نمای وبلاگ راز نگاه (3) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راز نگاه (3)

شنبه 24 دی‌ماه سال 1390 ساعت 01:10 ق.ظ
سلام دوستان
اربعین حسینی بر همگی عزاداران آن حضرت تسلیت باد.


اینم پنج صفحه نتیجه ی کشتی گرفتن من با قوه ی الهام فراری... نمی دونم چرا نمی خواد همکاری کنه. ظاهراً باز تشریف بردن تعطیلات! مگه گیرش نیارم...

اگه دنبال قصه ی خنده دار و پر از کل کل و دعوایین به سایت این دوستم سر بزنین.

با آیدا توی کتابفروشی بودند. از آن کتابفروشیها شلوغ بهم ریخته که کلی باید می گشتند تا کتابی که استاد گفته بود را پیدا می کردند. آیدا یکی پیدا کرد و بعد از مدتی ثنا هم یکی دیگر زیر دسته ی بلندی از کتاب یافت. پشت به آیدا روی زمین سر پا نشست و در حالی که سعی می کرد، کتاب را بیرون بکشد، گفت: آیدا؟ دلم می خواد اون یکی کتابم بخرم. استاد گفت واجب نیست، ولی یکی می خریم برای هر دو تامون. داشته باشیم بهتره مگه نه؟

احساسی می گفت آیدا دیگر پشت سرش نیست؛ ولی توجهی نکرد. به زحمت کتاب را بیرون کشید و گفت: ولی من الان پول ندارم. تو داری؟ قرض؟

دستی دسته ی کتابها را گرفت تا روی سر ثنا نریزند. و صدای آشنایی گفت: بله دارم.

ثنا چشمهایش را بست و فکر کرد: لعنتی! داشتم فکر می کردم بوی ادکلنش توهّمه!

از جا برخاست و با آشفتگی نگاهی به حامی انداخت. بعد چرخید و با نگاه آیدا را جُست. آیدا از آن طرف مغازه دستی تکان داد و با اشاره گفت: خوش بگذره. بای.

ثنا بی حوصله گفت: زهرمار!

اما آیدا بدون دیدن نگاه خشمگین او از مغازه بیرون رفت. ثنا هم از روی دسته ای کتاب رد شد تا به طرف صندوق برود.

حامی پرسید: چقدر می خوای؟

ثنا با حرص به دسته ی کتاب که بر اثر برخورد پایش روی زمین ریخته بودند، نگاه کرد و پرسید: چی چقدر می خوام؟

دوباره سر پا نشست، کتابی که می خواست بخرد را روی پایش گذاشت، کوله اش را عقب زد و مشغول دسته کردن کتابها شد. حامی هم جلویش نشست و در حالی که کمکش می کرد، گفت: پول، برای کتاب.

یک دسته مو از زیر مقنعه اش بیرون ریخت. آنها را زیر مقنعه راند و گفت: نمی خوام. می خواستم با آیدا شریکی بخریم.

حامی کتابهای دسته شده را از توی راه کنار زد و ایستاد. ثنا هم برخاست. حامی گفت: گفتی قرض می خوای. میدم بهت، بعد با حاجی حساب می کنم.

ثنا به دکمه ی پیراهنش نگاه کرد و فکر کرد: تو عمرم اینقدر احساس کوتولگی نکرده بودم.

بعد به آرامی گفت: نه متشکرم. عجله ای نیست.

بعد ادایش را درآورد و محکم گفت: خودم از حاجی می گیرم.

گوشی اش را بیرون کشید و در حالی که دوباره توی انبوه کتابها جستجو می کرد، شماره گرفت.

_: سلام بابا.

_: سلـــــــــــــام دختر بابا. خوبی؟ خوش می گذره خانم دانشجو؟

_: ممنون. شما خوبین؟

_: خدا رو شکر. خوبم.

_: این هفته میاین؟

_: معلوم نیست. چرا؟

_: یه خورده پول می خواستم. برای کتاب. کم آوردم.

_: از حامی بگیر. من باهاش حساب دارم.

_: نه خب پس باشه عجله ای نیست.

_: نه باباجون هروقت خواستی از حامی بگیر. مشکلی نیست. باهم حساب می کنیم.

_: ولی آخه...

_: آخه چی؟ نگران نباش. من بهش اعتماد دارم. کاری نداری؟ باید برم.

_: نه ممنون.

_: پس میگی به حامی.

_: چشم.

_: خداحافظ.

_: خداحافظ.

ثنا قطع کرد. کلافه نفسش را بیرون داد و به حامی نگاه کرد. حامی که دو قدم آن طرف داشت کتابی را ورق میزد، با لبخندی پیروزمندانه سر برداشت. از توی جیب بغلش یک چک پول در آورد و به طعنه انگشت زیر بینیش کشید. بعد چک پول را به طرف او گرفت.

