نمای وبلاگ بگذار تا بگویم (11) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

بگذار تا بگویم (11)

چهارشنبه 29 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 12:13 ب.ظ

سلام سلام سلامممممم


خوب و خوش و سلامتین انشاالله؟ منم خوبم. متشکرم. خیلی ممنون از این همه لطف و مهربونیتون


اینم نیمه ی دوم قسمت قبلی. انشاالله شنبه با یه قسمت پر و پیمون میام.


خوشحال باشین و سلامت همیشه


بعد از شام مائده داشت آماده میشد که با مامان و عالیه به خانه برگردند که فؤاد اس ام اس زد: یادت میاد ماشین بابا کجاست؟

مائده با تعجب نوشت: گم شده؟!

_: نه سر جاشه. کارت دارم. میای کنار ماشین؟

_: باشه. الان میام.

 

عالیه پرسید: کجا میری؟

_: فؤاد کارم داره. زود برمی گردم.

_: باشه.

از بین جمعیت خروشان که بعضی می خواستند بروند و بعضی فقط سر راه ایستاده بودند، به زحمت گذشت، بعد از راه باریک و نسبتاً خلوت سنگفرش گذشت و به انتهای محوطه که ماشینها پارک شده بودند، رسید.

چشم گرداند و سعی کرد به خاطر بیاورد که کجا پیاده شده است. بالاخره ماشین آقای ثقفی را شناخت و به گوشه ی محل پارک ماشینها رفت. نگاهی توی ماشین کرد. فؤاد نبود.

فؤاد از پشت سرش آرام دست روی شانه اش گذاشت و گفت: سلام!

مائده از جا پرید. فؤاد با لبخند گفت: ببخشین. نمی خواستم بترسونمت.

مائده توی تاریکی زیر درخت خزید و پرسید: چی شده؟

_: از بابات اجازه گرفتم باهم بریم عروس کشون.

_: دست شما درد نکنه. دیگه چی؟

_: منظورت چیه؟

_: فؤاد فامیلت ما رو باهم ببینن چی میگن؟

_: چی میگن؟ بذار هرچی دلشون می خواد بگن.

_: من رفیق تو نیستم که آخر شب بیام باهات گردش!

_: تو زن منی و باید باهام بیای.

_: ما باهم توافق کرده بودیم.

_: من با تو هیچ توافقی نکرده بودم. شرطی بود که با پدر مادرا گذاشته بودی.

مائده که کم مانده بود اشکهایش جاری شوند، با بغض پرسید: چی داری می گی فؤاد؟

_: داره از این بازی حوصلم سر میره. تا کی باید موش و گربه بازی کنیم؟

_: چه موش و گربه بازی ای؟ یه مهمونی اومدی خونه عموم، که اونم مجبور نبودی بیای. کاری باهم نداریم.

_: خب تو فقط همینشو دیدی. به در و دیوار آویزون شدنای منو ندیدی که! همه ی دوستام می دونن یه خونه ی مجردی دارم و نباید پاشونو بذارن توش. در حالی که تا وقتی که تموم نشده بود خیلی میومدن. خاله ی بزرگم که دائم منتظره خونه ام تموم بشه، این سفر اومده و اصرار داره که باید خونتو ببینم. خدا می دونه چقدر زبون ریختم تا بپیچونمش. به اینجام رسیده.

به زیر چانه اش اشاه کرد و مائده سر بزیر انداخت. بعد از چند لحظه سر برداشت و با صدایی سرد گفت: خیلی معذرت می خوام که مزاحم اوقات خوشت تو خونه ی مجردیت شدم. فردا اول وقت میام وسایلمو جمع می کنم. تو هم حرص نخور. این اعصاب خوردیا به قیمت تموم شدن ترجمه هاتو و آماده شدن کیک و دلمه های عروسی خواهرت بود.

خواست برود که فؤاد بازویش را گرفت و گفت: وایسا مائده. منظور من این نبود.

_: منظورت این بود که نامزدیمونو اعلام کنیم. ولی ما هنوز هیچ تصمیمی نگرفتیم که اعلامش کنیم و به نظر نمیاد که بخوایم ادامه بدیم.

