X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

به کام و آرزوی دل (13)

شنبه 30 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 05:19 ب.ظ
سلام سلامممم
ببخشید دیر شد. این دو روزی حالم خوش نبود. همش سردرد و لرز داشتم. امروز بهتر بودم. عوضش از معمولم بیشتر نوشته. تقریباً یازده صفحه شد. امیدوارم لذت ببرین.

به به چه قالب خوشملی شده مرسی نگین جونم و خیلی ممنونم فای عزیز عزیزم

هنوز ننشسته بودیم که مامان نهار کشید و سر میز رفتیم. با خوشحالی گفتم: وای دلم برای خورش قیمه هات تنگ شده بود!

جاوید گفت: یه جوری میگه انگار این چند روز آقای رئوفی بهش گشنگی داده!

خندیدم. مامان چشم غرّه ای به جاوید رفت و گفت: اه این چه طرز حرف زدنه؟

جاوید شانه ای بالا انداخت و گفت: مگه دروغ میگم؟ اصلاً آقای رئوفی شما هیچوقت موفق شدی این خندق بلا رو سیر کنی؟

مامان دوباره غرّید: جاوید!

بدون دلخوری گفتم: حالا نه این که تو هیچی نمی خوری؟ اگه راست میگی امروز نهار نخور ببینم نیم ساعت طاقت میاری؟

جاوید بدون معطلی از سر سفره برخاست. آقاحمید با ملایمت گفت: دست بردارین بچه ها. حداقل رعایت مهمون رو بکنین. بشین جاویدجان.

مامان هم کلافه آهی کشید و به جاوید اشاره کرد بنشیند. جاوید کمی پابپا کرد و بالاخره نشست. آقاحمید کفگیر را برداشت و به کیان مهر گفت: بفرمایید خواهش می کنم...

همه مشغول خوردن شدند. مامان از برنامه ی فروش زمین پرسید و کیان مهر برایش توضیح داد که کارش چطور پیش رفته است.

جاوید پرسید: جواهرم باید امضاء می کرد؟

برای لحظه ای رنگم پرید. کیان مهر اما با خونسردی جواب داد: اگر می کرد بهتر بود. ولی چون سرمای سختی خورده بود، وکالتشو به عهده گرفتم و به جاش امضاء کردم.

_: این که طوریش نیس. سرومرو گنده اس!

کیان مهر آهی کشید و با لحنی که کسی جز من منظورش را نفهمید، گفت: بله خدا رو شکر. الان خیلی بهتره.

شرمنده سر بزیر انداختم.

بعد از نهار با جاوید مشغول جمع کردن میز شدیم. مامان و آقا حمید و کیان مهر هنوز داشتند دور میز حرف می زدند. تمام مدتی که می رفتم و می آمدم، چشم از کیان مهر برنمی داشتم. اینقدر که وقتی داشتم نان را توی یخچال می گذاشتم و تمام حواسم به هال بود، صدای جاوید در آمد: نترس بابا سرجاشه!

گیج نگاهش کردم و پرسیدم: چی سرجاشه؟

_: شوهر محترمت. البته اگه میدونست چه اشتباهی کرده تو رو گرفته الان اینجا نبود!

_: اگه یه بار دیگه به شوهر من توهین کنی کشتمت!

_: خیلی خب بابا جوش نیار! اینو باش! انگار نوبرشو آورده. گمونم پاک یادت رفته یه روزی برادری هم داشتی.

خواستم بروم، اما در نگاهش چیزی بود که ایستادم. بدون حرف به چشمانش خیره شدم. بر خلاف کنایه هایش، نگاهش گرفته و غمگین بود. بعد از چند لحظه بالاخره رو گرداند و نگاهی توی هال انداخت. به سردی گفت: برو بشین. شوهرجونت نگرانته.

قدمی پیش گذاشتم. لبخندی عذرخواهانه به کیان مهر زدم و دوباره به جاوید نگاه کردم. جاوید با اخم گفت: خب چته دیگه؟ برو.

زیر لب گفتم: جاوید تو هنوزم برادر منی.

_: بیخیال...

