X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

رویای سفید (4)

شنبه 19 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:09 ب.ظ
سلام سلام سلامممم
ببخشین. قول داده بودم قصه رو تموم کنم و بیام. اما این روزها به شدت درگیر خونه تکونی اجباری بودم و هنوزم تموم نشده. (عوضش هی به خودم وعده می کنم حالا خوب تمیز شه، دیگه برای عید زیاد کاری ندارم )
چند روزی هم که درگیر اون مزاحم بودم که به لطف و همراهی شما دیگه دست برداشت خدا رو شکر.
این شد که حالا باز با یه قسمت دیگه در خدمتتونم. همچین پر و پیمونتر که انشاالله جبران غیبتم رو بکنه. اگه می خواستم تمومش کنم، مجبور بودم چند هفته دیگه هم آپ نکنم. اما دلم خیلی تنگ شده بود، گفتم بیام. حالا هرکی دوست داره، می تونه صبر کنه، هروقت تموم شد، یه جا بخونه.

کیانا با دیدن نرده های ورودی آسایشگاه، با ترس و لرز بازوی مهران را چسبید و جیغ زد: منو نبر اونجا؟ چرا زندانیم می کنی؟ چرا اذیتم می کنی؟

_: عزیزم آروم باش. عزیزم خواهش می کنم. اینجا بیمارستانه. یه مدت بستری میشی خوب میشی.

_: نمی خوام برم. نمی خوام. اونا مغزمو پاره می کنن. اونا منو می کشن. خواهش می کنم...

دو تا پرستار جلو آمدند. با کمک آرامبخش او را آرام کردند و به بخش عمومی هدایت کردند. وقتی گیج و منگ روی تخت دراز کشید، مهران خم شد. پیشانیش را بوسید و گفت: باید برم عزیزم. زود میام پیشت.

کیانا آرام زمزمه کرد: زود... بیا.

_: حتماً.

وقتی از اتاق بیرون آمد بغض گلویش را می فشرد. با ناراحتی طول راهرو را طی کرد. گودرز از پشت سرش گفت: صبر کن مهران.

بدون این که برگردد با حرکت دست او را پس زد و با صدای خش داری گفت: چقدر صبر کنم؟ چرا خوب نمیشه؟

_: بهت گفتم که... سخته.

_: لعنتی.

_: حالا گوش بده.

_: نمی خوام گوش بدم. امشب نه. هیچی نگو. بذار تنها باشم. بذار به درد خودم بمیرم.

به سرعت طول راهرو را طی کرد و بیرون آمد.

 

سه روز گذشته بود. احسان روی کاناپه ی هال خانه ی شریف نشسته بود و به صفحه ی لپ تاپی که روی پایش بود، چشم دوخته بود. کمی جلو خزید و سرش را عقب برد و روی پشتی گذاشت.

شریف آن طرف کاناپه نشست و پرسید: به کجا رسیدی دکتر؟

احسان زمزمه کرد: به کجا چنین شتابان؟

_: هی! کجایی؟

احسان سر برداشت و گفت: همینجا.

_: چی شد؟

_: هنوز هیچی.

_: یعنی چی هیچی؟

_: این داروها... اثراتشون خیلی ضد و نقیضه. نمی فهمم. اصلاً نمی فهمم دلیل تجویزشون چیه؟ اینطور که تو سابقه اش ذکر شده، افسردگی مال قبل از آتش سوزی بوده.

_: خب برمی گرده به مرگ پدر و مادرش دیگه.

_: ممکنه.

_: دلیل آتش سوزی چی بوده؟

_: نمی دونم.

_: آدرسی از خونه اش تو پروندش نیست؟

_: چرا. بهت ندادم؟

_: نه.

_: یادداشت کردم. می دونستم تو فضولتر از اونی که دست از سرم برداری.

_: کوتاه بیا احسان. مسئله مرگ و زندگیه. کتی جای خواهر منه.

_: قبلاً معشوقه بود، حالا شده خواهر؟

_: حرف دهنتو بفهم!

_: خیلی خب خیلی خب. تسلیم. هرچی تو بگی. یه چایی به من میدی؟ مخم سوت کشید.

