X
تبلیغات
رایتل

به کام و آرزوی دل (4)

شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:15 ب.ظ
سلام سلامممم
خوبین؟ طاعاتتون خیلی قبول شده؟ منم دعا کردین؟ (آیکون شاذه ی خودشیفته)
منم به یاد همه ی دوستام بودم. خدا خودش قبول کنه.

آبی نوشت: اسم جدید رو خیلی دوست دارم. ولی همش فکر می کنم به قصه نمی خوره. اسم قبلی هم همینطور. وقتی یه چیزی اینجوری میشه دائم با الهام بانو درگیر میشم. اگه پیشنهادی دارین بدین و خانواده ای را از نگرانی برهانید

بنفش نوشت: دلم برای مشهد تنگ شده شدیدددددد... پارسال این موقع مشهد بودیم... هی...
نیاین بگین بچه پررو عیدم رفتی حرف حسابت چیه؟
دل که حساب کتاب سرش نمیشه. دلم زیارت می خواد...

آقای رئوفی دسته ی چمدانش را باز کرد و در حالی که آن را به دنبال خودش می کشید، دسته ی ساک مرا هم روی شانه اش  انداخت. با دست آزادش کت شلوارش را هم گرفته بود.

گفتم: خسته میشین. بدین ساکمو خودم بیارم.

_: تو مواظب خودت باش از سر من زیاده.

_: هستم آقای دایی!

اما هنوز جمله ام تمام نشده بود که نمی دانم پایم به چی گیر کرد. توی هوا پریدم و بعد پخش زمین شدم. بعد از چند لحظه یک چشمم را باز کردم و گفتم: گمونم زنده ام.

آقای رئوفی که سر پا نشسته بود، آهی کشید و گفت: بله. خدا رو شکر. جاییت درد نمی کنه؟

در حالی که برمی خاستم گفتم: نه. این بارم شانس آوردین.

_: تا حالا نمی دونستم اینقدر خوش شانسم!

_: راستی به نظرتون اون دزده چه جوری دستبند رو گذاشت تو کیف مامان پرهام؟

_: من گذاشتم نه اون.

_: اوه فهمیدم شما یه کاری کردین، ولی نفهمیدم چه کاری! چه جوری ازش پس گرفتین؟ اصلاً چرا لوش ندادین؟

_: دستبند پیش اون نبود که بتونم لوش بدم. تو ساک تو بود.

_: نـــــــــــــه!!! کار من نبوده! باور کنین راست میگم.

_: احمق جان! منم نگفتم کار تو بوده. برای همین بی سروصدا گذاشتمش تو کیف صاحبش.

_: چرا گذاشته بود تو ساک من؟!

_: برای این که وقتی آبا از آسیاب افتاد، نصف شب از تو ساکت برش داره و جیم شه. اگر هم قضیه لو رفت بیفته گردن تو.

_: اوه! چقدر یارو باهوش بود! حیف این هوش و استعداد که در راه خلاف استفاده می کنه.

_: من مرده ی این جملات قصارتم!

_: وای اون دختره رو! چه قیافه ی عجیب غریبی داره!

_: عزیزم داهاتی بازی درنیار.

_: من نه دهاتیم نه ندید بدید. این دختره واقعاً عجیب بود. به نظرتون با چی موهاشو اینقدر پوش داده؟

_: هیچ ایده ای ندارم.

_: سه متر تو هوا بودن.

_: اغراق رو یه جوری بکن که آدم باورش بشه.

با شیطنت گفتم: مثل زن شما؟

_: اوه اون فاجعه بود! من جلوی اون همکلاسی آبرو داشتم! حالا خونواده ی همسفرمون به کنار! امیدوارم دیگه هیچوقت باهاشون روبرو نشیم.

_: اتفاقاً من خیلی از پرهام کوچولو خوشم اومد.

_: مشخص بود.

