X
تبلیغات
نماشا
رایتل

راز نگاه (5)

شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 10:44 ق.ظ
سلام سلام سلاممممممممم
اینم قسمت بعدی داستان. امیدوارم لذت ببرین


آبی نوشت بی ربط: می دونین الان چی دلم می خواد؟ یه آرشیو کامل از مجله های زن روز و اطلاعات بانوان و اطلاعات هفتگی دهه ی چهل و پنج تا پنجاه و پنج که غرق بشم تو نوستالوژیها! جالب اینجاست که من متولد سال 59 هستم و عملاً اینا خاطرات من نیست ولی دوست دارم بخونمشون.


استاد مریم را پای تخته خواند و سؤالی از او پرسید. آیدا زیر گوش ثنا گفت: وای تو رو خدا ببین. کم مونده شلوارشو خیس کنه. این بچه اصلاً اعتماد بنفس نداره.

_: نه که خودت خیلی داری!

_: از مریم بهترم!

مریم نتوانست جواب بدهد. رنگ به رو نداشت. آیدا با ناراحتی گفت: بلد بود. دستپاچه شد نتونست بگه.

استاد نگاهی به آیدا انداخت و گفت: خانم شما... بفرمایین این مسئله رو حل کنین.

آیدا غرید: ایییی... بخت نامراد!

با بی میلی از جا برخاست و جلو رفت. ثنا نفس عمیقی کشید و نگاهی به حامی انداخت. حامی هم برگشت و متبسم نگاهش کرد. صدای عصبانی استاد باعث شد نگاهشان را برگیرند و به استاد که داشت همه را شماتت می کرد، نگاه کنند. استاد کلی دعوا کرد و بالاخره باز مشغول توضیح درسهای قبلی شد.

بعد از تمام شدن زمان کلاس، تا کلاس بعد یک ساعت وقت آزاد داشتند. ثنا از دانشگاه بیرون زد و بدون هدف راه افتاد. آیدا از پشت سرش داد زد: هی... یه ساعت دیگه برگردی ها! کلاس داریم.

_: شایدم نیام. منتظرم نشو.

_: چته؟

_: خوب نیستم. می خوام قدم بزنم.

_: بیام باهات؟

ثنا لحظه ای مکث کرد. اگر همین چند هفته پیش بود از همراهی اش خوشحال میشد. اما الان فکری روی دلش سنگینی می کرد که دل در میان گذاشتن آن با آیدا را نداشت. همراهیش فقط بارش را سنگینتر می کرد.

با صدایی گرفته گفت: نه. متشکرم. می خوام تنها باشم.

بعد کولی اش را روی شانه هایش جا انداخت و دستهایش را توی جیبهای مانتو اش فرو برد. سر به زیر و دل گرفته راه افتاد. داشت به سنگریزه ای لگد می زد که کفش مردانه ی بزرگی کنار پایش دید. برای لحظه ای دلش فرو ریخت و از ترس غصه اش را فراموش کرد. با نگرانی سر برداشت و نگاهی به مرد انداخت. با دیدن حامی نفس فرو رفته اش را رها کرد، دوباره سر به زیر انداخت و با دلخوری گفت: اَه... ترسیدم.

_: معذرت می خوام. نمی خواستم بترسونمت. می خواستم بگم زنگ زدم به صاحبکارم. بهش گفتم عصر دیرتر میام. گوشی ای که می خوای انتخاب کردی؟

_: نه. اصلاً نمی خوام بخرم.

_: ولی...

_: آره. خودم گفتم می خوام بخرم. ولی حالا نظرم عوض شد. نمی خوام.

_: چی شده؟

_: هیچی نشده. فقط نظرم عوض شده.

_: این که بغض کردن نداره.

ثنا با حرص گفت: من که بغض نکردم.

_: پس صدای منه که داره می لرزه.

_: خب شاید.

_: روتو برم! می خوای یه فصل اشکم بریزم بلکه دلت خنک شه.

_: دل من با این چیزا خنک نمیشه.

