X
تبلیغات
رایتل

راز نگاه (8)

شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 02:01 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام
اینم قسمت بعدی. انشاالله که لذت ببرین.
از بدقولی بدم میاد. از ننه من غریبم بازی هم همینطور. ولی متاسفانه این روزا به هردوش رسیدم. متاسفم که نشد دو برابر بنویسم. اسفند شلوغی رو شروع کردم و هرروز یه مقدار از کارام می مونه. الانم تا دو نشستم که این قسمت نمونه برای صبح که کلی برنامه دارم. فرصت ویرایشم ندارم. امیدوارم خیلی اشتباه نداشته باشه. ولی اگه چیزی به چشمتون خورد بگین.

خوش باشید و ایام به کامتون

آبی نوشت: متشکرم از لطف همگی. دندونم بهتره. دوشنبه جلسه ی بعدیشه. امیدوارم قسمتیش این ور سال راه بیفته و بعد ببینم باز تا کی می تونم خانم دکتر و البته دندونا رو دور بزنم و زیر آبی برم! (هی کوچولو روتو بکن اون ور! این پاراگراف بدآموزی داره! همه ی بچه های خوب سالی دو بار میرن دندونپزشکی برای چک آپ و اگه دندونهاشون مثل من باشه، بقیه ی سالم همونجا اقامت می کنن . منم فقط تو سال گذشته یه بارشو نرفتم دیگه! خب دفعه ی قبلی اسفند پارسال بود! یاد گرفتی عزیزم؟ باریکلا! سالی دو بار برو چک آپ خانم دکتر بهت جایزه بده )

وقتی بیدار شد هوا تاریک بود. نگاهی به ساعت انداخت. یک بعد از نصف شب بود. وقتی به خانه رسیده بود هنوز ده نشده بود. حدود سیزده ساعت پیش! چطور اینقدر خوابیده بود؟

از جا برخاست. سرش گیج می رفت و احساس گرسنگی می کرد. گیج و منگ به آشپزخانه رفت و نگاهی توی یخچال انداخت. از دو روز پیش کمی کتلت مانده بود. فقط دو روز؟ حتی کمتر. یک روز و نیم قبل بود که ساندویچها را از مامان گرفته بود و رفته بود دانشگاه. انگار صد سال گذشته بود.

بشقاب کتلت را برداشت و خسته سر میز نشست. کمی خورد. برخاست یک لیوان چای آماده کرد و دوباره نشست. خواب آلود سرش را روی میز گذاشت.

سهیل خواب آلود وارد آشپزخانه شد و پرسید: چکار می کنی؟

یک تکه کتلت برداشت و یک لیوان آب ریخت.

ثنا پرسید: کی پیش مامانه؟

_: بابا. به زور گفت بیام خونه. اون صندلیهای مزخرف واقعا جای راحتی برای خوابیدن نیستن. خدا نصیب نکنه!

_: خدا رو شکر زود مرخص میشه.

_: بابا گفت براش پرستار میگیره. دلم می خواست خودم مواظبش باشم. ولی بابا تازه یادش امده که من باید حواسم به درسم باشه. مسخره!

ثنا بدون این که نگاهش کند، به تندی گفت: توهین نکن. اون پدرته. هرکار که کرده باشه.

_: ثنا تو واقعاً خری یا خودتو می زنی به خریت؟ می دونی اون هرکول که میگن عاشقشی کیه؟

ثنا نگاهی تحقیرآمیز به او انداخت و گفت: بشین بچه! لازم نیست تو یکی منو نصیحت کنی. در مورد بابا هم نمیشه صددرصد اونو مقصر دونست. تقصیر مامانم بوده که نه راضی شده زندگی کنه نه طلاق بگیره. اون خانم هم زن دوست مرحومش بوده. به نوعی همه چی دست به دست هم داده که این اتفاق افتاده. می بینی؟ من اطلاعاتم از تو خیلی بیشتره.

_: عجب! پس به همین راحتیه. منم برم دو تا زن بگیرم بگم پیش اومد.

