نمای وبلاگ به کام و آرزوی دل (11) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

به کام و آرزوی دل (11)

شنبه 16 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 12:13 ق.ظ

سلام سلامممم


بعد از مدتها یه پست نیمه شبانه!


آبی نوشت: هیچ کس پی دی اف کتاب امیلی در نیومون سراغ داره؟ یکی از دوستام با اصرار می گفت شخصیت نویسندگی من شکل امیلیه! چون فقط سریالشو دیدم تصوری ندارم. فکر کردم بخونم ببینم چی میگه!

خوابای رنگی ببینین

هرچی سعی می کردم اتفاقات را توی ذهنم حلاجی کنم نمیشد! به هر گوشه اش فکر می کردم، به سؤالی می رسیدم. بالاخره هم طاقت نیاوردم و هنوز ده دقیقه نگذشته بود که از جا پریدم و پرسیدم: یه چیزی بپرسم؟

آقای رئوفی که به شدت درگیر یک پیچ خطرناک بود، گفت: الان نه.

سر جایم وا رفتم و به روبرو خیره شدم. بعد از پیچ، سرعتش را زیاد کرد و از سه چهار تا ماشین هم زمان سبقت گرفت. با نگرانی پرسیدم: سر می بَرین؟

وقتی دوباره وضعیت ثباتی یافت، گفت: نه عروس می برم.

زمزمه کردم: عروس!

به طنز گفت: الان قیافت خیلی به عروس بودن می خوره!

شکلکی درآوردم و گفتم: خیلی! بیشتر از قیافه احساسمه!

_: احساست چه جوریه؟

نفس عمیقی کشیدم و کلافه نگاهش کردم. گرم و خندان نگاهم کرد. شرمنده سربزیر انداختم. آرام پرسید: چی شده؟

قلبم فشرده شد. تحمل این همه مهر، ورای توان دل سر به هوایم بود. من... من هیچوقت زندگی را اینطور ندیده بودم. زندگی برای من رنگهای مختلف و احساسات سبک بهاری بود. و حالا ناگهان، ظرف سه روز تابستان زندگیم در این سرما از راه رسیده بود و قلب بیچاره ام حیران شده بود!

_: جوجه؟

با بغض گفتم: می خوام جوجه باشم نه عروس.

آهی کشید و زیر لب گفت: حق داری.

_: نه یعنی این که...

نگاهش کردم. به جاده چشم دوخته بود و در صورتش هیچ حسی نبود.

تقریباً داد زدم: باید حرفامو گوش کنین.

آرام گفت: بگو. می شنوم.

یک وری رو به او نشستم. کفشهایم را درآوردم و پاهایم را روی صندلی جمع کردم. نفسی تازه کردم. لبهایم را بهم فشردم و بالاخره با ناراحتی گفتم: شما تا این سن مجرد نموندین که با یه جوجه ی نفهم عروسی کنین.

_: من می خوام با یه جوجه ی عزیز عروسی کنم و بهت اجازه نمیدم درباره ی محبوب من اینطوری حرف بزنی.

_: آخه شما تا حالا صبر کردین که یه همسر ایده آل پیدا کنین!

_: خب. پیداش کردم. مشکل تو چیه؟

_: می خواین باور کنم آدم منطقی و موقری مثل شما سه روزه عاشق شده؟ یا بدتر از اون از وقتی که مجید بهتون توهین کرد؟

_: مجید به هردومون توهین کرد، خیلی هم بیجا کرد. شانس آورد که جلوی تو و نامزدش نخواستم فکشو پیاده کنم. ولی به طور قطع توهینش هیچ تاثیری در تصمیم من نداشت.

_: پس چی؟

_: از وقتی به دنیا اومدی برام عزیز بودی.

_: بعله. شما جوجه تونو خیلی دوست داشتین. ولی قبل از این سفر، من دوازده سال بود که شما رو ندیده بودم. البته صحبتتون همیشه تو خونه بود. چون مامان مرتب باهاتون در تماس بود. ولی بین من و شما هیچی نبود.

برای چند لحظه بدون جواب به جاده چشم دوخت. اینقدر این چند روز شناخته بودمش که بدانم در چشمهایش غم نشسته است. زبانم را گاز گرفتم. بازهم بدون فکر حرف زده بودم.