_: تو مگه مخم داری؟

_: نه هرچی بود سوزندم به خاطر تو. یه چایی بده روشن شیم.

_: چشم.

_: یه لقمه نون و پنیرم بذاری تنگش بد نیستا.

_: امر دیگه ای باشه؟

_: دوست داشتی پیتزا سفارش بده. گشنمه.

_: نه بابا!

_: کارآگاه خصوصی خرج داره. وقتی دکترم باشه، خرجش میره بالاتر.

_: هرچی شما بفرماین.

گوشی را برداشت و در حالی که شماره می گرفت، پرسید: چی می خوری حالا؟

_: قارچ و مرغ.

_: باشه.

پیتزا را سفارش داد و به آدرسی که احسان روی کاغذ نوشته بود، چشم دوخت.

احسان ضربه ای به پای خودش زد و گفت: نمیشه. این داروهای قاطی پاتی آدمو خل می کنه.

شریف بدون این که به او نگاه کند، به سردی گفت: منم که از اولش همینو گفتم.

_: ولی آخه چرا؟

_: پول.

_: مگه مهران پولدار نیست؟

_: شاید ورشکست شده.

_: اگه ورشکست شده بود، اون ماشین کلاس بالایی که گفتی داره رو می فروخت.

_: اگه بشه از جای دیگه جور کرد، چرا بفروشه؟

_: مگه عاشق زنش نیست؟

_: یه روزی بود. شاید همون موقع هم عاشق پولش بود. حاجی کم نذاشت برای کتی.

_: اوهوم.

لپ تاپش را بست و نفس عمیقی کشید.

شریف نگاهی به او انداخت و گفت: بیا یه شکایت تنظیم کنیم. دکتره داره به سفارش مهران مرتکب جرم میشه. پلیس می تونه به این موضوع رسیدگی کنه.

چشمهای احسان با نگاهی طعنه آمیز تنگ شد. پوزخندی زد و گفت: پروفسور ترشی نخوری یه چی میشی ها! با چه مدرکی شکایت کنیم؟

_: با پروندش دیگه.

_: خودتم می دونی که پرونده ی بیمار یه مطلب کاملاً خصوصی بین بیمار و پزشکه. من اطلاعاتش رو دزدیدم و اگه شکایت کنی، اول یقه ی تو، بعد منو می گیرن.

_: ولی... هیچ تبصره ای نیست؟ ما استفاده ی غیرقانونی نکردیم! به خاطر سلامتی کتی بود.

_: من قانون بلد نیستم. ولی فقط با مجوز قانونی اجازه داشتیم این کار رو بکنیم.

_: آخه... تا ما بیایم مدرک قانع کننده تری پیدا کنیم که...

_: پیداش می کنیم شریف. گاماس گاماس.

_: فرصت گاماس گاماس رفتن نیست آخه. خودتم می دونی.

_: کاری از عهده ام براومده که نکردم؟

شریف با بیچارگی نالید: نه.

 

 

شریف با سر انگشتان جلوی فرمان ضرب گرفت. سه ساعت بود که اینجا نشسته بود و هنوز هیچ نتیجه ای نگرفته بود. ته مانده ی ساندویچش را خورد و کاغذش را مچاله کرد. قوطی نوشابه را تکان داد. تمام شده بود. از ماشین پیاده شد. در حالی که دورش را می پایید، کاغذ و قوطی را توی سطل کنار خیابان انداخت. برگشت و روی کاپوت پراید سفیدش نشست. آهی کشید و به انتهای خیابان چشم دوخت. یک ماشین شاسی بلند مشکی از کنارش گذشت. خودش بود. با احتیاط سر به زیر انداخت و یقه اش را بالا کشید.

مهران وسط خیابان دور زد و جلوی ساختمان محل اقامتش توقف کرد. با همان ژست و ادای همیشگی از ماشین پیاده شد و به طرف ساختمان رفت. یک دختر جوان با مانتو شلوار و مقنعه ی سورمه ای ساده و یک کولی بر دوش، در ساختمان را باز کرد و بیرون آمد. با دیدن مهران در را باز گذاشت و به گرمی با او خوش و بش کرد. مهران هم با روی باز او را تحویل گرفت و بعد وارد ساختمان شد و در را بست.

