نمای وبلاگ به کام و آرزوی دل (10) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

به کام و آرزوی دل (10)

شنبه 9 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 03:29 ب.ظ
سلام سلاممممم

بی هیچ حرف و سخنی بریم سراغ قصه...

مثل همیشه حق با آقای رئوفی بود. غذایم را که خوردم، حالم بهتر شد. هنوز هم از دست مجید عصبانی بودم، ولی به قول آقای رئوفی به این نتیجه رسیدم عدد این حرفها نیست. بطری نوشابه را جلوی دهانم گرفته بودم و نی را به لبم می زدم. غرق فکر به میز خالی کناری چشم دوخته بودم.

آقای رئوفی پرسید: دسر می خوری؟

همانطور که با نی بازی می کردم، سری به تایید خم کردم.

خندید و گفت: خب خدا رو شکر که حالت خوبه. بذار ببینم چی دارن؟ اممم بستنی که نه. برات خوب نیست. قهوه هم که به بچه ها نمیدیم. کرم کارامل هست، ژله و یه جور کرم شکلاتی.

در مقابل شوخی اش درباره ی سنّم عکس العملی نشان ندادم. همانطور که بی حالت به میز کناری نگاه می کردم، گفتم: کرم شکلاتی.

آقای رئوفی سفارش دسر را هم داد. بعد پرسید: نتیجه ی تفکراتت به کجا رسید؟

نگاهش کردم و گفتم: من سر حرفم هستم. محاله باهاتون ازدواج کنم. سهم الارثم رو که گرفتم بدهیم رو باهاتون صاف می کنم.

دلخور عقب نشست. بعد از چند لحظه پرسید: چطور می تونی اینقدر سنگدل باشی؟

کرم شکلاتی هم رسید. قاشقی پر کردم. در حالی که به زحمت سعی می کردم دوباره شاد باشم، گفتم: منصف باشین آقای محترم. اینا همه از عشقه!

کرم را قورت دادم و نگاهش کردم. اخم نداشت، ولی نگاهش تیره شده بود. دست برد و یک قاشق از دسرش را خورد.

قاشقم را رها کردم و گفتم: عصبانی نباشین. من ساده ام، من بچه ام؛ ولی می فهمم که صلاح منو می خواین. به خاطر من دارین از خودتون می گذرین. الان سه روزه که دارین این کارو می کنین. ولی من نمی ذارم یه عمر ادامش بدین.

کاسه ی دسرش را پس زد و گفت: جواهر یه لطفی بکن وقتی نمی خوای قبول کنی، اینقدر شجاعت داشته باش که حقیقت رو بگی. مثلاً برای این که از ریخت من خوشت نمیاد یا تحمل بکن نکن هام رو نداری یا این که برات زیادی پیرم. ولی برای من قصه ی فداکاری نباف.

_: از ریخت شما؟...

نتوانستم جمله ام را ادامه بدهم. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم؟ خنده ی کوتاهی کردم. رو گرداندم. لبم را گزیدم. نفسی کشیدم و دوباره نگاهش کردم. نگاهم که به نگاهش می رسید بیچاره می شدم. سر بزیر انداختم و لبه ی میز را فشردم. بالاخره تصمیمم را گرفتم. سر برداشتم و گفتم: آقای محترم من تو عمرم چه تو فیلما چه تو عالم واقع، از شما شما خوش ریخت و قیافه تر ندیدم. اینو که دیگه من نباید بگم. خودتونم می دونین که چقدر خوش تیپ و قیافه این. اینم می دونین که با یه نگاه می تونین بچه ندید بدیدی مثل منو پودر کنین. پس اینا چیه میگین؟

با حوصله گوش داد. دوباره نگاهش ملایم و خندان شده بود. آرام و شمرده گفت: جوجه جان، اولاً که تیپ و قیافه سلیقه ایه. این که تو قیافه ی منو مقبول بدونی، از شانس منه. ولی طبیعیه که خوشت نیاد که به قول خودت با یه نگاه پودرت کنم یا دائم تحت سلطه ام باشی. هزار سالم که از زادم گذشته.

حرصم گرفته بود! چرا نمی فهمید؟ از جا برخاستم و گفتم: بله خوشم نمیاد تحت سلطه ی کسی باشم.

