X
تبلیغات
رایتل

به کام و آرزوی دل (6)

شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 04:07 ب.ظ
سلام بر دوستان گرام
این هم ده صفحه ی آچهار
امید که لذت ببرین

وقتی بیدار شدم، قبل از این که چشمانم را باز کنم فکر کردم اینجا کجاست؟

چشم بسته لحاف و بالش نرم آکریلیک را لمس کردم. کمی فکر کردم تا به خاطر آوردم در اتاق خواب صورتی هتل هستم! البته همه ی اتاق صورتی نبود؛ ولی لحاف و ملافه ها صورتی بودند و کلی احساسات دخترانه ام راضی می کردند.

چشم باز کردم و به گچبریهای سقف خیره شدم. خوشحال کش و قوسی رفتم و بالاخره از جا برخاستم. دست و رویی صفا دادم و به اتاق نشیمن رفتم. آقای رئوفی روی مبل نشسته بود و روزنامه می خواند. سلام کردم. از پشت روزنامه جواب گفت. بدون این که سر بردارد، پرسید: اتو نداری؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نه. می خواین؟

_: خودت حالت بد نمیشه از این بلوز و بدتر از اون روسری چروک؟

_: دست بردارین آقای رئوفی! مهمونی که نیست. سَفَره.

آه بلندی کشید و دست برداشت.

نگاهی از پنجره به بیرون انداختم. سر شب بود و شهر از آن بالا انگار چراغانی بود. پرده ی حریر سفید را رها کردم و به طرف یخچال رفتم. در حالی که درش را باز می کردم، پرسیدم: شما چیزی می خورین؟

باز از پشت روزنامه، کوتاه و قاطع گفت: نه.

_: من خیلی گشنمه.

_: اون همه نهار کجا رفت؟

_: اوووه!!! هزار سال گذشته. شب شده دیگه.

جوابی نداد. توی یخچال یک بشقاب میوه ی سلفون کشیده بود که با خوشحالی بازش کردم و در حالی که یک انار سرخ و آبدار را برمی داشتم، پرسیدم: از این میوه ها میشه خورد؟

صدای پشت روزنامه گفت: برای خوردن گذاشتن.

لبخندی زدم و رفتم روی مبل کنار شومینه نشستم. مشغول فشردن انار شدم. در حال ورق زدن، اتفاقاً دید. روزنامه را پایین آورد و پرسید: داری چکار می کنی؟

با نیشخندی عریض گفتم: آب انار میل دارین؟

با نگاهی جدی و خطرناک گفت: نه مرسی. این چکاریه؟ بشقاب هست.

معترضانه گفتم: آبمیوه گیر که نیست! آب انار میخوام.

_: می ترکه می ریزه رو لباست!

_: نه مواظبم.

_: آبمیوه تو یخچال بود. اگه آب انار نیست بگو برات بیارن.

_: نه! اون قوطی های رنگی چه ربطی دارن به آب انار طبیعی؟!

_: اونو بذار کنار. خودم می برمت بهت آب انار تازه میدم.

_: نه اینجوریش حال میده.

بعد با دندان کمی از پوست انار را کندم و توی سطل کنار مبل انداختم. آقای رئوفی کم مانده بود بالا بیاورد! حیرتزده پرسید: کارد نبود؟

دلخور گفتم: آقای رئوفی!

آهی کشید و دوباره مشغول روزنامه خواندن شد.

پرسیدم: ساعت چنده؟

نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت و گفت: هفت و نیم.

نگاهم دور اتاق چرخید. پرسیدم: اینجا ساعت نداره؟

به یک کشتی روی شومینه اشاره کرد و گفت: چرا.

گردن کشیدم و پرسیدم: ساعتش کوش؟

بعد لبخندی زدم و گفتم: هان دیدم.

موبایلش زنگ زد. نگاهی به اسم روی گوشی انداخت و لبخند زد. زمزمه کردم: عشقتونه؟

پوزخندی زد. پرسیدم: تنهاتون بذارم؟

با خنده گفت: مرض!

جواب تلفن را که داد، صدایش شادتر از همیشه بود. با خوشرویی گفت: سلاملیکم!

تمام وجودم گوش شده بود. صدای مخاطبش را شنیدم که گفت: علیک سلام. با جی پی اس ردتو زدم میگه تهرانی. راست میگه یا دروغ؟

_: بابا تکنولوژی! رد می زنی حالا؟

_: دیگه دیگه... کجایی حالا؟

_: هتل...