شریف یک تای ابرویش را بالا انداخت. سری به تایید تکان داد و زمزمه کرد: گل بود به سبزه نیز آراسته شد. ایشون دیگه کی هستن؟

دختر از خیابان رد شد و نزدیک شریف به انتظار تاکسی ایستاد. شریف به آرامی چرخید. سوار ماشین شد و کمی جلوتر جلوی پای دختر توقف کرد. شیشه را پایین آورد و پرسید: مسیرتون؟

دختر اخم کرد و با تردید نگاهی به شریف و به ماشینش انداخت. به قیافه ی ساده و بیگناهش نمی آمد که قصد بدی داشته باشد. آرام گفت: چهارراه...

_: بفرمایین.

در عقب را باز کرد و سوار شد. شریف نفس عمیقی کشید و راه افتاد. مسیر چندان طولانی نبود. باید حداکثر استفاده را می کرد. کلمات را توی ذهنش زیر و بالا کرد. بالاخره به آرامی پرسید: شما با مهران نسبتی دارین؟

دختر که جا خورده بود، گفت: همسایه هستیم. چطور؟

شریف که مستقیم جلویش را نگاه می کرد، ابرویی بالا انداخت و گفت: به نظرم اومد کمی صمیمی تر از یه همسایه ی عادی باهاش سلام و علیک کردین.

_: منظورتون چیه؟ اصلاً به شما چه ربطی داره؟

_: آروم باشین خانم. من با شما کاری ندارم. فقط چند تا سؤال دارم.

میترا نفسش را با حرص بیرون داد و پرسید: چه سؤالی؟

_: شما از کی با مهران همسایه این؟

_: از حدود دو ماه پیش که اومدن تو این خونه.

_: خانومشم می شناسین؟

_: بله.

_: اسمش چیه؟

_: شما به اسم خانومش چیکار دارین؟

شریف بغض کرد. لبش را گاز گرفت. این روزها دل نازک شده بود. آب دهانش را فرو داد و نفس عمیقی کشید. بعد با صدایی که به زحمت بالا می آمد، گفت: از خانومش چی میدونین؟

_: مثل این که شما بیشتر از من می دونین!

_: اونایی من می دونم قدیمیه. می خوام بدونم تو اون خونه چی می گذره؟

لعنتی! با حرص فکر کرد: دروغ گفتن و پرده پوشی هم بلد نیستی! صاف گذاشتی کف دستش؟ اگر واقعاً دوست مهران باشه چی؟

میترا اما با ملایمت نفسی کشید. متفکرانه نگاهی به او انداخت و گفت: من نمی دونم شما کی هستین و دقیقاً چی می خواین بدونین.

_: مهم نیست که من کی هستم. مهم اینه که به همسر مهران چی می گذره. خیلی نگرانشم.

خوشبختانه چراغ قرمز شد. چون شریف از خشم می لرزید و احساس می کرد، دیگر نمی تواند رانندگی کند. فرمان را اینقدر توی دستهایش فشرده بود، که بندهای انگشتهایش سفید شده بود.

میترا دوباره با ملایمت پرسید: شما کی هستین؟

شریف با حرص پرسید: چه فرقی می کنه؟

میترا لبهایش را با زبان تر کرد و گفت: باشه. عصبانی نشین. ولی من کمک زیادی نمی تونم بهتون بکنم. من فقط می دونم خانمش مریضه و اغلب تو آسایشگاه بستریه. الانم آسایشگاست.

_: از همون وقتی که اومد تو این خونه به همین شدت مریض بود؟

_: بله. تقریباً هیچی یادش نمی مونه. گاهی به شدّت عصبی میشه و گاهیم مات و افسرده به یه گوشه خیره میشه.

_: مهران... هنوزم دوسش داره؟

_: من هیچ مردی اینقدر عاشق ندیدم. همه ی زندگیشو وقفش کرده. هرکار بتونه براش می کنه. هرروز بهش سر می زنه و هر وقت که بتونه از دکترش دعوت می کنه بیاد خونه. تمام مدت هم بحثشون سر مریضی کیاناست.

