نمای وبلاگ راز نگاه (1) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راز نگاه (1)

شنبه 3 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:13 ق.ظ
سلام سلام سلامممم
خووووب باشین انشاالله
این قسمت کوتاهه، فقط به این نیت که بدقول نشم. این هفته کلی کار دارم و فکرم مشغوله. انشاالله هفته ی بعدی ده صفحه ی معمول رو می ذارم.

راز نگاه

 

ثنا کولی بنفشش را روی شانه اش جابجا کرد و نگاهی توی کلاس انداخت. آیدا با نگرانی او را هل داد و گفت: خب برو تو. وایسادی چی رو نگاه می کنی؟ همینجاست.

ثنا نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و پرسید: چته تو؟ اعصاب نداری؟

_: مثل این که اصلاً دلت آشوب نیست! بابا روز اول دانشگاهه! من که از بس از کله سحر رفتم دستشویی نزدیک بود دیر برسم.

_: میوه نشسته خوردی.

_: نخیر. برو تو دیگه!

ثنا به آرامی وارد کلاس شد. نگاه دقیقی به تک و توک صندلیهای پرشده انداخت و آرام سلام کرد. بعضیها جواب دادند. آیدا در حالی که پشت سرش می آمد و شانه اش را می فشرد، به جای سلام برای چند نفر سر خم کرد. از فرط اضطراب دیگر صدایش بالا نمی آمد.

ثنا ردیف اول و دوم را رد کرد و ردیف سوم نشست.

آیدا با نگرانی پرسید: مطمئنی همینجا خوبه؟ بیا بریم ردیف آخر.

ثنا با بی حوصلگی روی صندلی جابجا شد و گفت: بشین بابا کشتی منو!

آیدا در حالی که می نشست، زمزمه کرد: پسره رو! چقدر سیاهه!

ثنا از گوشه ی چشم پسری را که هم ردیفشان، با چهار صندلی فاصله نشسته بود، نگاه کرد و زمزمه کرد: black!  

_: میگم حتماً جنوبیه.

_: با این رنگ و رو شمالی که نیست!

_: عینهو افریقاییاس.

_: نه بابا اینطوریام نیست.

دوباره از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: مثل دو رگه های انگلیسی و افریقای جنوبیه.

خنده اش گرفت.

آیدا با کنجکاوی نگاهی به پسر انداخت و پرسید: منظورت چیه؟

_: دماغش کوفته ای نیست. لباشم زیاد کلفت نیست.

_: هوم... چشماشم کمرنگه. خیلی عجیبه!

_: گفتم که افریقا جنوبی! حتماً باباش انگلیسیه، مادرش سیاه پوست.

_: چرا برعکس نباشه؟

_: نمی دونم. به تیپش نمیاد که یه مامان تیتیش سفید داشته باشه. بیشتر بهش میخوره یه بابای سابقاً سفید داشته باشه که حالا از آفتاب سرخ شده با یه مامان سیاه مهربون با پیش بند سفید که دستپختشم حرف نداره.

آیدا خندید. ولی با ورود استاد خنده اش را فرو خورد و دوباره دستپاچه شد.

ثنا زمزمه کرد: آرووووم باش.

استاد خیلی جدی سلام و علیک کرد. بعد از معرفی خودش و شرایط سفت و سخت کلاسش، مشغول حضور غیاب شد. اولین اسم آیدا بود.

_: آیدا ابهری؟

آیدا دست لرزانش را بالا برد و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد، گفت: حاضر.

استاد نیم نگاهی به او انداخت و برایش تو دفتر حاضری زد. چند نفری برگشتند و نگاهی به آیدا انداختند. همین که استاد سراغ نفر بعدی رفت، ثنا سرش را به طرف آیدا خم کرد و زیر گوشش گفت: خاک تو سرت کنن. آبرو برام نمیذاری با این دست و پا چلفتی بازیت!

_: استادش ترسناکه!

_: تو هم شلوغش کردی.