_: داشتیم؟ اومدی اینجا یه خبر ندادی؟

_: اصلاً فرصتی نبود. صبحی رسیدم، فردا صبحم دارم میرم.

_: امشب که هستی خیر سرت. تازه بیخود کردی رفتی هتل.

_: تو که می دونی اینجا راحتترم. تعارفم ندارم. اگه فرصتی بود، حتماً بهت سر می زدم. ولی این سفر نمیشه.

_: یعنی چی که نمیشد؟ الان پاشو بیا اینجا ببینم. اصلاً نه... بشین خودم میام دنبالت.

_: زحمت نکش. با تاکسی هتل بیام زودتر می رسم. ولی موضوع اینه که تنها نیستم.

_: جــــان؟! با خانمتون اومدین مثلاً؟ تازه قدم ایشونم روی چشم. بالاخره ما باید ببینیم تو با کی مراوده داری. هان... مامانم داره میگه حتماً برای شام بیا. برات کباب دیگی درست می کنه با فرنچ فرایز مخصوص مامان خانم.

 

این را که شنیدم، از جا پریدم و گفتم: بریم. من گشنمه.

چشم غره ی خطرناکی رفت که سر جایم نشستم و دوباره مشغول مکیدن انارم شدم. آقای رئوفی هم گفت: نه بابا خانمم کجا بود؟ خدا خیرت بده. نوه دایی باباس. یه پسربچه ی شر و شیطون. فعلاً زنجیرش کردم نشسته.

خندیدم. انارم را فشردم و با میل نوشیدم. دیگر گوش نمی کردم مخاطبش چه می گوید. ولی ظاهراً خیلی اصرار کرد که آقای رئوفی بالاخره رضایت داد و گفت: باشه. میاییم.

گوشی را که گذاشت، جیغی از خوشی کشیدم و گفتم: آخ جوووون!

با ناراحتی گفت: نگاه کن چکار کردی! هم مبل کثیف شد هم لباست!! پاشو دستاتو بشور. لباستم عوض کن! ضمناً لباسای کثیفتم جمع کن بدیم بشورن.

_: تا فردا شسته میشن؟

_: خواهش می کنیم که بشن. زود باش.

_: خودم می تونم بشورم.

غرید: لازم نیست.

لباس عوض کردم. کلاه بره ام را سرم گذاشتم. روسری چروک، کلاه بافتنی، چند جفت جوراب و سه تا بلوز و شلوار را رویهم گلوله کردم و از اتاق بیرون آمدم. ضربه ای به در خورد. از زیر لباس چرکهایم، دست بردم و در را باز کردم. یکی از نظافتچی های هتل بود. نگاهی به من کرد و لباسها را گرفت.

آقای رئوفی از جا برخاست. یک دسته ی کوچک لباس تا شده ی مرتب را به زن داد و گفت: اینا رو هم لطفاً بشورین. ضمناً روی مبل آب انار چکیده، اگه لطف کنین زودتر تمیزش کنین، لکه اش نمونه.

_: چشم آقا.

زن لباسها را روی چرخ دستی اش گذاشت و آمد تا مبل را تمیز کند. با آن بلوز بافتنی بنفش دخترانه که یقه اسکی گشاد داشت و شلوار مخمل کبریتی سبز و کلاه خاکستری، تیپی زده بودم دیدنی!

زن کارش را تمام کرد و آقای رئوفی انعامی به او داد و رفت. کنار پنجره تکیه دادم و داشتم با منگوله ی پرده بازی می کردم. آقای رئوفی نگاهی به من انداخت و پرسید: لباس دیگه هم داری؟

بدون این که سر بردارم، گفتم: نه. این آخریش بود. می خواستم سبک سفر کنم.

_: شدی مثل دختربچه های تخس تو فیلما که به زور خودشونو قاطی گروه های پسرونه می کنن.

سر بلند کردم. خندیدم و گفتم: کمتر از اونام نیستم. همیشه همین کارو می کردم. مجیدم حمایتم می کرد.

_: مشخصه. ولی مقصود من چیز دیگه ای بود. ما شام مهمونیم و لباست خیلی دخترونه است. مجبوریم یه فکری بکنیم. طبعاً نمی تونم تو هتل بذارمت.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: من چیزیم نمیشه. جایی هم نمی خوام برم.

_: نمی تونم روی الهامهای اتفاقیت ریسک کنم.

آرام لب مبل نشستم و گفتم: هرجور میلتونه.