این را گفتم و به سرعت از رستوران خارج شدم. تا بتواند با عجله حساب میز را بکند و دنبالم بدود، کلی دور شده بودم. وقتی از دور دیدمش، شروع به دویدن کردم. خودم هم نمی دانستم کجا می روم. فقط می دویدم. باران می بارید و روز کوتاه و سرد زمستانی، زودتر از معمول رو به تاریکی می رفت. توی کوچه ای پیچیدم که با چراغهای کمی روشن شده بود. جابجا فاصله ی چراغها، تیره و تار بود. نفسم تنگ شده بود. جلوی خانه ای پناه گرفتم تا نفسی تازه کنم. با شنیدن صدای سگی، وحشتزده از جا پریدم. همیشه از سگ وحشت داشتم. این بار هم جیغ زدم: آقای رئوفی.... کمک....

و دوباره شروع به دویدن کردم. سگ هم که فرار مرا دیده بود، پارس کنان به دنبالم می دوید. شنیده بودم که وقتی سگ حمله می کند، باید از موضع قدرت وارد شد. ایستاد و با چوب یا سنگ، سگ را راند. ولی در آن لحظه اصلاً جرأت توقف نداشتم. فقط توی کوچه پس کوچه ها می دویدم و فریاد می زدم. باران می بارید و خیس خیس شده بودم. ولی نمی فهمیدم.

ناگهان سنگی به پایم گیر کرد. زمین خوردم و تازه فهمیدم به آخر یک کوچه ی بن بست رسیده ام. صورتم را روی دستهای پر از گل و لایم گذاشتم و فکر کردم: دیگه تموم شد. نه راه فراری، نه حتی قدرتی برای دویدن.

یک خاطره ی دور کودکی را به خاطر آوردم. بچه بودیم. مجید می گفت: اگه سگ دنبالت کرد بخواب رو زمین. فکر می کنه مُردی، دیگه بهت حمله نمی کنه.

فکر کردم: آیا راست می گفت؟ سگ فکر می کنه مُردم؟ یا غریزه اش تفاوت مرده و زنده را به همان راحتی که من تفاوت سیاه و سفید را می شناسم، تشخیص می ده؟

به نظرم گزینه ی دوم قابل قبول تر به نظر می رسید. سگ نزدیکتر میشد. صورتم را توی گل و لای سرد فرو کردم. در آن سرما تب داشتم. داغ داغ بودم. با پوزخندی تمسخرآمیز فکر کردم: مردم میگن طفلکی موقع مرگش تب داشت! بیچاره آقای رئوفی... بیچاره مامان... جاوید... نیلوفر...

 

صدای مردی را از دور شنیدم. فریاد زد: گمشو حیوون. گمشو...

صدای غرّش سگ به ناله ای عاجزانه تبدیل شد و کم کم دور شد. سرم را کمی بلند کردم. چند بار پلک زدم و فکر کردم: نمردم؟!

مرد بالای سرم خم شد و پرسید: حالت خوبه عمو؟

پوزخندی زدم و فکر کردم: خوبم؟ گمونم خوبم. حیف شد تموم شد! مراسم ختمم که برگزار شد. داشتم فکر می کردم شب هفت برای مراسمم چکار کنن؟!

ولی حال حرف زدن نداشتم. دلم می خواست جوابی بدهم که بداند آسیبی ندیده ام. اما زبانم سنگین و ذهنم شل و بی رمقتر از آن بود که بتواند جمله ای بسازد.

مرد زیر بغلم را گرفت و کمکم کرد روی پله ی ورودی در خانه اش که کنارم بود بنشینم. سر بلند کردم که ناجی ام را ببینم. اما قبل از او چشمم به آقای رئوفی افتاد که چند قدم آن طرفتر ایستاده بود. اگر آدمها ایستاده می مُردند، مطمئن می شدم که جان در بدن ندارد. سرم را به دیواره ی کنارم تکیه دادم و چشم به او دوختم. باران همچنان می بارید و آقای رئوفی با آن پالتو خیس و کثیف و آبی که از سر و رویش می چکید، عین هنرپیشه های فیلمهای درام شده بود!

پوزخندی زدم و فکر کردم: البته خیلی جذّابتر از آنها!

ناجی ام را فراموش کرده بودم. تا این که گفت: پاشو بریم تو باباجون. اینجوری سرما می خوری.