وقتی به حرف آمد صدایش آرام بود. بدون این که نگاهم کند، گفت: چند روز پیش که مامانت آمده بود تا درباره ی زمین و وکالت فروشش حرف بزنه، گفت پولشو برای جهاز تو و دانشگاه جاوید میخواد. خنده ام گرفت. گفتم این همه عجله لازم نیست. بذار به وقتش. اما گفت جاوید می خواد از سال آینده بره کلاس کنکور، تو هم پنجشنبه عقدکنونته؛ و دلش نمی خواد این مخارج به عهده ی شوهرش باشه، در حالی که اون بنده خدا حرفی نداشت. ___ اون حرف می زد و من فکر می کردم جوجه ی من کی بزرگ شد؟ دلم می خواست ببینمت. فکرم مشغول شده بود. انگار باید می دیدمت تا باور کنم نوزده سالته. ولی خب، تو داشتی ازدواج می کردی و من حقی برای حرف زدن نداشتم. فقط متعجب پرسیدم واقعاً جوجه بزرگ شده؟! که همون موقع تو تلفن زدی و مامانت عکستو نشونم داد و مثل اون وقتا حرفمو اصلاح کرد و گفت: جواهر نوزده سالشه. _____ تا روز بعد که تو ایستگاه دیدمت. اول که از تغییر قیافت خنده ام گرفت و فکر کردم نه بابا جوجه ام فقط یه کمی هیکلش بزرگتر از هشت سالگیش شده. هنوزم همونقدر بازیگوشه. بعدم که گفتی اصلاً نمی خوای با اصلان عروسی کنی و طبیعی بود که کمکت کنم.

 

ابرویی بالا انداختم و گفتم: این بلندترین سخنرانی ای بود که تا حالا از شما شنیدم.

خنده ی کوتاهی کرد و گفت: من یه وکیلم. باید بتونم خیلی بیشتر و مسلط تر از این حرف بزنم.

لبخندی زدم و گفتم: البته. و شما کمکم کردین. گمونم روزی هزار بار به خودتون می گفتین، کاش اصلاً تو ایستگاه آشنایی نداده بودین.

سری به نفی تکان داد و گفت: حتی یک لحظه هم پشیمون نشدم.

_: ولی من خیلی اذیتتون کردم!

_: خیلی بیشتر از این حرفا دوستت دارم.

_: اینو میدونم.

خندان نگاهم کرد و پرسید: می دونی؟

در حالی که تاب نگاهش را نداشتم، سر به زیر انداختم؛ لب برچیدم و گفتم: البته. ولی این جنسش فرق می کنه.

_: اینه جواب چشم پاکی من؟

_: اگه دوستم داشتین زودتر می گفتین. قبل از این که مجید رو ببینم. ممکن بود مجید واقعاً خوب باشه. اون وقت شما به همین راحتی میذاشتین برم پیشش؟

_: پروژه ی پیدا کردن مجیدت اینقدر خنده دار بود که فقط با یک معجزه میشد به وصال برسه. فکر می کردی مجید تو خونشون منتظره و تو در می زنی و میری تو. تقریباً غیرممکن بود. ولی باید می دیدی که باورت بشه.

_: شما درست میگین. ولی بازم ممکن بود معجزه اتفاق بیفته. اون وقت شما چکار می کردین؟

بدون لبخند گفت: برات آرزوی خوشبختی می کردم. چکار باید می کردم؟ من در مقابل عشق رویاییت شانسی نداشتم.

با عصبانیت گفتم: چی دارین میگین؟ شما چه دخلی به مجید دارین آخه؟! حتی اون وقتی که فقط یه رویا بود و فکر می کردم بهش می رسم، شما خیلی بالاتر از رویا بودین. کاملاً خارج از تصور من. همین الانشم از سر من زیادین. و من بازم نمی فهمم چرا...

بی حال شدم. رو گرداندم و از شیشه به بیرون چشم دوختم.

_: جوجو تو خسته نشدی از این بحث؟ باید امضاء بدم که دوستت دارم؟ سندی به نامت کنم؟ یا...

