X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

رویای سفید (3)

شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 04:01 ب.ظ
سلام سلاممممممممم
ببخشید که اینقدر منتظر موندین. این هفته حساااابی شلوغ بودم. امروزم با گردن گرفته بیدار شدم و دختر سرماخورده. ولی دیگه هرجوری بود نوشتم و امیدوارم لذت ببرید. فقط خداوکیلی غصه ی شخصیتا رو نخورید! همینجوری معمایی بخونین بره. اینا واقعی نیست و ارزش یه سر سوزن غصه خوردن نداره.

شریف از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت. با یک لیوان آب خنک برگشت. کنار تخت خم شد و با ملایمت گفت: یه کم آب بخور. بسه دیگه. تو در امانی. اینجا هیچ دشمنی دستش بهت نمی رسه.

کیانا دستهایش را از روی صورت خیسش برداشت. شریف دستمالی کشید و به طرفش گرفت. به آرامی نشست. کمی آرام شده بود. صورتش را خشک کرد و جرعه ای نوشید. لیوان را روی پاتختی گذاشت و با صدای گرفته دوباره پرسید: تو کی هستی؟ چرا داری بهم کمک می کنی؟

_: من شریفم. یادت نمیاد؟

_: نه. کی منو آورده اینجا؟

_: به نظر میاد خودت فرار کردی.

_: الکی یه دیوونه رو راه دادی؟

_: تو به من پناه آوردی. باید چیکار می کردم؟

_: می تونم یه تلفن بزنم؟

_: البته.

بیسیم را به طرفش گرفت. کیانا گوشی را گرفت و به دکمه ها چشم دوخت. یادش بود که می خواست تلفن بزند، اما نه می دانست به کی و نه می دانست که چه شماره ای می خواهد بگیرد. صدای زنگ در باعث شد وحشتزده چشم بردارد.

شریف در حالی که از روی صندلی جلوی آینه برمی خاست، گفت: آروم باش. کسی کاریت نداره.

دکمه دربازکن را که زد، تمام وجود کیانا از اضطراب لبریز شد. انگشتهایش روی دکمه های تلفن به سرعت چرخیدند و شماره ای گرفت.

شریف در آپارتمان را باز گذاشت و بدون این که منتظر مهمانش شود به اتاق خواب برگشت. کیانا با دیدن در باز آپارتمان توی گوشی جیغ زد: اومدن.... می خوان منو بکشن.... کمک....

بعد گوشی را پرت کرد و خودش به گوشه ی اتاق پناه برد و پشت میز آینه نشست.

شریف گفت: کتی آروم باش.

در آپارتمان با ملایمت بسته شد. شریف سر برداشت و با نگاهی نگران گفت: سلام. ممنون که اومدی.

_: سلام. خواهش می کنم. این دوست ما اینجاست؟

کیانا دستهایش را روی گوشهایش گذاشت. چشمهایش را بست و داد زد: می خواد منو بکشه.

شریف چشمهایش را بست و نالید: به خاطر خدا کتی! اینجا آپارتمانه! الان همسایه ها پلیس خبر می کنن.

دوستش وارد شد. به نشانه ی آرامش دستی توی هوا تکان داد و با ملایمت لبخند زد. کنار کیانا روی زمین زانو زد و گفت: خب خانم، ما الان همه ی دشمنا رو از میدون بیرون می کنیم. اصلاً می خوای من این شریف رو با دستهای خودم خفه اش کنم؟

شریف نفسی از آسودگی کشید. روی تختش نشست و با پوزخندی گفت: بشکنه این دست که نمک نداره.

دکتر لبخندی زد و آستین کیانا را بالا زد. درحالی که به آرامی روی بازویش را با پنبه و الکل تمیز می کرد، گفت: به به چقدر خنک شد، خیلی خوبه مگه نه؟

کیانا با دلخوری گفت: مگه بچه خر می کنی؟ اون سوزن لعنتی رو فرو کن. ولی مغزمو پاره نکن. خواهش می کنم.

