X
تبلیغات
رایتل

به کام و آرزوی دل (3)

شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 06:46 ق.ظ
سلام سلام سلامممم
این هم از قسمت بعدی...
شرمنده اصلاً ویرایش نشده. هر اشتباهی دیدین بی زحمت بگین اصلاح کنم. اگر تونستم چند ساعت دیگه دوباره یه نگاهی به متن میندازم.

مرد سارق همچنان ور میزد! کم کم داشت حوصله ی همه را سر می برد. آقای رئوفی هم دست از استراحت کشید. چشمهایش را باز کرده بود و به نقطه ای نامعلوم نگاه می کرد. مرد روبرویمان پرسید: آقا ببخشین... شغل شما چیه؟

مرد سارق فوری گفت: جهانگرد هستم.

آقای رئوفی با متانت گفت: از شما نپرسیدن.

بعد رو به پدر پرهام کرد و گفت: وکیل پایه یک دادگستری هستم.

حتی منم دیدم که رنگ از روی سارق پرید. خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد کمی مؤدب باشد. از توی جیب توری بالای پشتی روزنامه ای برداشت و بالاخره ساکت شد.

پدر پرهام هم مثل اینها که تا دکتری می بینند تمام دردهای عمرشان به خاطرشان می آید، تمام مشکلات قانونی اش را به خاطر آورد و مشغول سؤال و جواب شد.

من با کمی اشتیاق گوش می دادم. گاهی اظهارنظری هم می کردم. اما دایی خیالیم چنان نوکم را قیچی کرد که ترجیح دادم دیگر حرف نزنم. خم شدم از توی ساک زیر پایم، جورابهایم را درآوردم و پوشیدم. تازه متوجه ی بقایای لاک قرمزی شدم که چند وقت پیش به ناخنهای پایم زده بودم. کمی شرمنده به اطراف نگاه کردم. امیدوار بودم کسی ندیده باشد. تند تند جورابها را بالا کشیدم. از آقای رئوفی پرسیدم: میشه برم تو راهرو؟ همین جلوی در...

زمزمه کرد: به شرطی که یه دوست تازه پیدا نکنی.

به سرعت گفتم: نه نه. قول میدم. جایی نمیرم.

درست جلوی در ایستادم و دستهایم را روی لبه ی پنجره ی راهرو گذاشتم. به سرعت از میان بیابان خشک و بی آب و علف می گذشتیم.

دستی با ملایمت به پهلویم خورد. غلغلکم شد. از جا پریدم و جیغ کوتاهی کشیدم. مادر پرهام به سرعت توی قاب در ایستاد و پرسید: چی شد؟

آهی کشیدم و گفتم: ببخشین. هیچی. من خیلی غلغلکیم.

لبخند ملایمی زد و نگاهی به پرهام که از ترس ماتش برده بود انداخت. سر پا نشستم. پرهام را درآغوش گرفتم و گفتم: نترس پسر شجاع. من خیلی غلغلکیم. می دونی یعنی چی؟

بعد به شوخی کمی غلغلکش دادم و خندیدم. او که به اندازه ی من حساس نبود، اول فقط لبخند زد، بعد هم بالاخره از سروصدای من به شوق آمد و خندید.

از زمین برش داشتم و شروع کردم برایش از بیابان قصه گفتن. از موشهای صحرایی و بزمجه هایی که زیر آفتاب لم داده بودند برایش گفتم و از خارهای تیز و بلند با گلهای کوچک صورتی.

پرهام با اشتیاق گوش می کرد. هرجا که ساکت می شدم سؤال تازه ای می پرسید و من با خوشحالی جواب میدادم.

بعد از مدتی دیدم به خودش می پیچد. تقلا می کرد که از آغوشم پایین بیاید. او را زمین گذاشتم و پرسیدم: خسته شدی؟

دستش را جلوی شلوارش گرفت و خودش را جمع کرد. مادرش به سرعت بلند شد. با لبخند پرسیدم: میشه من ببرمش؟

مادرش با خجالت گفت: نه نه زحمتت میشه.

_: نه اصلاً.

از ترس این که آقای رئوفی چشم غره برود، دقت کردم نگاهم بهش نیفتد. دست پرهام را گرفتم و در طول راهرو راه افتادیم. اولین دستشویی را که دیدیم، پرهام گفت: همینجاست.