_: با چی خنک میشه؟

_: اگه بابام اون یکی زنشو طلاق بده و برگرده سر خونه زندگی خودمون... اگه به اندازه ی تمام دلتنگیام پیشم بمونه... شاید... شاید دلم خنک بشه.

_: طلاقش بده؟! گناه دارن بچه هاش! اونا هم به اندازه ی تو باباشونو دوست دارن.

ثنا باوجود آن که انتظارش را داشت، ولی از این جواب به شدت جا خورد. سر جایش توقف کرد و ناباورانه به حامی چشم دوخت.

حامی نگاهی عذرخواهانه به او انداخت و گفت: خب... چیزی درباره ی خواهر برادرات نمی دونستی؟...

ثنا چند لحظه فکر کرد. بعد دوباره راه افتاد و گفت: ترجیح می دادم بهش فکر نکنم. فکر می کردم... فکر می کردم شاید بچه نداره. مثلاً... مثلاً با یه بیوه ی پیر ازدواج کرده.

_: یا یه بیوه ی جوون... حداقل اون موقعی که ازدواج کردن سنّی نداشت.

_: چند سالش بود؟

_: بیست و پنج. الان چهل سالشه.

_: یعنی پونزده ساله که ازدواج کردن؟

_: بله...

_: و من تا حالا شک هم نبرده بودم.

_: یا ترجیح می دادی نبری.

ثنا سری به تایید تکان داد و بدون این که به او نگاه کند، متفکرانه پرسید: اون وقت تو کی هستی؟ پسر اون بیوه ی جوان، برادرش، یا صرفاً یه رهگذر؟

_: الان که رهگذرم... و برادر برادرت... و پسر اون خانم.

ثنا به طرف او برگشت و با تمسخر تلخی پرسید: فلسفه می بافی؟ تو برادر منی؟

_: من فقط سعی کردم همونطوری که سؤال کردی جواب بدم. و نه؛ برادرت هم نیستم.

_: چرا گیجم می کنی؟ الان نگفتی برادرت؟

_: گفتم برادر برادرت.

_: خب این چه فرقی می کنه؟

_: این خیلی فرق می کنه.

_: خب میشه برادر ناتنی.

_: نخیر. برادر ناتنی من، برادر ناتنی تو هم میشه. ولی من برادر تو نیستم.

_: اهههه...

_: وایسا. حرص نخور.

ثنا که چند قدم پیش افتاده بود، عصبانی به طرف او برگشت. حامی خندان نگاهش کرد. چیزی در دل ثنا فرو ریخت. انگار یک مادّه ی مذاب بود که با جاذبه ی زمین پایین می آمد. ثنا ناامیدانه سعی می کرد نگاهش را برگیرد و با چنگ و دندان دلش را آرام کند. اما نمیشد.

قدمی به عقب برداشت. به نرده ی دیوار پشت سرش چنگ انداخت و سعی کرد بر زمین نیفتد.

حامی قدمی به طرف او برداشت و پرسید: چی شده؟ اگه حالت خوب نیست یه ماشین بگیرم؟ یا می خوای برگردی دانشگاه؟

ثنا سری به نفی تکان داد. سر به زیر انداخت و به کفشهای چرم قهوه ای خاک گرفته ی حامی چشم دوخت. به سختی نرده را رها کرد و راه افتاد. کولی اش رو دوشش سنگینی می کرد. احساس می کرد جای دلش، حفره ای خالی شده است که دیگر هرگز پر نمی شود.

حامی به زحمت قدمهای بلندش را با قدمهای خسته و کوتاه او هماهنگ کرد و با لحنی دلجویانه گفت: بابات خیلی دوستت داره. همیشه میگه. نه سهیل رو اینقدر دوست داره، نه بچه های مامان. دردونه اش تویی... یه ثنا میگه، صد تا از دهنش می ریزه. حتی بقیه رو هم اشتباهی ثنا صدا می کنه.

ثنا لگدی به قوطی کنسروی که جلوی پایش بود زد.