همین که روی مبل کنار کیان مهر نشستم، مامان گفت: یه چند تا چایی بیار بعد راحت بشین.

_: من همین الانم راحتم ها!

_: پاشو مادرجون.

از جا برخاستم. با تنبلی به آشپزخانه رفتم و چای ریختم. بعد مثل همیشه غرغرکنان گفتم: جاویـــد... بیا چایی رو ببر.

جاوید بر خلاف قبل بدون حرفی آمد و برد. دوباره نشستم. اما حوصله ی آن همه بحث جدی را نداشتم. آقاحمید باز یک گوش مفت گیر آورده بود و داشت زمین و زمان را تفسیر می کرد. مامان هم ظاهراً به بحث علاقمند بود و خوشرویی مؤدبانه ی کیان مهر هم دلیل خوبی برای طولانی شدن بحثشان بود.

حوصله ام سر رفت. از جا برخاستم و به اتاقم رفتم. نگاهم دور اتاق چرخید. هیچ حسی نداشتم. مامان کمی اتاق را مرتب کرده بود، اما اکثر وسایلم دست نخورده مانده بودند. کشوی بالای میز آینه ام را باز کردم. یادداشتی را که برای مامان گذاشته بودم، ندیده بود. آن را ریز ریز کردم و توی سطل ریختم. دست توی جیب شلوار جینم بردم. کارت شناسایی جاوید را درآوردم و توی کشویم گذاشتم. بلند صدایش زدم. جاوید با بی حوصلگی توی قاب در ایستاد و پرسید: چی میگی؟

کارتش را به طرفش گرفتم و گفتم: این تو کشوی من بود.

آن را گرفت و لحظه ای نگاه کرد. بعد با تعجب پرسید: چرا زودتر نمیگی؟

با کمی عذاب وجدان گفتم: چون الان دیدم.

نگاهی به کشوی نیمه بازم انداخت و گفت: عجبی هم نیست. شتر با بارش اون تو گم میشه.

مامان از پیدا شدن کارت ملّی جاوید خیلی خوشحال شد. او هم به اتاقم آمد و با شوق پرسید: کجا بود؟

کشوی نیمه باز را بستم و گفتم: تو کشو.

_: خدا رو شکر. خدا رو شکر... راستی کیان مهر میگه امشب خونه ی عمه اش مهمونین. چی می خوای بپوشی؟

_: خونه ی عمه اش؟ یعنی کی؟

_: یعنی عمه اش! مریم خانم.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نمی شناسم.

_: چطور نمیشناسی؟ دختر عمه ی منه دیگه. دیشبم اونجا بود. با دخترش و عروسش.

_: اتفاقاً دخترش مجرد نبود؟ خاطرخواه کیان مهر؟

_: چی داری میگی؟

_: خب معمولاً اینجوریه. دخترخاله ای، دختر عمه ای، دختر همکار بابایی... بعدم آدم رو دعوت می کنن ببینن عروس دوماد باهم خوبن یا نه؟

_: این چرت و پرتا چیه میگی؟

در کمدم را باز کرد و با اخم لباسهایم را پس و پیش کرد.

کیان مهر توی قاب در ایستاد و با لبخند گفت: نگران نباش. دخترعمه ی من ده سال پیش ازدواج کرده و عمه جان فقط نگران بود که نتونه قبل از رفتن مامان و بابا دعوتمون کنه که اینقدر عجله کرده.

قدمی تو گذاشت و گفت: یه مهمونی خودمونیه. خبری نیست.

مامان پرسید: راستی کی مسافرن؟

پرسیدم: مگه مسافرن؟

_: آره. بالاخره بلیتشون اوکی شد. همین سه شنبه. یکشنبه میرن تهران. بابا یکی دو روز کار داره.

پرسیدم: بعد کجا میرن؟

_: آلمان. دیدن خاله ام.

_: خاله تون که دیشب اونجا بود.

در واقع تنها مهمان ناشناسی بود که به خاطرم می آمد. آن هم چون خودش جلو آمد و توضیح داد که خاله ی کیان مهر است.

 _: خاله ی کوچیکم آلمانه. خاله بهار.