نگاه سریعی به اطرافم انداختم که کسی نباشد. دلم می خواست همه ی واگنها را بگردم. برای همین گفتم: نه این خوب نیست. کثیفه. بریم یه بهترشو پیدا کنیم.

باز واگن بعدی همین قصه تکرار شد. می ترسیدم شلوارش را خیس کند. اما این بار خودش گفت: این خوب نیست. بریم بعدی.

وقتی به رستوران رسیدیم با شوق به اطراف نگاه کردم و گفتم: چه حالی میده بشینیم اینجا!!

ولی پرهام دیگر نمی توانست صبر کند. برای همین او را به اولین دستشویی رساندم. وقتی بیرون آمدیم باهم به رستوران رفتیم. شیرکاکائو و آبمیوه و کیک و پفک خریدیم و نشستیم. در حالی که بیرون را تماشا می کردیم با شوق و ذوق می خوردیم. خیلی داشت بهمون خوش می گذشت که مادر پرهام و آقای رئوفی وارد رستوران شدند. مادر پرهام هراسان جلو آمد و گفت: وای شما اینجایین!!!

آقای رئوفی هم با نگاهی خشمگین پیش آمد و با لحنی بُرّنده گفت: یه خبر می دادی هیچ اتفاقی نمیفتاد.

شرمنده نگاهش کردم. چیزی در نگاهش بود که مثل برق از ستون فقراتم گذشت و تمام تنم را به لرزه درآورد. سر بزیر انداختم. داشتم از ترس قالب تهی می کردم. به پرهام که اصلاً نترسیده بود حسودیم شد! هنوز داشت غر میزد و می خواست همانجا بماند. اما مادرش دستش را کشید و رفتند. من ماندم و آقای رئوفی. چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد گفت: بریم.

نگاهش دوباره آرام شده بود. همان دریای عمیق و قابل اعتماد. دیگر طوفانی نبود. سر بزیر انداختم. تازه بغض کردم. خودم هم نمی دانستم چرا وقتی عصبانی بود به فکرم نرسید با گریه دلش را به رحم بیاورم! ولی حالا ناگهان اشکم سرازیر شد و تمام طول راه را فین فین می کردم. بالاخره یک دستمال کاغذی از توی جیبش درآورد و در حالی که به طرفم می گرفت، گفت: بسه دیگه. تمومش کن.

دستمال را گرفتم و درحالی که بینی ام را می فشردم فکر کردم او کسی نیست که با اشک و آه من دلش به رحم بیاید!

وارد کوپه شدیم. نگاه سنگین پدر پرهام را دیدم ولی خوشبختانه حرفی نزد. سر جایم نشستم و سرم را به دیواره ی کنار پنجره تکیه دادم. کمی بعد خوابم برد.

وقتی شام آوردند، بیدار شدم. غذایش گرم و خوشمزه بود. سر حال آمدم و با اشتها خوردم. مرد سارق دوباره مشغول وراجی شده بود. حالا داشت جوک تعریف می کرد! مادر و پدر پرهام به سختی سعی داشتند به او شام بدهند. اما بچه به شدت بدقلقی می کرد. مادرش می گفت چون نخوابیده است نحسی می کند.

آقای رئوفی فارغ از شلوغی اطرافش با ظرافت بسیار مشغول خوردن بود. با دقت گوشتش را می برید و با کمی برنج می خورد. در این بین کاسه ی کوچک ماستی که داشتم می خوردم، از دستم ول شد و آقای رئوفی آن را بین زمین و هوا گرفت و فقط چند قطره اش روی شلوار من و خودش پاشید. شانس آوردم که کلاً خالی نشد. والا تمیز کردنش مصیبتی بود. آن چند قطره اهمیتی نداشت.

آقای رئوفی در حالی که دستمالی با نارضایتی روی شلوارش می کشید، گفت: هیچ کس به تو آداب غذا خوردن رو یاد نداده؟

_: اوه چرا!! ولی خب اینجا اونم بدون میز، تو این وضع آشفته، آداب غذا خوردن کیلویی چنده؟

ابرویی بالا برد و نگاهی تاسف بار به من انداخت. بعد دوباره به آثار باقیمانده ی لکه ی روی شلوارش را نگاه کرد و طوری که همسفرانمان نشنوند، گفت: حالا که فکرشو می کنم می بینم کار درستی کردم که مانع ازدواجت شدم.

