X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

به کام و آرزوی دل (14) (پایان)

شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:47 ب.ظ

سلام به روی ماه دوستام

خوبین؟ سلامتین انشاالله؟ انشاالله که خوب و خوش باشین. منم خوبم. خدا رو شکر.
بعد از اون همه نظرسنجی کلی کشتی گرفتم که قصه رو کش بیارم؛ ولی الهام جان که معرف حضورتون هست! یهو یه قصه ی جدید آورده وسط که الا و بلا بیا اینو شروع کن. اونم از اون قصه های پردرگیری ماجرایی! حالا خدا کنه از عهده اش بربیام. مقدار زیادی مطالعات روانشناسی میخواد که البته خیلی دوست دارم ولی خب سختم هست. امیدوارم درست بشه.

آبی نوشت: روی این لوگوی زرد رنگ دانلود یه کلیک بکنین ثواب داره! اصلاً بذارین به حساب دستمزد این قصه ی من! خیلی ممنون :)

بنفش نوشت: امروز برای نهار مکوپلو با ماست خیار و مشکک درست کردم. ربطی نداره. ولی از بس این چند روز تو وبلاگای آشپزی خوندم این آش فقط با فلان سبزی که تو آذربایجان سبز میشه خوشمزه میشه و این خوراک فقط با بهمان سبزی گیلان خوش طعم میشه، برای این که خودمو دلداری بدم و اعتماد بنفسم رو ببرم بالا، اومدم بگم بعله! ما هم سبزی محلی داریم که بسیار هم دوستشان داریم!

صبح کیان مهر می خواست دستش را از زیر سرم بردارد، که از خواب پریدم. چشم بسته بازویش را گرفتم، غلتی زدم و راحتتر خوابیدم.

آرام زمزمه کرد: باید برم جوجو.

_: هنوز زوده.

_: باید برم.

_: کجا؟

_: دفترم. باید یه پرونده رو بخونم. ساعت 9 دادگاه دارم.

همانطور که چشمهایم را بسته نگه داشته بودم، گفتم: خب پرونده رو بعداً بخونین.

خندید. لپم را کشید و گفت: باید از صاحبش دفاع کنم. چه جوری بعداً بخونم؟

نالیدم: خب چرا تا حالا نخوندین؟

گونه ام را محکم بو-سید و با خوشرویی گفت: چون هفته ی گذشته رو در خدمت شما بودم. فرصت نشد بخونم. حالا دستمو میدی برم؟

_: تو دادگاه دستم لازمه؟

_: اگه تو میخوایش که نه. چشماتو وا کن اقلاً!

_: خوابم می پره.

خندید. بعد از این که حسابی چلانده شدم، برخاست و رفت. من هم بعد از این که تلاشم برای دوباره خواب رفتن بی نتیجه ماند، روی تخت نشستم. به دیوار تکیه دادم و بغ کردم. داشت وسایلش را مرتب می کرد. نگاهی به من انداخت و گفت: الان میرم راحت بخواب.

قهرآلود گفتم: دیگه خوابم نمیاد.

_: پس صورتتو بشور بریم پایین باهم صبحونه بخوریم.

_: گشنم نیس.

جلو آمد. به شوخی دست روی پیشانیم گذاشت و گفت: تبم که نداری، پس چی شده؟

_: نمیشه منم بیام؟

_: دادگاه جای جوجه ها نیست.

_: الان که نمیرین دادگاه.

چند لحظه عاقل اندر سفیه نگاهم کرد. بعد خندید و گفت: آره اول میرم دفترم؛ ولی عزیزدلم خودت کلاهتو قاضی کن ببین، جایی که تو باشی من دو خط روزنامه هم نمی تونم بخونم، چه برسه به پرونده. مسئله ی مرگ و زندگیه!

_: طرف قاتله؟

_: نه دقیقاً. ولی به هرحال مسائل کاریم ربطی به تو نداره. همینجا باش. سعی می کنم ظهر زود برگردم. میای بریم صبحونه بخوریم؟

_: نه.

_: باشه. من میرم دو تا نیمروی مشتی برای خودم بذارم. اگه زود رسیدی میشه چهارتا. اگه نیومدی هم که...

پیروزمندانه گفتم: مال شما رو می خورم.

با استیصال سری به تایید تکان داد و گفت: مال منو می خوری.

از اتاق بیرون رفت. من هم تنبلانه برخاستم. صورتم را شستم. پله ها را یکی یکی پایین آمدم. دلم می خواست یک بار دیگر از روی نرده ها سر بخورم، اما جرأت نداشتم.

پایین کسی نبود. به آشپزخانه رفتم. کیان مهر صندلی را برایم عقب کشید و گفت: بشین گیسوطلایم. الان آماده میشه.

خندیدم. نشستم و گفتم: شما خیلی لوسم می کنین.

ماهیتابه را روی میز گذاشت. نشست و پرسید: مگه بدت میاد؟

_: نه. کی بدش میاد؟

خندید. برایم تو بشقاب نیمرو گذاشت و بعد برای خودش کشید. با حیرت به دستهایش که با ظرافت تخم مرغ را می برید و نان را لقمه می کرد نگاه کردم و پرسیدم: میشه منم یه روز یاد بگیرم مثل شتر نخورم؟

خندید و گفت: من بهت امیدوارم.