به طرفش چرخیدم. اما سر برنداشتم. چشمهایم تر بودند. به دستهایش روی فرمان خیره شدم و گفتم: من هیچی نمی خوام. خودتون... فقط خودتون...

با لبخند گفت: خیلی خب آروم بگیر و از مناظر اطراف لذت ببر. هی ببین چی اونجاست!

قبل از این که متوجه شوم چه می گوید، ترمز کرد و کمربندش را باز کرد. کنار یک دکه ی چوبی در دل جاده ی سرسبز توقف کرده بود. پرسید: پیاده میشی؟

_: نه. حال ندارم کفش بپوشم.

_: باشه. الان برمی گردم.

چشم به او دوختم که روی برگهای زرد و سرخی که زمین را فرش کرده بودند، پا می گذاشت و می رفت. خیلی بیشتر از اوج آرزوهایم...

سرم را عقب بردم و چشمهایم را بستم. چند دقیقه بعد، در را که باز کرد، سر برداشتم و چشمهایم را باز کردم. یک کیسه ی بزرگ پر از خوراکیهای مجاز! روی پایم گذاشت. بعد با لبخند یک بسته بزرگ پفک هم روی کیسه گذاشت و گفت: چکاااااار بکنم؟!

خنده ام گرفت. با شوق بسته را باز کردم و گفتم: گمونم شما تو عمرتون پفک نخوردین. فقط نشستین هی از این مقالات سلامتی خوندین و نچ نچ کردین.

_: اگه این تنها چیزیه که شور و شوق تو رو برمی گردونه... باشه. من دیگه هیچی نمیگم.

_: مرسی!

چهارزانو نشستم. یک پاکت آبمیوه را با نی سوراخ کردم و جلوی لبهایش گرفتم.

_: نکن بچه. حواسم پرت میشه.

_: فقط یه قلپ.

جرعه ای نوشید و سرش را عقب کشید. خودم هم جرعه ای نوشیدم و پرسیدم: هیچی نمیگین؟

_: چی بگم؟

_: جوجوووو... از اون نی من خورده بودم!

خندید. پاکت را از دستم گرفت و جرعه ی دیگری نوشید. با شوق خندیدم. یک دانه ی پفک را به زور به خوردش دادم و گفتم: باید بخورین!

پاکت آبمیوه را پس داد و گفت: باشه. می خورم. ولی جان من بذار حواسمو جمع کنم! تصادف می کنیم.

_: نه... تصادف نمی کنیم. فقط به پرواز نمی رسیم.

_: خیلی ذوق نکن. من شده با عاقد تلفنی حرف بزنم، نمیذارم این مراسم بهم بخوره.

_: خدایا روح گراهام بل رو شاد کن!

با خنده گفت: نکن جوجو.

_: من؟ من چکار کردم؟

_: تو؟ هیچی فدات بشم. فقط رو صندلی معلق نمی زنی! آروم بگیر. آبمیوتو بخور.

پاکت خالی را تکان دادم و گفتم: این که تموم شد.

به کیسه اشاره کرد و گفت: ده تا بود. یکی دیگه باز کن.

خندیدم. مشغول جستجو توی کیسه شدم. چهار تا پاکت برداشتم و در حالی که فکر می کردم کدام طعم را انتخاب کنم، پرسیدم: خانوادتون از انتخابتون ناراحت نشدن؟!

_: ناراحت؟ نه. چرا ناراحت بشن؟

_: آخه اینم مثل رویاهای منه! شما امروز بهشون گفتین من امشب می خوام با جوجه عروسی کنم، اونام گفتن اِه چه خوب؟!! به همین راحتی؟

_: نه دقیقاً به همین راحتی. پریروز بعد از این که از رستوران برگشتیم، مهرنوش تماس گرفت که چی شد و اینا. بهش گفتم اون که هیچی، ولی در مورد یه نفر دیگه دارم فکر می کنم.

_: خیلی بدجنسین! به همه گفتین غیر از من!

_: من که اسمی ازت نبردم! با مامانتم همین دیروز در این مورد صحبت کردم. اونم چون یه حرفی پیش اومد.

_: لابد دوباره نگران شده بود که حالا که اصلان پریده منو کجا آب کنه که با پسر ناپدریم همخونه نشیم.

_: اینقدر خشن نباش.