حامی ادامه داد: یه عکس ازت رو تلویزیونه، یکی تو اتاق خوابش، یکی تو کیف پولش، یکی تو اتاق بچه ها، یه کوچولو هم تو قاب به آینه ی ماشینش آویزونه. عشق از این بیشتر؟ انگار فقط یه دونه دختر داره و دیگه هیچ! من جای مادر و خواهرام بودم از حسودی میمردم.

_: خواهرات؟ چند تان؟

_: دو تا خواهر دارم دو تا برادر. یا بهتره بگم دو تا خواهر داریم دو تا برادر.

_: من سه تا برادر دارم... با سهیل.

_: بله. این یکی رو مشترک نیستیم.

_: اسمشون چیه؟ چند سالشونه؟

_: سما و سُها، بر وزن ثنا. پسرا هم هادی و هاشم.

ثنا تقلید کرد: بر وزن حامی!

_: هادی رو مامان گذاشت.

_: هاشم هم که اسم بابای بابا بوده.

_: و اسم پدر من...

_: واقعاً؟! اونوقت... اونوقت مامانت ناراحت نمیشه؟

_: بهترین دوست بابات بود.

_: دروغ میگی!

_: دروغم چیه؟ بهش قول داده بود که مراقب زن و بچه اش باشه.

_: بابات... چی شد؟

_: مریض بود. خیلی سخت. نزدیک هفده سال پیش...

_: خدا بیامرزدش.

حامی به تندی گفت: درباره ی یه چیز دیگه حرف بزنیم.

_: باشه... سُها چند سالشه؟ عکسی ازشون داری؟

_: سُها چهارسالشه. کوچولوی خوردنی خونه. هلاکشم! اینم عکسش.

گوشی اش را به طرف او گرفت. ثنا ناباورانه به کودک چشم آبی چشم دوخت و گفت: چشماش مثل توئه!

_: رنگش آره. ولی خاله ام میگه ترکیب چشما و صورتش مثل باباته. فقط رنگ آبیش مثل مامانه.

_: مامانت چشماش آبیه؟

_: عجیبه؟ بالاخره من از یکی ارث بردم دیگه!

_: اونوقت همینقدرم... هیکلیه؟

حامی خندید و گفت: نه بابا. مامانم نصف منه! اصلاً خانوادشون همشون ظریف کوچولوئن. من به بابام رفتم. اینا... این مامانمه بازم با سُها. این یکی هم کنار باباته قدش مشخصه.

ثنا گوشی را گرفت و گوشه ای توی سایه ایستاد تا تصویر گوشی تار نشود. ناباورانه به عکس پدرش در کنار آن زن جوان غریبه و کودک در آغوشش چشم دوخت.

حامی گفت: البته این عکس مال خیلی وقت پیشه. این بچه سمائه. الان 9 سالشه.

ثنا سر بلند کرد و با دست لرزان گوشی را پس داد. حامی بدون توجه دوباره گشتی توی عکسهایش زد و گفت: اینم همه ی بچه ها کنار هم. تقریباً جدیده. تابستون که میومدم گرفتم.

ثنا بدون این که نگاه کند با دست گوشی را پس زد و با اضطراب گفت: باشه برای بعد.

_: تو حالت خوب نیست؟

_: باید خوب باشم؟

_: ثناخانم من کار پدرتو تایید نمی کنم. ولی اونی که باید معترض باشه، تو نیستی؛ مادرته. بهت گفتم که. پدرت تو این سالها نه توجهش به تو کم شده نه علاقه اش.

_: بس کن. داره حالم بهم می خوره.

_: تو بس کن. بیخودی داری پیچیده اش می کنی.

_: حامیییییییییی....

_: چرا داد می زنی؟ سرتو بیار بالا ببینم.... تو واقعاً می خوای بالا بیاری؟

_: خیلی دلم می خواد. ولی وسط خیابون خوشم نمیاد این کارو بکنم. امیدوارم بتونم جلوشو بگیرم.

_: یه آبمیوه برات بگیرم؟

_: نه.

_: ماشین بگیرم برسونمت خونه؟

_: نه. حالم بده. نمی تونم بشینم تو ماشین. با مامانمم نمی خوام روبرو بشم.