_: هنوزم نمی فهمم...

_: بیخیال. بخور. سرد میشه از دهن میفته.

خواب آلود مشغول خوردن شدم. بعد از چند لحظه گفت: مامان اینا رفتن بیرون. کسی خونه نیست. میخوای بری خونه مامانت؟

_: خب میان حتماً.

_: نمی دونم. یه مقدار کار داشتن برای مقدمات سفرشون. یه مقدارم خداحافظی از اقوام. شاید تا ظهر طول بکشه.

ناگهان چشمهایم برقی زد و گفتم: نه می خوام همینجا بمونم.

لپم را کشید و گفت: باشه. ولی خونه رو به آتیش نکش.

_: من؟! من به این مظلومی! نازی! عزیزی...

ابرویی بالا انداخت و گفت: ناز و عزیزش حرفی ندارم. ولی مظلوم؟!!

_: کیان مــــــــــهر...

_: جونم؟ باشه. مظلوم جان مراقب خودت باش. خواهش می کنم.

_: چشممم.

از جا برخاست. بشقابش و ماهیتابه را توی سینک گذاشت و رفت تا لباس عوض کند. منم صبحانه ام را تمام کردم. ظرفها را شستم و از آشپزخانه بیرون آمدم.

نگاهی به مبلها انداختم و با خوشی لبخند زدم. دستی روی نرده ی راه پله کشیدم. کیان مهر با کت شلوار و پالتو و سامسونیت با عجله از پله ها پایین آمد. برای چند لحظه یک دستی در آغو-شم کشید و دوباره گفت: خواهش می کنم مواظب خودت باش.

_: چشممم.

قدمی عقب رفت. سری تکان داد و با بی میلی خداحافظی کرد. از دم در حیاط دوباره پرسید: مطمئنی نمیخوای بری خونه ی مامانت؟

_: بله.

_: باشه. خداحافظ.

_: خداحافظ.

دم در حیاط ایستادم  و وقتی که در گاراژ را می بست بار دیگر برایش دست تکان دادم. بعد به آرامی چرخیدم. در را بستم و نگاهی به مبلها انداختم. یک سی دی پلیر روی میز کنار مبل بود. همانجا که قدیم رادیوی عمه جان بود. جلو رفتم. تو کشو بین سی دیها گشتم و بالاخره موزیک شادی پیدا کردم. سی دی را توی دستگاه گذاشتم و صدایش را بلند کردم. در حالی که روی مبلها می پریدم همراه آهنگ بلند می خواندم. صدای باز شدن در خانه را شنیدم، اما مفهومش را درک نکردم. در حال پریدن اتفاقاً به طرف در چرخیدم. کیان مهر بود. خندیدم. از روی مبل پایین پریدم و با شرمندگی گفتم: ببخشید.

جلو رفتم. به شوخی دماغم را گرفت و گفت: انرژیهات تخلیه شد؟

نفس نفس زنان گفتم: بعله. مرسی!

_: میشه صداشو کم کنی؟

_: چشم.

خاموشش کردم. از پله ها بالا رفت و چند لحظه بعد با چند برگ کاغذ برگشت. به ستون کنار هال تکیه دادم و ناامیدانه پرسیدم: نمیشه همینجا بخونین؟ من قول میدم سروصدا نکنم.

خندید و گفت: نه این که ده دقیقه تنها بودی خیلی دلت گرفته بود!

_: تا ظهر که نمی تونم بپرم! همین حالا هم نفس کم آوردم.

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: وقتم خیلی کمه. صرف نمی کنه برم دفتر. مطمئنی میتونی ساکت باشی؟

با خوشحالی گفتم: قول میدم! قول پیشاهنگی!

خندید. رفت سامسونیتش را از توی ماشینش آورد. روی مبل نشست. پاهایش را روی میز گذاشت و پرسید: پیشاهنگ می تونی یه چایی برای من بریزی؟

_: بله قربان!

به آشپزخانه دویدم. پایم به لبه ی چهار چوب گیر کرد و تمام قد روی زمین پهن شدم. البته صدای سقوطم خیلی بلند نبود. کیان مهر فقط پرسید: چی شد؟

از جا برخاستم و گفتم: هیچی.

از توی ظرف شسته ها استکان برداشتم و روی پنجه به طرف سماور چرخیدم. نمی دانم چه شد که استکان از دستم رها شد، توی هوا چرخید و آن طرف آشپزخانه روی زمین خورد شد.

کیان مهر به آشپزخانه دوید و پرسید: کفش داری؟

با شرمندگی گفتم: نه.

نگاهی به جایی که ایستاده بودم و جایی که استکان خورد شده بود، انداخت و پرسید: تو چکار کردی؟ پرتش کردی؟

خجالت زده گفتم: من نکردم. خودش رفت. الان جاروش میکنم. شما به کارتون برسین. زود براتون چایی میارم.