شریف با بدبینی پرسید: شما از کجا می دونین بحثشون سر چیه؟

میترا پوزخندی زد و گفت: دیوارای خونه ی ما از کاغذ نازکترن. وقتی تنهام صداشون راحت میاد.

_: چرا کیانا صداش می کنن؟

_: چی؟

_: اسمش این نیست.

_: آهان! برای این پرسیدین اسمش چیه؟

_: می خواستم بدونم به شما چی معرفیش کرده.

_: کیانا. فقط همین. من حتی فامیلشم نمی دونم.

_: شما در غیاب کتی هم به مهران سر می زنین؟

_: چرا تهمت می زنین آقا؟

_: رفتارتون اینطور نشون می داد.

_: چرا یه سلام و علیک عادی رو اینقدر بزرگش کردین؟ آقامهران با لطف با من صحبت می کنه، چون به همسرش علاقه دارم و هروقت که بتونم تو آسایشگاه بهش سر می زنم.

شریف با لحنی که اندکی بوی تمسخر می داد، گفت: لطف می کنین.

_: شما می خواین به چی برسین؟

_: می خوام بدونم کتایون از چی ناراحته؟

_: اسمش کتایونه؟

_: بله.

_: نمیشه گفت از چی ناراحته. اون بیماره. بعد از فوت ناگهانی پدر و مادرش به شدت افسرده شده.

_: ممکنه رفتار مهران مزید بر علت شده باشه؟

_: چی میگین آقا؟ شوهرش عاشقشه.

_: عاشق خودش یا پولاش؟

میترا پوزخندی زد و گفت: گمونم شما از این که اون پولا به شما نرسیده بدجوری سوختین.

شریف مشتی رو فرمان زد و گفت: تهمت نزن خانم.

_: اگه طعم خوشی نداره، شما چرا به راحتی متهم می کنین؟

_: من معذرت می خوام. خیلی نگرانم. خیلی.

_: فکر نمی کنم دلیلی برای نگرانی وجود داشته باشه. غصه و غم شاید، ولی نگرانی برای چی؟ درسته؛ منم ناراحتم از این که می بینم دختری به این جوونی و خوشگلی، اینقدر آشفته و عجیبه. غصه می خورم، ولی نگرانی شما بی مورده. همسرش عاشقشه.

_: از کجا بدونم که راست می گین؟

_: آقا بس کنین!

_: میشه یه خواهش ازتون بکنم؟

_: چه خواهشی؟

_: می تونین یه میکروفون برام یه جایی نصب کنین که حرفای مهران و دوست پزشکشو بشنوم؟

_: نه.

_: می تونین.

_: وجدانم اجازه نمیده.

شریف برای اولین بار به عقب چرخید و با پریشانی گفت: خانم مسئله ی مرگ و زندگیه.

_: نه نیست. شما بیخودی نگرانین. اونا فقط درباره ی داروها و تأثیرشون بحث می کنن و تنها هدفشون بهبودی کیاناست.

_: مطمئنین؟

_: البته.

شریف آهی کشید و طوری که انگار با خودش حرف می زند، زمزمه کرد: پس چرا خوب نمیشه؟

_: دکترش میگه درمان بیماریهای روانی، به مراتب سختتر از بیماریهای جسمیه.

شریف بازهم غرق فکر و بدون این که میترا را مخاطب قرار بدهد، با ناراحتی گفت: دروغ میگه. دکتره دروغ میگه.

میترا پرسید: چی رو دروغ میگه؟ این که درمان بیماریهای روانی سخت و طولانیه؟ یه بار سری به آسایشگاه بزنین. بعضی مریضها سالهاست که اونجان.

شریف به تندی نگاهی به او انداخت. با لحنی برّنده گفت: من نمی خوام تو آسایشگاه برم دیدنش. می خوام کتی رو سلامت ببینم. مثل همیشه.

میترا با ملایمت گفت: شوهرش هم همینطور. همه ی تلاشش رو داره می کنه. باور کنین.