حامی به یک بلوک سیمانی کمی آن طرف تر اشاره کرد و گفت: بیا اینجا بشین. چند تا نفس عمیق بکش. کولیتم بده من.

ثنا با خستگی کولی اش را از شانه اش آزاد کرد و به او سپرد. روی بلوک نشست و به سختی نفسی کشید.

_: یه نوشابه بگیرم برات؟

_: نه.

چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. بوی ادوکلن حامی که نزدیکش ایستاده بود مشامش را پر کرد. دوباره دلش پر کشید. قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید. با نوک انگشت آن را گرفت.

حامی آرام گفت: من نمیگم کارش درسته. نه. اصلاً تاییدش نمی کنم. ولی... کاریه که شده. برو خدا رو شکر کن که بابات هست.

کلافه رو گرداند. بعد افزود: معذرت می خوام. نمی خوام بگم بهت حسودی میکنم. نه. بابات واقعاً برام پدری کرده. ولی...

ثنا چشم بسته گفت: ولی دلت برای بابای خودت تنگ شده.

_: خب...... آره.

چند لحظه در سکوتی سخت و سنگین گذشت. حامی به جاده چشم دوخته بود و ثنا به کفشهای او نگاه می کرد. بالاخره کمی آرام گرفت. از جا برخاست. کولی اش را از دست او کند و در حالی که دوباره آن را روی پشتش می انداخت، گفت: باشه. تسلیم. دیگه هیچی نمیگم.

_: کولیتو بده. من نگفتم حرف نزن. بدش دیگه.

_: می خوای چکار؟

_: سنگینه. بدش من. حالت خوب نیست.

_: من حالم خوبه.

_: بدش دیگه. الان مردم فکر می کنن می خوام کیفتو بدزدم!

_: خب داری می دزدیش دیگه!

_: کاش اقلاً جزوه ی بدردبخوری داشتی؛ حالا که دارم می دزدمش. دو کلمه هم ننوشتی امروز.

ثنا بالاخره کولی را رها کرد و گفت: حسش نبود. بعداً از آیدا میگیرم.

_: اینا رو ولش کن. گوشی چی می خوای؟

ثنا ناگهان حس کرد که از اتاقی شلوغ به بیرون پرتاب می شود. به دنیای امروز صبح که هنوز در خیال گوشی بود و ازدواج مجدد بابا را باور نکرده بود و خبری از چهار خواهر و برادرش نداشت.

نگاهی به کولی اش روی دست حامی انداخت و دوباره گیج و منگ روبرویش را نگاه کن.

_: هی... جلوی پاتو بپا.

_: کجا؟

_: داشتی میفتادی تو چاله. کجایی؟

به زحمت حواسش را جمع کرد و گفت: همینجا.

بعد نگاهی به دست حامی انداخت و گفت: تو عمرم اینقدر احساس قد کوتاهی نکرده بودم.

_: اونقدرا قد کوتاه نیستی.

_: تا حالا فکر می کردم نسبتاً قد بلندم.

حامی لبخندی زد و پرسید: قدت چنده؟

_: 168

_: کم نیست. از مامانم که خیلی بلند تری. اون صد و چهل و هشته.

_: هااااان؟ بعد نمرده تو رو به دنیا آورده؟

_: از اولش که اینقدری نبودم. تازه هفتیم به دنیا اومدم، نارس، دو کیلو هم نبودم. بعد می دونی؟ از همون موقع خوب رشد نکردم دیگه.

_: آخ بمیرم! اگه می خواستی خوب رشد کنی چیکار می کردی؟

_: شاید به جای دو متر سه متر می شدم. اون وقت می تونستم تو گینس اسممو ثبت کنم.

_: حیف شد ها!

حامی با خنده گفت: خیلی!