مامان یک پیراهن قهوه ای روشن که با ملیله های سبز و شیری تزئین شده بود را به طرفم گرفت و پرسید: این خوبه؟

نگاهم دور اتاق چرخید و فکر کردم: الان کیان مهر پس میفته!

مامان دوباره پرسید: همینو می پوشی؟

_: میشم عین یه ظرف حلوا با تزئین خلال پسته و بادوم!

کیان مهر خندید و شانه ام را فشرد. نگاهش کردم و فکر کردم: عاشق آن دندانهای ردیف و سفیدم.

مامان اما نخندید. بی حوصله سری تکان داد و گفت: این پیرهن خیلی مجلسی و قشنگه.

لب تختم نشستم و بدون جواب لب برچیدم. کیان مهر جلو آمد و گفت: بذار ببینم دیگه چی داره.

به کمدم که رسید، داشتم از خجالت آب می شدم. سر بزیر انداختم.

مامان هم گفت: بایدم خجالت بکشی با این کمد بهم ریخته ات! من که زورم بهش نرسیدم. کیان مهر تو یه چیزی بهش بگو.

کیان مهر بدون جواب یک بلوز شسته ولی گلوله را از کف کمد برداشت. بازش کرد و چند لحظه نگاهش کرد. یک بلوز سفید مجلسی با دکمه های مرواریدی بود. آن را به طرفم گرفت و گفت: اینو اتوش کن. از پشت اتو کن برق نیفته.

زیر لب گفتم: چشم.

یک دامن صورتی هم پیدا کرد که با وجود این که تمیز و آویزان بود، اما آن هم خیلی چروک بود. دامن را هم روی دستم انداخت و باهم از اتاق بیرون آمدیم.

از اتو کردن متنفرم! اما این را نگفتم. اتو را به برق زدم و با دلخوری مشغول شدم. داشتم فکر می کردم کاش آن پیراهن قهوه ای را قبول کرده بودم. حداقل ژرسه بود و دیگر اتو نمی خواست!

بلوز را اتو کردم و روی دسته ی در آویختم. کیان مهر سری بهم زد. یادآوری کرد: دامن رو هم از پشت اتو کن. برق میفته.

آه بلندی کشیدم و لباس را پشت و رو کردم. کیان مهر لبخندی زد و نگاهی به بلوزم انداخت. آن را به طرفم گرفت و گفت: آستیناش رو فراموش کردی.

با دلخوری گفتم: نخیر فراموش نکردم. ترسیدم برق بیفته زیاد فشار نیاوردم.

_: یه پارچه بنداز روش. کمی هم پارچه رو نم کن. اینا رو که من نباید بگم.

_: نه نباید بگین. اصلاً نمیشه من نیام؟ نمی شناسمشون.

_: مهمونی به مناسبت ورود تو به خانواده اس. پاگشات کردن.

_: بدم میاد از این که عروس باشم.

_: تو عروس نیستی، فقط جوجوی منی.

_: پس واسه چی باید پاگشا بشم؟

_: اصلاً ولش کن. مهمونی برای خداحافظی از مامان بابامه. نه این که سفرشونه طولانیه از اون لحاظ. من و تو هم دعوت شدیم.

_: بقیه که اینجوری فکر نمی کنن.

_: من اصلاً از دم در به همه اولتیماتوم میدم هرکی بهت نگاه کنه، حسابشو می رسم. خوبه؟

خنده ام گرفت و جواب ندادم. بعد هم می خواستم اتو را از برق بکشم که دوباره گیر داد این قسمتش صاف نشده، و آن طرفش هنوز چروک است! بیچاره شدم تا رضایت داد. بعد هم به حمام تبعید شدم چون هنوز موهای ژل زده ی شکسته ام شسته نشده بودند. بعد از مدتها وقت کافی داشتم و بدون عجله از سر حوصله حمام کردم. اینقدر خودم را سابیدم که تنم می سوخت. می ترسیدم بعد از حمام هم نوک انگشتش را روی پوستم بکشد و بگوید هنوز تمیز نشده ام!