_: نمی تونم. مگه میشه؟ کتی هیچیش نبود. دیوونه اش کردن. حتی منم نشناخت.

_: تأسف باره، ولی غیر ممکن نیست. لطفاً نگه دارین. من پیاده میشم. چقدر تقدیم کنم؟

شریف کنار زد. با عجله توی جیبهایش را گشت. کاغذ و قلمی پیدا کرد و اسم و شماره تلفنش را یادداشت کرد. در حالی که می نوشت گفت: صبر کنین. من شغلم این نیست. باهاتون کار داشتم که سوارتون کردم. این شماره تلفنمه. اگر متوجه ی چیز مشکوکی شدین، هر ساعت از شبانه روز که بود به من زنگ بزنین. شماره ی خونه و محل کارمم نوشتم. هر ساعتی که بود، هر خبری که بود، حتی اگه به نظرتون بی اهمیت باشه، به من بگین. به خاطر کتی...

کاغذ را به طرفش گرفت و ملتمسانه نگاهش کرد. میترا نگاهی به کاغذ و نگاهی به چشمهای غمگینش انداخت. کاغذ را گرفت و گفت: باشه. ولی شما اشتباه می کنین.

_: من مدرک دارم. می دونم یه چیزی هست. ولی مدرکم کافی نیست.

میترا در را باز کرد و گفت: ولی به نظر من قضاوتتون مغرضانه است.

_: کاش اینطور باشه.

_: متشکرم و خداحافظ.

_: خواهش می کنم. منتظر تماستون هستم. خداحافظ.

 

شریف چند لحظه ای میترا را با نگاه بدرقه کرد؛ بعد آهی کشید و راه افتاد. موبایلش زنگ زد. کنار زد و جواب داد: الو احسان؟

_: سلام.

_: علیک سلام.

_: چه خبر؟

_: تقریباً هیچی.

_: من که بهت گفتم با موش و گربه بازی به جایی نمی رسی.

_: فعلاً با همسایش حرف زدم. ازش خواهش کردم اگه خبری پیدا کرد بهم بگه. البته امیدوارم خودش طرف مهران نباشه.

_: چرا طرف مهران باشه؟

_: چون یه دختر جوون و خوش قیافه اس که اتفاقاً با مهران هم خیلی صمیمیه.

_: بعد تو بهش چی گفتی؟

_: گفتم به مهران مشکوکم و اگه خبری داشت بهم زنگ بزنه.

_: پروفسور تو چرا کارآگاه پلیس نشدی با این همه هوش و زکاوتت؟ صاف گذاشتی کف دستش؟ ببینم بهش گفتی که داروها رو عوضی بهش میدن؟

_: نه دیگه اینو نگفتم!

_: نه می خواستی بگی!! واقعاً ازت ناامید شدم پسر! آخه این چکاری بود تو کردی؟

_: نمی دونم. احسان من دیگه هیچی نمی فهمم. هروقت یادم میاد کتی چه حالی داره، دیوونه میشم. چه کار کنم؟

_: باید یه کارآگاه پیدا کنی. یه کارآگاه واقعی.

_: کارآگاهم کجا بوده؟

_: نمی دونم. بگرد پیدا کن.

_: باشه. تو خبر تازه ای نداری؟

_: نه به اون صورت. فقط هرچی بیشتر جستجو می کنم، مطمئن تر میشم که قصد و غرضی بوده. ولی خیلی نامردیه که یه نفر رو اینطوری دیوونه کنن. خیلی!

_: آره...

_: کاری نداری؟

_: من حالم بده. روانپزشک خوب سراغ داری؟ نه از اونا که آدمو دیوونه می کنن.

احسان بلند خندید و گفت: نه ندارم. مرد گنده خودتو جمع کن. این ننه من غریبم بازیا رو درنیار. مثل نینی کوچولوها ماتم گرفتی. پاشو و یه قدم جدی بردار.

شریف آهی کشید و گفت: آدم یه رفیق مثل تو داشته باشه، احتیاجی به دشمن نداره. مرده ی دلداری دادنتم!