چشمانم را گرداندم و نگاهی به او انداختم. صورتش را تشخیص نمی دادم. اما صدایش مهربان و اطمینان بخش بود.

به آرامی گفتم: من خوبم. آقای رئوفی رو ببرین.

مجبور شد خم شود، تا بشنود. دوباره چشم به آقای رئوفی دوخته بودم. مرد مهربان هم نگاهم را دنبال کرد.

به طرف آقای رئوفی رفت و گفت: حالش خوبه. نگران نباش. بیاین تو. یه چایی شیرین بخورین، هم گرم میشین، هم ضعفتون برطرف میشه. بیاین.

آقای رئوفی بالاخره از حالت مجسمه وارش درآمد. نفسی کشید و گفت: متشکرم.

_: خواهش می کنم باباجون. خواهش می کنم. پاشو پسرجان. می تونی یا دستتو بگیرم؟

دستم را به دیوار گرفتم و در حالی که برمی خاستم گفتم: نه حالم خوبه.

مرد در نیمه باز را کامل باز کرد و گفت: بفرمائین. بفرمائین. خوش اومدین.

به دیوار تکیه دادم که آقای رئوفی اول برود. اما زیر لب گفت: برو تو.

لازم نبود توضیح بدهد که نمی خواهد از پیش چشمش دور بشوم. وارد راهروی خانه شدیم که با حصیر مفروش شده بود و چند گلدان سبز فضایش را دلپذیر و دوستانه کرده بودند. یک گلیم کوچک که با مهره های چوبی تزئین شده بود و نقش آیۀالکرسی داشت، رو به در به دیوار آویخته شده بود و به مهمان احساس صفا و صمیمت را القاء می کرد.

کتهای خیسمان را به جالباسی آویختیم. مرد یاالله بلندی گفت و زن صاحبخانه به استقبالمان آمد. چنان با خوشرویی پذیرایمان شد، انگار صد سال بود که به این خانه رفت و آمد داشتیم!

بعد از خوشامدگویی هم گفت: تا دست و صورتتونو بشورین چایی می ریزم.

تو راهرو زیر راه پله یک روشوئی بود که به طرفش رفتم. آقای رئوفی هم کنارم ایستاد. توی آینه نگاه کردم و گفتم: یا خدا! چه خوشگل شدم!

آقای رئوفی زمزمه کرد: جذّابیت از سر تا پات می باره!

خندان سر به زیر انداختم. تمام لباسم پر از گل و لجن بود! سر بلند کردم و مشغول شستن صورتم شدم. آقای رئوفی چشم از من برنمی داشت. بالاخره وقتی کمی تمیز شدم و دستها و صورتم را با حوله ای که به دیوار آویخته بود، خشک کردم، گفتم: می دونم افتضاحه ولی الان چکار کنم؟

_: دیگه این کارو با من نکن. هیچ وقت.

شرمزده سر به زیر انداختم. قدمی به طرف اتاق برداشتم و گفتم: چشم.

دم در کنار بخاری نشستم. زن صاحبخانه یک استکان چای جلویم گذاشت و گفت: حموم گرمه. چاییتو بخور برو حموم. از لباسای مش رحمت میدم بپوشی.

نگاهی به مش رحمت انداختم. مرد مهربانی که نجاتم داده بود. چندان از من درشت هیکل تر نبود.

آقای رئوفی نشست و گفت: نه دیگه چایی بخوریم رفع زحمت می کنیم.

مش رحمت با دلخوری گفت: این چه حرفیه آقای رئوفی؟ اسمتونو درست گفتم؟ این بچه فقط داد میزد آقای رئوفی!

لبخندی شرمگین زدم و سر بزیر انداختم. آقای رئوفی سری به تایید تکان داد و گفت: بله من رئوفی هستم.

سر بلند کردم و گفتم: منم جاویدم. ببخشین مزاحم شدم.

_: این چه حرفیه باباجون؟ مهمون حبیب خداست. خانم یه دست لباس آماده کن. حموم گرمه. برو یه دوشی بگیر، لباساتم بده سودابه خانم بندازه تو ماشین.

آقای رئوفی گفت: اگه اجازه بدین ما بریم.

_: کجا برین؟ این بچه سرما می خوره.

_: پس اجازه بدین من میرم لباساشو میارم. تو ماشینن. سر خیابون.

