نمای وبلاگ به کام و آرزوی دل (7) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

به کام و آرزوی دل (7)

شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 04:48 ب.ظ
سلام سلام
بابا نزنین خب اومدم! دیر شده آره... ولی این هفته خیلی کم خونه بودم. دیروزم برای تکمیل پروژه ی خانه نبودن! رفتیم بیرون شهر و یه سرمای اساسی خوردم. حالا تنم درد می کنه و الهام بانو هم گمونم همون تو جاده ی هفت باغ یه ویلا خریده داره برای خودش نسکافه نوش جان می کنه! خوش به حالش! هرچی گوششو کشیدم و گفتم دوستام منتظرن رضایت نداد که نداد. معلومه که داره خیلی بهش خوش می گذره.
خلاصه ی کلام این که حس نوشتن نیست ابداً. این بار پنج صفحه نوشتم. فحش ندین لطفاً! انشاالله وسط هفته پنج صفحه دیگه هم می ذارم.

آبی نوشت: می خواستم مثل کرال عزیز وصیتنامه بنویسم ولی الان حالش نی! سعی می کنم تا حدود سه شنبه زنده بمونم و پست بعدی علاوه بر ادامه ی داستان یه وصیتنامه هم بنویسم! مال کرال خیلی بامزه بود.

خانم میم دال عین! من حدود ده بار جوابتو به ایمیلت ارسال کردم اما فیل شد. ولی خلاصه ی کلام این که من دوست دارم شاد بنویسم. حتی اگر کمی دور از واقعیت بشه. شما واقعی دوست داری یه سر به کتابفروشیهای شهرتون بزن و یک ملیون کتاب تلخ تلخ واقعی پیدا کن دوست من.
مسئله ی حجاب هم تو هر خانواده ای فرق می کنه. ربطی به شهر من یا شما نداره. اینا همه قصه است. چرا سخت می گیری؟

آقای رئوفی به لباسهای تا شده ی کنار اتاق اشاره کرد و گفت: لباسات شسته شدن. جمع کن بریم.

_: اوه مرسی!

_: خواهش می کنم. ولی من نشُستم.

با خنده ای از ته دل گفتم: نه واقعاً تصور کنین آقای رئوفی در حال لباس شستن! جای آقابهروز خالی یه دل سیر بهتون بخنده!

آقای رئوفی در حالی که به زور خنده اش را جمع و جور می کرد، گفت: میشه بسه؟ ظهر شد.

مثل فشنگ از جا پریدم و لباسهای تا شده را توی کیف چپاندم. نگاهی دور اتاق انداختم. کمی خرت و پرت مانده بود جمع کردم و زیپ کیف را بستم. از اتاق بیرون آمدم و گفتم: من حاضرم. آقای رئوفی نگاهی به سر تا پای من انداخت و پرسید: با همین لباس میای؟

با بی حوصلگی لب برچیدم و پرسیدم: از نظر شما ایرادی داره؟

_: اقلاً یقه تو صاف کن.

توی آینه نگاه کردم و سعی کردم یقه ام را صاف کنم. آقای رئوفی چند لحظه نگاهم کرد و بعد پرسید: همه چی رو برداشتی؟ چیزی جا نذاشتی؟

_: نه فکر کنم همه رو برداشتم.

_: تو حموم چیزی نداری؟

_: اوه چرا بُرسم! الان میام.

چند لحظه بعد با بُرس برگشتم. آقای رئوفی نگاهی به آن انداخت و گفت: جای شکرش باقیه که با این وسیله کمی آشنایی.

خندیدم. باهم از اتاق خارج شدیم. قبل از بسته شدن در، نگاهی به پنجره ی قشنگ اتاق انداختم و بعد راه افتادم.

توی ماشین که سوار شدیم، از ترس آقای رئوفی سریع کمربندم را بستم و لبخندی ملیح تحویلش دادم. تبسمی کرد و راه افتاد. چند لحظه در سکوت گذشت. من دوباره محو خیابانها شده بودم و آقای رئوفی هم که حرفی نمی زد.

داشتم به مجید فکر می کردم و این که وقتی مرا ببیند عکس العملش چه خواهد بود. بعد از مدتی به طرف آقای رئوفی برگشتم و پرسیدم: آقای رئوفی؟

بدون این که نگاهش را از روبرویش برگیرد، جواب داد: بله؟

_: فکر می کنین مجید هنوزم دوستم داره؟

_: نمی دونم.

