X
تبلیغات
رایتل

به کام و آرزوی دل (5)

شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:01 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
خوبین انشاالله؟ منم خوبم خدا رو شکر...

یادتونه یه وقتی یه همستر بغل وبلاگم داشتم؟ هیچکی کد همستر یا آدرس اون سایت رو داره؟ برای یکی از دوستام میخوام.

پسر کوچیکم با بیصبری منتظره من پا شم بشینه پشت پامپیوتر! می خواستم کمی این قسمت رو طولانی تر کنم، ویرایش کنم، ولی نمیذاره!

آقای رئوفی آدرس یک رستوران را داد و نگاهی به ساعت شیک پشت دستش انداخت. روی دستش سر کشیدم و پرسیدم: مارک ساعتتون چیه؟

با ترشروئی گفت: بشین بچه.

نیشخندی زدم و عقب کشیدم. بعد دوباره کمی به جلو خزیدم و از راننده پرسیدم: چقدر مونده تا برسیم؟

راننده اخم آلود گفت: بستگی به ترافیک داره.

ایشش چقدر همه بداخلاقند!!! رو گرداندم و محو تماشای بیرون شدم. شلوغی پایتخت برایم جالب و هیجان انگیز بود.

بعد از نیم ساعت حوصله ام سر رفت. گوشی آقای رئوفی زنگ زد. جواب داد و ضمن عذرخواهی توضیح داد تا ده دقیقه دیگر می رسد. آهی کشیدم و خیالم راحت شد.

بالاخره رسیدیم. با کنجکاوی به نمای رستوران نگاه کردم. چندان قابل توجه نبود.

آقای رئوفی نگاهی به من انداخت و پرسید: میشه خواهش کنم تا وقتی که ما داریم حرف می زنیم، زبون به دهن بگیری و هیچی نگی؟

متعجب نگاهش کردم. بعد از چند لحظه گفتم: من سعی خودمو می کنم ولی شما کار سختی ازم می خواین. اگر اینقدر ناراحتین چرا نذاشتین بمونم توی هتل؟

_: اونجوری بیشتر نگران می شدم.

_: حالا این آقا کی هست؟ همونی که قرار بود مهرنوش خانم وکیلتون باشه؟

_: یه خانمه. و بله همونه.

_: یه خانم؟!!

_: خیلی عجیبه؟

_: نه ولی تا حالا فکر می کردم یه آقاست. این که تلفن زد خودش بود؟

_: نه مهرنوش بود.

_: هوم... باز خوبه.

_: چی خوبه؟

ولی فرصت نشد توضیح بدهم. به میز چهارنفره ای رسیدیم که یک خانم آراسته کنارش ایستاده بود. خیلی خوشرو و مرتب با آقای رئوفی سلام و احوالپرسی کرد و با کنجکاوی به من نگاه کرد.

آقای رئوفی نگاهی به من انداخت و متفکرانه گفت: این... جاوید نوه دایی باباس. جاوید، ایشون خانم رؤیا شایان هستن.

سری تکان دادم و با مؤدب ترین لحنی که می توانستم گفتم: از آشناییتون خوشوقتم.

رؤیا شایان که هنوز قانع نشده بود، به زحمت گفت: منم همینطور.

آقای رئوفی گفت: خیلی عذر می خوام که دیر کردم. بفرمایید خواهش می کنم.

بعد رو به من کرد و به تندی گفت: جوجه بشین.

کار بدی نمی کردم! پشت به آن دو داشتم نوشته های پایین یک تابلوی نقاشی را می خواندم.

سر میز نشستم و مشغول بازی کردن با رومیزی شدم.

رؤیا شایان گفت: می تونم بپرسم چی شد که به جای مهرنوش خانم، نوه داییتون رو... اگه اشتباه نکنم، با خودتون آوردین؟

آقای رئوفی پوزخندی زد. عاشق این حالت شوخ و شیطانش بودم! چشمانش خندان میشد، مثل بچگیهایم که حرف بامزه ای می زدم. گوشه ی چشمهایش چین میخورد و نگاه سرد و جدی اش، نرم و دوست داشتنی میشد.