آهی کشید و گفت: میرم ببینم تو مغازه ی پایین چی پیدا میشه. جایی نری.

همانطور که سرم پایین بود، نگاهم را بالا آوردم و موذیانه خندیدم.

از در بیرون رفت. ده دقیقه بعد با یک دست لباس کامل پسرانه برگشت. این بار با کمک فروشنده و دقت خود آقای رئوفی لباسها اندازه بودند.

لباسها را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم. آقای رئوفی با بی حوصلگی انتظار می کشید. نگاهی به سرتاپایم انداخت. یقه ی کت و یقه ی پیراهنم را صاف کرد. رو گرداندم و در حالی که به زحمت یقه ام را نگاه می کردم، پرسیدم: مگه چش بود؟

آقای رئوفی سیلی ملایمی به گونه ام زد و گفت: چش نه گوش بود! من نمی دونم این مامان تو بهت چی یاد داده.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: سعی خودش رو کرد، ولی خیلی فایده ای نداشت.

_: دارم می بینم.

باهم بیرون آمدیم. پرسیدم: کجا میریم؟

_: خونه ی یکی از اقوام که باهاشون خیلی صمیمیم.

_: اوه چه عالی! مامان منم دختر دایی بابای شماست. پس منم یکی از اقوامتونم!

_: ولی با تو اصلاً صمیمی نیستم!

خندیدم و گفتم: بی صبرانه در انتظار لحظه ای هستین که از شرم خلاص شین!

_: یه چیزی تو همین مایه ها!

با تاکسی هتل رفتیم. خوشبختانه خیلی دور نبود. راننده ی تاکسی هم کوچه پس کوچه ها را خوب می شناخت و زیاد توی ترافیک نماندیم.  

جلوی یک آپارتمان پیاده شدیم. آقای رئوفی حساب تاکسی را کرد و زنگ در را زد. من هم عقب رفته بودم و داشتم نمای ساختمان و ساختمانهای مجاور را تماشا می کردم.

در خانه باز شد. آقای رئوفی چند لحظه ای به انتظارم توی درگاه ایستاد تا متوجه شدم. بعد به سرعت خودم را به او رساندم و وارد شدم. تا جلوی آسانسور برسیم، صاحبخانه به استقبالمان آمده بود. یک مرد جوان نسبتاً خوش قیافه بود. با خوشحالی آقای رئوفی را در آغوش کشید و چند تا ضربه ی حسابی هم به پشتش زد. بعد به طرف من برگشت و گفت: پسرک شیطون اینه؟ بهش نمیاد.

قدمی به طرفم برداشت. اما آقای رئوفی بین من و او ایستاد و گفت: سرما خورده شدید. جلو نرو.

نه بد نبود! آقای رئوفی هم داشت راه میفتاد! کم مانده بود از خنده روی زمین ولو بشوم! در تایید حرف آقای رئوفی، خنده ام را به سرفه تبدیل کردم و دماغم را بالا کشیدم.

آقای رئوفی او را بهروز معرفی کرد و گفت نوه ی خاله ی مادرش است. بهروز عذرخواهی کرد و گفت که آسانسور خراب است. با خوشحالی گفتم: آخ جون!

بهروز با تعجب به من نگاه کرد و پرسید: چرا؟

خنده ام را جمع و جور کردم و گفتم: من... اومم... از آسانسور خوشم نمیاد.

آقای رئوفی فاضلانه توضیح داد: دچار فوبیای فضای بسته است.

پرسیدم: چی چیا؟!

_: هیچی. بیا.

دو طبقه بالا رفتیم و یک خانم خوشگل و خوش لباس و خوشحال به استقبالمان آمد. خوشبختانه قصد روبوسی نداشت. فقط شدید گرم گرفت و ورودمان را خوشامد گفت. انگار تو این شب تاریک و سرد کلبه ی محقرش را گرم کرده بودیم. آه...

نه بابا  اینها را نگفت D:

تازه کلبه شان هم اصلاً محقر نبود. یک آپارتمان نسبتاً بزرگ و شیک بود که قسمت جالبش این بود که یک دسته فنچ آزادانه در اتاق پرواز می کردند! داشتم حیرتزده فنچها را تماشا می کردم که فریده خانم، مادر آقابهروز، توضیح داد که عاشق پرنده ها، مخصوصاً فنچهاست.