سری به تایید تکان دادم و یادآوری کردم: البته اون که خیلی خوب بود. ولی من دارم میرم که ازدواج کنم.

_: اوه! نامزد جواهرنشانت رو فراموش کرده بودم.

ظرف یک بار مصرف غذایش را بست و آن را روی میز کوچک جلوی پنجره گذاشت. منهم همین کار را کردم و سرم را عقب تکیه دادم. چشمهایم را بستم و خواب آلوده گفتم: هرچی بهش نزدیکتر میشم، بیشتر دلم براش تنگ میشه.

_: این خیلی خوبه.

_: هوم.

_: پاشو برو دست و صورتت رو بشور. همه جا رو ماستی کردی.

چشم بسته گفتم: وسواس دارینا! کیف سفر به همین بی اهمیت بودن این چیزاست دیگه.

_: من که کیفی از این سفر و کثیفیهاش نمی کنم. برگشتنی مُردی موندی با هواپیما میریم.

چشمهایم را باز کردم. خندیدم و گفتم: پولشو شما میدین.

_: مگه تا حالاشو کی داده؟

_: اوه من باید پول بلیتمو باهاتون حساب کنم.

_: بذار آخر بار یه جا حساب می کنیم. الان حسابام بهم میریزه.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: باشه. ولی من پول بلیت هواپیما ندارم. ضمناً با شمام نمیام. می مونم با خانواده ی مجید میام.

_: هرطور میلته.

 

 

قطار برای نماز مغرب توقف کرد. نگاهی از پنجره به تاریکی بیرون انداختم و در حالی که بلند می شدم، گفتم: از غروب خیلی گذشته.

_: وسط بیابون که نمی تونه وایسه. باید برسه به ایستگاهی که اینقدر جا داشته باشه که همه بتونن پیاده شن. بعضی ایستگاهها خیلی کوچیکن.

_: اوه! به اینش فکر نکرده بودم.

_: تو مگه فکرم می کنی؟

لبخندی زدم و گفتم: آره گاهی فکر می کنم!

 

باهم پیاده شدیم و روی سنگفرش کنار ریل راه افتادیم. گفتم: از صدای راه رفتن روی سنگفرش خوشم میاد.

_: می دونی این یه موهبت بزرگه که از هر چیز کوچیکی لذت می بری.

_: شمام می تونین اگر اینقدر سخت نگیرین.

_: شاید همینطور باشه. اشکالش اینه کیفیت زندگی برام خیلی مهمه. دلم می خواد همه چی تمیز و صحیح باشه.

_: خب کی بدش میاد؟ ولی همیشه که نمیشه اینجوری باشه. گاهی باید با جریان آب همراه شد.

_: درسته. حالا کجا میری؟

_: از اون طرفی. با اجازتون.

_: شازده پسر اونجا زنونه اس!

_: اوپس! یادم نبود!

خندیدم. چند قدمی را که از او فاصله گرفته بودم بدو برگشتم و در حال بالا و پایین پریدن گفتم: خیلی بازی باحالیه! همیشه آرزو داشتم پسر باشم. گفتم بهتون که فوتبالم خیلی خوب بود.

_: آره گفتی. میشه آروم بگیری؟

_: نه پاهام خشک شده. بذارین یه کم ورزش کنم.

آهی کشید و حرفی نزد. توی دستشویی آخرین شیر را انتخاب کردم و با ترس و لرز مشغول وضو گرفتن شدم. آقای رئوفی جلویم ایستاد و مثل مانعی مرا از بقیه جدا کرد. خودش پشت به من بود و با حوصله و دقت داشت آستینهایش را تا میزد و بالا می برد.

باز باهم بیرون آمدیم. توی نماز خانه کنارش ایستادم. زیر لب غرید: بچه جان خدا رو که نمی تونی گول بزنی! اگه نمیری تو زنونه حداقل برو صف آخر.