_: موضوع همین بود، مگه نه؟

_: آره، ولی مهم نیست. من به هرحال ازت خواستگاری می کردم.

_: مامان خودتون چی گفت؟

_: مامانم؟ هیچی فقط خندید و گفت خدا رو شکر جوجه ات بالاخره بزرگ شد. واِلا تو صد سال مجرّد می موندی.

_: واقعاً؟ یعنی منتظر من بودین؟

_: نه دقیقاً. ولی این همیشه شوخی مامانم بود. می گفت کیان مهر منتظر جوجشه.

لبخندی زدم و پرسیدم: باباتون چی؟

_: اون که معمولاً اهل ابراز احساسات نیست. فقط تبریک گفت و دعای خیر و اینا... بعدم که ازش خواهش کردم که اگه بشه امشب عقد کنیم، گفت همه چی رو ردیف می کنه. یکی از دوستاش عاقده و بقیه ی برنامه هام که خیلی سخت نبود. می مونه مهرداد داداش کوچیکم که عصری بهش زنگ زدم، کلی غر زد که الان چه جوری باید خودمو برسونم خونه؟ گفتم من که شمالم دارم میام، از یزد که کاری نداره، یه ماشین بگیر برو. دیگه اونم قراره برسه. دیگه کسی نبود ازش اجازه بگیرم.

_: مهرنوش خانم چی گفت؟

_: مهرنوش ظهر داشتم میومدم خودش زنگ زد. مامان بهش گفته بود. اونم هرچی از دهنش دراومد بارم کرد. نه به خاطر انتخابم. به خاطر عجله ام برای عقدکنون! منم خیلی مستدل و وکیلانه! آرومش کردم و کارایی که باید برام می کرد رو براش ردیف کرد و توضیح دادم بیشتر از اینا بهم مدیونه!

غش غش خندیدم و گفتم: خیلی بدجنسین! مگه براش چکار کرده بودین که اینقدر مدیون بود؟

_: کی بدجنسه؟ من؟! من به این خوبی! بار سنگین نگرانیمو از رو دوشش برداشتم. از امشب می تونه سر راحت زمین بذاره و از فردا بگرده دنبال زن برای مهرداد. البته اگه به مهرنوش باشه، از همین امشب شروع می کنه.

خندیدم. یک آبمیوه و یک پاکت مغز آفتابگردان شور باز کردم و گفتم: آخ جون منم حاضرم همکاری کنم! چند تا دوست خوبم دارم که می تونم پیشنهاد بدم.

_: نه بابا. مهرداد منتظر تو و مهرنوش نمیمونه! چیزی که نمیگه. ولی آب زیرکاه تر از این حرفاست. اگه تا حالا یه نم کرده برای خودش دست و پا نکرده باشه، من اسممو عوض می کنم.

_: نه حیفه! اسمتون خیلی خوشگله!

_: جداً؟ پس چرا به اسم صدام نمی کنی؟

_: خوشگل هست. ولی خیلی سخته!

_: نازی! مثل وروره جادو حرف می زنی، سه سیلاب اسم من سخته؟

_: حالا دیگه... هی... گفتم دوستام... ببینین...

_: حرفو عوض نکن. من اسم دارم.

_: خب مگه من گفتم اسم ندارین؟

_: خب اسم من چیه؟

_: خودتون که بهتر از من می دونین. ولی ببینین..

_: با وجودی که مشتاقم، ولی نمی تونم دائم به تو نگاه کنم که. هی میگه ببینین. کنترل ماشینو از دست میدم. ضمناً از حالا اول هر جمله باید اسممو بگی تا بذارم حرف بزنی.

_: خیلی...

حرفم را قطع کرد و با تاکید گفت: اسمم!

_: نخیر اسم نیستین! بدجنسین!

_: این جمله ات خیلی تکراری بود. اسمم رو فراموش کردی. حالا باید ده بار برای جریمه تکرارش کنی.

_: اهه آقای کیان مهر خان، اصلاً شما رانندگی تونو بکنین. منم دیگه هیچی نمیگم. هان ولی میگم.

_: می دونم که میگی. اسم من اینقدر پیشوند و پسوند نداره. همینا رو می خوای بگی که سخت میشه. ساده بگو.