ثنا داد زد: دارم بهت میگم به این راحتی نبود. بابا آدم عیاشی نیست. از سر خوشی نرفته زن دوم بگیره. و حتی اگر اینطور بود، بازم پدر تو بود. به گردنمون حق زندگی داره.

_: پس مامان چی؟

_: درسته. حق مامان خیلی بیشتره. خیلی زحمت کشیده. منم نمی خوام حقی ازش ضایع کنم. اون نخواست جدا بشه. به خاطر این که خودش بچه ی طلاق بود. وای تو رو خدا سهیل بس کن! تکرار کردن اینا چه مشکلی رو حل می کنه؟

سهیل لیوان خالی آبش را روی میز کوبید و گفت: هیچی. میرم بخوابم.

ثنا سرش را بین دستهایش گرفت. به شدت درد می کرد و چیزی مثل پتک به دیواره ی جمجمه اش می کوبید. از جا برخاست و دوباره رفت دراز کشید.

دیگر خوابش نبرد. تا صبح با خیالات مختلف سر و کله زد. ساعت شش برخاست و به طرف بیمارستان راه افتاد.

هوا خیلی سرد بود. در حالی که پالتویش را دورش پیچیده بود، وارد بیمارستان شد. با دیدن حامی لبخند تلخی بر لبش نشست.

حامی جلو آمد و گفت: سلام. تو این سرما پیاده داری میای؟

_: سلام. صبحت بخیر.

_: صبح تو هم بخیر. زنگ می زدی با ماشین بابات میومدم دنبالت.

_: ول کن حامی.

_: بهتری؟

_: اگه یخ نزنم آره.

_: برو تو. دانشگاه که نمیای؟

_: نه فکر نمی کنم.

_: پس فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ.

حامی که رفت بغض کرد. دلش نمی خواست با این تندی و بی حوصلگی جوابش را بدهد. این مشکلات تقصیر حامی نبود. پایش را به زمین کوبید و غرید: ازت بدم میاد!

ولی خودش هم می دانست که دروغ می گوید.

دو روز بعد مامان مرخص شد. مرضیه خانم هم قرار بود با هواپیما بیاید. ثنا کلافه بود. نمی دانست باید منتظر چطور آدمی باشد. حتی عکسی که از او دیده بود را هم به خاطر نمی آورد. تنها چیزی که به یاد داشت این بود که حامی میگفت مادرش خیلی ریزه میزه است. اما این دردی را دوا نمی کرد. این زن چطور اخلاقی داشت؟ تند و جدی؟ خیلی رسمی؟ خیلی چاپلوس؟ وسواسی؟ ایرادگیر؟ یا... ثنا نمی دانست چه کند. به سهیل و مامان گفته بودند که بیمارستان یک پرستار را معرفی کرده است که حاضر است شبانه روزی بماند. این که حقیقت را نگفته بودند هم اذیتش می کرد. تا کی می توانستند پنهانش کنند؟

لب مبل نشسته بود و با پایش روی زمین ضرب گرفته بود. گاهی زیر چشمی نگاهی به بقیه می انداخت. سهیل کنار تخت نشسته بود و سرش را بین دستهایش گرفته بود. بابا به ظاهر آرام روی مبل نشسته بود، اما مرتب ساعتش را نگاه می کرد و مادر بزرگ که دائم در رفت و آمد و حرص و جوش خوردن بود که معلوم نیست این پرستار چطور آدمی است و چقدر دامادش بی فکر است!

بابا از جا برخاست و به حیاط رفت. ثنا آهی کشید. مادربزرگ بالاخره نشست و غرید: مرتیکه بی مسئولیت!

ثنا از جا برخاست و دنبال پدرش رفت. هوا خیلی سرد بود. بازوهایش را محکم گرفت و پرسید: کی میرسه؟

_: حامی نوشته تو راهن.