صدای خنده اش به قلب ثنا چنگ می زد. دیوانه اش می کرد. ثنا صورتش را با دستهایش پوشاند. وسط این شلوغی این حس دیگر از کجا آمده بود؟

حامی پرسید: حالت خوب نیست؟ می خوای بازم بشینی؟

_: نه نمی خوام. میشه چند لحظه هیچی نگی؟

حامی بدون جواب، چند قدم دیگر همراهش رفت. بالاخره ثنا دستهایش را از روی صورتش برداشت و ناامیدانه گفت: نه. فایده نداره.

_: چی فایده نداره؟

_: نمی تونم وانمود کنم که وجود نداری.

_: نه یعنی می خوای منو با دو متر هیکل انکار کنی؟ که چی اونوقت؟

ثنا به دست و پا افتاد تا نیمه اعترافش را جمع و جور کند. لب به دندان گزید و گفت: خب... می خواستم... می خواستم فکر کنم همه ی حرفاتو خواب دیدم. سما و سُها و ... اسم پسرا چی بود؟

_: هادی و هاشم.

_: هان. چند سالشونه؟

_: سُها چهار سالشه. سما نه سالشه. هادی چهارده سال و هاشم هم یازده سالشه.

_: دوست دارم ببینمشون.

_: چی شد؟ تو الان می خواستی منم حذف کنی. حالا می خوای ببینیشون؟

_: هنوزم می خوام حذفت کنم چون....

بقیه ی حرفش را فرو خورد. چرا اینقدر گیج می زد؟ همه چی قاطی شده بود.

_: چون چی؟ مگه تقصیر منه؟

_: خب معلومه.

_: چی معلومه؟ یکی دیگه با یکی دیگه ازدواج کرده. به من چی ربطی داره؟ چکار باید می کردم؟ من اون موقع فقط نه سالم بود. هیچ کس هم نظر منو نپرسید. دستت به بابات نمی رسه، می خوای منو تنبیه کنی؟ که یه روز به سرم نزنه دو تا زن بگیرم؟

ثنا با این جمله از جا پرید. با عصبانیت به طرف او برگشت و گفت: همتون مثل همین. هوسباز و دیوونه. مگه زن اول چه بدی بهتون کرده که....

_: هی... هی... آروم باش وسط خیابون داد نزن. من زن اولم کجا بوده که زن دوم بگیرم؟ چی داری میگی؟ چته؟

ثنا شرمنده سر به زیر انداخت و گفت: معذرت می خوام. من... من خب... دلم خیلی از بابا پره.

_: تقصیر من چیه؟

ثنا شانه ای بالا انداخت. نگفت تقصیر تو این است که دل از من ربودی و ناگهان بیچاره ام کردی. نگفت دلم را می خواهم همین.

فقط ناامیدانه به آن دستهای بزرگ و قابل اطمینان نگاه کرد، بلکه دلش را در آنجا بیابد و بی سر و صدا آن را برباید و سر جایش بگذارد.

حامی کولی اش را روی دستش جابجا کرد و گفت: بی خیال. یه کافی شاپ یه کم بالاتر هست، جای دنجیه. فضاش یه جوریه. من یاد دریا میفتم. خوشم میاد.

_: باید یه بار دریا رو ببینم.

_: حتماً.

در کافی شاپ را باز کرد و کنار ایستاد تا ثنا وارد شود. ثنا آرام از در رد شد و برگشت نگاهش کرد. بغضی بی مقدمه بر گلویش نشست.

هیچ مشتری ای توی مغازه نبود. به طرف آخرین میز رفت و گوشه ی دیوار نشست. حامی روبرویش نشست. کولی ثنا و کیف خودش را روی صندلی گذاشت و گفت: باز که بغض کردی. اگه می خوای اینقدر غصه بخوری نمی برمت.

ثنا با نوک انگشتهایش تند تند اشکهایش را پاک کرد و گفت: نه خوبم. میام.

حامی خندید و پرسید: چی می خوری؟

_: نمی دونم. فرقی نمی کنه.

_: کافه گلاسه دوست داری؟

_: خوبه.

حامی سفارش داد و برگشت روبروی ثنا نشست. ثنا عصبی مشغول جویدن گوشه های ناخنهایش شد. حامی آستینش را کشید و گفت: نخور. کثیفه.