این را که گفت تازه یادم آمد که به پرنده ها حساسیت دارم؛ و بالاخره فهمیدم چرا از لحظه ای که پا توی خانه گذاشته ام گلویم به خارش افتاده است! عالی بود! در تایید فرمایشات آقای رئوفی تا آخر شب اشک ریختم و عطسه کردم و سرفه زدم!

فریده خانم خیلی نگران شده بود. اما آقای رئوفی به او اطمینان داد که من داروهایم را خورده ام و کاری بیش از این از عهده ی کسی برنمی آید.

من هم چه اشکی می ریختم! مطمئن بودم چشمهایم دو تا کاسه خون شده اند. عطسه سرفه...

وقتی نشستیم، فریده خانم از آقای رئوفی پرسید: با جاوید جان دقیقاً چه نسبتی دارین؟

_: نوه دایی باباست.

بهروز پرسید: چی شد که باهم مسافرت می کنین؟

_: کاملاً اتفاقی. تو ایستگاه باهم بودیم و الکی الکی مسئولیتش افتاد گردنم.

_: فردا برمی گردین؟

_: نه میریم رامسر. جاوید اونجا یه امتحان داره. به خاطر همین اومده تهران. منم گفتم باهاش میرم. شاید تا جواهرده هم سری بزنیم.

بهروز ابروهایش را بالا برد و گفت: اگه جاده باز باشه.

با نگرانی پرسیدم: چرا بسته باشه؟

_: خب ممکنه به خاطر برف و بوران بسته شده باشه. این فصل سال البته چندان دیدنی هم نیست. توصیه نمی کنم برین.

آقای رئوفی گفت: من قول یه کاسه آش تو جواهرده رو بهش دادم. اگه جاده باز باشه می برمش.

فریده خانم با نگرانی گفت: با این حال و روزش آخه...

دستمال خیس را از روی صورتم برداشتم و گفتم: خوب میشم. قول میدم. داروهامو سر وقت می خورم.

فریده خانم یک سطل و یک قوطی دستمال کاغذی کنارم گذاشت و لبخند زد. بعد از آقای رئوفی پرسید: نوه دایی یعنی دقیقاً کی؟ من می شناسم؟

بعد رو به من توضیح داد: من دخترخاله ی بیتاجون مامان کیان مهر هستم. بیتا عین خواهرمه. کیانم بچه که بود بهم میگفت خاله. حالا نمی دونم چرا تعارف می کنه.

آقای رئوفی تبسمی کرد و گفت: جاوید پسر نعیمه خانم، دختردایی باباس.

فریده خانم فکری کرد و بعد گفت: نعیمه مامان جواهر!

چشمهایم گرد شد و پرسیدم: شما جواهر رو می شناسین؟

بهروز با لحنی بدیهی گفت: کی تو فامیل عشق کیان مهر رو نمی شناسه؟ اون وقتا مثلاً داشتیم پای تلفن حرف می زدیم، یهو می دیدیم آقا دل و دین باخته گوشی رو ول کرده رفته. بعداً میگیم کیان این چه کاری بود؟ میگه جوجم اومد!

آقای رئوفی چهره درهم کشید و گفت: میشه بسه؟ جوجه کوچولوی من صرفاً یه بچه ی خوشگل بود.

بهروز عالمانه سری تکان داد و گفت: و البته تنها بچه ای که دل تو رو برده بود.

 آقای رئوفی گفت: کی از اون دخترک عروسکی بدش میومد؟ ولی الان بزرگ شده.

با لحن معنی داری گفتم: و غیر قابل تحمل.

آقای رئوفی تایید کرد: و غیر قابل تحمل.

فریده خانم خندید و گفت: تو دیگه چرا کیان مهر؟ جاوید برادرشه، تو عالم خواهر برادری حرص می خوره یه چی میگه. تو چه دشمنی ای باهاش داری؟

_: حالا... بگذریم.

بهروز گیر داد و پرسید: چی چی رو بگذریم؟ چی باعث شده اون عشق به نفرت برسه؟

آقای رئوفی خنده اش گرفت و گفت: معلوم هست چی داری میگی تو؟ چرا اینقدر بزرگش می کنی؟ این که من وقتی نوجوان بودم از یه بچه کوچولو خوشم میومد چه ربطی به حالا داره؟

_: خب الان چرا غیر قابل تحمله؟

آقای رئوفی با بی حوصلگی گفت: برای این که الان برای کاری وکیلشم که اصلاً به اون کار علاقمند نیستم.