بابا در را باز کرد و نگاهی توی کوچه انداخت. ثنا به اتاق برگشت و مانتو و روسری پوشید. طاقتش تمام شده بود. باید زودتر او را می دید. آرزو می کرد بهتر از آن چه فکر می کند باشد. یاد نامادریهای بدجنس توی قصه های کودکی اش افتاد. لرز کرد. نمی دانست از سرماست یا ترس.

بابا چند قدمی توی کوچه رفت. او هم به دنبال بابا رفت. یک تاکسی توقف کرد. حامی پیاده شد و پشت سرش یک دختر بچه... نه یک زن کوچک اندام پیاده شد. ثنا با حرص به تصورش خندید و فکر کرد: تو که می دونستی ریزه میزه است.

بابا نفسی به راحتی کشید و با خوشحالی سلام کرد. مرضیه خانم هم با شوق کودکانه ای خندید و گفت: سلام. دلم برات یه ذره شده بود!

حامی غرید: مامان!

بابا خندید. حامی چمدانها را پایین گذاشت و بابا خم شد و پرسید: آقا چقدر شد؟

حامی گفت: حساب می کردم حاجی!

بابا با شوق خندید. ثنا هیچوقت او را اینقدر سرخوش ندیده بود. دلش گرفت! بیچاره بابا! بیچاره مامان!

تاکسی رفت. مرضیه خانم نگاهی به ثنا انداخت. سلام بلندی کرد؛ جلو آمد و در آغوشش گرفت. تنش بوی خوبی می داد. لطفش هم چاپلوسانه نبود. فقط با همان شادی کودکانه گفت: مشتاق دیدار ثناخانوم. این بابات که ما رو کشت بس پز دخترشو داد! البته اغراقم نکرده بود. خوشگل نیست حامی؟!

حامی در حالی که جلوی خنده اش را می گرفت، گفت: چه عرض کنم! مامان جون، باباش اینجا وایساده.

مرضیه خندید. سری تکان داد و به ثنا گفت: این بچه ها بزرگ میشن دائم آدمو تربیت می کنن. یکی نیست بگه مگر خردی فراموش کردی....

حامی این بار خنده ی کوتاهی کرد و گفت: من غلط بکنم درشتی بکنم با شما. ولی یه ذره مراقب باش. خواهش می کنم. شما یه پرستارین که بیمارستان شما رو فرستاده. مخصوصاً تو صد و شصت و پنج تا تلفن روزمرتون رعایت کنین که لو نرین.

حاج عبدالله ضربه ای سر شانه ی او زد و گفت: نگران نباش. مرضیه به وقتش بازیگر خوبیه. بریم خانم.

بازوی همسرش را گرفت. این بار ثنا دهان باز کرد که اعتراض کند، اما ناامیدانه آن را بست. نگاهی مستاصل به حامی انداخت. حامی سری تکان داد و دستهایش را از هم باز کرد. خم شد و چمدانهای مادرش را نزدیک در خانه گذاشت و گفت: حاجی شرمنده. من نمی تونم اینا رو بیارم تو.

مرضیه که گویا کلاً فراموش کرده بود، ناگهان چرخید و با خنده گفت: وای چمدونام جا موند. اوای خودم می برم.

حاجی خنده ی شیرینی کرد و گفت: برو تو.

حامی کلافه کف دستش را به پیشانیش کوبید و ثنا با ناامیدی زمزمه کرد: خنگ ترین آدم دنیا هم می فهمه که اینا چه نسبتی باهم دارن!

حامی آهی کشید و گفت: تلاش سختی رو به عنوان کاتالیزور در پیش داری! از حالا بهت خسته نباشید میگم. اگر کمکی هم ازم برمیاد حتماً بگو. حداقل گاهی می تونم ببرمش خونه ی خودم تا دوباره جو رو سر و سامون بدی.

_: ممنون.

_: خواهش می کنم. برم دیگه. جلو در و همسایه اینجا بودنم چندان خوشایند نیست.