_: تازه رفیقت مثل تو علاف نیست. کلی کار دارم. فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ.

آه بلندی کشید. مثل همیشه حرف زدن با احسان حالش را بهتر می کرد. مهم نبود چه بگویند. مهم این بود که می دانست هر وقت واقعاً به او احتیاج داشته باشد، هست.

به طرف اولین کلانتری راند و وقتی رسید، پیاده شد. نگاهی به سرباز دم در انداخت و فکر کرد آیا اینجا کسی کارآگاهی به او معرفی می کند و یا این که به قول احسان به عنوان مجرم اول پای خودش و احسان درگیر میشود که پرونده ی کتی را خوانده بودند؟

هرچه کرد پایش پیش نرفت. در آخر برگشت و سوار ماشین شد. مشتی روی فرمان کوبید و به ترسو بودن خودش فحش داد. بالاخره هم راه افتاد و به خانه برگشت. خیلی خسته بود. دراز کشید و لپ تاپش را کنار تخت باز کرد. کاش موضوعی بود که می توانست با جستجو توی اینترنت جوابش را بیابد.

ایمیلهایش را چک کرد. اما کلافه بود. نوشته ها را نمیدید. صدای گریه و غرشهای حیوان مانند کتی تو گوشش زنگ میزد. به پشت خوابید و به سقف خیره شد. لبش را گاز گرفت. کم کم خوابش برد.

با صدای موبایلش از خواب پرید. کلافه به جستجو پرداخت. یادش نمی آمد وقتی از در وارد شده است، آن را کجا گذاشته است. از اتاق بیرون آمد. هوا تاریک شده بود و هال تاریک بود. چراغ را روشن کرد. نور چشمش را زد. زنگ گوشی قطع شد. چند لحظه بعد تلفن خانه به صدا در آمد. سینه ای صاف کرد و گوشی را برداشت. روی مبل ولو شد و پرسید: بله؟

صدای پریشانی پرسید: آقای امینی؟

دستی به چشمهای خواب آلودش کشید و گفت: خودم هستم. شما؟

_: من میترائم.

از جا برخاست کمی آب ریخت و گفت: به جا نمیارم.

_: امروز سوار ماشینتون شدم. گفتین اگه خبری پیدا کردم...

آب به گلویش پرید. سرفه ای زد و پرسید: حالا چی شده؟

سینه اش میسوخت. باز سرفه زد.

_: اونا دارن به حد مرگ دعوا می کنن.

_: کیا؟ مهران و کتی؟

با پشت دست لبهایش خشک کرد. زبر بود. این روزها اینقدر پریشان بود که صورتش را اصلاح نکرده بود.

_: نه کیانا یعنی کتی که آسایشگاست. یه مَرده. نمی دونم کیه. من تا حالا ندیدمش. ولی دعواشون سر کتیه. من می ترسم. زنگ زدم به پلیس ولی هنوز نیومدن.

کتش را برداشت و با عجله گفت: من الان میام.

تلفن را قطع کرد و به سرعت از پله ها پایین رفت. در خانه را که باز کرد با احسان روبرو شد. یک کیسه محتوی ظرفهای یکبار مصرف غذا و یک بطری دوغ دستش بود. با تعجب پرسید: کجا با این عجله؟ شام برات آوردم.

_: بیا بریم احسان. مهران داره با یکی دعوا می کنه.

_: به دلت برات شده؟!

_: نه اون دختره زنگ زد. اسمش میترائه.

_: اگه این یه دام باشه چی؟

_: بیا بریم احسان! چقدر ترسویی تو!

_: خیلی خب بابا اومدم.

_: ماشین من تو گاراژه. با ماشین تو میریم.

_: هرچی تو بگی.

 

در ساختمان باز بود. احسان نگاهی روی زنگها انداخت و پرسید: زنگ مهران رو بزنیم، یا این میتراخانمتون؟ راستی فامیلش چیه؟

شریف وارد شد و گفت: در که بازه، بیا بریم بالا ببینیم چه خبره. نمی خواد زنگ بزنی.