ثنا با حرص پرسید: میشه به من بگین شما کی هستین؟

_: فکر می کردم قبلاً بهم معرفی شدیم.

_: نخیر. هنوز خیلی مونده که من شما رو بشناسم. پولم نمی خوام. ممنون. میشه اجازه بدین رد شم؟

حامی عقب رفت و گفت: بفرمایین.

ثنا عصبانی کتابی را که برداشته بود حساب کرد و بیرون رفت. حامی هم کمی بعد بیرون آمد. با قدمهای بلند خودش را به او رساند و کتاب دوم را به طرفش گرفت.

ثنا رو گرداند و گفت: نمی خوام.

_: صدقه که نمیدم. پولشو از بابات می گیرم.

_: تا ندونم چه رابطه ای بین شما و باباست هیچی ازتون نمی گیرم.

_: چرا شلوغش می کنی خانم میلادی؟ حاجی که توضیح داد.

_: حاجی گفتن بین من و ایشون یک همکاریهایی هست. شما بودین به این جمله شک نمی کردین؟

حامی خندید و گفت: چه شکی؟ شما به پدر خودتونم اعتماد ندارین؟

_: نمی دونم. نه. اینطوری نیست. ولی آخه من تا حالا اسم شما رو هم نشنیده بودم. بعد حالا یک دفعه اینقدر...

_: اینقدر چی؟

_: خیلی صمیمی هستین.

_: اشکالی داره؟

_: نه ولی... چه همکاریهایی؟

_: پدر شما تاجره. خب ما یه مقدار همکاریهای تجاری داشتیم.

_: یه کمی؟

_: خب بیشتر از یه کمی. اینقدر که به من اعتماد داشته باشن.

_: پس چرا اسمتونو نشنیده بودم تا حالا؟

_: چی بگم؟ لابد قابل ندونستن.

_: این که حرف مفته. بابا آدم کم حرفی نیست.

_: زنگ بزنین از خودشون بپرسین.

_: نمی خوام. اگه بابا نگفته بهم، حتماً دلیلی داشته.

_: قربون آدم چیز فهم.

ثنا در حالی که با ناراحتی پیش پایش را نگاه می کرد و مستقیم به جلو می رفت، گفت: تا وقتی که بتونم دلایل کاراشو بفهمم پیر شدم.

مکثی کرد. بعد به طرف حامی برگشت و با ناراحتی گفت: حتماً شما خیلی بهتر از من می شناسینش.

_: چی بگم.

_: بهم بگین اونجا چکار می کنه؟ با کی میره میاد؟ خونه اش چه جوریه؟ خورد و خوراکش مرتبه؟ البته می دونم آشپزیش خوبه ولی...

حامی آهی کشید و گفت: خیلی ببخشید. جسارته ولی... حاجی اگه به من اعتماد داره، به خاطر اینه که خیالش راحته که دهن من چفت و بست داره. از من نخواین که حرفی بزنم. اگه لازم بود چیزی بدونین خودش می گفت بهتون.

_: ولی آخه چرا؟ اونجا چه خبره؟ چرا ما رو هیچوقت نمی بره؟ نکنه داره یه کار غیر قانونی می کنه؟

حامی با لبخندی دلجویانه گفت: نه خانم این چه حرفیه؟ حاجی مرد شریفیه.

ثنا با تردید پرسید: اونجا... زن داره؟

حامی با بی حوصلگی پرسید: چرا اینا رو از خودش نمی پرسین؟

_: نمی تونم. ما... ما اینقدرا باهم صمیمی نیستیم. از وقتی یادم میاد همیشه قشم بوده. دو هفته یه بار گاهی میشه ماهی یه بار میاد اونم یکی دو روز. چی بشه که سه روز بمونه. فرصتی نبوده.

به سر خیابان رسیدند. حامی دوباره کتاب را به طرفش گرفت و گفت: متاسفم. من نمی تونم جوابی بهتون بدم. بفرمایید.

ثنا کتاب را گرفت و به جلدش چشم دوخت. آرام پرسید: با بابا حساب می کنین؟

_: بله. خیالتون راحت باشه.

_: ممنون.

_: خواهش می کنم.

ثنا سر بلند کرد و گفت: فقط یه چی رو بهم بگین. بابا اونجا خوشبخته؟

حامی ملتمسانه گفت: ثنا خانم... خواهش می کنم. من هرچی بدونم از دل حاجی خبر ندارم.

ثنا سری به تایید تکان داد و آرام خداحافظی کرد.

وقتی به خانه رسید، بلند سلام کرد. مامان توی آشپزخانه بود و با موزیک ملایمی آشپزی می کرد.

ثنا جلو رفت. توی درگاه ایستاد و سلام کرد. مامان رو گرداند و با لبخند گفت: سلام. بی سر و صدا میای.

_: شما سرتون گرم بود.

مامان لبخندی زد. گوجه های خرد شده را توی روغن داغ ریخت. صدای جلز ولز روغن بلند شد. ثنا آرام گفت: امروز با بابا حرف زدم.