دکتر با دقت مشغول تزریق شد و گفت: بهت قول میدم که این کارو نکنم. آروم باش.

بدون این که چشم از کارش بردارد، گفت: ببینم شریف اون بیسیم هنوز زنده اس؟

شریف نگاهی یه گوشه ی اتاق انداخت و گفت: باید باشه. افتاده رو لباس چرکا.

_: محض رضای خدا، برای یکبارم که شده این آشفتگی زندگی تو به درد خورد. ببین آخرین شماره چی بود؟

شریف گوشی را برداشت و شماره ی آخر را تکرار کرد. با دلخوری گفت: خاموشه.

بعد از کیانا پرسید: شماره ی دیگه ای یادت نمیاد؟

کیانا کمی آرامتر به دیوار تکیه داد و سرش را به نفی تکان داد. زیر لب گفت: نمی خوام برگردم.

شریف نگاهی به دکتر انداخت و از جا برخاست. باهم از اتاق بیرون رفتند. دکتر را گوشه ای کشید و پرسید: زنگ زدی؟

_: آره. تازه فهمیده بودن فرار کرده. گفتم برش می گردونم.

_: مریضیش چیه؟

_: تو یه آتش سوزی بوده. حافظشو از دست داده. بر اثر شوک.

_: یعنی با یه شوک دیگه برمی گرده.

_: شاید مغزش واقعاً آسیب دیده باشه. وحشی شده.

با صدای کیانا هر دو برگشتند. با خنده مستانه ای گفت: وحشی خودتی دکتر.

سر پا بند نبود. تلوتلو خوران بیرون آمد و روی مبل نشست.

شریف نگاهی به او انداخت و زیر لب پرسید: واقعاً در خطره یا توهمه؟

_: فکر نمی کنم تو آسایشگاه در خطر بوده باشه.

کیانا انگشتهایش را درهم قلاب کرد و با ملایمت گفت: اونا واقعاً می خوان منو بکشن. نمی دونم چرا. ولی ترجیح میدم خودم خودمو بکشم تا این که بذارم مغزمو پاره کنن.

شریف نگاهی به دکتر انداخت و آهی کشید.

دکتر گفت: شاید جلوش از جراحی برش مغزی حرف زدن.

کیانا با لحن ترسناکی گفت: آره اون دکتره همینو گفت. ولی من می کشمش. اول خودمو می کشم بعد اونو.

شریف خنده اش را فرو خورد و گفت: بهتره برعکس عمل کنی.

کیانا سر بلند کرد. منظورش را نفهمیده بود. استفهام آمیز نگاهش کرد. کم کم لبخندی زد و گفت: شریف رنگت خیلی پریده. تو رو نمی کشم. نگران نباش.

شریف با غم خندید. سری تکان داد و گفت: نه. نگران نیستم.

کیانا ابرویی بالا برد و با شیطنت گفت: نیستی؟ کم مونده شلوارتو خیس کنی.

دکتر قاه قاه خندید و شریف هم لبخندی زد. روی مبل نشست و پرسید: یادت اومد؟

_: چی رو؟

_: من... بچگیهامون...

کیانا سری تکان داد و گفت: نمی دونم. می دونی بابام کجاست؟

شریف آهی کشید و چشمهایش را بست. بعد آرام گفت: رفته سفر.

کیانا کمی فکر کرد و بعد پرسید: چه سفری؟

_: یه سفر طولانی.

کیانا پاهایش را جمع کرد و با بغض گفت: دلم براش تنگ شده.

شریف سری به تایید تکان داد و جوابی نداد.

تلفن زنگ زد. شریف به سنگینی برخاست و بیسیم را از توی اتاقش برداشت.

_: بله؟

بله از همینجا تلفن شده. نگران نباش. جاش امنه.