_: شما یه مردین. باید بدونین. میشه آدم بعد از هفت سال عشقشو یادش بره؟

_: بستگی به آدمش داره.

_: یعنی همه ی مردا سر و ته یه کرباس نیستن؟

تبسمی کرد و گفت: نه نیستن.

با اطمینان گفتم: اگه مردهای عادی کرباس باشن، شما به یقین ابریشم خامین.

خندید و پرسید: حالا چرا ابریشم خام؟

_: شنیدم خیلی گرونه. بعد خیلیم حساسه. از اون پارچه های بشور بپوش نیست. دست بزنی خراب میشه.

خنده ی ملایمی کرد و سرش را تکان داد. دلم برای آن خنده اش غنج زد. با خوشی ادامه دادم: البته من پارچه ها رو نمی شناسم. حتماً شما از اونم بهترین.

نیم نگاهی به من انداخت و گفت: نظر لطفته. تو چی هستی اون وقت؟

_: من؟ من که پارچه نیستم. نگفتن زنها همشون سر و ته یه کرباسن یا این که همشون از یه قماشن. مربوط به مردها بود. ولی اگه لازمه تشبیه کنم خب من یه پارچه ی معمولیم که راحت بره تو ماشین لباسشویی و در بیاد و تو آفتاب و بدون اتو و اینا از ریخت نیفته.

_: یعنی من زود از ریخت میفتم؟

_: نــــــه... وای نه منظورم این بود شما خیلی باکلاسین! اصلاً بی خیال... شما اصلاً قماش نیستین. یه سؤال بپرسم؟

_: تو مگه برای سؤال کردنم اجازه می گیری؟

_: آخه این یه سؤال خصوصیه. شاید نخواین جواب بدین.

_: اگه نخوام جواب نمیدم. ربطی به پرسیدن تو نداره.

شیر شدم و با خوشی گفتم: اوه مرسی! پس می پرسم. شما چرا تا حالا ازدواج نکردین؟

_: چون هنوز همسر دلخواهمو پیدا نکردم.

_: اوه بی خیال آقای رئوفی! دختر شاه پریون مال قصه هاست. سلیقه تونو یه ذره بیارین پایین. مثلاً همون رؤیاخانم بد نبود ها!

_: تو با مهرنوش تو یه سنگرین.

_: دو روز دیگه پیر میشین دیگه هیشکی بهتون زن نمیده ها.

_: ببینم تو رو مهرنوش پُرت نکرده؟

_: نخیر مهرنوش خانم هیچی به من نگفته. موضوع به این واضحی رو که دیگه منم می فهمم. هی... نکنه دلتون یه جا گیره؟

_: دلم؟!

پوزخندی زد و دوباره چشم به روبرو دوخت. داشتیم از شهر خارج می شدیم. نگاهی به اطراف انداختم و برای چند لحظه رشته ی کلام از دستم خارج شد. بعد دوباره به موضوع مورد بحث برگشتم و گفتم: راستشو بگین. اون کیه؟ اگه به مهرنوش خانم بگین بال درمیاره.

نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و رو گرداند. خودم را جمع و جور کردم و گفتم: خیلی خب. اصلاً شما محاله عاشق بشین. حالا چرا می زنین؟

_: من کتکت زدم؟

_: اون نگاههای خطرناکتون از صد تا کتک بدتره. خیلی خب قبول. شما فقط خیلی خیلی کمال گرا هستین. عشق و عاشقی مال بچه کوچولوهاست.

_: کم شعر و ور بگو.

_: راستی چند سالتونه؟

_: سی و سه سال.

_: اووووه!!! این که خیلیه!

نیم نگاهی به من انداخت و جوابی نداد. شانه ای بالا انداختم و گفتم: مهرنوش خانم راست میگه. الان باید بچه تون مدرسه می رفت.

_: کم کم دارم مطمئن میشم که اینا رو واقعاً مهرنوش یادت داده.

_: نه بابا مهرنوش خانم کجا بود؟ من صد ساله ندیدمش.

_: میشه درباره ی یه چیز دیگه صحبت کنی؟

_: مثلاً چی؟

_: نمی دونم. هرچی غیر از این.

_: وای یه دکه اونجاست. میشه یه دقه نگه دارین؟

ترمز کرد و در حالی که از جاده خارج میشد، پرسید: چی می خوای؟

_: گشنمه. الان میام. شما چیزی می خواین؟

_: دختر تو الان صبحونه خوردی! و نه متشکرم. من سیرم.