ثنا سری به تایید تکان داد و بسیار خدا را شکر کرد که در آن لحظات کوچه کاملاً خلوت بود و کسی مهمان آنها را ندیده بود. حامی هم با قدمهای بلند راه افتاد و رفت و دل ثنا را هم با خود برد. ثنا به ستون کنار در تکیه داد و اینقدر صبر کرد که حامی از سر کوچه پیچید. قبل از رفتن، نگاهی به او انداخت. با لبخند دستی تکان داد و رفت. ثنا آهی کشید و به اتاق برگشت.

باورش نمیشد این مرضیه خانم، همانی باشد که توی کوچه دیده بود. با مهربانی و جدیت یک پرستار کار کشته مشغول مرتب کردن دور تخت مامان و توضیح مراقبتهای لازم و برنامه هایی که در پیش داشت بود. مامان بزرگ هم کاملاً تحت تاثیر قرار گرفته بود و معلوم بود خوشش آمده است. بابا گوشه ای ایستاده بود و با ظاهر سرد و جدی نگاه می کرد. سهیل هم نرمتر از قبل شده بود و معلوم بود کمی خیالش راحت شده است.

ثنا چند دقیقه ایستاد تا حرفهای مرضیه خانم تمام شد. بابا گفت: ثناجان اتاق خانم شرفی رو نشونشون بده.

ثنا سری به تایید تکان داد. اتاق دم در که به عنوان اتاق کار بابا استفاده میشد را برای مرضیه آماده کرده بودند. ثنا لبهایش را بهم فشرد و با صدایی که به زحمت بالا می آمد، گفت: خانم شرفی، از این طرف بفرمایید.

مرضیه خانم همراه او رفت و با مهربانی پرسید: ببینم تو چرا اینقدر رنگت پریده؟

ثنا نگاهش کرد. این زن یا به عبارت بهتر این دختر کوچولو واقعاً می توانست از مادرش مراقبت کند؟

سری تکان داد و آرام گفت: نگران... نگران مامانم.

مرضیه خانم با خوشی خندید و گفت: برای چی؟ اون که خوب شده. بهتر از اینم میشه. خیلی زود دوباره راه میفته و از قبلشم بهتر میشه.

اوه خدایا! بابا واقعاً عاشق این کوچولو بود؟ خب ایرادی نداشت. فقط با وجود چهل سال سن، چندان بالغ به نظر نمی رسید.

مرضیه خانم ثابت کرد که ثنا اشتباه کرده بود!

 

 

بابا همان شب رفت. صبح روز بعد ثنا خسته و پکر بیدار شد. تختی برای مامان توی هال گذاشته بودند. سهیل روی کاناپه خوابیده بود. ثنا بی سروصدا به آشپزخانه رفت. مرضیه آنجا بود. با لبخندی شاد، بدون صدا اشاره کرد: سلام. صبح بخیر.

ثنا خنده اش گرفت. سلامی کرد و سعی کرد فکر کند که او واقعاً یک دختر بچه است که چند روزی قرار است مهمانشان باشد.

صبحانه اش را خورد و بعد از این که شماره تماسش را به مرضیه داد، از آشپزخانه بیرون رفت. چند روز بود که دانشگاه نرفته بود. بیش از این نمی توانست غیبت کند. آماده شد و از خانه بیرون زد.

همین که وارد دانشگاه شد، صدای مریم را شنید که داد زد: آیدا! ثنا اومده!

بعد هم خود مریم جلو آمد و به دنبال او آیدا رسید. آیدا تقریباً مریم را به عقب هل داد و گفت: سلام! خوبی دختر؟ جون به لبمون کردی! هی میگه اوضاع قاراشمیشه نیا دیدنم! حالا چی؟ همه چی خوبه؟ پرستار اومد؟ مامانت چطوره؟

ثنا خندید و پرسید: اجازه هست یکی یکی جواب بدم؟ علیک سلام...

اما قبل از آن که حرف دیگری بزند، چشمش به حامی افتاد که با فاصله ی نسبتاً زیادی پشت سر آیدا بود. حامی اینقدر صبر کرد، تا نگاه ثنا به او رسید. لبخندی زد و سری تکان داد. ثنا هم سری خم کرد و به او خیره شد. آیدا بدون آن که رد نگاه او را بگیرد، غرید: نمیرییییییییییی ثناااا! باز چشمت به جمالش روشن شد؟ جواب منو ندادی. هی با تو ام!

