نمای وبلاگ به کام و آرزوی دل (8) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

به کام و آرزوی دل (8)

سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:18 ب.ظ
سلام سلاممممم
خوبین انشاالله؟ منم خدا رو شکر خوبم
الهام بانو رو ندیدین؟ گمونم هنوز از پیک نیکش برنگشته. به زور کلمه کلمه ی این پست رو از حلقومش کشیدم بیرون. می ترسیدم آخر پنج صفحه نشه. ولی شد خدا رو شکر. خدا کنه لذت ببرین

_: جوجه؟ جوجه بیدار شو. خواب دیدی. جواهر؟

چراغ را روشن کرد. چشمهایم را مالیدم و عصبانی گفتم: من که خواب نبودم. چی دارین میگین؟

با تعجب پرسید: پس چی شده؟ چرا داد می زدی؟

نشستم. لحاف را دورم پیچیدم و در حالی که دندانهایم از سرما بهم می خورد، گفتم: من داد نزدم. من اصلاً خواب نبودم.

چشمش به لباسهای من افتاد و گفت: اوه خدای من! دیگه چیزی نبود بپوشی؟! می خوای لباسای منم بپوش!

با بیچارگی نالیدم: نه. ولی میشه یه پتوی اضافه برام بگیرین؟ دارم از سرما میمیرم.

_: پاشو بریم درمونگاه. تب داری.

_: من نمی تونم از جام تکون بخورم.

_: منم نمی تونم کولت کنم. پس بهتره خودت از جات بلند شی.

_: نمی خوام برم درمونگاه. من فقط یه پتو می خوام.

_: کوچولوی لجباز بهت میگم پاشو بگو چشم. نمی خوام جنازتو تحویل مادرت بدم.

لرزان نالیدم: شما که نباید منو تحویل مامانم بدین. مجید رو پیدا کنم رفع زحمت می کنم.

با اخم گفت: حالا هرچی. پاشو بریم.

به زحمت برخاستم و گفتم: آمپول نمی زنم.

_: با اون کولی بازی ای که تو دیشب در آوردی، نه... خودم سفارش می کنم بهت آمپول نده. امشب اصلاً حالشو ندارم.

_: اوه مرسی! پس میام.

به سختی از جایم برخاستم. هرچه میشد پوشیده بودم. دو سه تا بلوز و پولور و کتی که آقای رئوفی خریده بود و کاپشنم! همینطور هم کلاه بافتنی هم روسری و هم کلاهی که آقای رئوفی خریده بود.

آقای رئوفی نگاهی به سر و وضعم انداخت و پرسید: تو چرا نمیری برای مسابقه ی ملکه ی زیبایی ثبت نام کنی؟

نگاهی به صورت سرخ و ملتهبم توی آینه انداختم و گفتم: چون همون اول میگن احتیاجی نیست شرکت کنی. مدال امسال مال تو. بعد بقیه غصه می خورن. می دونین که!

_: تو مریضی هم از زبون کم نمیاری. بشین تو هال، من لباس عوض کنم بریم. نخوابی ها! دیگه نمی تونم بیدارت کنم.

کشان کشان خودم را به هال رساندم. داشتم هنوز می لرزیدم که آقای رئوفی از کت پیژامه به کت شلوار تغییر لباس داد و در حالی که پالتوی شیکش را می پوشید، از اتاق بیرون آمد و گفت: بریم.

نالیدم: سردمه...

_: پاشو. اگه یه کمی از این لباسا کم کنی زودتر تبت میاد پایین.

_: وای نه. حرفشم نزنین.

باهم بیرون رفتیم. آقای رئوفی از رسپشن آدرس درمانگاه را پرسید و راه افتادیم. کمی بعد جلوی درمانگاه پیاده شدیم. دکتر جوانش را از خواب پراندیم که حسابی اخلاقش عسلی شد! شاید هم خودش ذاتاً خوش اخلاق بود؛ یا این که از قیافه ی شال و کلاه پیچ من خوشش نیامد. هرچه بود اصلاً دلش نمی خواست مرا معاینه کند یا نسخه ای برایم بپیچد. هر جمله ای که می گفتیم یک غری میزد.

اول که کلی دعوا کرد که با این تب چرا اینقدر لباس پوشیده ام؛ و مجبورم کرد با یک لا بلوز و شلوار و روسری بنشینم. داشتم از سرما می مردم و به این فکر می کردم که چرا وقتی آقای رئوفی با آن ملایمت تذکر داد که کمتر بپوشم به حرفش گوش نکردم!

بعد گیر داده بود که چه نسبتی باهم داریم. آقای رئوفی گفت که داییم است. اما دکتر دست برنمی داشت. تا این که آقای رئوفی با آن لحن سرد و خطرناکش پرسید: ببخشید آقا شما پزشکین یا مفتش؟ خواهرزاده ی من داره تو تب می سوزه. به کارتون برسین لطفاً.