_: اوهوی! خیلی مؤدب شدیا! پرونده می خونیم و وارد خونه ی مردم میشیم بی اجازه و ... دفعه ی بعد می خوای چکار کنی؟

_: خودت گفتی که ممکنه یه دام باشه. اینجوری اقلاً کسی نمی فهمه وارد شدیم. یه سر و گوشی آب میدیم، بعد اگه لازم بود، زنگ می زنیم.

_: من احمق رو بگو که عقلمو دادم دست تو! بابا خودت شدی یه پا شیزوفرن! اوهوی با تو ام شرلوک هلمز!

_: هی ببین دکتر واتسون، شیزو یا اسکیزو یا هر اصطلاح مزخرفی که تو دانشگاه خوندی مهم نیست. من تا نفهمم چه بلایی داره سر کتی میاد، آروم نمی گیرم.

به طبقه ی دوم رسیده بودند، که دو تا پلیس درحالی که با میترا خداحافظی می کردند، از کنارشان رد شدند و رفتند. احسان ابرویی بالا انداخت و نگاهی به پلیسها انداخت. شریف هم با نگرانی اول به پلیسها و بعد هم به میترا نگاه کرد. آخرین پله را هم بالا رفت و گفت: سلام. اینجا چه خبره؟

میترا  با پریشانی موهایی که احتمال میداد از روسری بیرون ریخته باشند، دوباره زیر روسری راند و گفت: سلام. ممنون که اومدین.

_: خواهش می کنم.

احسان لب نرده نشست و با خونسردی ذاتی اش گفت: سلام.

میترا نگاهی به او انداخت و سر خم کرد و گفت: سلام.

بعد دوباره رو به شریف کرد و گفت: مَرده درست قبل از اومدن پلیسا رفت. پلیسم هرچی در زد، مهران در رو باز نکرد. اونام گفتن حتماً مهرانم رفته بیرون. هرچی میگم آخه بزنین در رو بشکنین، شاید بیهوش شده یا زبونم لال مرده، میگن ما مجوز نداریم. چکار کنم؟ دارم از ترس میمیرم.

احسان گفت: آروم باشین خانم. حالا از اول بگین چه اتفاقی افتاده بود؟ چی دیدین؟ چی شنیدین؟

_: شما پلیسین؟

شریف که به طرف در خانه ی مهران رفته بود و داشت گوش میداد، بلکه صدایی بشنود، گفت: نه ایشون دکتر واتسنه. احسان هیچ صدایی نمیاد.

_: انتظار داشتی چه صدایی بیاد؟

_: دست بردار احسان. یه کم جدی باش.

_: من کاملاً جدی ام.

_: آره جون عمه ات! نِی نِی چشمات داره مسخره بازی می کنه. میتراخانم اینی که اومده بود، همون دکتره نبود؟

_: نه. اونو می شناسم. این غریبه بود. البته مهران می شناختش.

_: اسمشو نبرد؟

_: نه اسمی نشنیدم.

_: دعواشون سر چی بود؟

_: درست نمی فهمیدم. میگفت چرا کیانا رو طلاق نمیدی؟ مهران میگفت من دوسش دارم. اونم مثل شما میگفت نخیر تو فقط پولاشو دوست داری. طلاقش نمیدی و هرروز داره حالش بدتر میشه. مهرانم میگفت کافر همه را به کیش خود پندارد.

احسان نگاهی به شریف انداخت و پرسید: یعنی کی می تونه باشه؟

_: نمی دونم.

ضربه ای به در خانه مهران زد. دوباره محکم تر نواخت و گفت: مهران؟ من شریفم. درو باز کن.

چون جوابی نیامد، مشتی به در کوبید و گفت: مرتیکه پول دوست عوضی.

میترا با بغض گفت: شما زود قضاوت می کنین. مهران عاشقشه. نمی دونین زیر کتکای اون مَرده چطوری از عشق کیانا داد میزد.

شریف سری تکان داد و گفت: حالا می بینیم. غیر از این چیزی نبود؟

میترا سری به نفی تکان داد.

_: اگه خبر دیگه ای بود حتماً با من تماس بگیرین.