تازه یادم آمد که باید عقب بایستم. رفتم گوشه ی نمازخانه و به سرعت نمازم را خواندم و بیرون رفتم. هوا سرد بود. دوباره شروع کردم به بالا و پایین پریدن. داشتم می دویدم و برای خودم می رفتم. ناگهان صدای مردی را شنیدم که داد می زد: جاویــــــد؟ هی پسر تو جاوید نیستی؟

چند ثانیه طول کشید تا به خاطر بیاورم که باید جاوید باشم!

برگشتم و گفتم: خودمم.

_: قطار رفت! بدو!

بعد رو گرداند و با صدای بلندی گفت: اینجاست آقا. اومده بود پشت ساختمون.

دوان دوان به طرف قطار رفتم. آقای رئوفی که او هم مجبور شده بود همراه من بدود تا از قطار جا نماند، با عصبانیت گفت: من از دست تو چکار کنم؟ کجا غیبت زد؟

_: من همینجا بودم. فکر نمی کردم قطار به این زودی راه بیفته!

قطار راه افتاده بود. آخرین در را گرفتیم و بالا پریدیم. آقای رئوفی نفس نفس زنان به دیواره تکیه داد و گفت: تو عمرم همچین خریتی نکرده بودم! مطمئنم بعد از اینم نخواهم کرد. بچه اگه گم میشدی من جواب مادرتو چی می دادم؟

_: چه ربطی به شما داشت؟ خودم گم شده بودم.

نفسش را با حرص بیرون داد. پشت به من کرد و در طول راهروی قطار راه افتاد. من هم مثل بچه ای لجباز با حالتی حق به جانب در حالی که با هر قدم پایم را محکم به زمین می زدم دنبالش راه افتادم. ولی بعد از چند قدم کم کم به عمق فاجعه پی بردم! اگر توی آن بیابان جا مانده بودم چه میشد؟!!!

از واگن اول گذشتیم. قدم تند کردم و از پشت شانه ی آقای رئوفی به او گفتم: خیلی معذرت می خوام. نمی دونستم چقدر خطرناکه. واقعاً فکر نمی کردم قطار به این زودی و بی خبر راه بیفته.

نیم نگاهی به من انداخت و گفت: خدا رو شکر به خیر گذشت.

وقتی به کوپه مان رسیدیم جنجالی به پا شده بود. مادر پرهام یک دستبند گرانبهای امانتی به همراه داشت که گم شده بود. ما هم که دیر کرده بودیم و همه شک برده بودند که با دستبند فرار کرده باشیم. وقتی رسیدیم پلیس قطار و مامور واگن ایستاده بودند. به آقای رئوفی گفتند: باید شما رو بگردیم.

آقای رئوفی دستهایش را بالا برد و گفت: بفرمایید.

با ترس عقب رفتم. اگر مرا می گشتند چی؟

داشتند جیبهای آقای رئوفی را می گشتند و من راههای فرار را بررسی می کردم. اما راهی نبود. اهالی واگن بر اثر سروصدا بیرون آمده بودند و می خواستند بدانند که چه خبر شده است. تمام راهرو پر بود.

آقای رئوفی سرد و جدی نگاهم کرد. صدای پدر پرهام را شنیدم که می گفت: آقای پلیس چمدوناشونو بگردیم؟

وای خدا... اگر چمدانم را می گشت و لباسها و شناسنامه ام را میدید چی؟

به دیوار راهرو تکیه دادم. نزدیک بود از حال بروم. آقای رئوفی چمدانش را پایین آورد و باز کرد. ساک مرا هم از زیر صندلی برداشت و زیپش را باز کرد. سر کشیدم ببینم چه کار می کند. نفهمیدم. توی کوپه هم شلوغ بود. پلیس دائم داشت سعی می کرد مردم را دور کند تا به کارش برسد. آقای رئوفی هم توی شلوغی هی جابجا میشد و حرفهایی می زد که نمی شنیدم چه میگوید. ولی بالاخره دستبند توی کیف دستی مادر پرهام پیدا شد و همه نفسی به راحتی کشیدند. بعضیها هم غرغر کردند که با یک دزد خیالی آسایششان مختل شده است و غرامت هم می خواستند! بالاخره پلیس همه را متفرق کرد و من توانستم وارد کوپه که حسابی بهم ریخته بود بشوم. آقای رئوفی ساکم را بست و دوباره زیر صندلی جا داد. چمدان خودش را هم بالا گذاشت و نشست.