اما به خیر گذشت و حرفی نزد. جلوی آینه نشستم و موهایم را خشک کردم. صورتم را کرم زدم و جورابهایم را پوشیدم. کیان مهر که روی تختم دراز کشیده بود، گفت: زیاد وقت نداریم. من قبل از رفتن یکی دو جا کار دارم. آرایشتو بکن بریم.

_: چکار کنم؟!

_: چرا اینجوری نگام می کنی؟ تو عمرت آرایش نکردی؟

با بیحالی نگاهی به لوازم آرایش پراکنده ی جلوی آینه ام انداختم و گفتم: اگه آرایش کنم که شما هزار تا غر می زنین. کمرنگ شد، پررنگ شد، این بهت نمیاد، اون ....

خندید. نشست و پرسید: من خیلی بدجنسم؟

_: اینو که هزاربار گفته بودم.

_: میخوای بری پیش دوستت آرایشت کنه؟

با خوشحالی گفتم: آره.

به نیلوفر زنگ زدم. روز جمعه بود و رفته بودند پیک نیک. تازه از بیرون شهر رسیده بودند. خسته بود. ولی به اصرار من رضایت داد که آرایشم کند.

جلوی در خانه ی نیلوفر از ماشین پیاده شدم. کیان مهر نگاهی به ساعت انداخت و گفت: یه کاری برام پیش اومده. دو ساعتی طول میکشه. بعدش میام دنبالت. اگه مشکلی بود زنگ بزن.

_: چشم.

با نیلوفر گفتیم و خندیدیم. یک آرایش ملیح دخترانه برایم کرد؛ چون نمی خواستم مثل تازه عروسها باشم. بعد هم کلی درباره ی اصول کارش برایم کلاس آموزشی گذاشت و بعد از دو ساعت می خواست بهم دیپلم آرایشگری هم بدهد :)

کیان مهر سر دو ساعت رسید و سوار شدم. اول چانه ام را گرفت و زیر نور چراغ ماشین بررسی کرد و بالاخره رای مثبتش صادر شد.

توی ماشین گفتم: ولی جدی اگه بخوان هی نگام کنن و هی بگن عروس خانم، من نیستم ها! اعصاب ندارم.

کیان مهر نگاهم کرد و خندید. ولی جوابی نداد. فقط دستم را گرفت و به رانندگی اش ادامه داد.

اخم آلود گفتم: هی آقا تصادف می کنیم.

_: هی خانم اگه اینقدر وول نخوری من حواسم هست.

خندیدم و دستش را فشردم. سرم را عقب بردم و چشمهایم را بستم. برای آرامش و زیبایی این لحظه ها خدا را شکر کردم.

_: بازم خوابیدی؟

چشم باز کردم و با لبخند گفتم: نه.

بالاخره رسیدیم. کیان مهر زنگ زد. یک نفر پرسید: کیه؟

_: کیان مهرم.

صدای هیجان زده ای تقریباً جیغ زد: اومدن!

و به دنبال آن در باز شد.

قدمی عقب رفتم و گفتم: بهشون بگو اینجوری نکنن. من نمی خوام.

دستم را گرفت و به دنبالش کشید. با خوشرویی گفت: ای بابا از چی می ترسی؟ نمی خورنت که!!

در توی ساختمان باز میشد. هنوز دو قدم وارد نشده بودیم که عده ای با سر و صدا و هلهله و دود اسفند و آینه قرآن به استقبالمان آمدند. نفسم گرفت. یک لحظه ترس برم داشت. دستم را از دست کیان مهر بیرون کشیدم و دوان دوان به طرف ماشینش برگشتم.

او هم به سرعت به دنبالم آمد و قبل از این که خیلی دور بشوم، بازویم را گرفت و پرسید: چکار می کنی؟

چند نفر به دنبالمان از خانه خارج شده بودند. با ناراحتی نگاهشان کردم و گفتم: من نمی تونم. بهتون گفتم که.

نفس عمیقی کشید. به آرامی بازویم را رها کرد و گفت: همینجا وایسا. میرم باهاشون حرف می زنم. این تن بمیره فرار نکن. خواهش می کنم.

سری به تایید تکان دادم و به زحمت نفسی کشیدم.