نیم نگاهی به من انداخت. با خوشی لبخند زدم. سعی کردم حرفی نزنم تا اشتباهاً طلسم خوش اخلاقی اش شکسته نشود!

رؤیا شایان همچنان منتظر جواب بود. آقای رئوفی با لحنی محکم و شمرده گفت: با مهرنوش که صحبت کردین و همونطور که گفت بچه اش مریض شده بود.

مکثی کرد. انگار مردد بود که ادامه بدهد یا نه. رؤیا شایان گفت: بله متوجه شدم. البته امروز حالش بهتر بود خدا رو شکر. ولی به هر حال...

به من نگاه کرد. انگار بدش نمی آمد کتکی هم حواله ی من بکند!

آقای رئوفی گفت: بله. ولی بلیتش موجود بود و از شانس خوش جاوید و بدشانسی من، نصیب اون شد.

اینجا دیگر حسابی خنده ام گرفت. سر بزیر انداختم و غش غش خندیدم.

رؤیا شایان گفت: خب؟!

پیش خدمت جلو آمد و پرسید: منو بدم خدمتتون؟

من گفتم: به منم بدین.

آقای رئوفی چشم غره رفت. زمزمه کردم: خیلی گشنمه!

پیش خدمت یک منو هم به من داد. صورتم را پشت منو قایم کردم و تمام وجودم گوش شده بود که ببینم آقای رئوفی چه توضیحی می دهد. او هم نفس عمیقی کشید و گفت: جاوید شرورترین بچه ایه که من به عمرم دیدم.

ناباورانه صورتم را از پشت منو بالا آوردم. آقای رئوفی نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد: چون اجباراً مسئولش شدم، نمی تونستم تو هتل تنهاش بذارم. بعید نبود که هتل رو به آتش بکشه!

آب دهانم را به سختی قورت دادم و نگاهش کردم. دنبال جمله ای می گشتم که حسابی تلافی کنم، اما به زبانم نمی آمد. رؤیا شایان متعجب نگاهی به من کرد و پرسید: این یه برنامه ی عادیه؟ همیشه مسئولیت پسربچه های شرور رو قبول می کنین؟

آقای رئوفی تبسمی کرد و گفت: نه. دفعه ی اولم بود و قطعاً آخرین بار.

آهی کشیدم و فکر کردم چه بگویم؟ می توانستم با هرحرفی عصبانیش کنم. چون قول گرفته بود حرف نزنم. ولی دلم نمی خواست هر حرفی بزنم. می خواستم حسابی بسوزانم!

رؤیا شایان گفت: بله متوجهم... به هرحال من اصلاً با بچه ها میونم خوب نیست. مخصوصاً پسربچه ها.

_: متاسفم. واقعاً یه موقعیت خاص بود. منم اصلاً دلم نمی خواست با خودم بیارمش.

پیش خدمت جلو آمد. سفارش غذا را گرفت و رفت.

رؤیا شایان گفت: خوشحالم که اینقدر باهم تفاهم داریم. من به مهرنوش جون هم گفتم که ما با توجه به شباهتهای بسیاری که بهم داریم، حتماً خوشبخت میشیم.

آقای رئوفی ابروهایش را بالا برد و متعجب نگاهش کرد. از آن نگاههایی که از هر توهینی بدتر بود. ولی مخاطبش انگار نگرفت! چون همچنان با لبخند پیروزمندانه ای به او چشم دوخته بود. آقای رئوفی با لحنی ملایم ولی خطرناک پرسید: چه شباهتهایی؟

_: خب از نظر سن و سال که تفاوت چندانی نداریم. من ادبیات خوندم، شما حقوق خوندین. سطح فرهنگ خانوادگیمون بهم شبیهه.

آقای رئوفی سری به تایید خم کرد و آرام گفت: آهان.

رؤیا شایان هم با لبخند پرسید: خب به نظرتون مراسم رو تا آخر همین ماه بگیریم خوبه؟ من ماه آینده یه سری برنامه دارم که دلم نمی خواد با این مراسم قاطی بشن.

