول دادم که باهاش ازدواج نکنم و زیر قولم هم نمی زنم. حتی از وقتی مامان گفته باهاش بیرونم نرفتم. در واقع اون یک باری هم بیرون رفتیم کار داشتیم. بابا گفته بود باهام بیاد برام گوشی بخره. بین ما هیچی نیست.

عمه زیور گفت: من همیشه طرف ثریا بودم. همیشه به عبدالله می گفتم بد کرده که زن گرفته.

خاله شکوه که خواهر بزرگ مادربزرگ بود، گفت: ولی مرضیه بیچاره هم زن خوبیه. این چند وقت همش محبت کرده. هم به خونه می رسیده، هم مهمونداری، هم پرستاری. کدوم پرستار میاد این همه کار بکنه برای آدم؟ اونم مجانی! بعید می دونم عبدالله به خاطر این کار بهش پول داده باشه.

مادربزرگ گفت: اون درست. مرضیه پرستار خوبیه. ولی بازم مردم چی میگن؟ من نوه مو بدم به پسرش؟!

عمه زینت گفت: این دو تا موضوع ربطی به هم ندارن. شما مجبور نیستین قبول کنین ثنا با پسر مرضیه عروسی کنه. اینم یه خواستگار مثل بقیه. دختره دیگه. خواستگارا میان و میرن تا اونی که قسمتش باشه از راه برسه.

دختر خاله شکوه پرسید: حالا خودش کجا رفت؟ یه وقت نیاد از در تو.

ثنا با ناراحتی نگاهشان کرد.

مادربزرگ گفت: بالاخره گفت کجا میره یا نه؟

مامان به سختی گفت: عبدالله بچه هاشو آورده بود. رفت ببینتشون.

مادربزرگ گفت: حالا خوبه نیووردشون اینجا! این تا یه سکته ی دیگه به تو نده خیالش راحت نمیشه.

مامان آهی کشید. عمه زیور کنارش نشست و دستش را در دست گرفت. رو به ثنا گفت: یه شربت بیار برای مامانت. رنگ به رو نداره.

ثنا از جا برخاست. توی آشپزخانه یک لیوان شربت درست کرد. نگاهی به اطراف انداخت. همه جا از تمیزی برق میزد. مرضیه همه ی تلاشش را می کرد که همه جا مرتب باشد. به اتاق برگشت و شربت را به مادرش داد. بعد هم لباس عوض کرد و باز پیش مهمانها نشست.

خاله شکوه پرسید: خب ثنا خانم چند تا خواهر برادر داری؟

ثنا فقط نگاهش کرد. نمی دانست چه بگوید. اما دختر خاله شکوه گفت: مرضیه گفت پنج تا بچه داره. ثناجون چند تاشونو از بابات داره؟

_: چهار تا.

عمه زینت گفت: عبدالله از همون جوونیشم عاشق بچه بود. ولی بازم بد کرده به ثریاجون.

خاله شکوه گفت: تا ابد که نمی تونین بهش پشت کنین. بالاخره برادرتونه. ثریاجون نباید بیرونش می کردی.

مادربزرگ گفت: اگه می خواستی طلاق بگیری باید همون سالها که فهمیدی زن داره این کارو می کردی.

مامان آرام جرعه ای از شربتش را نوشید و گفت: من طلاق نمی خوام. فقط نمی خوام حرف زندگیم بشه نقل مجلس.

دختر خاله شکوه با تعجب پرسید: یعنی حاضری با مرضیه زندگی کنی؟

زن دایی که تا حالا ساکت بود، گفت: لزومی نداره که باهاش زندگی کنه. مرضیه خونه زندگیش قشمه.

خاله شکوه گفت: با تمام اینها بیا الان زنگ بزن به عبدالله باهاش آشتی کن. خوبیت نداره همیشه قهرین. از وقتی که اومده ثنا رو ندیده. اینجوری که نمیشه.

مامان گفت: من فقط گفتم بچه هاشو نیاره تو این خونه. درسته که مرضیه زن خوبیه ولی مطمئن نیستم بتونم بچه هاشو تحمل کنم.

مادربزرگ گفت: اصلاً درستم نیست که بچه هاشو بیاره. آدم مریض یه عالمه بچه بریزن سرش بدتر میشه.

ثنا آهی کشید و گفت: بچه ها کوچیک نیستن که سروصدایی داشته باشن. مرضیه اینقدر به ما محبت کرده. درست نیست بچه هاش بیان اینجا و برن هتل.

مادربزرگ گفت: خوبه تو هم. یعنی چی همشون بیان اینجا؟

خاله شکوه دوباره میان داری کرد و گفت: بالاخرش که چی خواهر؟ این همه مهمون اومد و رفت. اون بچه هام دو روز بیان اینجا پیش مادرشون عیبی نداره.