شانه اش را گرفت و محکم تکان داد. ثنا با بی حوصلگی به او نگاه کرد و پرسید: چی میگی؟

_: میگم مامانت خوبه؟ الان میشه بیاییم دیدنش؟

_: الان؟ مگه کلاس نداریم؟

_: تو باز این یارو رو دیدی، دل و دین از کف دادی ها! منظورم الانِ الان نبود. یعنی عصر می تونیم بیاییم؟

_: هان؟ آره فکر کنم بتونین بیاین. مامان که چیزی نمی خوره. ولی من کمپوت دوست دارم. مرسی!

آیدا محکم توی سر او زد و گفت: کی گفت ما می خوایم چیزی بیاریم؟

_: دست خالی بیاین راهتون نمیدم.

_: ما زنگ می زنیم، سهیل هم درو باز می کنه. تو رو سننه؟

_: از کجا معلوم سهیل خونه باشه؟

_: اون نشد، اون خانم پرستاره... اومد؟ خوب هست؟

ثنا چند لحظه نگاهش کرد. به آیدا هم گفته بود پرستار از طرف بیمارستان می آید. با کمی گیجی سری به تایید تکان داد و گفت: آره بد نیست. یه کم... ولش کن خوبه.

_: یا یه چیزی رو نگو، یا کامل بگو.

_: چه می دونم. خیلی شاده.

_: این که بد نیست.

_: نه خوبه. ولی کمتر از سنش می زنه.

_: مگه چند سالشه؟

_: چهل سال.

_: خب اینم خوبه. مشکل تو چیه؟

_: هیچی من فقط یه کم تعجب کردم. بریم دیگه کلاس شروع شد.

_: ثنا داری یه چیزی رو قایم می کنی.

_: من چیزی رو قایم نمی کنم. فقط خیلی خسته ام. اگه تو کلاس خوابم برد، بیدارم کنین.

آیدا شانه ای بالا انداخت و باهم به کلاس رفتند.

عصر باهم سوار اتوبوس شدند. ثنا با خستگی پرسید: الان میاین یا اول میرین خونه؟

مریم نگاهی به آیدا انداخت و بعد گفت: خیلی خسته ای باشه یه وقت دیگه که مامانتم بهتر باشه.

آیدا هم آهی کشید و گفت: آره. فعلاً برو بگیر بخواب. پرستارم که اومده. کاری نداری.

_: اوه فقط پرستاره. کلفتمون نیست! کلی کار دارم. اصلاً نمی دونم خانم پرستار حاضره با شام سرهم بندی سر کنه یا غذای درست حسابی می خواد؟

_: فعلاً مهمون خر صابخونه اس! هرکار دلت می خواد بکن.

_: اولاً که مهمون نیست و پرستاره. دوماً سلامتی مادرم وسطه! انگار یادت رفته. مجبورم همه جوره به ساز خانم بر*قصم.

_: خب حالا چه سازی می زنه؟

_: من چه می دونم. هنوز باهاش آشنا نشدم که!

مریم خندید و ثنا سرش را روی پشتی صندلی جلویش گذاشت و توی چرت رفت. نزدیک خانه شان از جا برخاست و بیرون را نگاه کرد.

آیدا گفت: بیشین بابا. هنوز یه ایستگاه می تونی بری.

_: می خوام یه کم خرید کنم.

_: باهات بیام؟

_: نه بابا کاری ندارم. یه کم میوه سبزی بخرم میرم.

_: باش. پس سی یو تومارو.

_: به امید خدا. خدافظ.

تازه پایش به خیابان رسیده بود که گوشیش زنگ زد. شماره ناشناس بود. ولی فکر کرد شاید مرضیه خانم باشد.

_: بله بفرمایید.

_: سلام. حامی هستم.