شوهر عمه اش جلو آمد و پرسید: چی شده باباجون؟

کیان مهر پیش رفت و همه را به طرف خانه راند و آرام برایشان توضیح داد. بعد برگشت و دوباره دستم را گرفت. دستش را فشردم و با ترس راه افتادم.

_: چرا اینقدر می لرزی جوجه؟ کسی کاری به کارت نداره. گفتم به استقبالم نیان. همه برگشتن تو اتاق. نه کسی برات سوت می کشه نه دست می زنن. نترس. هیچ خبری نیست.

نفسی کشیدم و سعی کردم گریه نکنم. وارد شدیم. همانطور که گفته بود، فقط عمه و شوهرعمه اش دم در بودند. آن هم کاملاً ساده و بدون سر و صدا. هنوز بوی اسفند می آمد، ولی منقلش آن دور و بر نبود. عمه اش با خوشرویی خوشامد گفت و دستپاچه گفت: عزیزم ما نمی خواستیم ناراحتت کنیم.

خیلی خجالت کشیدم. اما واقعاً نمیتوانستم عکس العمل بهتری داشته باشم. هنوز دست کیان مهر را محکم فشار می دادم. انگار اگر ولش می کردم، او بود که فرار می کرد و مرا در آن جمع تنها می گذاشت!

همه سعی می کردند کاری به کارم نداشته باشند و همین رفتارشان را بیش از حد مصنوعی می کرد. کنار کیان مهر روی مبل دو نفره نشسته بودم و به شدّت به میز جلوی مبل نگاه می کردم.

کیان مهر زمزمه کرد: مامان بزرگم میخواد باهات احوال پرسی کنه.

سر بلند کردم و به زحمت با آن پیرزن مهربان سلام و علیک کردم. کیان مهر باز زمزمه کرد: میشه دستمو ول کنی برم با مامان بزرگ روبوسی کنم؟

_: منم باید بیام؟

_: اگه بیای مؤدبانه تره.

_: نه خجالت می کشم.

آهی کشید و به تنهایی از جا برخاست. جلوی مادربزرگش زانو زد و چند کلمه ای هم با او حرف زد. اینقدر دلم می خواست نزدیکش باشم، که بالاخره از جا برخاستم و من هم با مادربزرگش از نزدیک احوالپرسی کردم.

خیلی سخت بود و بالاخره وقتی دوباره نشستیم، نفسی به راحتی کشیدم.

کم کم همه رفتارشان عادی شد و مشغول بگو و بخند شدند. فقط من بودم که نمی توانستم با جمع قاطی شوم و تا آخر شب همانطور معذب بودم.

آخر شب وقتی بالاخره خداحافظی کردیم، عمه اش کلی عذرخواهی کرد که به من بد گذشته است و آرزو کرد خیلی زود با جمعشان صمیمی بشوم. نمی دانستم چه جوابی بدهم. فقط زیر لب تشکر کردم و بیرون آمدم.

توی ماشین که نشستیم، کیان مهر پرسید: این چه کاری بود؟

_: من گفتم که...

_: تو گفتی. ولی چرا؟ دیشب که معمولی بودی.

_: دیشب داشتم از خواب می مردم. هیچی حالیم نبود. تازه شب عقدم بود. مامانم و دوستام هم بودن. خیلی غریبی نمی کردم. ولی امشب که خبری نبود. دوست داشتم معمولی باشن.

_: اونا که نمی خواستن بخورنت! فقط می خواستن ورودتو به خانواده خوشامد بگن.

با بغض سر بزیر انداختم و گفتم: می دونم.

آهی کشید و گفت: گریه نکن.

دیگر حرف نزدم. جلوی در گاراژ خانه ی پدریش توقف کرد. نگاهی به در انداختم و گفتم: میرم خونمون.

در حالی که پیاده میشد، گفت: خونت اینجاست.

در گاراژ را باز کرد و برگشت. دوباره گفتم: می خوام برم خونمون.

_: ببین من به عمه اینا نگفته بودم که اونجوری به استقبالت بیان.

_: می دونم. ولی می خوام برم خونمون.

_: جوجو من جبران می کنم.

_: چی رو جبران می کنین؟

_: تو از من دلخوری. حق داری. ولی جبران می کنم. قول میدم.