_: آخه شما یه پیرمردین!

_: جوجه می خورمتا!

_: خیلی خب. کیان مهر خالی. حالا اگه گذاشتین بگم.

_: بگو. من سراپا گوشم.

_: نخیر نصفشم چشمین. هی میگین بذار من جلومو ببینم.

_: درسته. حالا یه بار دیگه.

_: چی یه بار دیگه؟

_: اسمم.

_: نخیرم! اصلاً یادم رفت چی می خواستم بگم.

_: عجله ای نیست. فکراتو بکن یادت میاد. ولی اسم من یادت نره.

_: اسم شما یادم نمیره آقای کیان مهر خان خالی!

_: یاللعجب! آقای کیان مهر خان کم بود، یه خالیم بهش اضافه شد!

معترضانه نالیدم: خب کیان مهــــــر..

_: ای جان کیان مهر. بگو.

_: دوستم...

_: می خوای دوستاتو دعوت کنی برای امشب؟

گوشی اش را از توی جیبش درآورد و به طرفم گرفت. گوشی را گرفتم و گفتم: نه نمی خوام دوستامو دعوت کنم. یعنی فقط یکیشونه. کیان مهـــــر؟

_: جونم؟

_: یکی از دوستام آرایشگره. قرار بود برای امشب آرایشم کنه. بگم بیاد؟

چند لحظه نگاهم کرد. بعد طوری که انگار به سختی دل می کند، رو گرداند و چشم به جاده دوخت. آرام گفت: مهرنوش از یه آرایشگر حرفه ای وقت گرفته.

لب برچیدم و گفتم: و حتماً سلیقه ی فوق العاده پسند شما اجازه نمیده که یه آماتور منو آرایش کنه. ولی کیان مهــــــــر...

این بار دیگر حسابی با ناله صدایش کردم. خندید و گفت: داری راه میفتی. باشه. بهش زنگ بزن.

_: مرسی!

با خوشحالی موبایلش را روشن کردم. رمز داشت. به طرفش گرفتم و گفتم: رمزش لطفاً کیان مهر!

خندید. رمز را زد. گفتم: حالا اینقدر میگم کیان مهر تا از این همه اصرار پشیمون بشین!

_: تو می خوای منو دور بزنی جوجه؟ نه بابا! بگرد تا بگردیم. تازه هنوز دوم شخص مفرد مونده!

در حالی که شماره می گرفتم، گفتم: جوجه دور زدنم بلده. بعله. ما اینیم جناب کیان مهر.

_: مواظب باش درسته خورده نشی!

خندیدم. نیلوفر جواب داد. با تردید پرسید: بله؟

_: کف چهار دست پات نعله! علیک سلام!

_: ای کوفت! کجایی تو؟ نمیگی نصف جون شدم؟ یه خبر می دادی می مردی؟

_: یواش! اول جواب سلام منو بده.

_: نخیر. اول تو بگو کدوم گوری هستی؟

_: هی یه کمی لطیفتر جانم. این گوشی اصلاً به این الفاظ رکیک عادت نداره. الان سنکوپ می کنه.

_: الهی صاحبش سنکوپ بکنه این همه منو دق نده.

_: خدا نکنه! صاحب این کجا بوده که تو رو دق بده؟

_: من چه می دونم؟ مگه مال خودت نیست؟ اون یکی شمارت که همش خاموشه.

_: خب اون خاموشه، دلیل این نیست که این مال منه.

_: مال هرکی هست، تو رو جون مادرت بگو الان کجایی؟

_: رو زمین خدا. چه فرقی می کنه؟ ببین امشب چکاره ای؟

_: چار روز منو کاشته، حالا امشب چکاره ای؟ چه می دونم. برنامه ای ندارم.

_: قراره منو آرایش کنی.

_: تو رو؟ صد سال سیاه! عمراً برات قدم از قدم بردارم.

_: باشه. مهم نیست. منو بگو پیشنهاد یه آرایشگر حرفه ای رو رد کردم و گفتم فقط نیلوفر جون.

_: ای نمیری! مگه تو فرار نکردی که این مجلس رو بهم بزنی؟

_: خب الان که نمی خوام با اصلان عروسی کنم. بیا اینجایی که میگم.