_: می دونین چیه؟ دارم فکر می کنم این که زن شما باباش قصاب باشه یا صورتش رد آبله داشته باشه، چه ایرادی داره؟ اینا که عیب نیستن. آدمیت مهمه. مهربونی! دختر بیچاره که گناه نکرده.

_: نه گناهی نکرده. اتفاقاً اصلانم گناهی نداره. تا جایی که شنیدم مرد مهربونیم هست. می تونم با اولین بلیت هواپیما راهیت کنم که به موقع به مراسمتون برسی.

به دست و پا افتادم و گفتم: آووو!!! نه خواهش می کنم. اصلاً زن شما دختر سفیر کبیر! اصلاً زن شما یک بانوی به تمام معنی! ملکه ی زیبایی و وجاهت و خانمی! اصلاً قول میدم برای نفر بعدی چنان تصویری از زنتون تعریف کنم که ندیده یک دل نه صد دل عاشقش بشین.

برای اولین بار دیدم که غش غش خندید. متحیر برگشتم و نگاهش کردم. بعد از چند لحظه گفتم: من جدی گفتم!

_: اگه شوخی کرده بودی که اینقدر خنده دار نبود. ولی اول راه بهت گفتم بازم خواهش می کنم دیگه از من و خونوادم مایه نذار. هر قصه ای که می خوای بگی راجع به خودت بگو.

آهی کشیدم و پرسیدم: به نفر بعدی بگم بابام خیلی پولداره؟

_: بگو.

_: بگم خونمون یه باغ داره؟

_: بگو.

_: تازه تو باغمون یه اسطبلم داریم. خودم یه اسب دارم سفیــــد یه دست. اوه نه مشکی باشه شیکتره نه؟

_: نمی دونم. من یه اسب خاکستری دارم که خیلیم دوسش دارم.

_: وای شما اسب دارین؟!

_: بله.

_: کجاست؟

_: تو یه باشگاه بیرون شهر.

_: اوممم... خاکستری؟ یه خط سفید بلندم وسط پیشونیشه؟

_: آره.

_: وای عاشقشم! میشه یه بار بیام ببینمش؟

_: حتماً.

_: چند سالشه؟

_: چهار سال.

_: باهاش مسابقه هم میدین؟

_: من نه. یه سوارکار اونجاس که روزا اسبا رو تمرین میده و هرکدوم که آماده تر باشن رو برای مسابقات فصلی می بره. من فقط هفته ای یکی دو بار برای سواری میرم.

_: برای مسابقات با مانع؟

_: نه. مانع به اسب آسیب می زنه. خوشم نمیاد.

 

توی صف مقابل باجه ی تاکسیرانی ایستادیم.

پرسیدم: اسبتون تا حالا برنده هم شده؟

_: یکی دو بار. مسابقات مهمی نبود. اصراری ندارم قهرمان بشه.

_: چرا؟! خیلی هیجان انگیز میشه.

_: من علاقه ای به هیجان ندارم.

_: ایششش... خیلی خسته کننده است!

_: سلامت اسبم برام مهمتره.

_: اوه! بهتون نمیاد که مدافع حقوق حیوانات باشین.

_: یعنی من اینقدر سنگدلم؟

_: یه ذره!

_: متشکرم!

نوبت تاکسی مان رسید و سوار شدیم. از پنجره به بیرون چشم دوختم و مناظر دودآلود پایتخت را وجب به وجب بلعیدم. اینقدر هیجان زده بودم که برای دقایقی سکوت کرده بودم. آقای رئوفی هم با خیال راحت به نقطه ی نامعلوم کذایی اش چشم دوخته بود و معلوم نبود به چی فکر می کند.

بعد از چند دقیقه به خاطرم رسید که مقصد من جواهرده بود نه تهران. با حرکتی ناگهانی به طرف آقای رئوفی برگشتم. جا خورد و کمی چهره درهم کشید. زیر لب پرسید: باز چی شده؟

_: گمونم شما آدرس یه هتل رو دادین...

_: می رفتی خونه ی دختر خاله ات؟

_: اوه نه! میرم جواهرده.