_: من از شما دلخور نیستم. ولی می خوام برم خونمون.

ماشین را توی خانه برد. خاموش کرد و رو به من چرخید. بدون حرفی به من چشم دوخت. بعد از چند لحظه گفت: بیا بریم تو. نیم ساعت ببینمت، بعد می رسونمت. هنوز خیلی دیر نیست.

_: ولی ما الان... الان چند روزه که باهمیم.

نفسش را با حرص بیرون داد و بعد گفت: باشه. هرجور دلت می خواد.

ماشین را بیرون زد و دوباره در گاراژ را بست. بعد در سکوتی تلخ و گزنده راه افتاد. می دانستم این سکوت، یعنی بیش از حد عصبانیست. داشتم از ترس می مردم و جرأت نداشتم جیک بزنم.

جلوی در خانه پیاده شدم. صدایم حتی برای خداحافظی هم بالا نمی آمد. او هم هیچ نگفت. سرد و جدی روبرویش را نگاه می کرد. تنها صدایی که سکوت را می شکست، صدای کوبیدن قلبم بود که از ترس به شدت میزد. بین در باز ماشین ایستاده بودم. نه می توانستم بروم، نه دوباره سوار شوم. بالاخره دلم را یکدل کردم. به سرعت خداحافظی کردم و به طرف در خانه رفتم. کلید را برده بودم. در را باز کردم. برگشتم و نگاهش کردم. همانطور به روبرویش نگاه می کرد و خیال رفتن نداشت. احساس بیچارگی می کردم. به طرف ماشین برگشتم. در را باز کردم. کمی خم شدم و پرسیدم: اممم .. می خواین بیاین تو؟ یه نیم ساعت؟

به سردی گفت: نه متشکرم. میرم خونه. فردا باید برم سر کار.

آهی کشیدم و گفتم: باشه. پس... پس شبتون بخیر.

_: برو دیگه. خداحافظ.

با ناراحتی در را بستم. مگر چکار کرده بودم؟! اگر کتکم میزد، از این رفتارش خیلی بهتر بود! وارد خانه شدم و در را پشت سرم بستم. چند قدم تو رفتم. هنوز به در ورودی نرسیده بودم که فکر کردم: الان میره. امشب دیگه نمی بینمش. فردا میره سرکار. شاید تا شب نیاد. شاید شبم عصبانی باشه دوباره نیاد. شاید حتی تلفنمم جواب نده. شاید...

دوان دوان برگشتم. هنوز جلوی در بود. در را باز کردم. با عجله نشستم. کمربندم را بستم و گفتم: بریم.

با لبخند نامحسوسی راه افتاد. نگاهش کردم. لبخندم را فرو خوردم. بعد از چند لحظه گفتم: خیلی لجبازین!

خندید. ابرویی بالا انداخت و گفت: نه بابا.

کوچه را ریورس برگشت. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ولی یه شب میرم خونمون.

_: مگه من مرده باشم.

_: نه... حالا اینطوریام نیست. شاید برین سفر، مأموریت، جایی... اونوقت...

نفس عمیقی کشید و پرسید: چطور جایی باشه که تو رو نبرم؟

_: یعنی شما از سفر با من توبه کار نشدین؟

_: من از سفر با تو لذت بردم. برای اولین بار لذتی رو تجربه کردم که هیچوقت طعمش رو نچشیده بودم.

_: ولی شما خیلیم عاشق من نیستین. اگه بودین اینقدر از دستم عصبانی نمی شدین. همین چند دقیقه پیش می خواستین کلّمو بکنین.

_: اینطوری نبود.

_: اینطوری بود.

_: من نمی خواستم سرتو ببرم! اصلاً عصبانی نبودم.

_: ببینین من یه جوجه ی زرد زردم! سعی نکنین رنگم کنین و جای گربه بفروشینم!

خندید و گفت: من تو رو به هیچ قیمتی نمی فروشم.

_: مرسی. ولی می خواستم بگم لازم نیست به من دروغ بگین. شما خیلی خیلی عصبانی بودین.

_: من فقط خیلی خیلی غمگین بودم.