مادر پرهام با پریشانی گفت: تو رو خدا ببخشین. قصدم تهمت زدن نبود. واقعاً نمی دونم چطور رفته تو کیفم. آخه دستم بود. درش نیاوردم اصلاً! آخه کادوی عروسه. داریم میریم عقد کنون برادرم. اینو با خواهرم برای عروس خریده بودیم. خیلی نگران شدم.

دستنبند را پشت دستش بست. شوهرش غرغر کنان گفت: حواس درست حسابی نداری که. حتماً وقتی می خواستی پیاده شی گذاشتی تو کیفت.

_: نه به خدا! دستم بود!

مرد سارق نگاه معنی داری به آقای رئوفی انداخت. آقای رئوفی هم چشم غره ای برایش رفت. در زدند. مامور قطار ملافه ها را آورده بود. آقای رئوفی تختهای بالا را باز کرد و به من گفت: تو برو بالا.

با خوشحالی از نردبان بالا رفتم. کیفهای محتوی لحاف و بالش را به دستش دادم تا به بقیه برساند. خودم هم دراز کشیدم و کیف لحاف بالشم را زیر سرم گذاشتم. با شوق به سقف چشم دوختم. همه چیز آرام گرفته بود و خیلی خوشحال بودم.

آقای رئوفی بالا آمد و گفت: پاشو ملافه هاتو پهن کن. چرا بی ملافه خوابیدی؟

معترضانه گفتم: آقای...

ولی هنوز رئوفی را نگفته بودم که به خاطرم آمد صدایم را پایین نیاورده ام و همسفریها می شنوند. پس به جای رئوفی گفتم دایی...

خنده اش گرفت. در واقع فقط لبخند کم رنگی بود. اما همان هم غنیمت بود. با این حال کوتاه نیامد و دوباره گفت: پاشو تنبلی نکن. ملافتو بنداز. رو بالشتم رو بالشی بکش.

خودش هم مشغول مرتب کردن تختش شد. منم مجبور شدم اطاعت کنم. اما روبالشی یک بار مصرف را نمی توانستم روی بالش بکشم. داشتم کشتی می گرفتم که دست به طرفم دراز کرد و گفت: بدش من.

با خوشحالی آن را به طرفش گرفتم و از زحمتش خلاص شدم. درست کرد و پس داد. بقیه ی همسفرها هم آماده ی خوابیدن شدند. پرهام که از قبل خواب بود و تمام مدت شلوغی و سروصدا بیدار نشد. مادرش می گفت همیشه خوابش سنگین است.

چراغها را خاموش کردیم. دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم. روکش پلاستیکی شیری اش برایم جالب بود. با نوک انگشت به آن دست کشیدم.

آقای رئوفی با گوشی اش سرگرم بود. من کم کم حوصله ام سر می رفت. گوشی ام توی ساکم بود، ولی هم بالا آوردنش در آن شرایط سخت بود و هم این که ارزشش را نداشت. اینقدر قدیمی بود که هیچ بازی یا فایل سرگرم کننده ای نداشت.

آقای رئوفی بالاخره گوشی اش را خاموش کرد و دستش را زیر سرش گذاشت. من که تا آن موقع هزار بار نشسته بودم و دوباره خوابیده بودم و غلتیده بودم و هنوز موفق نشده بودم بخوابم، روی آرنجم به طرفش نیم خیز شدم و زمزمه کردم: آقای دایی...

سرش را برگرداند و پرسید: چیه؟

_: گوشیتون بازی داره؟

آهی کشید. گوشی را روشن کرد و وارد فایل بازیهایش شد. بعد آن را به طرفم گرفت و گفت: سعی کن داغونش نکنی.

با خوشحالی گفتم: چشم! مواظبم!

دراز کشیدم و با شوق و ذوق مشغول زیر و رو کردن بازیهایش شدم.

ساعت یک بعد از نیمه شب بود که قطار توی ایستگاه یزد توقف کرد. سروصدای مختصری از پایین شنیدم. نیم خیز شدم. مرد سارق بود. وسایلش را جمع کرد و رفت. نگاهی به آقای رئوفی کردم و زمزمه کردم: چیزی نبرده باشه...

در حالی که سقف را نگاه می کرد، گفت: فکر نمی کنم.