من شریف هستم. می شناسی؟

بله خودمم.

نه نه. ابداً. الان آدرس میدم.

باشه. پارک ... می دونی کجاست؟

بله... میشه نزدیک اینجا. تا ده دقیقه دیگه اونجاییم.

شماره ی همراه منو داشته باش.

 

شماره اش را گفت و قطع کرد. نگاهی به کیانا انداخت و گفت: مهران بود. میگه وقتی زنگ زدی شارژ موبایلش تموم شده و قطع شده.

کیانا پوزخندی زد و گفت: همیشه همین کارو می کنه. هیچ وقت یادش نمی مونه شارژش کنه.

شریف سری تکان داد و گفت: دلش نخواست بیاد اینجا. گفت تو پارک قرار بذاریم. بیا بریم.

کیانا با تردید نگاهی به دکتر و بعد به شریف انداخت. بعد سری تکان داد و با کمی ترس گفت: نمیام. نه.

شریف که داشت کت کتانی می پوشید، پرسید: چرا؟ مگه مهران اذیتت می کنه؟

کیانا ترسیده گفت: نه. مهران عاشقمه. مهران دوستم داره. مهران همه کار برام می کنه.

_: خیلی خب نترس. می خوایم بریم پیش مهران.

_: نه نمی خوام برم پیش مهران. دوستش میاد مغزمو پاره می کنه.

دکتر جلو آمد و آرام گفت: می خوای با دوستش صحبت کنم؟ نمی ذارم اذیتت کنه.

_: نه تو نمی تونی. اون می خواد مغزمو پاره کنه.

دوباره عصبی شده بود. کمی بعد دوباره همه چیز را فراموش کرد. فقط می ترسید و جیغ میزد.

دکتر در حالی که سعی در آرام کردنش داشت، به شریف اشاره کرد: برو شوهرشو بیار.

شریف با ناراحتی سری تکان داد و از در بیرون رفت. یکی از همسایه ها با تعجب پرسید: این سر و صدا از تو خونه ی شماست؟

شریف غمزده گفت: متاسفم. الان تموم میشه. یکی از اقوامه. خیلی حالش خوب نیست. دکتر پیششه. الان آروم میشه.

و واقعاً هم سر و صدا کمتر شد تا دوباره سکوت حاکم شد.

شریف هم اهی کشید و وارد کوچه شد. چند دقیقه بعد توی پارک بود. کمی منتظر ماند تا مهران با پاجروی مشکیش رسید. پیاده شد. مثل هنرپیشه ها عینک آفتابیش را برداشت و با ژستی نمایشی کنار گذاشت.

شریف پوزخندی زد و فکر کرد: دیگه حالا چی رو به رخ من می کشی؟

مهران با قدمهای بلند جلو آمد و پرسید: کیانا کجاست؟

_: تو خونه ی من. حاضر نشد بیاد.

_: تنهاست؟!

_: نه. دوستم پیششه.

مهران یقه اش را گرفت و گفت: راستشو بگو. چه بلایی سر زنم آوردی؟ هان؟

شریف با بی حوصلگی دست او را پس زد و گفت: یقمو ول کن. من کاری به زنت ندارم. اومد خونم، الانم اونجاست. ترسیده. گفت نمی خواد باهات بیاد. انگار از یه چیزی مثل جراحی مغز ترسیده بود.

_: لعنتی! این گودرز عوضی مجبور شد جلوش حرف بزنه. فکر نمی کردم بفهمه. سوار شو بریم دنبالش.

شریف سوار شد و بعد از این که نشانی خانه اش را داد، پرسید: چرا باید جراحی بشه؟

_: برای این که با این حالش نگهداریش سخته. احتمال خودکشی یا قتلش زیاده.

شریف به زحمت نفس حبس شده اش را رها کرد و دوباره پرسید: چی شد که اینجوری شد؟

_: از غصه ی مرگ پدر و مادرش.