ثنا چند لحظه چشمهایش را بست. نگاهی خندان حامی پیش چشمش جان گرفت. با لبخند گفت: سلام.

_: تو چرا پیاده شدی؟

_: جان؟!!

صدای خنده ی حامی را از پشت سرش شنید. برگشت و پرسید: تعقیبم می کنی؟

حامی لبخندی زد. گوشی را توی جلد کمری اش گذاشت و گفت: ای کم و بیش. تقریباً مسیرمون یکی بود. مامان جان شارژرشو جا گذاشته. زنگ زد گفت یکی براش بخرم. شماره ی تو رو هم بهم داد، نگرانت بود. گفت زیاد سر حال نیستی.

ثنا با تردید پرسید: اون وقت چه ربطی به شما داشت؟

حامی دست برد و در حالی که کولی او را می گرفت، گفت: میشه این قدر رو زخم من نمک نپاشی؟ حالا واقعاً چی شده؟ سر کلاس همش چرت می زدی.

ثنا خواب آلود سر بزیر انداخت. آهی کشید و گفت: خوب نمی خوابم. نگرانم. همینا...

_: درست میشه. مامان همه ی سعیشو می کنه. آسوده بخواب.

لبخندی زد. چقدر به صدای گرمش احتیاج داشت. جلوی یک میوه فروشی ایستاد. یک پرتقال برداشت و گفت: چشم. از امشب...

پرتقال را بوئید و پرسید: شام چی بپزم؟

نگاهی به کلمهای بروکلی انداخت و گفت: کلم بروکلی خیلی دوست دارم. مامانت ناراحت نمیشه اگه بوش تو خونه بپیچه؟ مرغ بپزم کلم بذارم کنارش؟

_: برای شام؟!

_: آره...

یک کیسه برداشت و مشغول جدا کردن پرتقال شد. بعد هم سیب زمینی و هویج و کلم بروکلی برداشت. حامی نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: دیگه؟

_: فعلاً همینا... کیفمو بده.

_: برای چی؟

_: سیب زمینی رو دیگه می تونم حساب کنم!

_: سر بسر من نذار خوشم نمیاد.

بعد هم حساب کرد و کیسه ها را برداشت.

_: یکیشو بده به من.

_: نمیدم.

_: خب کولیمو بده.

_: ثنا تو خیلی بلدی خودتو بگیر نیفتی. داری میمیری بچه.

_: بچه خودتی! اینقدر به هیکلت نناز.

_: مثلاً اگه بنازم چی میشه؟

_: ایییییش! تازه پولم با بابام حساب می کنی. زنگ می زنم بهش میگم بریزه به حسابت.

_: زنگ بزن بهش روحش شاد شه. می خنده بهت!

_: خنده نداره. دلیلی نداره که تو خرید کنی.

_: ببین خانم کوچولو اگه می خوای این حرفات خریدار داشته باشه و یکی رو غیرتی کنه به مامانت بگو نه بابات که همیشه سعی کرده بین من و پسراش چندان فرقی نذاره.

_: نمی خوام غیرتیش کنم. می خوام پولتو بده.

_: هی می خوام هیچی نگم هی نمی ذاری! ثناخانم من دست راست باباتم. کلی برنامه و حساب کتاب مشترک داریم. حالا من بیام بگم آقا ببخشید از حساب مشترکمون پول چهار کیلو سیب زمینی رو برداشتم؟ مسخره نیست آخه؟ ضمناً اینا رو بذار خونه ولی نمی خواد شام درست کنی. یه چیزی از بیرون می گیریم.

_: مامانت چی؟

_: مامان من دو سه ساله که شبا شام نمی خوره. ولی برای مامان تو شام پخته و بهش داده. سهیلم با دوستاش رفته بیرون که هوایی به کله اش بخوره و البته شام هم نمیاد. فقط می مونی تو که به سفارش مامان جان حق داری بین دل و جیگر و کنجه، یکی یا بیشتر رو انتخاب کنی. حرف از پیتزا و ساندویچم نزن که کلاهت با مامان میره تو هم. باید یه چیزی بخوری جون بگیری. چشات گود رفته، ضعیف شدی و بقیه ی صحبتاشو یادم رفته.