_: نخیر عصبانی بودین. مثل بچه ای که جوجشو ازش گرفته باشن.

_: جوجه جیرجیر کنی خوردمت ها! من بچه ام؟

_: اگه من جوجه ام، شمام بچه این. یه پسربچه ی لجباز که فکر می کنه همه می خوان جوجشو بخورن.

_: من فکر نمی کنم که مامانت می خواد تو رو بخوره. ولی دلم برات تنگ میشه.

رسیده بودیم. پیاده شد و دوباره در گاراژ را باز کرد. ماشین را توی خانه گذاشت و رفت تا در را ببندد. وارد خانه شدیم. چراغ هال روشن بود، ولی پدر و مادرش دور و بر نبودند. در حالی که با نرده ها بازی می کردم از پله ها بالا رفتم.

وقتی آماده شدم که بخوابم، لب تخت نشست و پرسید: تو از من دلخوری؟

خواب آلوده گفتم: نه.

دراز کشید. دستش را زیر سرم گذاشت و گفت: بهرحال معذرت می خوام که ناراحتت کردم.

صورتم را توی بازویش فرو کردم و چشم بسته گفتم: منم معذرت میخوام. خیلی اذیتتون کردم.

آرام موهایم را نوازش کرد و پرسید: کی می خوای بهم بگی تو؟

با بی قراری سر جایم جابجا شدم و گفتم: نمی دونم. من نصف شب لگد می زنم ها!

خندید و گفت: باشه. اشکالی نداره. نمی تونی پرتم کنی پایین.

خندیدم. چشمهایم را بستم و سعی کردم بخوابم. اما هنوز چند لحظه نگذشته بود که از جا پریدم و گفتم: نمی تونم بخوابم. گشنمه.

_: وای جوجو همین یه ساعت پیش شام خوردی! هرچند برای تو این حرفا فایده نداره. تازه اینقدر داشتی خجالت میکشیدی که یه ذره بیشتر نخوردی.

نشستم. به دیوار تکیه دادم و تایید کردم: اوهوم. هیچی نخوردم. چیپس ندارین؟

دستش را زیر سرش گذاشت و نالید: جوجه... نصف شبی من چیپسم کجا بوده؟

_: خب سؤال کردم!

_: از دیشب چلو کباب باید باشه. می خوای گرم کنم برات بیارم؟

_: اوممم نه. نمی خوام.

_: نیمرو می خوری؟

_: نه...

_: نون و پنیر؟

_: نه...

_: کره مربا؟

_: نه...

_: خیلی لوسی بچه! بگیر بخواب.

_: کیک هست؟

_: آره. باید تو یخچال باشه.

_: میرم بخورم.

_: بذار خودم برات میارم. اینقدر سروصدا می کنی که غیر از مامان و بابا، همسایه ها رو هم بیدار می کنی.

از جا برخاست و رفت. چند لحظه گذشت. فکر کردم به دنبالش بروم. وقتی به نرده ها رسیدم، وسوسه ی قدیمی به سراغم آمد. آرام لب نرده نشستم و سر خوردم. تا پایین مشکلی نبود. اما قبل از این که بتوانم سر پا بایستم، توی تاریکی به میزی خوردم و آن را با سر و صدا چپه کردم. بلافاصله چراغ هال روشن شد. کیان مهر یک سینی محتوی شیر و کیک دستش بود، اخم آلود پرسید: چکار می کنی؟

سر و کله ی پدر و مادرش هم پیدا شد. بیتاخانم خواب آلود پرسید: خوبی عزیزم؟

ایستادم و با شرمندگی دستی به سرم کشیدم. خجالت زده عذرخواهی کردم و بعد مثل فشنگ از پله ها بالا رفتم و زیر لحاف قایم شدم.

کیان مهر لب تخت نشست و غرّید: بسه دیگه. پاشو کیکتو بخور.

از زیر لحاف گفتم: من نمی خواستم بیدارشون کنم.

_: می دونم. بهت گفته بودم نیا پایین.

سرم را از زیر لحاف درآوردم و خجالت زده گفتم: من درست بشو نیستم نه؟

لبخندی زد و گفت: کم کم عادت می کنم. پاشو شیرتو بخور.