جلوی دکه ایستادم و با خوشی به بسته های خوراکی نگاه کردم. پفک و چیپس و یه بسته تخمه برداشتم. آقای رئوفی از پشت سرم گفت: این آشغالا رو بذار سر جاش.  

چند تا بسته مغز شور برداشت و چوب شور برداشت و گفت: چیپس و پفک نخور. تخمه هم پوستش تو ماشین می ریزه. امانت مردمه، باید تمیز تحویل بدیم. بیا اینا رو بگیر. هم شوره، هم کمی سالمتر از اونا که تو برداشتی.

_: ولی من...

_: یه کمی به سلامتیت اهمیت بدی هیچ ایرادی نداره.

لب برچیدم و پرسیدم: میشه شکلاتم بردارم؟ از اونا...

_: باشه...

چند تا شکلات هم برایم گرفت. کیک و آبمیوه هم برداشتم و خلاصه یک کیسه ی بزرگ خوراکی دستم گرفتم. پرسیدم: آقا چقدر شد؟

آقای رئوفی داشت یک لیوان کاغذی نسکافه می گرفت. جرعه ای نوشید و گفت: برو تو ماشین.

_: بذارین حساب کنم میرم. آقا این نسکافه رو هم حساب کن.

_: کیفتو بذار جیبت گم میشه.

نگاهی به فروشنده انداختم و با عصبانیت گفتم: آقا چقدر شد؟ دیرمون شده. باید بریم.

با سر به آقای رئوفی اشاره کرد و گفت: آقا حساب کردن.

این بار بیشتر عصبانی شدم. با دلخوری از آقای رئوفی پرسیدم: شما حساب کردین؟

آقای رئوفی جرعه ی دیگری نوشید و پرسید: ایرادی داره؟

_: خب معلومه! سر تا پاش ایراده! پولشو خودتون میدین، بعد اجازه نمیدین من پفک بخورم. اگه میذاشتین خودم حساب کنم...

یک بسته پفک برداشت و روی دستم رها کرد. بعد سکه ای روی پیشخان گذاشت و به طرف ماشین رفت. توی راه لیوان کاغذی خالی را توی سطل زباله انداخت.

دنبالش دویدم و گفتم: من صدقه نمی خوام.

کنار در ماشین مکث کرد. چند لحظه بهم خیره شد و بعد به سردی گفت: این دفعه نشنیده می گیرم.

وای اینقدر ترسناک بود که تا نیم ساعت حتی جرأت نکردم بلند نفس بکشم! حسرت خوردن آن همه خوراکی خوشمزه هم به دلم مانده بود. کیسه را روی زمین جلوی پاهایم گذاشتم. کمربند را بستم و در سکوت به روبرو چشم دوختم. گاهی از گوشه ی چشم یواشکی نگاهش می کردم. خیلی جدی روبرویش را نگاه می کرد. داشتم متن یک عذرخواهی تر و تمیز را توی ذهنم آماده می کردم. اما نمی شد. هی توی ذهنم حرفهایم را روی کاغذ می نوشتم و هی کاغذ را مچاله می کردم و توی سطل کاغذ باطله ی زیر میز می انداختم.

بعد از نیم ساعت واقعاً کلافه شده بودم. کم مانده بود اشکم در بیاید. حرفم اینقدر بد نبود که اینطور تنبیه بشوم!

آه بلندی کشیدم و تمام آن جملات قصار یادم رفت. فقط طلبکارانه گفتم: خب معذرت می خوام خب. خیلی بدجنسین!

_: بذار عذرخواهیت از دهنت دربیاد بعد دوباره شروع کن غر زدن!

_: خب آخه خیلی بده. خفه شدم بس ساکت موندم.

_: من نگفتم ساکت شو.

_: نه ولی اون نگاهتون از صد تا فحش بدتر بود.

_: حرف تو هم همینطور. ولی فراموشش کن.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: آخیش! حالا میشه آبمیوه بخورم؟

_: تو نبودی می گفتی این آب رنگیا رو دوست ندارم؟

_: چرا. ولی اون موقع یه انار تر و تازه و ترش تو دستم بود. الانم اگه داشتم دیگه نمی خوردم.

آبمیوه را باز کردم و پرسیدم: شمام می خورین؟

_: نه متشکرم.

_: بازم هست.

_: میدونم. تو بخور.