تا حد امکان خم شدم. رفته بود. اما با صدای سقوط چیزی از جا پریدم! گوشی آقای رئوفی از دستم افتاد.

آقای رئوفی نالید: جوجه... گفتم داغونش نکن.

مادر پرهام گوشی را به طرفم گرفت. تشکر کردم و با دستپاچگی روشنش کردم. با خوشحالی گفتم: چیزیش نشده.

بعد آن را به طرف آقای رئوفی گرفتم. نگاهی به آن انداخت و گفت: شانس آوردم.

در نیمه باز کوپه بازتر شد و زنی وارد شد. توی تاریکی آنهم از بالا قیافه اش را تشخیص نمی دادم. با صدایی آهسته سلام و عذرخواهی کرد و خوابید.

من هم خوابیدم و این بار بالاخره خواب رفتم.

صبح روز بعد با صدای آقای رئوفی بیدار شدم.

_: جوجه پاشو... جاویـــد پاشو... ملافه ها رو بده. بسه دیگه چقدر می خوابی؟

غلتیدم و غرغر کنان پرسیدم: مگه ساعت چنده؟

_: ساعت هشته. الان میاد ملافه ها رو بگیره.

_: حالا هروقت اومد...

_: پاشو. گفت حاضرشون کنین.

مال خودش را تا زده بود. لحاف گلوله ی مرا هم کشید و تا زد و توی کیف گذاشت. بعد هم بالشم را گرفت. رو بالشی یک بار مصرف را پاره کرد و بالش را کنار لحاف جا داد. کیفها را سر جایشان گذاشت و دوباره گفت: زووود باش.

به زحمت جمع کردم، ولی پایین نرفتم. همانجا وسط تخت نشستم و خواب آلود به دیواره ی کوپه تکیه دادم.

مامور قطار آمد و ملافه ها را گرفت. همه بیدار بودند. پرهام کوچولو داشت حرف می زد. پدرش او را بیرون برد.

تختهای وسط تا شده بود. آقای رئوفی هم پایین رفت و تخت خودش را بست. من هنوز چشم بسته نشسته بودم که با صدای ناآشنای زنی از خواب پریدم. زن بلند گفت: کیان مهر رئوفی؟! این خودتی؟! باورم نمیشه!

چشمهایم را باز کردم و گوش دادم. آقای رئوفی با ته مایه ی خنده ای در صدایش گفت: خودمم خانم کوهیار. اینقدر عجیبه؟

_: اصلاً انتظار نداشتم تو رو اینجا ببینم.

_: خب منم انتظار نداشتم شما رو ببینم.

سرم را خم کردم بلکه بتوانم قیافه ی هم کوپه ای جدیدمان را ببینم، اما موفق نشدم. آقای رئوفی که هنوز ایستاده بود، به من گفت: تو رو خدا بیا پایین و صورتتم بشور!

نگاهی به ظاهر تمیز و مرتبش انداختم و فکر می کردم چطور اول صبحی اینقدر آماده است؟! جورابهایم را توی جیبهایم فرو کردم و پایین آمدم. زن با لحن خنده داری پرسید: این کیه دیگه؟

_: خواهرزادمه. جوجه یعنی جاوید. خانم کوهیار از همکلاسیهای دوره ی دانشجویی من هستن.

سری به طرفش خم کردم و گفتم: خوشوقتم.

بین او و آقای رئوفی نشستم. هنوز کاملاً بیدار نشده بودم. خمیازه ای کشیدم و به روبرو چشم دوختم. خانم کوهیار کلاهم را کشید و گفت: گرما تو کوپه چرا کلاه داری؟

وحشت زده کلاهم را گرفتم و در حالی که به سرعت می پوشیدم، گفتم: چون ... چون...

اما یادم نمی آمد چه بهانه ای برای کلاه پوشیدنم آورده بودم. آقای رئوفی به کمکم آمد و گفت: چون سینوزیت حاد داره.

_: خب اینجوری که بدتره!

به سرعت گفتم: نه نه دکتر گفته باید کلاه سرم باشه.

_: نه عزیزم. اینجوری عرق می کنی، میری بیرون بدتر میشی. الان درش بیار.