_: باشه. هرجور میلته. منم باهات میام راه رو گم نکنی. باباجون تو برو تو حموم، الان برات لباس میاریم.

از دم در چتر برداشت و با آقای رئوفی بیرون رفتند. سودابه خانم هم حمام را نشانم داد و چند دقیقه بعد زیر دوش آب گرم بودم. با حوصله حمام کردم. می دانستم تا کنار ماشین خیلی راه است. نیم ساعتی بعد ضربه ای به در خورد و سودابه خانم ساک لباسهایم را داد. لباس پوشیدم. موهایم را با سشواری که سودابه خانم داد، خشک کردم و کلاه بافتنی ام را به سرم کشیدم. بیرون که آمدم، دوباره بیخ بخاری نشستم و استکان چایی را بین دستهایم گرفتم تا گرم شوم.

آقای رئوفی هم دوش گرفت و لباس عوض کرد و آراسته به اتاق برگشت. نگاهش کردم و لبخند زدم. نگاهم کرد و لبخند نزد. سر بزیر انداختم. می دانستم قابل بخشش نیستم. ولی حداقل اینطوری دست از فداکاری برمی داشت و دیگر ساز خواستگاری را کوک نمی کرد تا بیش از پیش شرمنده ی احسانش شوم.

صاحبخانه های مهربانمان وقتی فهمیدند مسافریم و می خواهیم به هتل برویم، با کلی اصرار نگهمان داشتند. شام ساده ای دور هم خوردیم و بعد که سفره جمع شد، دو دست رختخواب آوردند که ما استراحت کنیم. آقای رئوفی ضمن عذرخواهی رختخواب مرا برداشت و توی اتاق کوچکی که کنار هال بود، انداخت و توضیح داد: این بچه سرما خورده، شب تا صبح هی سرفه می کنه و می غلته؛ منم خیلی بدخوابم. با عرض معذرت تو این اتاق بخوابه.

سودابه خانم برایم جوشانده آورد بلکه کمتر سرفه کنم که واقعاً هم آرامبخش بود و حالم را بهتر کرد. به هر حال رفتم تو اتاق کناری و در را بستم که بخوابم. اما هنوز ده دقیقه نگذشته بود که از اتاق بیرون آمدم. آقای رئوفی هنوز داشت رختخوابش را مرتب و آماده می کرد که بخوابد. با ورود من عکس العملی نشان نداد. غرغرکنان گفتم: یک کلمه نمیگین جوجه مسواکتو نزدی!

جوابی نداد. رفتم. بعد از چند ثانیه برگشتم و پرسیدم: خمیردندون دارین؟

از توی چمدانش خمیردندان برداشت و بدون حرف به طرفم گرفت. با لبخند گرفتم و از اتاق بیرون رفتم. ولی همین که از در گذشتم به دیوار تکیه دادم. بغض داشتم. دلم نمی خواست قهر باشد، به هیچ قیمتی! اما دوباره به خودم یادآوری کردم که این مرد عزیز کمترین حقش خوشبختی است.

از جا کندم. به طرف روشویی رفتم و طوری مسواک زدم که انگار به زور می خواهم خودم را تنبیه کنم. لثه ام زخم شد! دهان خون آلودم را شستم و به اتاق برگشتم. خمیردندان را روی چمدانش گذاشتم و گفتم: شب بخیر.

رفتم توی اتاق و در را بستم. اینجا که می توانستم گریه کنم! کنار دیوار نشستم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. نگاهش تمام مدت پیش چشمم بود. تمام سفر را دوباره مرور کردم. از لحظه ای که توی ایستگاه باهم روبرو شده بودیم. تمام لحظه هایی که با لطف سرپرستی ام کرده بود و هرکاری کرده بود تا به من خوش بگذرد و راحت باشم.

و باز به این نتیجه رسیدم که بیش از آن دوستش دارم که اجازه بدهم به جای زنی که لیاقت بزرگواری اش را داشته باشد، با من ازدواج کند.

یک ساعتی گذشته بود. شاید هم بیشتر. نمی دانستم. تقه ی ملایمی به در اتاق خورد. با ناراحتی فکر کردم: وای خدا! صدای هق هقم رو شنید.