فؤاد که هنوز داشت بازوی او را می فشرد، با غیظ گفت: این چرت و پرتا چیه که میگی؟ مگه با یه ذره اختلاف سلیقه، آدم می زنه زیر همه چی؟

_: دستمو ول کن. دردم میاد.

فؤاد بازویش را رها کرد و با دلخوری گفت: همین جا می مونی تا حلش کنیم.

_: چیزی برای بحث کردن وجود نداره. تو می خوای به همه بگی و من نمی خوام. اصلاً معلوم نیست بعد از شیش ماه چی بشه.

_: خیلیا بعد از شیش ماه نامزدیشونو بهم می زنن. چه ایرادی داره که بقیه بدونن؟ به هر حال که نمی تونی قایمش کنی. زبونم لال، یه روز که زدی زیر همه چی و رفتی سراغ نفر بعدی، نمی تونی که منو انکار کنی. باید بگی.

_: آقا اگه من نخوام شوهر کنم کی رو باید ببینم؟

_: نمی دونم. ولی الان زن منی و من دوست دارم اینو به عالم و آدم بگم.

مائده جوابی نداد. بیشتر توی تاریکی خزید. لب جدول باغچه نشست.

فؤاد غرید: لباست کثیف میشه.

_: چادرمه. مهم هم نیست.

فؤاد آهی کشید و کنارش نشست. مائده زیر لب گفت: لباست کثیف میشه.

فؤاد پوزخند تلخی زد و گفت: آره کثیف میشه، مثل دلم، مثل زبونم.

دستهایش را روی زانوهایش گذاشت و به روبرویش چشم دوخت.  

مائده از گوشه ی چشم نگاهش کرد. نور چراغ پارکینگ اندکی از صورتش را روشن کرده بود. یک نیمرخ کلاسیک مردانه ی بی نقص! لحنش، حالت نشستنش و کلامش مثل هنرپیشه های دهه ی پنجاه هالیوود شده بود.

مائده با تمام دلخوریش خنده اش گرفت و سر بزیر انداخت که فؤاد نبیند. اما فؤاد برگشت و چند لحظه با ملایمت نگاهش کرد. بعد آرام دست دور بازوهایش حلقه کرد و گفت: خب نمیریم عروس کشون. ولی می تونیم که چرخی دور شهر بزنیم بعد برسونمت خونه ی بابات.

تمام خشم مائده مثل برف توی آفتاب آب شد و به زمین رفت. سرش را روی شانه ی فؤاد گذاشت و آرام گرفت.

فؤاد او را به خود فشرد و با خنده ای عصبی زمزمه کرد: دیوونه! نصف جونم کردی!

گردش آخر شب دو سه ساعت طول کشید. از چرخیدن دور شهر و با صدای بلند آهنگ گوش کردن، و گشتن توی جنگل قائم و به علت ترسهای موهوم فرار کردن!

مائده در حالی که به طرف ماشین می دوید، پرسید: فؤاد مطمئنی صدایی شنیدی؟

فؤاد در حالی که در طرف مائده را با عجله باز می کرد، گفت: نه. ولی سوار شو.

خودش هم ماشین را دور زد و سوار شد.

مائده نشست و پرسید: پس چی شد؟

_: هیچ آدم عاقلی ساعت یک بعد از نصف شب تو همچین جای خلوتی گردش نمیاد.

_: خودتم داری میگی آدم عاقل! آخه به قیافه ی ما میاد عاقل باشیم؟ با لباس شب و قیافه ی از عروسی برگشته اومدیم اینجا داریم می گردیم. خب چی میشد نیم ساعت بمونیم؟

_: همینو بگو! ولی به هر حال نمیشد.

_: پس چرا نمی رسونیم خونه؟

_: این پرسیدن داره؟

_: ولی... باید برم خونه.

فؤاد با حرص زمزمه کرد: می دونم باید بری خونه.

بعد از چند لحظه افزود: منم باید برم. فردا صبح باید برم تهران.

_: تهران؟ نگفته بودی!

_: دیشب بابا بهم گفت. امروزم سرمون شلوغ بود نشد بگم. امشبم... چه میدونم. صبح میرم شب برمیگردم. قرار نیست بمونم که!