_: چه مراسمی؟

_: خب جشن و اینا... نکنه می خواین بگین که از جشن خوشتون نمیاد؟ ببینین بالاخره یه تشریفاتی هست که باید رعایت بشه. اینجوری به من نگاه نکنین.

خنده ام گرفت و به آقای رئوفی نگاه کردم. بالاخره رؤیاخانم هم آن نگاههای ترسناک را درک کرد! کمی دستپاچه شده بود.

آقای رئوفی گفت: منم معتقدم که تشریفات هرکاری باید طبق اصولش انجام بشه. در این بحثی نیست. مشکل من اینه که ما هنوز صحبتهای اولیه رو نکردیم.

_: خب داریم حرف می زنیم دیگه. من با مهرنوش جون صحبت کردم. فکر کردم بهتون گفته. گفتیم چون برای خانوادتون مشکله که یه بار برای خواستگاری مسافرت کنن و یه بار برای بله برون، هر دو مجلس رو یکجا در حضور عده ی مشخصی از فامیل و دوستان برگزار کنیم.

_: فرمایش شما متین. ولی قبل از تمام این صحبتها، باید توافقهایی حاصل بشه.

_: من با شما مشکلی ندارم.

پقی زدم زیر خنده! خانم انگار نوبرش را آورده بود! آقای رئوفی مگر ایرادی داشت که او بتواند اسمش را بگذارد مشکل! هنر کرده بود!

آقای رئوفی به چشم غره اکتفا نکرد و از زیر میز پایم را هم لگد کرد. چهره درهم کشیدم و سر بزیر انداختم. رؤیا خانم گفت: جاویدجان نمی خوای بری ماهیهای آکواریوم رو تماشا کنی؟

نگاهی به آقای رئوفی انداختم. با اشاره ی سر اجازه داد. از جا برخاستم و به طرف آکواریوم بزرگی که کمی آنطرفتر بود، رفتم و با سرخوشی مشغول تماشا شدم. چند دقیقه بعد یک دختر سیزده چهارده ساله جلو آمد و کنارم ایستاد. نیم نگاهی به او انداختم و با لبخند گفتم: سلام.

او هم از گوشه ی چشم نگاهم کرد و گفت: سلام.

نگاهی به سر تا پایش انداختم. کت جیر کوتاه صورتی با آستر پشمالو پوشیده بود. یک شال صورتی با خطهای نازک نقره ای هم به سر انداخته بود. شلوار جین کشی و چکمه پوشیده بود. گفتم: چقدر چکمه هات خوشگلن!

کمی سرخ شد و گفت: اوه مرسی!

نگاهی به آقای رئوفی انداختم. کاملاً جدی و آرام بود. رؤیاخانم با حرارت داشت موضوعی را شرح میداد. دختری که کنارم ایستاده بود، پرسید: اسمت چیه؟

رو به او کردم و با بیخیالی گفتم: جاوید. تو چی؟

با ناز گفت: سلینا.

لب برچیدم و گفت: اوه!

کمی ناراحت شد و با تردید پرسید: خوشت نیومد؟

_: اوه چرا خیلیم خوشم اومد. تو اسم این ماهیها رو نمی دونی؟

_: نه. تو می دونی؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نه.

_: تنهایی؟

_: نه. با داییم اومدم. اونجاست.

با چشم به طرف آقای رئوفی اشاره کردم.

_: منظورم اینه که دوستی داری؟

_: دوست؟! آره چند تا دوست دارم!

سلینا با بی قراری نگاهم کرد. ناگهان منظورش را گرفتم و به زحمت قهقهه ام را فرو خوردم. در حال انفجار نخودی خندیدم و فکر کردم بهترین سوژه برای سرکار گذاشتن است.

سلینا دلخور پرسید: به چی می خندی؟

به سختی خودم را جمع و جور کردم و گفتم: معذرت می خوام. ولی این پیشنهادها رو معمولاً پسرا میدن.

_: بیخیال... مگه عصر حجره؟ ما فقط می خوایم دوست باشیم.