با پشت دست اشکهایم را پاک کردم و از جا برخاستم. سر راه دستمالی از قوطی کشیدم و صورتم را کمی خشک کردم. در را گشودم.

لیوان آب و قرصهایم را به طرفم گرفت، اما حرفی نزد. لیوان را نگاه کردم و فکر کردم: این مرد نظیر ندارد.

قرصهایم را با آب بلعیدم و دوباره به لیوان چشم دوختم. سکوتش داشت غیرقابل تحمل میشد. دلم تنگ و فشرده بود. قدمی برداشتم. لیوان را روی میز کوچکی کنار هال گذاشتم و به او که همچنان در سکوت منتظر بود بروم، نگاه کردم. اتاق با نور کم چراغ راهرو کمی روشن شده بود. صورتش را درست نمی دیدم. ولی برق نگاهش...

سر بزیر انداختم. نفسی تازه کردم و بعد گفتم: می دونم... قابل بخشش نیستم. می دونم جرمی کردم که...

سر برداشتم. کاش حرف می زد!

با ناراحتی نالیدم: باشه حرف نزنین با من. حقمه. بدتر از اینا حقمه. ولی باور کنین آرزوی من خوشبختی شماست. می دونم... مطمئنم هرگز... تا آخر عمرم... حتی اگه صد سال زنده بمونم... اینقدر عاشق نمیشم. من شما رو بیشتر از اون دوست دارم که اجازه بدم اجباراً کنار من زندگی کنین. شما حقتون خیلی بیشتر از ایناست. حقتون یه بانوی به تمام معناست. کسی که خانمی و وجاهت از سر و روش بباره. کسی که دنیای لطف و مهربانی باشه. کسی که...

بالاخره به حرف آمد. نرم و ملایم. شاید هم فقط می خواست صدایش صاحبخانه ها را بیدار نکند. ولی نه... او با هر ولومی می توانست سردی یا گرمی کلامش را القاء کند. لازم نبود مثل من هیجان به خرج بدهد! الان هم نه خیلی مهربان ولی معمولی بود.

_: لطفاً به جای من تصمیم نگیر. از طرف خودت حرف بزن.

با بیچارگی به دیوار تکیه دادم و گفتم: کی می تونه این همه محبت ببینه و عاشق نشه؟

_: تو مطمئنی؟

_: البته.

_: نمی خوای بیشتر فکر کنی؟ شاید یه روز پشیمون بشی.

ناامیدانه خندیدم. لبم را گزیدم و گفتم: به چی فکر کنم؟ شما اگه بگین الان به جای نصف شب سر ظهره، باور می کنم. ولی باور نمی کنم یه روز پشیمون بشم. من فقط به خاطر شما ناراحتم.

_: بهت گفتم از طرف خودت حرف بزن.

آهی کشیدم و گفتم: من حرفمو زدم.

_: تمام تلاشمو برای خوشبختیت می کنم.

در حالی که هنوز از احساس واقعیش مطمئن نبودم، زمزمه کردم: می دونم.

_: دیگه گریه نکن. بگیر بخواب.

سری به تایید تکان دادم و آرام به اتاق برگشتم. دراز کشیدم. شاید اثر مسکّن بود که خیلی زود خوابم برد.

صبح روز بعد که بیدار شدم، اول حسابی گیج بودم. خیلی طول کشید تا حوادث شب قبل توی ذهنم مرتب شد و بالاخره یک لبخند عمیق بر لبم نشست. خبیثانه با خود گفتم: آقای رئوفی عزیز درسته تو این معامله من سهم شما رو هم به جیب زدم. ولی نمی دونی چقدر خوشحالم!

از جا پریدم. هرچند وجدانم ته وجودم داشت نهیب میزد که کمی هم به خوشبختی آقای رئوفی فکر کنم؛ ولی آن صبح آفتابی و دلپذیر اینقدر قشنگ بود که نمی خواستم به کوچکترین ناکامی ای فکر کنم!

با سرخوشی لباس عوض کردم. کلاه بِرِه قشنگم را روی سرم گذاشتم و آماده شدم. از لای در سرک کشیدم. هرچند نیشم تا بناگوش باز بود، اما مطمئن نبودم که چطور می خواهم با آقای رئوفی روبرو بشوم.