دکتر غر و لندی کرد و به طرف من برگشت. با اخم گفت: برو رو تخت دراز بکش.

به زحمت برخاستم و روی تخت دراز کشیدم. گوش و گلویم را معاینه کرد و گفت: لوزه هاش متورمه. یه آمپول امشب بهش می زنم، یکی هم فردا، بعدیش...

نالیدم: نه... آقای دایی بهش بگین نه...

آقای رئوفی دستش را روی تخت، بالای سرم گذاشت و از دکتر پرسید: میشه با آنتی بیوتیک خوردنی درمانش کرد؟

دکتر با تمسخر به من نگاه کرد و گفت: وای چه تی تیش! از آمپول می ترسه؟ بچه نازنازی واسه چی با مامانت نیومدی؟

آقای رئوفی گفت: آقای دکتر... خواهش می کنم.

نگفت مردک احمق مؤدب باش؛ ولی لحنش همان معنی را می داد! دکتر نیم نگاهی به او  انداخت و عصبانی گفت: با کپسول خیلی ضعیف تر میشه و مریضیش بیشتر طول می کشه. دیگه خود دانید.

ملتمسانه گفتم: اشکال نداره. پای خودم. کپسول بدین.

آقای رئوفی هم گفت: کپسول بدین.

داروخانه اش هم همانجا بود. داروها را برداشت و با یک لیوان آب روی میز گذاشت. با همان لحن طلبکارش گفت: یکیشو الان بخور. مسکّن هم بخور تبت بیاد پایین.

آقای رئوفی داروها را گرفت و بعد از این که دو تا از ورقها را باز کرد، مسکّن و آنتی بیوتیک را دستم داد. نگاهی به بسته ی توی دستش انداختم و با خنده ای بی رمق پرسیدم: چرا کپسولاش فضایین؟

آقای رئوفی ابرویی بالا برد و پرسید: فضایی؟

_: جلدش همچین آلمینیوم براقه، انگار رباته!

پوزخندی زد و گفت: چی بگم.

دکتر گفت: قرصاتو خوردی مرخصی.

از جا برخاستم. سرم گیج رفت و نزدیک بود زمین بخورم که آقای رئوفی زیر بغلم را گرفت و گفت: دراز بکش.

دکتر گفت: اینجا نه. ببرینش تو اتاق بیماران. آقا شما نمونی تو اتاق.

تلوتلو خوران به تنها اتاق بیماران رفتم. یک دختر جوان روی تخت دراز کشیده بود و توی دستش سرم داشت. سلام کردم، بیحال جوابم را داد.

آقای رئوفی رو به در، طوری که کاملاً در دیدم باشد، روی صندلی نشست.

چراغ اتاق کم نور بود اما من خوابم نمی برد. تختش خیلی ناراحت بود. نگاهی به دختر کناری انداختم و پرسیدم: تو برای چی اینجایی؟

مچ چسب خورده اش را نشان داد و گفت: به خاطر عشقم.

_: چیکار کرده که می خواستی خودتو بکشی؟!!

_: هیچی. هیچ کاری نکرد. اومدن خواستگاریم، وایساد نگاه کرد. قرار بود فردا عقدم باشه.

کمی حساب کتاب کردم و گفتم: عقد منم همین روزا بود. گمونم پس فردا!

با تعجب پرسید: تو هم می خواستی خودتو بکشی؟

_: اوه نه بابا اینقدرا دیوونه نیستم! من فرار کردم!

دختر با بغض گفت: ولی من که نمی تونستم فرار کنم. تازه کجا برم؟ بهشتم بدون عشقم جهنمه!

متفکرانه گفتم: این خیلی قشنگ و رمانتیکه. ولی مطمئنی که اون عشقی که به خاطرش رگتو زدی، ارزش این فداکاری رو داره؟  اون که حتی حاضر نشد بیاد خواستگاریت؟

_: موضوع این نیست. اون واقعاً عاشقمه. ولی از بابام می ترسه. خب بابام واقعاً ترسم داره. می تونه کله پاش کنه.

لب برچیدم و پرسیدم: بابات هرکوله؟ راستی اسم خودت چیه؟

_: اسمم فریباس. بابامم نه... می دونی... بابام خیلی مهربونه. خیلی دوستم داره. ولی اگه بفهمه عاشق مجیدم منو می کشه.

روی تخت نشستم و پرسیدم: عاشق کی؟

_: عاشق مجید.