ثنا دستهایش را روی صورتش گرفت و سعی کرد گریه نکند.

_: آروم باش. می خوای چکار کنم؟ برم طلاق مامانمو بگیرم؟ اون وقت تکلیف اون بچه ها چی میشه؟ من درد بی پدری کشیدم. نمی تونم. دلم نمیاد.

ثنا دستهایش را روی میز گذاشت و به او چشم دوخت. با ناراحتی فکر کرد: به مامان چی بگم؟ مامان این ناپسری باباست که عاشقشم؟

عصبی رو گرداند. حامی برخاست. دو لیوان کافه گلاسه را گرفت و برگشت. یکی را جلوی ثنا گذاشت و گفت: یه کمی بخور. آروم باش.

ثنا جرعه ای نوشید و با صدایی لرزان گفت: قهوه برام اضطراب میاره.

حامی لیوانش را به طرف خودش کشید و گفت: لازم نیست بخوری. چی بگیرم؟ بستنی ساده می خوری یا یه چیز دیگه؟

_: بستنی قیفی.

حامی لبخندی زد و گفت: گمونم یه بستنی قیفی بهت بدهکارم.

از جا برخاست و یک لیوان آب پرتقال تازه و یک بستنی قیفی سفارش داد. هر دو را گرفت و آورد.

_: آب پرتقالم بخور خنک شی.

ثنا خندید و جرعه ای نوشید. حامی بستنی اش را توی شیر قهوه نرم کرد و گفت: روز اول خیلی بهم برخورد که فکر کردی دارم برات بستنی میگیرم. یعنی برای من مهم نبود. می دونستم دختر حاجی هستی و انگار برای خواهرم بستنی بگیرم. ولی این که تو این رو یه توهین و مزاحمت بدونی خیلی زور داشت.

خندید و به او نگاه کرد. گوشه های چشمهایش کمی چین خورد. ثنا سر بزیر انداخت و گفت: فکر کردم تعقیبم کردی.

_: تعقیبت کردم. برای این که می خواستم بپرسم خونتون کجاست. ولی با اون برخورد، فکر کردم اگه نشونی بپرسم تکه بزرگم گوشمه.

ثنا خندید و گفت: معذرت می خوام.

_: خواهش می کنم. تقصیر تو نیست. تقصیر مزاحماییه که این روزا تعدادشون خیلی زیاد شده.

ثنا لقمه ی بزرگی بستنی بلعید. چرا قلبش آرام نمی گرفت؟ همچنان به شدت می کوبید.

حامی لیوان اول را خالی کرد و دومی را پیش کشید. نگاهی به دستهای ثنا انداخت و پرسید: دستات از اضطراب می لرزه یا گرسنته؟

_: از اضطرابه.

حامی کمی به جلو خم شد و با صدایی که به زحمت به گوش می رسید، ولی لحن محکم و جدی گفت: تمومش کن. زندگی تو با دیروز هیچ فرقی نکرده. این که بخوای با افکارت خرابش کنی یا بهتر بسازیش دست خودته. نه آمد و رفت پدرت فرقی کرده، نه رفتار مادرت و نه حتی من.

ثنا مثل کودک تنبیه شده ای لب برچید و گفت: تو فرق کردی.

حامی به پشتی تکیه داد. آه بلندی کشید و گفت: نه. من همون همکلاسی دیروزیم. همون کاکاسیاه که زمون برده داری نوکرت بود.

_: بس کن. دیگه نگو. من شوخی کردم. چند بار تنبیهم می کنی؟

حامی لبخندی دلجویانه زد و گفت: آروم باش ثنا. بسه. می خواستم یادت بیارم که همین چند روز پیش به هیچی اعتنا نداشتی و برای خودت خوش بودی. بستنی تو بخور. آب شد.

ثنا به زحمت بستنی را تمام کرد. از جا برخاست. دستهایش را شست و پرسید: خانم چقدر شد؟

حامی از پشت سرش گفت: برو دیگه ضایعم کردی. خانم خیلی ممنون.