شریف سری تکان داد و آرام پرسید: یعنی به این شدّت؟

_: می دونی که تصادف کردن. بهت زده شد. کم کم حالش بدتر شد. خیلی بد. روزای بدی رو داشتیم.

بغض کرد. واقعاً غمگین بود.

شریف آهی کشید. مهران با سر انگشت اشکی که از گوشه ی چشمش نیش زده بود را گرفت.

باهم وارد خانه شدند. کیانا با دیدن مهران گوشه ی مبل مچاله شد و گفت: نه. نمیام.

مهران جلو آمد و گفت: عزیزم کسی کاری بهت نداره. بیا بریم خونه.

کنارش نشست و آرام نوازشش کرد.

_: دوستت میاد منو می بره.

مهران دست دور شانه هایش حلقه کرد و با ملایمت گفت: نه عزیزم. هیچ کس نمیاد تو رو ببره. تو می مونی پیش خودم. بیا بریم عزیزم. بیا خانومم. بیا بریم.

او را با مهربانی بلند کرد و سر برداشت. شریف به دیوار تکیه داده بود و کلافه نگاهش می کرد. لب پایینش را اینقدر جویده بود که زخم شده بود.

کیانا قبل از رفتن از دم در گفت: شریف لبت! اینقدر گاز نگیر.

شریف با حرص بغضش را فرو داد و گفت: باشه. برو.

دکتر رو به مهران کرد و پرسید: می خوای باهات بیام؟

_: نه نه مزاحمتون نمیشم. خودم از عهده اش برمیام. متشکرم.

در که بسته شد، شریف با صدایی گرفته پرسید: چرا احسان؟ چرا اینجوری شده؟ کتی سالم بود. خوبِ خوب.

احسان روی مبل نشست و سری به تاسف تکان داد.

شریف دستمالی برداشت. لبش را پاک کرد. کنار احسان نشست و گفت: نمی فهمم. اصلاً نمی فهمم. چطور یه آدم می تونه به اینجا برسه.

_: دلایل زیادی می تونه داشته باشه. اینقدر خودتو اذیت نکن.

_: نمیشه. نه نمیشه. چرا اومد اینجا؟ اصلاً چطور پیدا کرد؟ حتی اسممو یادش نمی اومد.

_: از روی غریزه. حتماً قبلاً زیاد اومده بود اینجا.

_: زیاد... خیلی زیاد. اینجا رو باهم خریدیم. بهم پول قرض داد. کمکم کرد که مبله اش کنم. ازش کمک گرفتم به این امید که...

چون ادامه نداد، احسان پرسید: دوسش داشتی؟

_: یه قصه ی تکراری. عاشق بی زبون بی پول... خواستگار پولدار زبون باز. من حتی بلد نبودم بگم عزیزم. فکر می کردم می فهمه. می دونه دوسش دارم.

_: یعنی هیچ وقت بهش نگفتی؟

_: هیچ وقت. وقتی رفتم خواستگاری فهمیدم به مهران جواب داده. عاشقش شده. تعجب کرد که رفتم خواستگاریش. این جسارتا از من بعید بود. بچه پادو رو چه به پررویی؟

_: پادو؟

_: آره. پادوی حجره ی باباش بودم. خیلی بچه بودم. باباش از سر لطف اجازه داده بود براش کار کنم. بچه بودم که بابام فوت کرد. درسته که مهندس بود و کار آبرومندی داشت، اما هیچی از خودش نداشت. کارشم آزاد بود. نه بیمه داشتیم و نه مستمری. مامانم به هر دری زد که یه کاری گیر بیاره. بالاخره تو یه مغازه کنار مغازه ی حاجی فروشنده شد. منم روزا می رفتم پیشش. ولی صاحبکارش می گفت بچه نیار. بالاخره هم حاجی خدابیامرز گفت بیا بشو پادوی من. روزا بعد از مدرسه می رفتم دم مغازه اش، تا آخر شب که مامان می خواست بره، باهم می رفتیم خونه. کتی از مدرسه میومد پیش باباش. اونم مامانش شاغل بود و کسی خونه منتظرش نبود. نصف راه رو باهم بودیم. بازی می کردیم و می رفتیم. تو مغازه هم اون مشقاشو می نوشت، منم دور و بر رو تمیز می کردم و دنبال خرده کارای حاجی می دویدم. گاهی مشقای کتی رو می نوشتم. هی...