فریده خانم متعجب پرسید: چه کاری؟

من در حال آبریزش چشمها و بینی و استفاده از دستمالهای پیاپی گفتم: داره از شوهرش جدا میشه. نفرت انگیزه.

فریده خانم جداً تحت تاثیر قرار گرفت! با ناراحتی گفت: اوه مگه چند سالشه؟ خیلی کوچولو بود که!

بینیم را توی دستمال فشردم. مطمئن بودم دیگر پوستش را کنده ام. با صدایی تو دماغی گفتم: نوزده سال.

فریده خانم که بیشتر ناراحت شده بود، پرسید: نوزده سال؟! همش؟ مگه چند سالگی شوهر کرده؟

گفتم: عقد کرده خیلی وقت نیست. ولی باهاش خوب نیست. می خواد جدا شه.

_: آخی بمیرم! پسره اذیتش می کنه؟

_: نه بابا. فقط جواهر ازش خوشش نمیاد. همین. آقای رئوفی لطف کردن دارن کمکش می کنن.

فریده خانم که کمی خیالش راحت شده بود، رو به آقای رئوفی کرد و گفت: اگه قضیه خیلی بغرنج نیست، سعی کن باهم آشتی شون بدی.

آقای رئوفی دوباره تو قالب جدی اش فرو رفت و گفت: مشکل سر تفاوت فرهنگی حاده. کاملاً جدیه. جواهر واقعاً نمی تونه حضور در اون خانواده رو تحمل کنه. امروز نباشه، فردا طلاق میگیره.

کم کم بحث عوض شد و فریده خانم هم با فنجانهای جوشانده ی گیاهی و سوپ گرم، سعی داشت به بهبود من کمک کند.

شام مفصل و خیلی خوشمزه بود. همه هم خیلی باکلاس غذا می خوردند. به شدت سعی می کردم سوتی ندهم و با دقت بخورم. اما بالاخره لیوان آبم  روی میز چپه شد و کمی از سالاد هم وقتی داشتم می کشیدم روی میز ریخت! هرکار کردم هم نتوانستم مثل آقای رئوفی آنقدر لقمه ها را قشنگ بگیرم و ظریف بخورم!

بعد از شام وقتی داشتیم برای دسر یک کرم خوشمزه که اسمش را نفهمیدم می خوردیم، موضوع سفر رامسر پیش آمد. بهروز گفت: کاش وقت داشتم منم میومدم باهاتون. با ماشین من می رفتیم هم فال بود هم تماشا.

آقای رئوفی گفت: نه بابا گرفتار می شدی... ایشالا یه بار دیگه میام از قبل هم هماهنگ می کنیم یه گردش حسابیم می ریم.

_: راستی الان با چی می خواین برین؟

_: با تاکسیهای بین شهری.

با تعجب گفتم: فکر می کردم با اتوبوس میریم.

بهروز خندید و گفت: کیان مهر؟ با اتوبوس؟ کت شلوارش چروک میشه!

فریده خانم گفت: خوبه همه مثل تو بیقید و شلوغ باشن؟

بهروز با شکلک خنده داری گفت: من به این خوش تیپی!!!

خندیدم و به آقای رئوفی نگاه کردم. البته کم کم دیگر چشمهایم از شدت تورم باز نمی شدند!

بهروز ناگهان بشکنی زد و گفت: چرا خودت حرف نمی زنی کیان مهر؟ انتظار نداشتم باهام تعارف کنی.

آقای رئوفی ابرویی بالا برد و پرسید: در چه مورد؟

_: داری با تاکسی میری؟!

_: خب آره.

_: مگه من ماشین ندارم؟

_: چرا.

_: خب فردام که تو طرح نمی تونم باهاش برم. بردار برو دیگه!

_: تعارف نکردم. سفرمون ممکنه دو سه روز طول بکشه.

_: خب بکشه. بگو یه هفته. اشکال نداره. من که با سرویس میرم شرکت. شبم اگه ماشین بخوام ماشین مامان هست.

فریده خانم گفت: اصلاً بیا ماشین منو بردار.

_: نه دیگه مزاحم شما نمیشم.

بهروز برخاست و چند لحظه بعد با سؤیچ ماشینش برگشت. آقای رئوفی هم ضمن تشکر از جا برخاست.

بهروز گفت: د نه د! نگفتم پاشی بری!

_: نه دیگه بریم. نصف شبه. جاویدم حالش خوب نیست. بریم یه کم بخوابه. فردا صبح زود باید راه بیفتیم.

_: خب بمونین همین جا فردا برین.