روی دهنی را گرفتم و پرسیدم: آدرستون چیه کیــــان مهـــر؟

عمد داشتم حروف را بکشم که اذیت کنم. کیان مهر هم خندید و نشانی را گفت. برای نیلوفر تکرار کردم و پرسیدم: میای که؟

_: چاره ایم دارم؟

_: نخیر اصلاً. بگم ساعت چند؟

کیان مهر گفت: امیدوارم هفت و نیم خونه باشیم.

_: هفت و نیم اونجا باش.

نیلوفر با بیچارگی گفت: باشه. ولی نمی خوای بگی الان کجایی؟ این شماره ی کیه آخه؟

_: الان جاده چالوسم، اینم گوشی نامزدمه.

نیلوفر که معلوم بود باور نکرده است، با دلخوری گفت: خیلی خب. نمی خوای بگی نگو. شب میام ببینم زنده ای یا مرده.

_: مرسی! منتظرتم. بووووس!

_: خیلی خب دیگه خودتو لوس نکن. خدافظ.

_: خدافس!

خندیدم و قطع کردم. کیان مهر گفت: به اندازه ی پنج شیش نفر از دوستات جا داریم. اگه می خوای دعوت کن.

_: اوممم پنج شیش نفر... با نیلوفر از همه صمیمیترم که گفتم. بقیه هم نمی دونم... کی رو بگم کیان مهر؟

_: من هیچ نظری ندارم.

_: اوممم... شمام دوستاتونو دعوت کردین؟

_: دو سه تا از فامیل. یکیشم بهروز بود که با کلی تاسف گفت نمی تونه بیاد.

_: هوم. باش.

بالاخره صمیمیترین دوستانم را انتخاب کردم و با کمی ارفاق، هفت نفر را دعوت کردم که همه هم قبول کردند. خیلی خوشحال شدم.

 

بالاخره در آخرین لحظات به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. ماشین را پارک کردیم و تقریباً تا سالن دویدیم. بهروز به استقبالمان آمد. در حالی که با عجله سلام و علیک می کرد، ما را به طرف گیت مخصوص پروازمان هدایت کرد. بارها را تحویل دادیم و پرواز بسته شد.

کیان مهر نفسی به راحتی کشید و گفت: دستت درد نکنه. انشاالله دامادیت جبران کنم.

بهروز نگاهی به من انداخت و گفت: ولی من هنوزم باورم نمیشه! خیلی نامردی که نامزتو جای یه پسر به ما قالب کردی. من و مامانمو بگو! چقدر ساده بودیم.

کیان مهر با بزرگواری لبخند زد و پرسید: مامانت بلیت گیرش اومد؟

_: آره. به لطف شما با پرواز قبلی رفت. ولی کیان مهر محاله عقدکنونم دعوتت کنم! یعنی که چی گذاشتی عدل وسط این پروژه ی عظیم شرکت ما که روز جمعه هم تعطیل نداریم، دستپاچه داری عقد می کنی؟! این همه صبر کردی دو هفته دیگه هم روش.

_: این همه صبر کردم، کاسه هه لبریز شد. قبول نداری؟

_: نخیر.

_: باید بریم. دیر شد. خیلی ممنون از محبتت. اینم سؤیچ ماشینت. شرمنده وقت نشد بدم کارواش اقلاً تمیز تحویلت بدم.

_: تو که فقط به فکر شست و شو باش! عروس خانم این نوبرونه ی ما مبارکتون باشه. به پای هم پیر شین.

خندیدم و تشکر کردم. کیان مهر هم خداحافظی گرمی با او کرد و با هم به طرف سالن ترانزیت رفتیم. اینقدر دیر شده بود که توی سالن ترانزیت هم اصلاً معطل نشدیم و به سرعت برای سوارشدن به هواپیما راهی شدیم.

با خوشحالی گفتم: از انتظار تو سالن نفسم می گیره. میگم کیان مهر.. چی میشه همیشه همینقدر دیر برسیم؟

_: هیچی. نفس من بند میاد. کلی تو راه حرص خوردم که اگه نرسیم چی میشه!

شانه ای بالا انداختم و گفتم: ولی تو راه خیلی به من خوش گذشت.

خندید و گفت: خوشحالم.