کسی توی هال نبود. کمی وا رفتم. در را باز کردم و بیرون آمدم. دست و رویی صفا دادم و توی هال برگشتم. سفره ی صبحانه پهن بود. سودابه خانم هم با یک لیوان چای وارد شد و در حالی که آن را سر سفره می گذاشت با خوشرویی سلام و علیک کرد و تعارف کرد بنشینم.

سلام و تعارفش را جواب گفتم و در حالی که می نشستم، پرسیدم: آقای رئوفی کجاست؟

_: جایی کار داشت. گفت همینجا بمون. تا ظهر برمی گرده.

لبخندی زدم و به دل پاکی آن زوج مهربان فکر کردم که حتی نپرسیده بودند، که من و آقای رئوفی باهم چه نسبتی داریم.

من با اشتها می خوردم و سودابه خانم از مرغ عشقها و کبوترهایش حرف میزد و بچه هایش که همگی ازدواج کرده بودند.

بعد از صبحانه کمی به سودابه خانم کمک کردم و بعد با تنبلی جلوی تلویزیون نشستم. حوصله ام به شدت سر رفته بود. تا ظهر خیلی مانده بود. کمی از آقای رئوفی دلخور بودم که چرا مرا با خود نبرده است. سودابه خانم هم مشغول کارهای روزانه اش شد و کاری به کارم نداشت. کم کم کلافه میشدم.

ظهر آقای رئوفی رسید. سلام و علیکی عادی با همه کرد و از من پرسید: داروتو خوردی؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نه. داروهام پیش شماست.

_: خب برمی داشتی.

بعد خودش به طرف چمدانش رفت، ورق کپسول را برداشت و گفت: فکر نمی کنم دیگه به مسکّن احتیاجی داشته باشی.

_: نه. خوبم.

دلم می خواست توجه خاصی بکند، نگاهی... کلامی... اما نکرد. کم کم به این نتیجه می رسیدم که یا شب قبل خواب دیده ام و یا این که منظورش را اشتباه برداشت کرده ام.

نهار مرغ ترش خوشمزه ای خوردیم و بعد از نهار عزم رفتن کردیم. مش رحمت و سودابه خانم اصرار داشتند که یک شب دیگر بمانیم، اما نمیشد. وسایلمان را جمع کردیم و توی صندوق عقب ماشین گذاشتیم. هنوز گرفته و پکر بودم. خداحافظی کردیم و راه افتادیم.

همین که نشستم، کمربندم را بستم و لباسم را مرتب کردم. بعد مستقیم به روبرو چشم دوختم. آقای رئوفی چند دقیقه ای در سکوت راند. بالاخره پرسید: چی شده؟

بدون این که چشم از روبرو برگیرم، با لجبازی گفتم: هیچی.

_: به خاطر هیچی قهری؟

_: من قهر نیستم.

_: الان یعنی این حالت شما خیلی صلح جویانه اس؟

نمی دانم چرا خنده ام گرفت! نتوانستم قهر بمانم! سر بزیر انداختم و در حالی که سعی می کردم خنده ام را فرو بخورم، گفتم: چرا صبحی تنهام گذاشتین؟ گفتین حضور من الزامیه. بعد تنها رفتین.

خندید و گفت: بدون این همه حرص خوردنم می تونستی ازم بپرسی!

با ناراحتی گفتم: خب چرا؟

دوباره خندید و گفت: قهر که می کنی می خوام این لب و لوچه رو درسته قورت بدم.

شرمنده و ناراحت رو گرداندم. جدی شد و آرام گفت: دلیل اصلیش این بود که من شب نخوابیده بودم و اول صبح که خوابم برد، دیر بیدار شدم. فقط چند دقیقه وقت داشتم. با عجله حاضر شدم و رفتم. حضور تو هم الزامی نبود. من به مامانت اینطوری گفتم که سفرتو موجّه کنم. انتظار نداشتی که دلیل واقعی سفرت رو بهش بگم؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: به هرحال من یه یادداشت براش گذاشته بودم. تو کشوم بود. اگر دیده باشه میفهمه که رفتم دنبال عشقم.

_: فکر نمی کنم دیده باشه. چیزی به من نگفته. نهایتش اینه که فکر می کنه منظورت من بودم.

آهی کشیدم و از گوشه ی چشم نگاهش کردم. با نگاهی خندان نگاهم کرد. سر بزیر انداختم.