_: مستقیم؟

_: البته! من واقعاً دلم براش تنگ شده. باید هرچی زودتر ببینمش.

_: من اگه جای مجید بودم، اصلاً از دیدن یه عشق قدیمی خاک آلود هیجان زده خوشحال نمی شدم. یه دوش بگیر و لباس عوض کن. یه ذره احترام براش قائل باش.

با ناامیدی لب برچیدم و گفتم: خب تا برسم اونجا که دوباره کثیف میشم. تازه خدا میدونه چقدر برای این دوش گرفتن زمان از دست بدم. من باید برم.

_: چه جوری بری؟ راه رو که بلد نیستی.

_: به راننده تاکسی میگم ایستگاه اتوبوسی که اتوبوساش میرن شمال، پیادم کنه. پولشم خودم میدم. متشکرم. راستی پول بلیت قطارم همین الان حساب کنین.

_: ببین مشنگ عزیز، من نمی تونم ولت کنم. خدا می دونه چی پیش بیاد. یه نصف روز اینجا کار دارم. بعدم استراحت می کنیم و فردا صبح میریم جواهرده. می رسونمت دست خونواده ی مجید و برمیگردم. روشن شد؟

_: نه نشد. من به اندازه کافی مزاحمتون بودم. حالا دیگه می خوام برم سی خودم.

_: اصلاً من همون طرفا کار دارم و فردا باید برم. خوبه؟ باهم میریم.

_: نه خوب نیست. من امروز باید برم. شما هروقت و هرجا دوست دارین می تونین برین.

_: ببین الان نزدیک ظهره. با این ترافیک تا به ایستگاه برسی، ساعت از دو هم گذشته. اتوبوسم که قول نداده همون لحظه سوارت کنه و راه بیفته. معلوم نیست کِی بشه. بعد سوار شی و بری رامسر. میشه کِی؟ حدود هفت هشت شب، اگه دیرتر نباشه. تازه اونوقت بگردی اتوبوسی به مقصد جواهرده پیدا کنی. بعد سوار شی و بری اونجا. خیلی که همه چی رو برنامه و میزون دربیاد ده شب میرسی اونجا. اونم اگر جاده برفی نباشه و باز باشه. آخر شب، تو  اون سرمای زمهریر، خونواده ی مجید رو از کجا می خوای پیدا کنی عقل کل؟!

متحیر نگاهش کردم. خیلی روان و جدی نطق کرده بود. ولی من هنگ کرده بودم. طول می کشید تا بتوانم حرفهایش را تجزیه و تحلیل کنم. او هم جدی به من چشم دوخت و منتظر جوابش شد.

بالاخره بعد از مدتی نگاهم را برگرفتم. در حالی که از شیشه ی دود گرفته بیرون را تماشا می کردم، گفتم: باشه. هرچی شما بگین.

_: آفرین بچه ی خوب.

پوزخندی زدم و فکر کردم: من بچه نیستم. به زودی مجید را پیدا می کنم و ازدواج می کنیم.  

موجی از خوشی در قلبم پیچید. مجید و یک دنیا خاطره از کودکیهایم. لبخندی زدم و دوباره با لذت مشغول تماشای بیرون شدم.

وقتی به هتل رسیدیم پیاده شدم. نگاهی به نمای باشکوهش انداختم و سرم را عقب بردم تا همه ی طبقاتش را ببینم. آقای رئوفی پول تاکسی را حساب کرد و پیاده شد. دوباره بارها را به تنهایی گرفت و باهم از پله های عریض سنگی بالا رفتیم. البته او جدی بالا می آمد ولی من هر پله را جفت پا می پریدم.

جلوی در شیشه ای هتل که رسیدیم، خودش باز شد. با شوق گفتم: هی الکترونیکه!

_: خواهش می کنم آروم بگیر. من اینجا آبرو دارم.