استاد سینه ای صاف کرد و چشم غره ای به ثنا رفت. ثنا چهره درهم کشید و سکوت کرد. اسمها یکی یکی خوانده میشد. ثنا به آرامی به هرکدام که در دایره ی دیدش بودند، نگاه می کرد و سعی می کرد اسامی را حفظ کند.

استاد گفت: حامی مشعوف.

پسر سیاه پوست دستش را بالا برد و با لحن بی تفاوتی گفت: حاضر.

ثنا ابرویی بالا انداخت و متفکر سری تکان داد. این اسم چندان به این پسر نمی خورد. بیشتر بهش می آمد که جورج یا جیم باشد!

استاد گفت: ثنا میلادی.

ثنا لبهایش را با زبان تر کرد. دست بالا برد و گفت: منم.

حامی مثل چند نفر دیگر کاملاً به طرف او چرخید و نگاهی به او انداخت. استاد سری تکان داد و توی دفتر تیک زد.

ثنا نگاهی دور کلاس که بعد از ورودشان کم کم پر شده بود، انداخت. نگاهش چرخید تا به حامی رسید. حامی هم به او چشم دوخته بود. ثنا لبهایش را بهم فشرد و رو گرداند.

یک دختر وارد کلاس شد و با ناراحتی گفت: استاد با اجازه...

استاد با اخم پرسید: شما؟

_: مریم یعقوبی هستم.

_: بفرمایید. بار آخرتون باشه که دیر میاین.

ثنا زیر گوش آیدا گفت: اسمش آخر دفتر بود. شانس آورد که جلوی اسمش غیبت نخورده بود. مریم پیش آمد تا به ردیف سوم رسید. از ثنا پرسید: میشه اینجا بشینم؟

ثنا کولی اش را از روی صندلی کنارش برداشت و گفت: بفرمایید.

استاد شروع به درس دادن کرد. آیدا تند تند نت برمی داشت. مریم هم با خط خرچنگ قورباغه ای هرچه می شنید، یادداشت می کرد. ثنا اما آرام گوش میداد و هر نکته ای که به نظرش خاص می رسید را می نوشت.

آیدا در حالی که با عجله می نوشت، غرید: ای راحت طلب عوضی!

ثنا پوزخندی زد و دوباره به استاد چشم دوخت. استاد داشت روی تخته مسئله ای را می نوشت. ثنا آرام رو گرداند. حامی هم همان موقع به طرف او چرخید. نگاهشان برای چند ثانیه بهم قفل شد. سرد و جدی. انگار مسابقه گذاشته بودند که کی زودتر از رو می رود! استاد تک سرفه ای زد و هر دو به طرفش برگشتند.

درس ادامه داشت. بالاخره وقتی استاد دست کشید و اعلام پایان کرد، همه نفسی به راحتی کشیدند. ثنا با حوصله مشغول گذاشتن وسایلش توی کولی اش بود که مریم گفت: من مریم هستم. از آشنایی تون خوشوقتم.

ثنا سر برداشت و نگاهی به او انداخت. قبل از این که حرفی بزند، آیدا گفت: منم آیدام. اینم ثنا. ما از وقتی راهنمایی می رفتیم باهم همکلاس بودیم. خوشحال میشیم با تو هم دوست باشیم.

و دستش را به طرف دوست جدیدش دراز کرد. مریم با خوشحالی دست او را فشرد. ثنا هم کولی اش را روی دوشش انداخت و در حالی که برمی خاست با او دست داد.

حامی هم همان موقع برخاست و بازهم نگاهی به ثنا انداخت. بعد رو گرداند و به طرف در کلاس رفت. ثنا با تظاهر به ضعف سر جایش نشست و گفت: وای آیدا بیگی منو!

_: چته؟

_: دو متر قدش بود! دیدی؟

_: بی جنبه! پاشو دیگه. آبرو برامون نذاشتی.

مریم با تردید پرسید: پسره سیاه پوست بود؟

ثنا دوباره برخاست و با لحنی جدی گفت: آره بابا کاکاسیاهه. زمون برده داری تو خونه ی ما کار می کرد!