_: می ترسین سلامتیتون اوخ بشه؟

_: منم مثل بعضیا ترجیح میدم آبمیوه ی طبیعی بخورم.

_: اگه پیدا کردین به منم بدین. ولی در بیابان لنگه کفش و تو کوهستانم همین آبمیوه غنیمته.

_: تو چرا شاعر نشدی؟

_: دوست دارم شعر بگم.

با خوشی مشغول خوردن کیک و آبمیوه شدم. کم کم مناظر اطراف سبزتر و زیباتر می شدند. من هم که حس شاعریم گل کرده بود، دائم سعی می کردم شعر بگویم. آقای رئوفی مدتی تحمل کرد و بالاخره حرفش را درباره ی شاعر شدن من پس گرفت! من هم وانمود کردم بهم برخورده است و برای ترمیم روح زخم خورده ام، مشغول پفک خوردن شدم!

ساعت دو و نیم بود و من با وجود آن همه خوراکی که خورده بودم، در آرزوی نهار له له می زدم. بالاخره آقای رئوفی جلوی یک رستوران بین راهی خوشگل نگه داشت و گفت: پیاده شو.

هوا خیلی سرد و خیس بود. هر نفسی که می کشیدم احساس می کردم ریه هایم پر از خرده یخ می شوند! ولی آن ساختمان سفید سیمانی که دورش پر از گل و گیاه بود، واقعاً دیدنی و دوست داشتنی بود.

در حالی که از سرما می لرزیدم به آقای رئوفی گفتم: عجب جای خوشگلیه! میشه آدرسشو به مجید بدین؟ می خوام یه بار هوا که خوب بود بیام رو تختاش بشینم. ولی وای الان دارم از سرما میمیرم.

_: خب بیا تو. وایسادی چی رو تماشا می کنی؟

کنار آتش نشستم. یک استکان چای و به دنبال آن یک کاسه آش داغ خوردم تا کمی حالم بهتر شد. بعد آن هم یک پرس ماهی کباب با کمی سیب زمینی سرخ کرده خوردم.

آقای رئوفی که با حیرت خوردن مرا تماشا می کرد، پرسید: ببینم تو با این یه وجب هیکل، این همه غذا رو کجا جا میدی؟!

_: این همه؟ پلو که نداشت. یه ذره سیب زمینی سرخ کرده بود. ولی... خیلی می خورم؟

_: خب البته نوش جونت.

_: میشه پول نهار رو من حساب کنم؟

_: تو باز شروع کردی؟ منظور من این نبود.

آهی کشیدم و آخرین تکه ی ماهی را سر چنگال زدم و خوردم.

رفتم دستهایم را بشورم. توی آینه ی دستشویی نگاهی به صورتم انداختم و فکر کردم: حالا این همه می خورم ولی هنوزم استخونیم. البته تو خونه اینقدرا نمی خورم. یعنی مجید خوشش میاد؟ حالا همه ی اینا به کنار... بعدش آقای رئوفی کجا میره؟ چه جوری می تونم ازش تشکر کنم؟

بالاخره برگشتم و باز راه افتادیم. رامسر توقف کوتاهی کردیم و باز به راهمان ادامه دادیم. مسیر کوهستانی و پر و پیچ و خم بود. برف هم باریده بود و تمام راه سفید پوش بود. از شانس خوشم تازه جاده باز شده بود. اگر یک روز زودتر می رسیدیم، جاده بسته بود. ولی امروز راهدارها برف روبی کرده بودند و جاده ای که دو سه روز بسته مانده بود، حسابی شلوغ شده بود. مخصوصاً که زمین هنوز یخزده و خطرناک بود. راهی که به گفته ی آقای رئوفی در هوای خوب میشد بین نیم ساعت تا سه ربع ساعت با ماشین طی کرد، بیشتر از دو ساعت طول کشید. وقتی رسیدیم هوا کاملاً تاریک شده بود.

آقای رئوفی توی یک متل سؤیتی گرفت و با خستگی به اتاقهایمان رفتیم. داشتم از سرما می مردم. می لرزیدم و هرچه می پوشیدم گرم نمیشدم. چند لا لباس رویهم پوشیده بودم و زیر لحاف می لرزیدم. تنم درد می کرد و حالم خیلی بد بود. نمی دانم چی شد که آقای رئوفی به اتاقم آمد. بالای سرم خم شد. توی تاریکی فقط هیکلش را تشخیص می دادم.