در حالی که با کنجکاوی دربان یونیفرم پوش را تماشا می کردم، گفتم: چه جای باکلاسیه! قبلاً هم اینجا اومدین؟

در حین رد شدن منظره ی یک تابلو را از دست دادم. یک دور کامل دور خودم چرخیدم و نگاهی گذرا به تابلو که نقاشی یک منظره بود، انداختم. بعد برای جواب چشم به آقای رئوفی دوختم.

در سکوت نگاه سرزنش آمیزی به من انداخت. من هم لبخندی صلح جویانه زدم. جلوی رسپشن ایستادیم. ساکم را زمین گذاشت و سلام و علیکی گرم و رسمی با متصدی کرد.

متصدی یک کاغذ جلویش گذاشت و گفت: لطف بفرمایین این فرم رو پر کنین.

سر کشیدم تا خطش را ببینم. همانطور که حدس می زدم ظریف و تمیز می نوشت. نیم اخمی برای فضولیم تحویلم داد. زیر لب گفتم: خطتون زنونه اس!

متصدی پوزخندی زد و قدمی عقب رفت. آقای رئوفی لبهایش را بهم فشرد و به کارش ادامه داد.

من که بیکار شده بودم، مشغول خواندن لیست قیمتهای اتاقها شدم. هر خط را که می خواندم بیشتر نفسم می گرفت. بالاخره قدمی به طرف آقای رئوفی برداشتم و گفتم: پول یه شب اتاق یه تخته ی اینجا، از تمام پول من بیشتره! من نمی تونم بمونم. میرم مسافرخونه.

خیلی جدی زمزمه کرد: تو هیچ جا نمیری. پولشو من میدم.

_: خب شمام بیاین مسافرخونه. یه کم خاکی باشین.

_: من الان به حد تهوع خاکی هستم و به یک حمام تمیز بیشتر از همه چی احتیاج دارم. تو هم ساکت باش و هرکاری میگم بکن.

بعد دست توی جیبش برد و کیف پولش را درآورد. کارت شناسایی اش را روی کاغذ گذاشت و رو به من گفت: کارت ملیتو بده.

کارت ملی جاوید را درآوردم و پرسیدم: این یکی؟

در حالی که آن را می گرفت، پرسید: پس کدوم یکی؟

آن را هم روی فرم گذاشت و همه را کمی به جلو هل داد. متصدی برداشت و در حالی که تشکر می کرد یک کارت به طرف او گرفت.

آقای رئوفی کارت را برداشت و تشکر کرد. باهم به طرف آسانسور رفتیم.

با ناراحتی گفتم: من از آسانسور خوشم نمیاد. با پله میام.

_: بیا تو. تا طبقه ی چهاردهم بخوای بری باید وسط راه پیاده شم جنازتو جمع کنم.

_: وای خدا چهارده طبقه؟؟؟ نمیشه بگین اتاق منو طبقه ی اول بده؟

_: نخیر نمیشه.

_: شما نه قلب دارین نه احساسات. "یکی از دایالوگهای آدری هیپبورن در فیلم بانوی زیبای من"

_: من نه قلب دارم نه احساسات. آدری هیپبورن بیا تو!

با تردید وارد آسانسور شدم. به دیواره تکیه دادم و توی آینه نگاه کردم. با لبخند پرسیدم: یعنی به خوشگلی آدری جون هستم؟

_: آدری عزیز از تصور مقایسه ی ناجوانمردانت تو گور می لرزه.

خندیدم و گفتم: هه هه طفلکی! اون دو پاره استخونش چه تلق تلوقی هم می کنه!

میله ی دیواره را بیشتر توی دستم فشردم و گفتم: اگه این آسانسور ول بشه ما هم میریم پیش آدری جون.

_: اینقدر نترس. الان می رسیم.

_: ول نمیشه؟

_: نه. پیاده شو.

به دنبالش در طول راهرو راه افتادم. نگاهم روی شماره های اتاقها می دوید. آقای رئوفی با قدمهای محکم و بلند جلو میرفت. دنبالش دویدم و پرسیدم: اتاق چند؟

_: 1421

شماره ها را خواندم. بالاخره رسیدیم. از توی جیبش کارتی درآورد و با آن در را باز کرد. با شگفتی گفتم: هی مثل تو فیلما!