پرسید: هنوزم نمی خوای باهاش حرف بزنی؟

سری تکان دادم و گفتم: نه. فقط می خوام ببینمش. دلم براش خیلی تنگ شده.

با لبخند مهربانی گفت: خیلی نمونده. ساعت شیش پروازه. امیدوارم به موقع به فرودگاه برسیم.

نگاهی به ساعت انداختم. نزدیک دو بود. سوتی کشیدم و پرسیدم: یعنی ممکنه؟ تازه ماشینم باید تحویل بدین!

_: ماشین که نه بابا... به بهروز گفتم بیاد فرودگاه تحویل بگیره. بلیتم خودش برامون خریده، باید بیاره. ولی با تمام اینا... دعا کن برسیم.

_: شمام دیشب نخوابیدین. تو جاده خطرناکه! می ذاشتین با پرواز آخر شب می رفتیم.

_: میشه اینقدر نگی شما؟

_: چشم. ولی تو جاده خطرناکه. آخر شب بلیت نبود؟

_: شاید بود. ولی من می خواستم سر شب برسم.

با بی حوصلگی پرسیدم: چرا؟

_: برای این که امروز پنجشنبه اس.

_: خب باشه. سر شب و آخر شبش چه فرقی براتون می کنه؟

_: به همین زودی فراموش کردی؟

_: چی رو؟

_: مراسم امشب رو.

ناگهان سیخ نشستم. چشمهایم گرد شد. به طرفش برگشتم و پرسیدم: عقدکنون بهم نخورده؟!!

_: نه. خدا نکنه بهم بخوره!

با نگرانی گفتم: ولی شما گفتین بهم خورده.

_: خب اون موقع که گفتم، بهم خورده بود. ولی امروز دوباره برنامه این شد که امشب عقدکنونت باشه.

کلافه به پشتی تکیه دادم و گفتم: شمام بازیتون گرفته.

_: نه اتفاقاً خیلیم جدیم. مامانت گفت آمادگیشو نداره. گفتم اشکال نداره. خونه ی ما باشه.

ناگهان آسوده شدم. با دلخوری خندیدم و گفتم: آقای رئوفی...

_: من اسم دارم.

_: توقع ندارین که به این سرعت تغییر روش بدم؟!

_: نه. ولی گفتم که بدونی.

غرق فکر خندیدم و گفتم: می دونم.

بعد از چند لحظه پرسیدم: بلیت به اسم جاویده؟

_: نه به اسم خودت.

_: بعد آقابهروز چی گفت؟

_: انتظار نداری که تمام فحشهایی رو که بابت ماجراجویی احمقانه ام بهم داد، برات تکرار کنم؟!

خندیدم و گفتم: اصلاً هم بهتون نمیاد. من جاش بودم محال بود باور کنم.

_: اونم نمی خواست باور کنه. کلی تمنا کردم که به اسم تو بلیت بگیره.

خندیدم. چند لحظه فکر کردم و بعد گفتم: آخه واقعاً مضحکه!

_: دیگه حالا... چیزی می خوری؟

_: نه.

_: حالت خوبه جوجو؟!

غرق فکر گفتم: نه. لباس عقدکنونم خیلی زشته.

_: به مهرنوش گفتم از یکی از دوستاش که بوتیک داره، چند دست لباس شب بگیره، هرکدوم خوب بود بپوشی.

پوزخندی زدم و گفتم: چه خوب. خوشگل میشم.

_: خوشگلتر!

خواب آلود خندیدم. ناگهان از جا پریدم و به طرفش چرخیدم.

_: دارین اذیتم می کنین.

_: چه اذیتی؟! من که دارم رانندگیمو می کنم.

_: توقع ندارین که باور کنم؟

_: هرطور میلته.

_: امشب؟!

_: آره.

_: تو خونه ی شما؟!

_: جاش اهمیتی داره؟

_: نه خب... بعد... عروسی که امشب نیست؟

خندید و گفت: نه دیگه. خیالت راحت. بگیر بخواب.

_: یعنی بچه حرف نزن بذار رانندگیمو بکنم، دیر می رسیییم.

_: قربون جوجه ی چیز فهم.

به پشتی تکیه دادم و زمزمه کردم: امشب...


ببینین نزنین خب؟ بنده خدا رئوفی دل تو دلش نیست!