_: باشه. ولی الان چکار کنم؟

شریف کلافه نگاهش کرد و گفت: می تونی بری خونه مامانت اینا!

_: متشکرم از پیشنهادتون!

شریف بی حوصله نگاهی به احسان اندخت. احسان به آرامی از روی نرده برخاست و گفت: برین تو خونه درم قفل کنین. اگه خبری شد زنگ بزنین. ما خودمونو می رسونیم.

_: ممنون.

_: شبتون بخیر.

شریف هم به سرعت خداحافظی کرد. با احسان از پله ها پایین رفتند. توی ماشین نشست در حالی که با حرص کمربندش را می بست، گفت: دیدی راست میگم؟ یه مدعی دیگه ام پیدا شد. باید بفهمیم کی بوده. اون می تونه کمکمون کنه که مهران رو بندازیم زندان و کتی رو نجات بدیم.

_: آروم باش هلمز! هیچکس با این همه عصبانیت نمی تونه به یه نتیجه ی منطقی برسه.

_: آروم باشم؟ یه چی میگی احسان! زده کتی رو دستی دستی دیوونه کرده. اونوقت آروم باشم؟ هی احسان!

_: چیه؟ چرا اینجوری داد می زنی؟ من همینجام.

_: میگم چطوره از کمال بخوایم بگرده دنبال سرنخ؟

_: کمال؟

_: حواست کجاست؟ کمال خبرنگاره. واسه خودشم کلی سوژه میشه. برو دم خونشون. باید ببینیمش.

احسان آهی کشید و گفت: چی بگم والا؟ باشه.

نیم ساعت بعد جلوی خانه ی پدری کمال توقف کرده بودند. شریف نگاهی به ساختمان انداخت و پرسید: میگی خونست؟

_: از من می پرسی؟ من چه میدونم. ساعت ده شبه. لابد هست.

_: نه بابا. این بنده خدا کارش ساعت نداره. فلان جا آتش گرفته و این و رفیق عکاسش اونجا وایسادن حیّ و حاضر.

_: خب زنگ بزن ازش بپرس.

_: گوشیم تو خونه جا مونده.

_: خب پیاده شو در خونشون زنگ بزن.

_: زشته ساعت ده شب، مامانش هول می کنه.

احسان گوشی اش را روی پای او انداخت و گفت: اککهی! سگ خور.

شریف خندید و مشغول گشتن دنبال شماره ی کمال شد. اما قبل از این که شماره بگیرد، احسان گوشی را از دست او قاپید و گفت: نمی خواد زنگ بزنی. خودش اومد.

شریف سر برداشت. کمال در حالی که با گوشی اش حرف میزد، سر بزیر، قدم زنان به طرف خانه می رفت. شریف از ماشین پیاده شد و صدا زد: کمال. هی کمال سلام.

کمال رو گرداند. با دیدن او لبخندی زد و دستی تکان داد. ایستاد، ولی جوابی نداد. سخت مشغول صحبت بود. شریف با بی قراری ایستاد. کمال دستی هم برای احسان که هنوز توی ماشین بود، تکان داد و به تیر چراغ تکیه زد. صحبت کاری اش ده دقیقه دیگر هم طول کشید. شریف دلش می خواست گوشی اش را بگیرد و توی جوی آب بیندازد!

بالاخره تلفنش تمام شد و جلو آمد. با خوشرویی گفت: سلام! چه عجب یاد ما کردین؟ سلام آقای دکتر!

احسان پیاده شد و با او دست داد. شریف هم بی حوصله دستش را فشرد و گفت: زیاد وقتتو نمی گیرم. یه کاری برات دارم.

_: حالا بیاین بریم تو خونه.

_: نه دیگه خونوادت معذب میشن.

باعجله حدسیاتش را توضیح داد. آدرس و مشخصات مهران را هم داد و پرسید: می تونی کاری برامون بکنی؟ سوژه ی داغی از توش درمیاد.

_: آره بابا این خوراک منه. میرم دنبالش. کاریت نباشه.

_: مرسی!

_: حالا نمیاین تو؟

_: نه دیگه بریم. هر خبری بود زنگ بزن.

_: باشه. شبتون بخیر.