در را کامل گشود و کنار ایستاد.

گفتم: نه خواهش می کنم شما بفرمایین.

_: به تو اعتمادی نیست. برو تو خیالم راحت بشه.

_: اه اینجوریه؟ خب باشه. هرجور راحتین.

کمی شرمنده، کمی خندان و حتی کمی عصبانی وارد شدم و توی درگاه ماندم تا داخل شود. آمد؛ در را بست و آهی کشید.

چشم گرداندم و فکر کردم اتاق یک تخته است یا دو تخته که متوجه شدم به صورت نشیمن و آبدارخانه مبله شده است. یک نیم ست مبل و روبرویمان پنجره ی قدی با پرده ای ست با کاغذدیواری و مبلها و آستر حریر سفید که رو به بالکن باز میشد. رنگ اتاق تو مایه های آجری و نارنجی و قهوه ای بود و در آن سرما فضای گرمی را تداعی می کرد. لبخندی بر لبم نشست.

آقای رئوفی از کنارم رد شد. دو دری که کنار اتاق بود را باز کرد. دنبالش رفتم. یکی یک اتاق دو تخته بود و یکی تخت دو نفره داشت. وارد اتاق اول شد. ساکم را گذاشت و گفت: این اتاق تو. حمام اینجاست.

بعد هم به سرعت به طرف در رفت. کمی لب برچیدم و بعد از چند لحظه گفتم: اممم...

توی درگاه ایستاد و پرسید: بله؟

_: من واقعاً پولشو ندارم. سوئیت خونوادگی همینه دیگه نه؟ از همه اتاقاش گرونتر بود.

آه بلندی کشید و چند لحظه نگاهم کرد. دوباره گفتم: آدم باید به اندازه ی جیبش خرج کنه.

با متانت گفت: منم دارم به اندازه ی جیبم خرج می کنم و بعد از شب وحشتناکی که داشتم دلم نمی خواد امشب رو تو یه مسافرخونه ی کثیف بگذرونم.

_: پس بذارین من برم.

_: به خاطر خدا تمومش کن جوجه. چرا نمی فهمی؟ من مسئولیت دارم.

_: شما هیچ مسئولیتی ندارین. اگر اتفاقاً اونجا نبودین من داشتم تنها می رفتم.

_: ولی اتفاقاً اونجا بودم. مادر تو جای خواهر منه. نمی تونم بذارم بری. آروم بگیر و تا فردا صبر کن. قول دادم می رسونمت به مجید و سر قولم هستم. خرج سفر هم با خودمه. تو بار اضافی نیستی.

بعد برگشت و به اتاقش رفت.

در را بستم و لب تخت نشستم. کلاه بافتنی را از سرم کشیدم و روی تخت انداختم. رو گرداندم و توی آینه نگاهی به موهای کوتاهم که هر کدوم به راهی شکسته و عرق کرده مانده بودند انداختم. لبهایم به خنده باز شد. یادم رفته بود که موهایم چقدر کوتاه شده اند!

از جا برخاستم و دستی توی موهایم کشیدم. خندیدم. ساکم را باز کردم و یک دست لباس تمیز برداشتم. حمام کردم. از این که مجبور نبودم وقت زیادی را صرف شستن موهایم کنم، کیف کردم. با خوشی دوشی گرفتم و لباس پوشیدم. یک پیراهن مردانه ی چهارخانه سفید با خطهای آبی و صورتی، با شلوار جین و ...

نگاهی به کلاه بافتنی انداختم. دلم برای دختر بودن تنگ شده بود. روسری صورتی ساده و خوشرنگی که همراهم بود به سر کردم و از اتاق بیرون آمدم. کتری چایساز را آب کردم و گذاشتم جوش بیاید.