با لحنی مثلاً جدی گفتم: اوه بله. عصر حجر که نیست. ولی تو چند سالته؟

_: شونزده سال.

_: چاخان نکن. خیلی باشی سیزده چهارده... محاله بیشتر از این باشی.

_: خب خودت چی؟ شونزده سال بیشتر که نداری.

_: نه. ولی ادعاشم ندارم.

_: خیلی خب حالا شماره میدی؟

_: چه شماره ای؟

با ناز گفت: جاویـــــد! اذیت نکن.

لبخندی زدم و گفتم: باشه حالا... تنهایی؟

_: آره... تا حالا هیچکس مثل تو چشمم رو نگرفته بود. تو خیلی خوش تیپی.

پشت چشمی نازک کردم و گفتم: یه طراح لباس دارم توپ! ولی منظور من این نبود. پرسیدم الان تو رستوران تنها اومدی؟

_: خب آره... مامان و بابام سر کارن. منم اومدم اینجا نهار بخورم. مهمونم نمی کنی؟

_: نه! چون پولام دست خودم نیست. میدونی من وارث یه ثروت عظیمم. داییم وکیلمه و همه ی پولام دست اونه. اونم خیلی خسیسه. بهم هیچی نمیده.

_: یعنی چی؟

_: یعنی تا هیجده سالگی هیچی ندارم. خودمم و لباسای تنم.

نگاهی به لباسهایم انداخت و گفت: البته لباساتم خیلی می ارزن.

_: ولی نمی تونم اونا رو به جای غذا بدم. می تونم؟

_: نه. ولی من می تونم مهمونت کنم.

_: اوه مرسی!

پشت یک میز نشستیم و به پیش خدمت گفتم غذایی را که سفارش داده بودم سر آن میز بیاورد. سلینا هم نهارش را سفارش داد. غذای من را آوردند. گذاشتم وسط و گفتم: بیا باهم بخوریم.

یک تکه ماهی سرخ شده را سر چنگال زد و پرسید: این که گفتی وارث یه ثروت عظیم هستی چاخان بود، نه؟

با تظاهر به دلخوری گفتم: نه بابا چاخان چیه؟ بیا از داییم بپرس. تو شهر خودمون کلی زمین و باغ و خونه دارم. الانم برای رسیدگی به سندها و مالکیتشون اومدیم پایتخت. تازه تو یکی از باغام اسبم دارم. یه اسب خاکستری خوشگل!

_: جدی؟! اسمش چیه؟

_: اسمش؟ اوممم اسمش... تندره.

_: نره؟

_: نه بابا مادیانه!

_: پس چرا اسمش پسرونه اس؟

_: هوم... همینجوری. آخ دلم براش تنگ شده...

_: چند تا خونه داری؟

_: یه آپارتمان پنج طبقه دارم... یه خونه ی قدیمی دارم که کلنگیه می خوام بکوبمش ولی اول باید مستاجرشو بیرون کنم... اوممم یه خونه ی ویلایی جدیدم دارم که خوشگله خودم می خوام برم توش. الانم با مامانم تو یه خونه باغ زندگی می کنیم. داییمم مجرده با ما زندگی می کنه.

غرق خیالاتم شده بودم. حرف می زدم و می خوردم. سلینا هم سفارش سالاد و سوپ و دسر داد. کلی خوردم!

داشتم دسر می خوردم که دیدم رؤیاخانم دلخور و قهرآلود از سر میز آقای رئوفی برخاست و با آن کفشهای پاشنه بلند تق تق کنان رستوران را ترک کرد. آقای رئوفی دستی به موهایش کشید و نگاهی به من انداخت. لبخندی زدم و دست تکان دادم. تند تند کاسه ی دسر را خالی کردم و به سلینا گفتم: از پذیراییت ممنونم.

به سرعت از جا برخاستم. سلینا گفت: شماره ندادی.

_: باشه دفعه ی بعد.