_: نه دیگه بریم هتل...

من پریدم وسط و گفتم: آخه داروهام تو هتلن. باید بخورم.

بالاخره توانستیم از زیر آن همه تعارف و تکلف بیرون بیاییم و پایین برویم. بهروز ماشینش را از گاراژ بیرون آورد و آقای رئوفی پشت فرمان نشست. بهروز در کنار راننده را باز کرد و دوستانه گفت: بهتر باشی.

دست به طرفم دراز کرد که دست بدهد. وانمود کردم ندیدم و سوار شدم.

آقای رئوفی دستی تکان داد و راه افتاد. هوا خیلی سرد بود. عطسه ای کردم. آقای رئوفی با تعجب گفت: هنرپیشه بودی، ولی نه این خوبی!!! چکار کردی که یه دفعه اینجوری سرما خوردی؟

خندیدم و گفتم: دست فنچاشون درد نکنه. به پرنده حساسیت دارم.

_: صدات گرفته. برم درمونگاه؟

_: نه بابا خوب میشه.

اما صدایم بدجور به خس خس افتاده بود. جلوی یک درمانگاه نگه داشت و گفت: پیاده شو. دو ساعت دیگه بیفتی خفه شی، من مسئولیت قبول نمی کنم.

پیاده شدیم. اما ناگهان به طرف ماشین برگشتم و گفتم: دکتر میفهمه، لو میرم.

_: خب به اسم واقعیت میریم تو.

_: نه نمیشه.

_: میشه. بیفتی بمیری که بدتره. بیا دیگه.

_: مثل این که بدتون نمیاد بمیرم.

_: مسئولیتت گردن من نباشه، هر غلطی دلت می خواد بکن.

_: خیلی ممنون :D

خندان باهم رفتیم تو. به اسم خودم نوبت گرفتیم و نشستیم. دلم می خواست بخوابم ولی سرفه و عطسه ها اصلاً اجازه نمی دادند. بعد از نیم ساعت که تمام دستمالهای توی جیب آقای رئوفی و بسته ای که از درمانگاه گرفته بود را خیس کردم، نوبتم رسید. دیگر واقعاً نفس کشیدن برایم مشکل شده بود. دکتر برایم آمپولی تجویز کرد. هرچی خواهش و تمنا کردم که بگذارند بروم، راه نداشت. آقای رئوفی آمپول را خرید و دو تا پرستار که دو طرفم را گرفته بودند، به زور آن را تزریق کردند.

اینقدر با آن صدای خس خسی جیغ زده بودم که دیگر به زحمت صدایم بالا می آمد. توی ماشین هم عصبانی بودم و تمام مدت داشتم برای آقای رئوفی توضیح می دادم که دلش از سنگ است و یک ذره به احساسات من توجه نمی کند. او هم که انگار واقعاً از سنگ بود! حتی یک کلمه هم جوابم را نداد. فقط وقتی رسیدیم به سردی گفت: پیاده شو.

 

تلوتلو خوران تا آسانسور رفتم و وقتی به تختخوابم رسیدم بیهوش شدم.

صبح روز بعد با ضربه هایی که به در اتاقم خورد از خواب پریدم. خواب آلود برخاستم. سرم سنگین بود. نگاهی به سر و وضعم انداختم. شب قبل فقط کفشهایم را در آورده بودم. دستی به سر و لباسم کشیدم. کلاهم را صاف کردم و در را باز کردم.

آقای رئوفی پشت در بود. لباس پوشیده و مثل همیشه مرتب. خواب آلود سلام کردم. جوابم را داد و با ملایمت پرسید: بهتری؟

چشمهایم را مالیدم و گفتم: آره خوبم. ممنون. بدون اون آمپولم خودم خوب میشدم.

_: داشتی خفه می شدی.

_: خب یه کمی...

پوزخندی زد و گفت: دست و صورتتو بشور بیا صبحانه بخور. دیروقته. بقیشو تو ماشین بخواب.

آهی کشیدم و به اتاق برگشتم. صورتم را شستم. موهایم را خیس کردم و با سشوار هتل دوباره به حالت طبیعی برگرداندم. بازهم از این که موهای کوتاهم راحت خشک می شدند، کلی خوشحال شدم. بعد هم بیرون آمدم. روی میز صبحانه چیده بود. با شوق چای ریختم و نشستم و مشغول خوردن شدم.


بعداً نوشت: چقدر غلط داشتم این دفعه!!! مثلاً ویرایش شده بود ها!!!