در اتاق آقای رئوفی باز شد. با کت شلوار نوک مدادی و پیراهن سفید اتو کشیده شیکتر از همیشه بیرون آمد. با خوشی گفتم: وای چه شیک شدین! کمی هم به اونی که باهاش قرار دارین رحم کنین. پس میفته!

با چهره ای متبسم گفت: همه به اندازه ی تو ندید بدید نیستن. مراقب خودت باش. من تا غروب برمی گردم. نهار و تنقلات هرچی خواستی زنگ بزن از پایین برات بیارن. بذار به حساب اتاق. یه لطفی بکن تا من نیومدم از اتاق نرو بیرون. نمی تونم تمام تهران رو دنبالت بگردم.

لبخندی زدم و آرام گفتم: جایی نمیرم.

با تاکید پرسید: خیالم راحت باشه؟ همین جا می مونی؟

با بیخیالی گفتم: آره. به گاز و برق و کبریتم دست نمی زنم. مزاحم تلفنیم نمیشم. دسشوییم به موقع میرم!

خندید و سرش را تکان داد. بعد به طرف در رفت. دستش روی دستگیره ماند. دوباره نگاهی به من انداخت.

گفتم: خداحافظ. قول میدم گم نشم.

سری تکان داد و گفت: خداحافظ.

بعد از در بیرون رفت.

چای را آماده کردم و توی لیوانی ریختم. جلوی تلویزیون نشستم و آرام مشغول نوشیدن شدم.

حدود ده دقیقه بعد، ضربه ای به در اتاق خورد. روسریم را که هنوز باز نکرده بودم، کمی مرتب کردم و در را گشودم. آقای رئوفی بود با یک کیسه ی بزرگ خرید. نوشته های روی کیسه را خواندم. اسم و آدرس یک مغازه زیر هتل بود. غیر از این هم نمی توانست باشد!

وارد شد. پرسیدم: قرارتون کنسل شد؟

دست توی کیسه فرو برد و در حالی که بسته ای را باز می کرد، گفت: هرچی فکر کردم دیدم اگه یهو تصمیم بگیری بری، هیچکس نیست جلوتو بگیره.

با دلخوری گفتم: من که گفتم نمیرم.

یک کلاه بره ی ماهوتی خاکستری از توی بسته درآورد و روی روسری سرم گذاشت. با خوشرویی گفت: آره گفتی. ولی تنهایی حوصلت سر میره. حاضر شو باهم میریم.

نگاهی توی آینه انداختم. با آن کلاه و روسری خیلی مضحک شده بودم. با خنده پرسیدم: این چیه؟

_: اینو بذار سرت پسر کوچولو. اینم بپوش.

یک پالتوی دودی شیک به طرفم گرفت. آن را پوشیدم. بزرگ بود. خندیدم و گفتم: باشه. ولی خیلی خنده دار میشم.

_: کوچیکترشم داشت. عجله کن. میریم پایین عوضش می کنیم. من دیرم شده.

باز دست توی کیسه برد و یک جفت کفش هم درآورد. گفت: شماره ی کفشت چهل بود. ببین اندازه است یا اینم عوض کنیم؟

با تردید کفش اسپورت شیکی را که خریده بود گرفتم و پرسیدم: ولی آخه چرا؟

_: برای حفظ آبروی خودم. اگه خیلی ناراحتی بعداً پسشون میگیرم! ولی امروز باید بپوشی.

کفشها را امتحان کردم. اندازه بودند. بی اندازه هم راحت بودند. حتی فکر پس دادنشان را هم نمی خواستم بکنم. با لبخند گفتم: کفشا رو میخوام. چند بود؟

با اخم گفت: بیا دیرم شده.

روسری را توی اتاقم گذاشتم. کلاه را تا روی گوشهایم پایین کشیدم و به دنبالش از اتاق بیرون رفتیم. پایین توی مغازه ی زیر هتل، پالتو را عوض کرد. خودش یقه ام را مرتب کرد و مارک لباس را کند. بعد با تاکسی هتل به طرف محل قرارش راه افتادیم.