عصبانی بود. مائده با ناراحتی گفت: من قصدم بازخواست نبود که اینطوری عصبانی میشی. تعجب کردم. همین. معذرت می خوام. نباید تعجب می کردم. به من که ربطی نداشت.

با حرص رو گرداند. فؤاد ناگهان ترمز کرد. مائده از جا پرید و پرسید: چی شد؟

_: تو می فهمی چی داری میگی؟ کی گفته از دست تو دلخورم؟ چرا حق نداری بپرسی؟ البته که حق داری. خودم می خواستم بهت بگم ولی نشد. دارم میگم که!

_: خب چرا داد می زنی؟

_: آخه تو نمی فهمی.

_: چی رو نمی فهمم؟

_: مائده میشه تمومش کنیم؟ از اول شروع می کنیم اصلاً. فردا دارم میرم تهران. اگه چیزی لازم داری بگو، بتونم حتماً برات می گیرم. شش صبح بلیت رفتمه و نه شب برگشتم.

مائده با ناراحتی رو گرداند و گفت: من که نمی فهمم تو چته. می خوام برم خونه.

فؤاد آهی کشید و بدون حرف به طرف خانه ی آقای نمازی راند.

مائده غرق فکر بود. نمی فهمید چه اشتباهی کرده است. تا قبل از این که بحث آخرشان شروع شود، داشت خیلی خوش می گذشت. غش غش می خندیدند و همراه با ترانه می خواندند و شوخی می کردند و ترانه را عوض می کردند و تو سر و کله ی هم می زدند. اما ناگهان بدون هیچ حرف خاصی یکهو فؤاد بهم ریخت. حالا هم که سکوت کرده بود.

جلوی در خانه ی آقای نمازی توقف کرد. مائده نگاهش را به زیر دوخته بود. اما سرش را به زحمت راست نگه داشت و پرسید: نمی خوای بگی چی شده؟

_: چیزی نشده.

_: عصبانی هستی.

_: با خودم مشکل دارم. ربطی به تو نداره.

_: این چه مشکلیه که یه دفعه پیدا شد؟ اصلاً تهران چکار داری؟

_: مشکلش یه دفعه پیدا نشد. در واقع اینقدر تدریجی بود که حسش نکردم. ربطی هم به سفرم نداره. برای کارای بابام باید برم.

_: مطمئنی که از من دلخور نیستی؟

_: مطمئنم که از تو دلخور نیستم.

_: نمی خوای بگی چی شده؟

_: نه.

_: باشه.

رو به او کرد و نگاهش کرد. فؤاد اما نگاهش نمی کرد. به نقطه ی نامعلومی چشم دوخته بود.

مائده نیم خیز شد، دست روی شانه اش گذاشت و گونه اش را بوسید. فؤاد هیچ عکس العملی نشان نداد.

مائده زیر لب گفت: سفر به سلامت. خوش بگذره.

بعد در ماشین را باز کرد. باز مکث کرد. اما فؤاد نه حرفی زد و نه حرکتی کرد. مائده پیاده شد و آرام به خانه رفت.

مائده هرکار کرد خوابش نبرد. صبح ساعت هشت بود که به خانه ی فؤاد رفت. همه جا بهم ریخته بود. دور و بر را مرتب کرد. یک عالمه ظرف کثیف که از آثار کیک و دلمه ها مانده بود، شست و کابینتها را دستمال کشید. تمام خانه تی کشید و جارو کرد و تمیز کرد. کارش تا عصر طول کشید.

خانه بدون فؤاد خیلی خالی و سرد بود. خواست تلفنی احوالی ازش بپرسد، اما دستش پیش نرفت. هیچ وقت زنگ نزده بود و الان هم نمی دانست به چه بهانه ای زنگ بزند. بالاخره اس ام اس زد: برات شام بذارم؟

فؤاد بلافاصله جواب داد: نه. تو هواپیما می خورم. شبم میرم خونه بابام.

همین. مائده دلگیر به صفحه ی گوشیش خیره شد و نالید: لعنتی دلم برات تنگ شده.