مامان بدون عکس العمل به کارش ادامه داد. ثنا مکثی کرد تا تاثیری ببیند. بعد ادامه داد: پول می خواستم. برای کتاب.

_: مگه این روزا قراره بیاد؟

_: نه. برای همین گفت از همکلاسیم بگیرم. اسمش حامیه. حامی مشعوف. بابا رو میشناسه.

_: خب؟

_: عجیب نیست؟

_: چی؟ این که باباتو می شناسه یا این که گفته ازش پول بگیری؟

_: هر دوتاش. پسره سیاه پوسته.

_: خب لابد جنوبیه.

_: ولی آخه...

_: تو نمی خوای لباستو عوض کنی؟

_: تو چیزی می دونی مامان؟

_: من هیچی نمی دونم. و علاقه ای هم ندارم که بدونم.

_: همین بی توجهی ها رو می کنین دیگه...

_: برو دختر. برو لباستو عوض کن الان نهار حاضر میشه. من بی توجه نیستم، فقط مثل تو فضول نیستم. دماغتو از زندگی مردم بکش بیرون.

_: زندگی مردم؟ زندگی بابامه!

_: زندگی باباته یا این همکلاسی سیاه پوست؟ چرا شلوغش کردی؟ بابات با هزار نفر ارتباط داره. خب لابد یه حسابایی با این بنده خدا داشته که پولتو بهش حواله کرده. چرا شلوغش می کنی؟

_: چقدر شما باهم تفاهم دارین! اونم همش میگه چرا شلوغش می کنی؟

_: کی؟ بابات؟

_: نه همکلاسیم.

_: برو لباستو عوض کن.

_: چشم.

آیدا تلفن زد. ثنا در حالی دکمه های مانتویش را باز می کرد، گفت: سلام. معلوم هست کجا ول کردی رفتی یه دفعه؟

_: علیک سلام. بمونم چکار کنم؟ تو که چشم آبیتو دیده بودی و از دل و دین افتادی. دیگه آیدا کدوم خریه؟

_: می کشمت آیدا. یعنی چی این حرفا؟ بین من و اون هیچی نیست.

_: خب الان هیچی نیست. ولی باید بالاخره به جوونا کمک کرد. منم دارم برات موقعیت سازی می کنم دیگه! دستم درد نکنه.

_: ای نمیری آیدا. این مزخرفا چیه میگی؟

_: بالاخره تکلیف منو معلوم کن. می کشی منو؟ بمیرم؟ نمیرم؟ من یه لنگه پا موندم این وسط بالاخره وصیتنامه بنویسم یا نه؟

_: تو بنویس چیکار داری؟ یه بار دیگه منو با این غول ول کنی، کشتمت.

_: چیه؟ نکنه چشم آبیه اذیتت کرده؟

_: نه ولی آخری پسرخاله شد و بهم گفت ثناخانم. می خواستم بزنمش.

_: جااااان؟ پس خیلی خاطرتو می خواد. مبارکه.

_: چی چی رو مبارکه؟ همش تقصیر توئه. ضمناً اون یکی کتابه رو که استاد گفتم خریدم. نصف پولشو باید بدی. تنهایی جیبم درد می گیره.

_: خریدیش؟! با کدوم پول؟ تو نبودی داشتی فحش می دادی کتاب گرونه و برای همون اولی پول خردای ته جیبتو جمع و جور می کردی؟ از کجا پول آوردی؟

_: از غول چراغ جادو قرض کردم. چون تو رفتی گم شدی. اونم فهمید پول می خوام.

_: بهتر. چون من که پول نداشتم. از این غولت بپرس ببین می تونه برای من یه چارچرخه ی باکلاس گیر بیاره؟ همچین شاسی بلندم باشه بیشتر دوست دارم.

_: ای بنازم اشتهاتو! عزیزم چیز دیگه ای نمی خوای؟ خونه ای؟ ویلایی؟ گردش اروپایی؟

_: خب الان که وسط ترمه. برای تعطیلات میان ترم اگه یه تور دو هفته ای برم اروپا بدم نمیاد. می دونی؟ من آدم قانعی هستم.

_: ای جانم! فدای اون قناعتت بشم من. نری تو رویا نصف پول کتاب یادت بره! از تو حلقومت می کشم بیرون.

_: خسته نباشی. حالا نه که خودت پول دادی، از تو حلقوم منم می خواد بکشه بیرون. ببین به این پسر خالت بگو رفیقم حالشو نداره پول بده. شما خودت بقیشو با پول نهار حساب کن.

_: نه دیگه. اومدی نسازی. مامان داره صدام می کنه. باید برم. ولی یادت نره.

_: حالا بذار من رنگ اون کتاب رو ببینم. اگه ارزششو داشت، پولم میدم.

_: هوم. باشه. فعلاً.