_: بیا حداقل دمپایی بپوش. تو رو خدا مواظب باش.

خورده شیشه ها را به دقت جارو کردم. توی دلم به دست و پا چلفتی بودنم فحش دادم. بالاخره هم یک استکان چای ریختم و توی هال بردم. کیان مهر در حالی که حواسش توی پرونده بود، اخم آلود تشکر کرد.

با ناراحتی گفتم: معذرت می خوام. نمی خواستم بشکنمش.

بدون این که نگاهم کند، گفت: می دونم. فدای سرت. بذار بخونم.

_: چشم.

از پله ها بالا رفتم. وسط پله ها نشستم. دراز کشیدم و از بین سنگهای پله به کیان مهر چشم دوختم. لپ تاپش را باز کرده بود. گاهی مطلبی را جستجو می کرد. گاهی هم پوشه ای را که دستش بود می خواند. توی جیبهایش را گشت. بدون این که سر بلند کند، گفت: جوجه یه خودکار میدی؟ رو میزمه.

خوشحال از این که کاری می توانم بکنم، برخاستم. به اتاقش رفتم و با خودکار برگشتم. از بالا نگاهش کردم. هنوز مشغول بود. لب نرده نشستم و با احتیاط سر خوردم. بدون برخورد مشکل داری به زمین رسیدم. خودکار را به طرفش گرفتم و کنارش نشستم. بدون این که نگاهم کند، موهایم را بهم ریخت. مطلبی را یادداشت کرد. ساعت را نگاه کرد. سرم را زیر بغلش فرو کردم. دست دور شانه هایم انداخت و چند دقیقه دیگر هم به خواندن ادامه داد. بالاخره برخاست. وسایلش را جمع کرد و گفت: دعا کن از عهده اش بربیام. نصف پرونده اش مونده هنوز.

با اطمینان گفتم: شما می تونین. من مطمئنم.

سری تکان داد و گفت: خدا کنه. یه بوس بده برم.

روی نوک پنجه ایستادم و به گردنش آویزان شدم.

نالید: آی جوجه...

خندید. لبهایم رو بو-سید و رفت. در که پشت سرش بسته شد، دلم گرفت. نگاهم روی در بسته مانده بود. چقدر دلم می خواست برگردد.

با خودم گفتم: این کمال بی انصافیه که دو روز بعد از عروسی باید بره سر کار. ما الان باید می رفتیم ماه عسل. چقدر خوش می گذشت. هی...

روی پاشنه چرخیدم. نگاهم دور هال چرخید. چشمانم برق زد. من و این خانه تنهای تنها بودیم! تمام آرزوهای کودکیم!!

از جا پریدم. از روی مبلها جست زدم و شروع به جستجو کردم. همه ی اتاقهای پایین را گشتم. دقت می کردم که چیزی را بهم نریزم. فقط با اشتهای سیری ناپذیری همه جا را تماشا کردم. بعد نوبت به همه ی اتاقهای بالا رسید. همه جا را گشتم و بالاخره به اتاق کیان مهر رفتم. در کمدهایش را باز کردم و فکر کردم: خدا کنه چیز خصوصی نداشته باشه که نخواد من ببینم!

نه. چیز خاصی نبود. لباسهای مرتب آویزان شده و کفشهای جفت شده ی کف کمد. با خنده فکر کردم: عین کمد منه!

توی کشوها را هم نگاه کردم. جورابها و لباسها و بالاخره کشوی آخر که مقداری وسیله ی بی ربط تویش بود. انگار یادگارهایش بودند. یک کیف پول خالی، یک سنگ قشنگ، یک قلم خودنویس و مقداری خرت و پرت دیگر که با نظم کنار هم چیده شده بودند. خواستم کشو را ببندم که چشمم به دفتر بزرگ جلدقرمزی افتاد که به دیواره ی انتهای کشو تکیه داده شده بود. این یکی را خوب می شناختم! اشکی آرام از روی گونه ام سرخورد و پایین چکید. دفتر را برداشتم و روی تخت نشستم. پاهایم را دراز کردم و به دیوار تکیه دادم. نقاشیهای بی سر و تهم که اکثراً با خودکار صورتی کشیده بودم، منظم و مرتب آنجا بود. زیر همه تاریخ و اسم خورده بود. آخرین تاریخ هم دقیقاً مال یازده سال پیش در تاریخ پنج روز قبل بود. یعنی همان روزی که تصمیم گرفتم فرار کنم و کیان مهر را دیدم. یعنی در این یازده سال اصلاً ندیده بودمش؟ هرچه فکر کردم چیزی یادم نیامد. چه پنج روز عجیبی!! پنج روزی که بعد یازده سال مرا به جایی برگرداند که از کودکی عاشقش بودم. به کسی که همیشه دوست داشتم به شانه هایش تکیه کنم...

 

هنوز نصف دفتر سفید بود. قلم برداشتم. باید می نوشتم. این پنج روز باید جایی ثبت میشد تا فراموشش نکنم...

 

پایان

شاذّه

7/8/1390 ساعت یک و نیم بعدازظهر