آقای رئوفی حساب میزش را کرد و بیرون رفت. بدو بدو دنبالش رفتم. وقتی رسیدم، بدون این که نگاهم کند، پرسید: باز که از من مایه نذاشتی؟

_: نه. فقط گفتم خیلی پولدارم ولی پولام دست داییمه. بعد این داییم وکیلمه و خیلیم بداخلاقه. هیچی بهم پول نمیده.

با ناامیدی سری تکان داد و گفت: تو آدم بشو نیستی.

_: اهه! شمام به رؤیاخانم گفتین من خیلی شرورم!

_: نیستی؟

_: نخیر نیستم. من یک فرشته ام!

_: اوه! یه کم عقبتر بپر اینقدر پر و بالت به من نگیره فرشته!

خندیدم. در حالی که روی جدول کنار جوی آب راه می رفتم، گفتم: میشه یه خورده از راه رو پیاده بریم؟ من خیلی خوردم. می خوام غذام هضم شه.

_: به نظرم داریم همین کار رو می کنیم.

_: به رؤیاخانم چی گفتین عصبانی شد؟

_: فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشه.

_: نه خب... اگه نمی خواین نگین. ولی نبودین ببینین من چیا به این دختره سلینا گفتم!

_: قابل تصوره!

_: بهش گفتم باغ دارم و یه اسب خاکستری!

_: نه بابا!

_: گفتم اسم اسبم تندره! راستی اسم اسبتون چیه؟

_: پوما.

_: ماده است؟

_: نه.

_: من گفتم اسبم مادیانه.

_: میشه روی زمین راه بری؟

_: نه. اون پایین کیف نمیده. بیخیال... اینجا هیچکس شما رو نمیشناسه.

آهی کشید و گفت: امید منم به همینه!

با دیدن یک مغازه ی بدلی فروشی، مثل تیر از جلوی آقای رئوفی رد شدم و به شیشه ی ویترین چسبیدم.

آقای رئوفی بی حوصله کنارم ایستاد. بدون این که چشم از آن همه زرق و برق دوست داشتنی بردارم، گفتم: من عاشق بدلیجاتم.

آقای رئوفی یادآوری کرد: این جمله ات خیلی دخترونه است!

مدافعانه به طرفش برگشتم و گفتم: ولی الان پسرای زیادی هستن که کلی از این چیزمیزا به خودشون آویزون می کنن. نگاه کنین حتی فروشنده هم همینطوره.

_: تو که نمی خوای از این جور پسرا باشی؟

لحنش طوری بود که دچار عذاب وجدان شدم. آرزومندانه نگاه دیگری توی ویترین انداختم و بعد در حالی که مثل یک لاستیک چسبناک به زحمت از شیشه جدا می شدم، گفتم: نه. نمی خوام.

چند قدم در سکوت کنارش راه رفتم. بالاخره دلخور گفتم: دایی خسیس از خودراضی! وقتی اون ثروت عظیم مال خودم شد، یه عالمه بدلیجات... نه نه... یه عالمه جواهر واقعی می خرم و اصلاً هم از شما اجازه نمی گیرم!

پوزخندی زد و گفت: بیدار شو بچه جان. من اون دختره نیستم، تو هم وارث یه ثروت عظیم نیستی.

آه پرسوزی کشیدم و گفتم: آره...

بعد دوباره حالم خوب شد. در حالی که می پریدم، دوباره روی جدول رفتم و گفتم: ولی من می تونم یه عالمه جواهر داشته باشم. نه؟ حداقل می تونم مالک تمام وجود خودم باشم؛ مگه نه؟

_: اگه نزنی یه بلایی سر خودت بیاری، آره.

کمی بعد تاکسی گرفت و به هتل برگشتیم. باهم به اتاق رفتیم. دکمه های کتم را باز کردم و منتظر نگاهش کردم. فکر می کردم می خواهد آن را پس بگیرد. ولی حرفی نزد. به اتاقش رفت و در را بست.

من هم به اتاقم رفتم. لباس عوض کردم. دست و رویم را که حسابی سیاه و دود گرفته شده بود، شستم و توی رختخواب شیرجه زدم. سرم به بالش نرسیده خوابم برد.