آب دهانم را به سختی قورت دادم و سعی کردم حالت صورتم عوض نشود. با تردید پرسیدم: این عاشق سینه چاکت... چند سالشه؟

فریبا نگاهی آرزومند به سقف انداخت. آهی کشید و گفت: نوزده سالشه. یکی از مشکلات منم همینه. بابام میگه بچه است. تو نونوایی کار می کنه. به نظر من یه کار خیلی شرافتمنده. ولی به نظر بابام خوب نیست. چون پولدار نیست.

نفسم را به آرامی بیرون دادم. حتماً اشتباه می کردم. مجیدِ من خیلی درسخوان بود. محال بود درسش را ادامه نداده باشد.

فریبا شروع به تعریف کردن از مجید کرد. اول از قد و بالا و جوانمردی اش می گفت، بعد هم فامیل و پدر و مادر و خواهر و برادرش. اسم همه را برد. خودش بود! کم کم می خواستم گوشهایم را بگیرم و بخواهم دیگر چیزی نگوید. اما مگر ول می کرد؟ تازه یک گوش شنوا پیدا کرده بود و دلش می خواست تا خود صبح حرف بزند!

از مجید می گفت و از تمام روزهای عاشقی اش و من کم کم شک می کردم که عشقش مجیدیست که من به دنبالش هزار و پانصد کیلومتر راه آمده ام! از بس که رفتارهای هر دوشان احمقانه و منفعل بود! هر دو نشسته بودند و دست رو دست گذاشته بودند، بلکه آسمان سوراخ شود و یک ناجی از آن بالا پایین بیفتد و آن دو بهم برسند! مهمترین حرکتی که تا بحال انجام داده بودند، همین خودکشی فریباخانم بود!

اه! حوصله ام سر رفت. داشت حالم از مجید بهم می خورد. مرد هم اینقدر بی جربزه؟!!

هنوز یک ساعت نشده بود که از جایم برخاستم و گفتم: وسط کلامت معذرت می خوام. من باید برم هتل. آقای داییم خسته شدن رو این صندلیهای سفت. از قول من به اون آقا مجیدت بگو مردونگی عزیزم میمیرم برات نیست. اگه دوستت داره مثل آدم بیاد خواستگاری و پای عواقبشم وایسه.

_: تو خیلی بیرحمی! چطور دلت میاد درباره ی مجید اینجوری حرف بزنی؟ مجید خیلی پاک و مهربونه. اگه بابام اذیتش کنه من میمیرم.

نگاهی به چسب روی دستش انداختم و گفتم: آره می بینم که پیش دستی کردی. شب بخیر.

فریبا نالید: ممنون که به حرفام گوش دادی.

از اتاق بیرون آمدم. آقای رئوفی جلو آمد و پرسید: بهتری؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیلی بهترم! اصلاً عجیب خوبم!

باهم از درمانگاه بیرون آمدیم. پرسیدم: شنیدین دختره هم اتاقیم چی میگفت؟

در حالی که درهای ماشین را باز می کرد، گفت: نه. فاصله زیاد بود، منم گوش نمی دادم.

_: یکسره حرف میزد!

_: آره اینو متوجه شدم. چه کرده بود این مسکّن که تو اصلاً حرف نمی زدی!

خندیدم و گفتم: نخیر. حرفاش قوی تر از مسکّن بود.

_: اوه پس هیپنوتیزمت کرد!

پشت فرمان نشست. کمربندش را بست و با لبخند نگاهم کرد.

دلخور گفتم: نخیر هیپنوتیزمم نکرد. می گفت...

اما وقتی نگاهم به آن لبخند گرم رسید، دلخوری را فراموش کرد. رو گرداندم. در حالی که از پنجره بیرون را نگاه می کردم، گفتم: احمقانه بود. خیلی احمقانه. به خاطر مجید رگشو زده بود.

_: به خاطر مجید؟!

نگاهش کردم و متفکرانه گفتم: آره به خاطر مجید. همبازی بچگیهام. مسخره نیست؟

_: نمی دونم. امیدوارم دلت خیلی نشکسته باشه.

_: شما از اولشم می دونستین.

_: چی رو می دونستم؟

_: این که همه چی مسخره بازیه.

_: هیچکس از آینده خبر نداره. منم همینطور.

_: ولی هربار حرفش میشد یه جوری نگام می کردین که انگار می دونین محاله بهش برسم. حتی نذاشتین تنها بیام اینجا.

_: فکرشو بکن اگه تنها اومده بودی... اونم دیروز که جاده بسته بود.

_: لطف کردین که باهام اومدین. خیلی بهم لطف کردین.

_: میشه تمومش کنی؟ امشب رو خوب استراحت کن. فردا باید برگردیم.

آهی کشیدم و بقیه ی راه را سکوت کردم. تقریباً خواب بودم. به زحمت خودم را به اتاقم رساندم و بیهوش روی تخت افتادم.