آیدا مشتی به شانه ی او زد و گفت: دختره پاک خل شده! حالا همچین تو دل برو هم نبود. اون پسره کاظمی خیلی خوش تیپ تر از این بود.

ثنا با لحن شیفته واری گفت: قدش که به این بلندی نبود!

_: اه برو بابا تو هم! عوضش هیکل ورزشکاری، قدشم آدمیزادی. نه مثل غول چراغ جادو!

_: آی گفتی. غول چراغ جادو خوبه. کاش برم ازش بپرسم چند تا آرزو می تونه برآورده کنه.

مریم که نمی دانست این حرفها را جدی بگیرد یا بخندد، با خنده ای فرو خورده به آنها خیره شده بود. بالاخره در حالی که مطمئن نبود که وسط گفتگویشان جایی دارد، پرسید: چراغش کجا بود؟

ثنا با اطمینان گفت: تو کیفش. نمیشه که یه چراغ رو بشونن رو صندلی دانشگاه! مجبور بود خودش بیاد.

مریم از خنده ترکید.

در کلاس بعدی، بازهم ثنا پیش رفت و با اطمینان روی صندلی اول ردیف سوم نشست. آیدا و مریم از جلوی پایش رد شدند و کنارش نشستند. حامی کمی بعد وارد شد. ثنا با لجبازی به او خیره شد. او هم نگاهی طولانی به ثنا انداخت. پیش آمد و هم ردیف او با چند صندلی فاصله نشست و کیفش را که مثل کیفهای لپ تاپ بود روی پشتی صندلی جلویش آویخت. ثنا هم کوله پشتی اش را روی پشتی صندلی جلویش گذاشت و با حالی از خودراضی رو گرداند. از بین دندانهای بهم فشرده، غرغرکنان گفت: پسره از رو نمیره.

آیدا با اخم گفت: تحویلش نگیر پررو میشه.

_: این خودش پررو هست!

_: بیشین بابا تو هم.

ثنا راست نشست و به روبرو چشم دوخت. استاد هنوز نیامده بود. کم کم دانشجوها می آمدند و ثنا در ذهنش برای هرکدام قصه ای می ساخت. مریم و آیدا گرم گرفته بودند، ولی ثنا بی حوصله به در چشم دوخته بود. بعد از چند دقیقه دوباره به طرف حامی چرخید. حامی که ظاهراً بی تفاوت به روبرو نگاه می کرد، سرش را گرداند و نگاهش را پاسخ گفت. ثنا لب برچید و دوباره رو گرداند.

عصر با آیدا دوان دوان خودشان را به اتوبوس رساندند. اتوبوس پر بود. ثنا اولین میله را گرفت و آیدا کمی عقبتر رفت. ثنا تازه جا گرفته بود که چشمش به دست سیاهی که میله ی بعدی را گرفته بود، افتاد. سر برداشت. اینقدر سرش را بالا برد تا نگاهش به نگاه روشن حامی رسید.

یاد شوخی ای که با مریم کرده بود و گفته بود که حامی برده شان بوده است، افتاد. خنده اش گرفت و سر بزیر انداخت.

حامی پرسید: قیافه ی کاکاسیاها خنده داره؟

ثنا با تعجب سر برداشت. ولی خودش را نباخت و با اخم پرسید: منظور؟

_: خوب میدونی منظورم چیه. مسخره کردن اصلاً کار قشنگی نیست.

ثنا یخ کرد. نگاهی به اطرافش انداخت. اما کسی به آنها توجهی نداشت. حامی هم خیلی یواش، طوری که فقط او بشنود حرف می زد. بعد از چند لحظه دوباره سر برداشت، اما نگاهش را به زیر انداخت و با محکمترین لحنی که صدای لرزانش اجازه میداد، گفت: معذرت می خوام.

بعد با حرص اضافه کرد: البته گوش وایسادن هم اصلاً کار خوبی نیست.

_: داشتین درباره ی من حرف می زدین. اگر این نبود، دلیلی نداشت گوش وایسم.