_: یه چی میگی باجی خانوم!

_: چی میگم؟ مرضیه هرکاری تونسته کرده. بعد از اینم می کنه. خودش مراقب بچه هاشه. پولی که نمی گیره. حقشه اقلاً احترامش حفظ بشه.

مادر ثنا نگاهی به او انداخت. خاله بزرگتر خانواده بود. همه او را به عاقل بودن قبول داشتند. نمی خواست حرفش را زمین بیندازد. ولی جواب مثبت دادن هم برایش سخت بود.

خاله هم چند لحظه با محبت نگاهش کرد و بعد گفت: فقط یکی دو روز ثریاجون. نمی خوان که اینجا بمونن. حتما اونام درس و مدرسه دارن. میرن سر خونه زندگیشون. گناه داره مرضیه. دلش برای بچه هاش تنگه. باشه؟

ثریا در حالی که به سختی بغضش را کنترل می کرد، گفت: باشه.

جرعه ای شربت نوشید. خاله شکوه گفت: خدا خیرت بده.

بعد رو به ثنا کرد و گفت: پاشو ثناجون، زنگ بزن به مرضیه و رسماً با بچه هاش دعوتشون کن.

مادربزرگ با ناراحتی گفت: یادآوری کن با دسته گل پا نشن بیان. پررو نشن فکر کنن باید بیان خواستگاری!

خاله شکوه گفت: خواهرجان... خواهش می کنم. این دو تا مطلب ربطی به هم ندارن.

زن دایی با خنده ی ریزی گفت: بگو زودتر بیان که ما هم تو مجلس آشتی کنون باشیم.

عمه زیور گفت: بگو عبدالله هم بیاد.

عمه زینت گفت: اگه رختخواب کم دارین، ما داریم تو خونه. بگم بچه ها بیارن؟

ثریا به آرامی گفت: نه هست. ممنون.

ثنا گوشی را برداشت و پرسید: چی بگم آخه؟

خاله شکوه گفت: شماره بگیر بده من حرف می زنم.

ثنا با خوشحالی شماره را گرفت و گوشی را به خاله شکوه داد. خاله شکوه هم بچه های مرضیه را دعوت کرد.

نزدیک یک ساعت پر از التهاب گذشت. هرکسی سعی می کرد حرفی بزند، اما جوّ مجلس آشکارا سنگین شده بود. بالاخره صدای زنگ در بلند شد و در پی آن کلید توی در چرخید. ثنا شالی روی سرش انداخت و به حیاط رفت. مرضیه خجول و خندان وارد شد.

_: سلام ثناجون. واقعاً بچه ها بیان تو؟

ثنا به آرامی گفت: سلام. بله. خوشحال میشیم.

از زیر دست مرضیه سُها کوچولو وارد شد. چشمهای خندانش درست مثل حامی بودند. ثنا بغض کرد. چی میشد که حامی هم اجازه می یافت بیاید؟ مگر او بچه ی مرضیه نبود؟

به دنبال سُها پسرها وارد شدند. هادی و هاشم. بعد هم سما سر بزیر و خجالت زده وارد شد. در آخر بابا آمد. ثنا جلو رفت. بابا محکم در آغو*شش گرفت. خندان صورتش را بو*سید و گفت: بچه ها اینم خواهر خوشگلتون. ایشونم آقاهادی و آقاهاشم و سماخانوم و سُهاخانوم گل. سُها خندید و دسته گل کوچکی که دستش بود را بالا گرفت و پرسید: اینو بدم ثناجون؟

مرضیه گفت: نه عزیزم. بده ثریاخانم.

ثنا خندید. سر پا نشست. مگر میشد عاشق این دخترک دوست داشتنی نشود؟! درآغوشش کشید. بعد سما را بو_سید. بعد هم بو*سه ی سریعی از گونه های پسرها برداشت.

ضربه ای به در خورد. بابا برگشت. ثنا سر کشید. حامی بود. با لبخندی لبریز از قدرشناسی سلام کرد. ثنا هم خندید و جوابش را داد. حامی گفت: مامان خانم همه چی رو جا گذاشتین.

بابا گفت: خودت بیار تو. اگه بقیه می تونن بیان، تو هم می تونی. فقط اون دسته گل رو بده به من، خودم بدم بهتره.

یک دسته گل بزرگ از دست حامی گرفت. یک جعبه شیرینی هم بود که ثنا پیش رفت و آن را گرفت. حامی گفت: باورم نمیشه.

_: منم همینطور. امیدوارم همه چی به خیر بگذره.

حامی سری به تایید تکان داد. برگشت. چمدانهای بچه ها را از توی صندوق پایین گذاشت و ماشین بابا را کنار کوچه پارک کرد.