و دوباره می خواست آن را بکشد که دو دستی کلاهم را چسبیدم. آقای رئوفی هم به آرامی به او گفت: ولش کن. یه کم رو این موضوع حساسه.

با دلخوری گفتم: اگه شما هم به اندازه ی من تو تنتون سوزن فرو کرده بودن، حساس می شدین.

خانم کوهیار دوباره شروع کرد به دلیل آوردن که نباید توی کوپه کلاه سرم باشد. من هم از جا پریدم و گفتم: ولی من می خوام برم بیرون.

آقای رئوفی یادآوری کرد: جوراباتو بپوش! اینجوری که مثل گوشای خرگوش از جیبات بیرون زدن خیلی ضایعس!

دوباره نشستم و جورابهایم را پوشیدم. پرهام و پدرش برگشتند. پدرش برای صبحانه شان شیرکاکائو و کیک خریده بود. برخاستم و به آقای رئوفی گفتم: میرم تو رستوران صبحونه بخورم.

تازه پشت میز نشسته بودم که آقای رئوفی هم روبرویم نشست و یک سینی صبحانه به اضافه یک قوری چای وسط گذاشت. آهی کشیدم و گفتم: فکر کردم مجبورم شیر و کیک بخورم.

_: برای چی؟

_: نمی دونم. چون بابای پرهام چایی نگرفته بود.

پوزخندی زد و مشغول پنیر مالیدن روی نان شد.

بعد از صبحانه دوباره به کوپه برگشتیم. خانم کوهیار با تعجب گفت: کیان مهر؟

آقای رئوفی نگاهی به او انداخت و گفت: بله؟

_: تو ازدواج کردی؟

_: بله.

_: با یکی از همکلاسیهای دانشگاه؟

_: بله.

_: با کی؟

_: فکر نمی کنم به خاطر بیاریش.

_: من همه رو یادمه.

_: هم ورودی ما نبود.

_: سال پایینیا رو هم یادمه.

من وسط پریدم و گفتم: از دایی سه چهار سالی بزرگتره. ولی دایی خیلی جوونتر می زنه. می دونین که! ولی زنش مهربونه.

آقای رئوفی نفسش را با حرص بیرون داد. نگاهی به من کرد که کاملاً فهمیدم که می گوید: مگه تنها گیرت نیارم!!!

خانم کوهیار پرسید: حالا اسمش چیه؟ بگو شاید یادم بیاد.

آقای رئوفی دهان باز کرد که حرفی بزند، اما من باز گفتم: صغرا غفوری. باباش قصابه. می شناسینش؟ خیلی مهربونه.

آقای رئوفی فقط دلش می خواست سر از بدنم جدا کند! اینقدر داشتم از این بازی لذت می بردم که حد نداشت! با صدایی که می کوشید، بلند نشود، پرسید: این مزخرفات چیه که میگی؟

_: وا! آقای دایی! خجالت نداره که! زن به این خوبی! خب درسته که خوشگل نیست و صورتش رد آبله داره. ولی شما عاشق سیرت زیباش شدین مگه نه؟! داییم اینقدر آدم فهمیده و مهربونین که حد نداره!

خانم کوهیار متفکرانه گفت: صغراغفوری؟ یادم نمیاد... ورودی چند بود؟

گفتم: 62

آقای رئوفی نفسش را با حرص بیرون داد. خانم کوهیار خندید و گفت: سال شصت و دو من و داییت هنوز داشتیم چهار دست و پا می رفتیم.

دایی به آرامی گفت: من سال 62 چهار سالم بود. فکر کردم که لازمه یادآوری کنم روی دو تا پاهام راه می رفتم!

خانم کوهیار به خنده ادامه داد و گفت: حالا سن ما رو لو نده. ولی خب زنت که ورودی شصت و دو نبوده...

آقای رئوفی که دیگر ناچار شده بود به بازی تن بدهد، گفت: نه. هفتاد و دو.

_: خب چهار سال از ما جلوتر بوده.

آقای رئوفی غرید: بله...

خدا به آقای رئوفی رحم کرد که مامور قطار اعلام کرد که داریم به مقصد نزدیک می شویم. والا معلوم نبود که این مکالمه به کجا بیانجامد.

وسایلمان را جمع کردیم و دقایقی بعد در ایستگاه تهران پیاده شدیم.