ثنا خندید و گفت: این مامانت خیلی با نمکه!

_: متشکرم!

_: عین بچه ها شاده!

_: همیشه اینطوری نیست. وقتی جدی میشه با یه من عسلم نمیشه خوردش. صبر کن یه چند روز بگذره دلش برای بچه ها و بدتر از بچه ها بابا جون شما تنگ بشه، اون وقت خدمتتون عرض می کنم.

ثنا سر بزیر انداخت و گفت: هنوزم نمی تونم باور کنم.

_: اوووووووف چقدر شلوغش می کنی! کلید داری یا زنگ بزنم؟ دستم خسته شد.

ثنا در را باز کرد. حامی بدون تعارف وارد شد و کیسه ها را توی حیاط پشت در راهرو گذاشت. کیف ثنا را هم کنارشان رها کرد و گفت: بریم.

ثنا جا خورد. چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: به مامان قول دادم دیگه باهات نیام بیرون. بهش گفتم محاله...

_: چی محاله؟

_: داشتن سر ما دعوا می کردن، اون روز که حالش بد شد. گفتم... گفتم هیچوقت باهاش ازدواج نمی کنم. ولی اون بازم داد کشید و بعدم که افتاد...

بغض کرد.

حامی نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: باشه. آروم باش. فقط بگو چی می خوری برات بگیرم؟ هرچند که کباب داغ یه چیز دیگه اس.

_: هیچی نمی خوام.

_: نه نشد دیگه. اگه تو با مامانت طرفی، منم با مامانم طرفم. حوصله ی غرغرشو ندارم. بگو دیگه.

هنوز ثنا حرفی نزده بود که در راهرو باز شد. مرضیه با صدایی که می کوشید بلند نشود، گفت: سلام. شام خوردین؟

ثنا که باز از شادی کودکانه ی او خنده اش گرفته بود، جواب سلامش را با خوشی داد.

حامی گفت: علیک سلام. مامان جون آفتاب تازه غروب کرده. نخیر ما هنوز شام نخوردیم. یه مقدار خرید بود آوردیم گذاشتیم.

_: اَه! می دونستم عرضه شو نداری. بیا تو ثنا جون. خودم تقویتت می کنم. تو هم برو خونه کوچولو تا همه ی همسایه ها ندیدنت.

_: اِه مامان! یعنی که چی عرضه شو ندارم؟ پیش پاتون داشتم چونه می زدم چی بیشتر دوست داره براش بگیرم.

_: خبه تو هم! من که میشناسمت. برو دیگه با این هیکلت آبرو برامون نمیذاری.

_: مگه تقصیر منه؟

_: این که اینجا وایسادی؟ آره. برو دیگه اگه سهیل پیداش بشه سه میشه.

_: مگه نگفتی گفته تا آخر شب نمیاد؟ تازه این چند روز اینقدر منو دیده که عادت کرده.

_: فکر نمی کنم چندان بهت علاقمند باشه.

_: نه متاسفانه.

_: ثناجون تو بیا برو تو، سر پا غش نکنی. من اینو بیرونش می کنم میام شامتو میدم.

ثنا خندید و فکر کرد: اون خنده دارترین مادرشوهر دنیا میشه!

بعد از خجالت سرخ شد و سر بزیر انداخت. در حالی که قدمی به طرف راهرو برمی داشت، از حامی خداحافظی کرد.

حامی در حالی که از حرفهای مادرش خنده اش گرفته بود، جواب او را داد، بعد خم شد گونه ی مادرش را بو*سید و از در بیرون رفت.

مرضیه به دنبال ثنا وارد شد. اول برایش شیر و تخم مرغ آورد و بعد هم یک تکه گوشت کباب کرد و آبمیوه و سبزیجات آماده کرد. و بالاخره وقتی ثنا ملتمسانه از او خواست بس کند، اجازه داد که به اتاقش برود.