X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عذرخواهی

شنبه 17 دی‌ماه سال 1390 ساعت 07:44 ب.ظ
سلام دوستان مهربانم
الان من نمی دونم چی بگم یا چه جوری عذرخواهی کنم. هیچوقت شده ذهنتون سفید سفید باشه؟ من تمام ساعتهایی که طول هفته ی گذشته وقتی برای نوشتن پیدا کردم اینجوری بودم. کلی وبلاگ و داستان خوندم بلکه ایده ای به ذهنم برسه اما دریغ! موضوع کلی رو می دونم. ولی خرده ریز هیچی تو ذهنم نیست. خیییییلی کار داشتم، کلی مهمونداری و برنامه که همچنان هم ادامه داره و ذهنم رو حسابی درگیر خودش کرده. دو سه صفحه هم نوشته بودم که امروز وقتی خوندم دیدم خیلی عصبی و درهم برهمه. معلوم بود که اصلاً وقت نوشتنش حواسی نداشتم. همه رو پاک کردم. به زحمت یکی دو صفحه نوشتم که همونو براتون میذارم. اگر تونستم و کارهای مهمونی بعدی اجازه داد، سعی می کنم تو این هفته یه قسمت بنویسم. اگر نه هم که خیلی معذرت می خوام.

با ناراحتی به طرف بوفه رفت. یک قوطی شیرکاکائو گرفت و در حالی که می نوشید، به کتابخانه پیش دوستانش رفت.

آیدا دستش را پیش کشید و جرعه ای از نی نوشید. مریم خندید. ثنا اخم کرد و غرغر کنان پرسید: حالا من شکموئم؟

_: ناخوشی ها! چیه؟ چشم آبیه تحویلت نگرفته؟

_: برو بابا...

_: کجا برم؟

ثنا با حرص سری تکان داد و پرسید: این چشم آبیه واقعاً کیه؟

یک نفر از میز کناری با اخم گفت: هیس! اینجا کتابخونه اس.

ثنا دستی توی هوا تکان داد و به فکر فرو رفت. آیدا پرسید: منظورت چیه؟

_: هیچی بابا. خودمم نمی دونم.

جزوه ای باز کرد و از روی جزوه ی مریم مشغول تکمیل کردن آن شد. آیدا گفت: مال منم هست.

_: مال تو؟ خط تو رو که نمیشه خوند.

_: خیلیم دلت بخواد.

_: حالا که نمی خواد.

آیدا رو به مریم زمزمه کرد: نه واقعاً حالش خوب نیست.

مریم آرام گفت: اذیتش نکن. خودش خوب میشه.

آیدا شانه ای بالا انداخت و حرفی نزد.

کلاس بعدی شروع شد. استاد هنوز وارد نشده، مشغول جزوه گفتن شد و خیلی هم اصرار داشت که همه بنویسند و از بقیه کپی نگیرند.

ثنا داشت تند تند می نوشت که ناگهان خودکارش از دستش ول شد، غلتید و زیر صندلی اش گم شد. ثنا خم شد و با پریشانی نگاهی دور و بر انداخت.

استاد گفت: خانم زیر صندلی چکار می کنی؟

بی حوصله سر برداشت. قبل از این که توضیحی بدهد، حامی که مثل او اولین صندلی ردیف سوم، کنار راه عبور نشسته بود، یک خودکار روی میزش گذاشت. ثنا خودکار را گرفت و زیر لب تشکر کرد. حامی اما جدی نگاهش کرد و زمزمه کرد: بنویس.

ثنا به سرعت مشغول شد. در مکثی که استاد کرد تا دنبال جمله ی بعدی بگردد، خودکار را نزدیک بینیش برد. بوی ادکلن حامی عالی بود. لبخندی بر لبش نشست. آیدا که اصلاً متوجه ی ماجرا نشده بود، به پهلویش زد و پرسید: چته؟ خودکارت عطریه؟

ثنا جدی گفت: آره خیلی خوشبوئه.

دوباره به نوشتن ادامه داد. بالاخره بعد از سه ربع ساعت استاد دست برداشت و مشغول درس پرسیدن شد. از روی حروف الفبا می پرسید و باز اولین نفر آیدا بود که اینقدر دستپاچه شد که جواب نداد. نزدیک بود استاد سراغ نفر بعدی برود که بالاخره یادش آمد و با صدایی لرزان جواب صحیح را داد. استاد با حرص نفسش را بیرون داد و گفت: درسته.

یکی یکی پرسید. ثنا با دقت به او خیره شده بود. با آن نگاه ترسناکش همه را عصبی می کرد. چشمهای گرد و ریز و سیاهش، چنان به مخاطب خیره میشد، انگار می تواند عمق وجود او را مثل کتابی باز بخواند.

نوبت به حامی رسید. راست نشست و با آرامش به استاد چشم دوخت. ثنا خنده اش گرفت. آن هیکل با ابهت که احساس قدرت را القاء می کرد و آن چشمهای آبی که انگار آتش هر نفرتی را خنک می کرد، آشکارا موضع قدرت استاد را کم کرد. در حالی که به سختی سعی می کرد حالتش را عوض نکند، دنبال سؤال سختی گشت. وقتی سؤال را پرسید، ثنا با ناراحتی آهی کشید و فکر کرد: بالاخره زهر خودشو ریخت.

اما حامی با خونسردی جواب را داد و ثنا لبخندی پیروزمندانه زد. استاد لب به دندان گزید و به دفتر نگاه کرد. با اخم گفت: ثنا میلادی.

_: بله؟

سر بلند کرد و به سرعت سؤالی پرسید. ثنا با نگرانی توی ذهنش دنبال جواب گشت، می دانست، ولی حضور ذهن نداشت. استاد با بی صبری گفت: یک کلمه است. بگو.

حامی دفترش را بالا گرفت و جواب را نوشت. بعد هم مشغول خط خطی کردن دورش شد. ثنا از گوشه ی چشم جواب را دید و بلند خواند. استاد سری تکان داد و گفت: نفر بعد.

ثنا زمزمه کرد: یکی طلبت.

حامی نیم نگاهی به او انداخت و گفت: دو تا.

ثنا بدون فکر گفت: خیلی رو داری.

ولی بلافاصله شرمنده شد. انگشت به دندان گزید و سر بزیر انداخت. حامی بی صدا خندید. خنده ی حامی باعث شد تمام توضیحی که می خواست به عنوان عذرخواهی ارائه کند را فراموش کند. دزدانه از گوشه ی چشم نگاهش کرد. اما او دید و به زحمت خنده اش را فرو خورد که استاد نبیند. ثنا هم سر بزیر انداخت و لب به دندان گزید که نخندد.