احسان با ملایمت پرسید: بعد چی شد؟

_: مامانم مریض شد. پونزده سالم بود. هنوزم پیش حاجی بودم. به سه ماه نکشید که مامانم رفت. حاجی گفت یه اتاق دم در حیاطشون هست که می تونم برم اونجا. اینجوری خوب بود. سربار عمو و داییم نبودم. رفتم اونجا. روزا کتی رو می رسوندم مدرسه، بعد خودم می رفتم. شبام که تا دیروقت باهم تو مغازه بودیم. باز باهم برمی گشتیم. باهم برای کنکور خوندیم. یه رشته یه دانشگاه... چهار سال دانشگاه رو هم باهم رفتیم. تا این که حاجی به اصرار زنش و پسر بزرگش که استرالیاست، راضی شد مهاجرت کنه. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. تمام امیدم به این بود که کتی دوست نداشت بره. حاجی همه چی رو فروخت. ماشین مغازه... موند خونشون فقط که به نام کتی کرد. هنوز نرفته بودن که سر و کله ی مهرداد پیدا شد. سر دو ماه رسید به عروسی و خیلی هم طول نکشید تا حاجی و خانومش با ماشینی که تازه برای کتی خریده بودن تصادف کردن.

صدای هق هق شریف اتاق را پر کرد. نالید: حاجی برام پدری کرد...

احسان دست توی پشتش گذاشت و با ملایمت مشغول دلداری دادنش شد. بعد از مدتی گفت: پاشو یه آبی به صورتت بزن. پاشو. مرد که گریه نمی کنه.

شریف تبسمی کرد و برخاست.

وقتی برگشت در حالی که قهوه جوش را روشن می کرد، پرسید: احسان تو گفتی به خاطر چی اینجوری شده؟

_: تو پروندش نوشته شوک بر اثر آتش سوزی.

_: مگه پرونده ی بیمارا خصوصی نیست؟

_: خب چرا. ولی چاکرت خیلی خوش تیپ و عزیزه، وقتی بگه می خوام برام یه نگاه تو فلان پرونده بندازین، میندازن.

_: گووود! بعد توضیح دیگه ای نداشت؟

_: چی مثلاً؟

_: مهران به من گفت از غصه ی مرگ پدر و مادرش اینجوری شده.

_: کی فوت کردن؟

_: یک و سال و خورده ای پیش.

_: نه نمیشه. این که تازه دو ماهه بستری شده.

_: خب شاید تا حالا تو خونه نگهش می داشته.

_: شایدم. به هر حال اگه اینجوری بوده که نگهداریش تو خونه آسون نیست.

_: آتش سوزی چی بوده اون وقت؟

_: از من می پرسی؟

_: احسان این قضیه بوداره.

_: چه بویی جناب شرلوک هلمز؟

_: نمی دونم. می تونی بازم برام تحقیق کنی؟

_: می خوای مهران رو بندازی زندان و عشق قدیمی رو صاحب بشی؟

_: می خوام حالش خوب بشه. فقط همین.

_: به هر حال قول نمیدم که واقعاً داستانی پشت این قضیه باشه.

_: حالا یه سرچی بکن.

_: باشه. ما که خراب رفیقیم. اینم روش.

_: دستت درست دکتر واتسون!

هر دو خندیدند. احسان نگاهی به ساعت انداخت و از جا برخاست.